تاریخ به مثابه آگاهی

۶ آذر ۱۳۹۳
نگاهی به کتاب «گفت‌وگوهایی با گئورگ لوکاچ»
باید، یک بار برای همیشه، به توهماتی از این نوع که می‌توانیم در مدت زمانی کوتاه، نوعی پیروزی و تغییر بنیادین را تحقق بخشیم، پایان دهیم. از سوی دیگر، نباید دچار بدبینی شویم و گمان بریم بر جا گذاشتن هر نوع تأثیری مطلقاً ناممکن است.

 

روح‌الله سپندارند:‌ گئورگ لوکاچ متولد ۱۸۵۵ در بوداپست از جمله فیلسوفانی است که آثاری در فلسفه، ادبیات، هنر و سیاست دارد و بدون شک یکی از مهم‌ترین مفسران هگل محسوب می‌شود. به اعتقاد عده‌ای، لوکاچ قرائتی هگلی از مارکسیسم را تئوریزه کرده و در مقابل، برخی بر این عقیده‌اند که او قرائتی مارکسیستی از هگل، ارائه کرده است. کتاب «تاریخ و آگاهی طبقاتی» او اثر برجسته‌ای است که دست‌کم عده‌ای معتقدند «هستی و زمان» هایدگر در پاسخ به این کتاب نوشته شده است. کتاب «گفت‌وگوهایی با گئورگ لوکاچ» حاصل گفت‌وگوهایی است که هانس هاینتس هولتس، لئو کوفلر و ولفگانگ آبندروت در دهه ۱۹۶۰ با او داشتند.

 

هستی و آگاهی

نخستین پرسشی که مطرح می‌شود این است که آیا اصولاً چیزی نظیر نوعی هستی‌شناسیِ مارکسیستی وجود دارد؟

لوکاچ این‌گونه پاسخ می‌دهد که من می‌گویم شما هر کاری که انجام می‌دهید، خواه در مقام دانشمند یا هر کسِ دیگری، همواره از مسائل زندگیِ روزمره آغاز می‌کنید،‌ و مسائل هستی‌شناختی در همین‌جا در مقیاسی وسیع پیش کشیده می‌شود.

اما در ادامه به نکته‌ای روش‌شناختی اشاره می‌کند و معتقد است که ما باید مسیرِ به شیوهٔ تکوینی تعیّن‌یافته را پیش بگیریم و در اینجاست که از قبل در میانه مسائل هستی‌شناختی قرار داریم. به بیان دیگر،‌ باید بکوشیم شرایط را در شکل آغازینِ ظهورشان بررسی کنیم و ببینیم که این شکل‌های ظهور و پدیداری تحت چه شرایطی هر چه پیچیده‌تر و هر چه وساطت‌یافته‌تر می‌شوند.

طبیعتاً و به معنایی معین، شنیدن این حرف برای دانشمند علوم طبیعی چندان خوشایند نیست. اگر علم را امر واقع یا فکتی تثبیت‌شده در نظر بگیریم، آن گاه این فکتِ علم باید از دل چیزی بسط و گسترش یافته باشد. در هر پروژه غایت‌شناسی، نظیر کار، سویه‌ای هست که در آن، انسان کارگر –مثلاً انسانی متعلق به عصر حجر- حساب می‌کند که آیا ابزاری معین برای هدفی که او در ذهن دارد مناسب است یا نامناسب.

لوکاچ می‌گوید اصلاً اهمیتی ندارد که انسان آن دوره دقیقاً از همین کلمات استفاده می‌کرده که زمان بررسی دو سنگ بگوید همین سنگ است که به درد بریدن یک شاخه می‌خورد یا آن سنگ. به اعتقاد لوکاچ علم تدریجاً در قالب نوعی دم‌ودستگاه مستقلِ وساطت یا میانجی‌گری پیشرفت کرده است، طوری که مسیرهای منتهی به تصمیمات عملیِ نهایی به غایت طولانی‌اند، همان‌گونه که به واقع امروزه در هر کارخانه‌ای شاهد آن هستیم.

به باور او اگر بخواهیم پدیده‌ها را به شیوه‌ای تکوینی بفهمیم، آن‌گاه مسیرِ هستی‌شناسی کاملاً اجتناب‌ناپذیر است و مسئله این خواهد بود که از میان انبوه پیشامدها و موارد حادثِ بسیاری که ضمیمه تکوین ِ هر پدیده‌ای هستند، سویه‌های نوعی و سنخ‌نما را بر چینیم، سویه‌هایی ضروری برای خودِ فرایند. این امر دقیقاً دلیل اصلی آن است که چرا لوکاچ پرسش هستی‌شناختی را اساسی می‌داند: از منظری هستی‌شناختی، مرزهای دقیقی که بین علوم کشیده شده‌اند، نقشی ثانوی دارند

بنابراین، واقعیت موجود، اگر بتوانم این‌طور بگوییم، واجد نوعی ترتیبِ درونیِ اولویت است و ما باید بکوشیم به آن واقعیت‌ها یا امور واقعِ بدویِ زندگی، در معنایی که لوکاچ مدنظر دارد، بازگردیم و امر پیچیده را بر اساس امر بدوی درک کنیم.

در اینجا این سؤال مطرح می‌شود که اگر هستی‌شناسی باید به شیوه‌ای تکوینی در زندگی روزمره آغاز شود آیا فرم روش‌شناختیِ مشخصی ندارد که به یاری آن به داده‌های تجربه روزمره نزدیک می‌شود و آن‌ها را به نوعی نظام فهم، ترجمه می‌کند. در واقع ممکن است که بپرسیم ابژه یا موضوعِ هستی‌شناسی، در این معنای مورد نظر لوکاچ چیست.

لوکاچ معتقد است که ابژهٔ آن، امر واقعاً موجود است. مسئله نه تعیّنات جامعه‌شناختی و مسائلی از این دست، بلکه چگونگی فهم ظهور و شکل‌گیریِ همتافته‌های اجتماعی به شیوه‌ای تکوینی است. اگر جامعه را از این منظر بنگریم، آنگاه امر واقع یا فکتِ واحدی که هیچ نظیری در جهان ارگانیک برای آن نیست، کار است. کار، به اصطلاح دقیقاً همان اتم جامعه است و همتافت‌های به غایت پیچیده است که در آن، یک زنجیره یا سریِ علّی به میانجی پروژه غایت‌شناختیِ کارگران به حرکت در می‌آید. کار فقط زمانی می‌تواند موفقیت‌آمیز باشد که در حکم یک زنجیره علّی واقعی باشد که به حرکت در آمده است، آن هم در راستای مورد نیاز پروژه غایت‌شناختی.

هر چه درجه پیچیدگی چیزی بالاتر باشد، آگاهی بشری هر چه بیشتر با ابژه‌ای مواجه می‌شود که به نحوی برون‌گستر و درون‌گستر نامتناهی است و بهترین شناخت از آن نیز فقط می‌تواند به طور نسبی نزدیک باشد. به اعتقاد لوکاچ فقط در قالب یک هستی‌شناسی است که می‌توانیم از پس این واقعیات برآییم، هستی‌شناسی‌ای که دغدغه روابط هستی‌شناختی دارد و در متن آن ما کاملاً این موضوع را کنار می‌گذاریم که علم امروزی به یک رابطهٔ هستی‌شناختیِ معین به معنای امری روان‌شناختی یا جامعه‌شناختی یا معرفت‌شناختی یا منطقی می‌پردازد. لوکاچ تأکید می‌کند که ما به این رابطه به مثابه رابطه‌ای موجود می‌پردازیم و این پرسش که چه علمی بناست با آن سر و کار داشته باشد، ثانوی است. در نظر او،‌ این همان موضع اساسی مارکسیسم است. این واقعیت که پدیده‌های جدید می‌توانند به شیوه‌ای تکوینی بر مبنای وجودِ روزمره‌شان مشتق شوند صرفاً یکی از جنبه‌های رابطهٔ عام است؛ یعنی هستی یا وجود، فرایندی تاریخی است. به زعم لوکاچ یقیناً چیزی نظیر هستی در معنای دقیق کلمه وجود ندارد و حتی آنچه ما هستی روزمره می‌نامیم در حکم پیکربندی‌ای خاص و به غایت نسبی از همتافته‌ها در متن فرایندی تاریخی است.

در اینجا وقتی بحث هستی‌شناسی به هنر کشیده می‌شود لوکاچ به عنوان یک پیامدِ به غایت مهم برای هستی‌شناسی هنر تأکید دارد که صرفاً آن دسته از آثار هنری‌ای می‌توانند بپایند که در معنایی وسیع و عمیق، با رشد و تحول بشریت بماهو بشریت پیونده خورده‌اند و لاجرم در معرض گوناگون‌ترین صُورِ تفسیرند. به اعتقاد لوکاچ آثار هنری یا آثار به اصطلاح هنری‌ای هستند که به شیوه‌ای بسیار زنده به مسائل معین روز واکنش نشان می‌دهند اما ناتوان از آن‌اند که این مسائل را به ترازِ آن مسائلی برکشانند و بسط دهند که حال به هر شیوه‌ای، ایجابی یا سلبی، نقشی در رشد و تحول بشریت ایفا می‌کنند و لاجرم تاریخشان به سرعت سر می‌آید.

 

جامعه و فرد

اما بخش دیگری از گفت‌وگوهای این کتاب به جامعه و فرد می‌پردازد. در واقع در یکی از این گفت‌وگوها با لوکاچ مطرح می‌شود که مفهومی که واجد اهمیتی بی‌اندازه در مطالعه جهان‌بینیِ عقل‌ستیزانهٔ توده‌های امروزین است، مفهوم «زندگی خصوصی» است. در واقع «خصوصی» دیگر چیزی در تقابل با «عمومی» نیست، آن‌گونه که زمانی بود، بلکه اشاره به فضای زیستیِ فردی‌ای دارد که با کمک ایدئولوژی، به تمامی در تسخیر تأثیرات جهان خارج است، آن هم با همکاری خود فرد. به بیان یکی از مصاحبه‌کننده‌های این کتاب، «آزادی» دیگر به معنای حقِ انجام دادن، گفتن یا آرزو کردنِ امر متضاد با آنچه همگان یا اکثر آدمیان انجام می‌دهند نیست، بلکه همانا حقِ تصمیم‌گیری برای انجام آن چیزی است که پیش‌تر در نظمِ سرکوب‌گر آزاد اعلام شده است.

لوکاچ در تأیید این نگاه، معتقد است که این مسئله به این امر واقع یا فکتِ اقتصادی ربط دارد که پس از بحران بزرگ ۱۹۲۹، سرمایه‌داری در برخی جنبه‌های بنیادین تغییر کرد. نه در این معنا که دیگر سرمایه‌داری نبود یا اینکه گونه‌ای سرمایه‌داریِ مردمی سر برآورد بلکه لوکاچ این مسئله را این‌گونه توضیح می‌دهد که در زمان مارکس اساساً فقط صنایع بودند که ابزار تولید را که بر اساس خط‌مشی‌های سرمایه‌دارانه‌ی بزرگ‌مقیاس سازماندهی می‌شدند، تولید می‌کردند. اگر البسه پشمی، معادن و صنعت شکر را اضافه کنید، آن‌گاه شعبه‌های بنیادینِ اقتصادِ سرمایه‌داری را در معنای دقیق کلمه خواهید داشت اما به زعم لوکاچ، هشتاد سال بعدی، کلِ مصرف، سرمایه‌دارانه شد. در واقع استثمار طبقه کارگر هر چه بیشتر از استثمار به واسطه ارزش اضافهٔ مطلق به سوی استثمار به واسطهٔ ارزش اضافهٔ نسبی تغییر جهت می‌دهد که بدین معناست که خیزش در استثمار حتی می‌تواند با افزایش‌ِ استانداردِ زندگیِ کارگران ترکیب شود.

استثمار طبقه کارگر هر چه بیشتر از استثمار به واسطه ارزش اضافهٔ مطلق به سوی استثمار به واسطهٔ ارزش اضافهٔ نسبی تغییر جهت می‌دهد که بدین معناست که خیزش در استثمار حتی می‌تواند با افزایش‌ِ استانداردِ زندگیِ کارگران ترکیب شود

لوکاچ می‌گوید مارکس اولین کسی بود که مقوله اقتصادیِ ارزش اضافهٔ نسبی را تشخیص داد. مارکس معتقد است ارزش اضافهٔ مطلق، صرفاً تولید را به معنای صوری ذیل سرمایه ادغام می‌کند، همچنین تولید فقط با رشدِ ارزشِ اضافهٔ نسبی است که واقعاً در متن روابط سرمایه‌دارانه ادغام می‌شود، چیزی که دقیقاً در حکم نشانِ بارزِ عصرِ خود ماست.

مسئله پیچیده اکنون نیاز به سازماندهی شکل جدیدی از مقاومت است. به زعم لوکاچ اگر نه مارکسیسم مبتذل، بلکه مارکسیسمِ راستین را در نظر بگیریم، آنگاه یکسر روشن است که این شکل، فراهم‌آورندهٔ مضامینی برای مبارزه با این اشکال جدید بیگانگی است. مارکس جایی که از قلمرو آزادی و قلمرو ضرورت می‌نویسد می‌گوید که رشد و تحول سوسیالیستی عبارت است از بخشیدنِ آن شکل‌هایی به کار که سزاوارِ انسان‌ها و فراخورِ رشد و تحول انسانی است.

لوکاچ در ادامه تأکید می‌کند که وظیفه مارکسیستی، باید آزاد ساختنِ اذهان آدمیان از این تقدیرباوریِ فتیشیستی باشد، نشان دادن اینکه تکنولوژی همواره صرفاً ابزاری بوده است در رشدِ نیروهای نیروهای مولد؛ اینکه نیروهای مولد همواره در تحلیلِ نهایی آدمیان و ظرفیت‌هایشان هستند.

او در ادامه این گفت‌وگو اضافه می‌کند که دغدغه ما به عنوان مارکسیست باید رسیدن به فهمی روشن از هر آن چیزی باشد که پس از ختمِ نخستین دوره بزرگ رخ داده است، ما باید تحلیل کنیم که این استحالهٔ سرمایه‌داری به یک شکلِ تحت استیلای ارزشِ اضافهٔ نسبی چگونه وضعیت جدیدی را رقم زده است که در آن، جنبش کارگران، جنبش انقلابی، محکوم به آغازی جدید است.

با این حال وقتی با این پرسش مواجه می‌شویم که اگر روش‌های ظریفِ ادغام سرکوب‌گرانه، همچنان مسلط باقی بمانند، آیا ما به سادگی با صدای یک ایدئولوژیِ یوتوپیایی سخن نمی‌گوییم که یقیناً به سبکی خاص در خدمت هدف خویش است، اما احتمالاً کل فرایند را از نظر می‌اندازد و از آن غافل می‌ماند؟ لوکاچ پاسخ می‌دهد که شکل‌گیریِ اقلیتی آگاه، پیش‌شرطِ یک جنبش توده‌ای است؛ و درست در همین‌جاست که لوکاچ قرابت و وفاداری خود به آرای لنین را دوباره در سال‌های آخر عمرش نشان می‌دهد و در مقابل ایده رزا لوکزامبورگی قرار می‌گیرد که به دموکراسی سوسیالیستی تأکید دارد. این چیزی است که البته مصاحبه‌کنندگان این کتاب در گفت‌وگو با لوکاچ مطرح نمی‌کنند و او را به چالش نمی‌کشند. نقدی که لوکزامبورگ بر این تفکر داشت این بود که او معتقد بود دیکتاتوری حزب بلشویک آن چیزی نبود که مارکس تحت عنوان دیکتاتوری پرولتاریا از آن یاد می‌کرد. در واقع لوکزامبورگ می‌گفت دیکتاتوری کار یک طبقه است نه کار یک اقلیت پیشاهنگ که به نام طبقه وارد می‌شوند. مشارکت فعالانه توده‌ها از نظر لوکزامبورگ نیازمند آموزش‌های سیاسی مداوم و رو به رشد توده‌های مردم بود.

جورج لوکاچ در ادامه گفت‌وگوهایش در این کتاب می‌گوید اینکه یک وضعیتِ انقلابی کدام افراد را در مقام رهبران طبقه کارگر کشف می‌کند، امری تصادفی است. هر چند پیشاپیش دیگر امری یکسر فیزیولوژیکی یا روان‌شناختی نیست.

اما در پایان یکی از گفت‌وگوهای این کتاب وقتی پای هستی‌شناسی به میان می‌آید، لوکاچ مطرح می‌کند که این باوری موهوم است که مسائل بنیادینِ رشد و تحولِ اجتماعی، هر چند مستلزم آدمیان است اما بر پایهٔ قوانینِ مشخص اقتصاد پیش می‌رود.

 

عناصری برای یک سیاست علمی

لوکاچ در یکی دیگر از گفت‌وگوهای این کتاب با این مسئله مواجه می‌شود که جامعه‌شناسیِ بورژواییِ مسلط، از جمله جامعه‌شناسیِ نئوپوزیتیویستی، از مشاهده پدیده‌های بیرونیِ این مسئله چنین نتیجه می‌گیرد که پیکار طبقاتی اساساً در پایانِ کار خویش است و اکنون به واقع محو شده است، زیرا این جامعه‌شناسی پیکار طبقاتی را صرفاً بر سر ارزش اضافه مطلق می‌داند. جامعه‌شناسان فرض می‌گیرند که در پیِ این امر، طبقهٔ کارگر، طبقه کارگر گسترش‌یافته با اقشار وسیع – به طور خاص، کارمندان حقوق‌بگیر- دیگر سوژه پیکار برای پیشرفت نیستند.

لوکاچ چنین مسئله‌ای را قاطعانه رد می‌کند و معتقد است که -اگر وضع طبقه کارگر کنونی را فرض بگیرید- تحلیل عینی نشان می‌دهد که این ایده یکسر نادرست است. او می‌گوید: ما به واقع می‌توانیم جهان را از فراز نوعی واپس‌رویِ بی‌چون‌وچرای آگاهیِ طبقه کارگری مشاهده کنیم. این واپس‌رویِ آگاهی، زوالِ عامل سوبژکتیو، حقیقی‌ترین تجلی و بیان خویش را در مقیاس جهانی در قالب سوسیال‌دموکراسی یافته است که نه تنها علیه سوسیالیسم برخاسته است، بلکه اکنون چنان به تمامی پایبند به دموکراسیِ دستکاری شده است.

ولفگانگ آبِندروت یکی از مصاحبه‌کنندگانِ این کتاب به نقد احزاب سوسیال‌دموکرات می‌پردازد و می‌گوید که این احزاب تا حد نهادهایی زوال‌یافته‌اند چرا که به عزم آبندروت می‌خواهند توده‌های وسیع را دستکاری و توان رأی‌دهندگی‌شان در سیاست را هدایت کنند؛ اما مشکل آنجاست که او خودش در ادامه این مسئله را مطرح می‌کند که ما چگونه می‌توانیم آگاهی انتقادی را در این وضعیت پیچیده رشد و بسط دهیم. به زعم او کارگر خود چندان نمی‌تواند به چشم‌اندازی روشن از تجربه مستقیمِ خاص خودش دست یابد؛ تفکر انتزاعیِ متخصصان آموزش‌دیده برای این کار ضروری است.

اینکه یک وضعیتِ انقلابی کدام افراد را در مقام رهبران طبقه کارگر کشف می‌کند، امری تصادفی است. هر چند پیشاپیش دیگر امری یکسر فیزیولوژیکی یا روان‌شناختی نیست

لوکاچ در تکمیل و تأیید این اظهارنظر معتقد است در عصر ارزش اضافه مطلق،‌ تمایل طبقه کارگر به انقلاب به مراتب بیشتر از امروز بود؛ اما با این همه، در مورد خودِ مارکس هم، نظریه‌های انقلابیِ آن روزگار در عین حال مستقیماً از دل پیکار طبقاتیِ طبقه کارگر نبالیدند؛ لنین در این اظهارنظر، بر پایه قطعه‌ای در کائوتسکی،‌ بر خطا نبود که نظریه انقلابی از بیرون به جنبشِ کارگران عرضه می‌شود. به زعم لوکاچ فقط از بیرون است که آگاهی طبقاتی را می‌توان به طبقه کارگر رساند. اینجا دوباره همان نقدی که پیش از این به آن اشاره کردم به لوکاچ وارد است که در اندیشه او جایی برای سیاست‌ِ مردمی وجود ندارد؛ همان‌طور که بالاتر به این مسئله پرداختم، از نظر لوکزامبورگ مشارکت فعالانه توده‌ها نیازمند آموزش‌های سیاسی مداوم و رو به رشد توده‌های مردم بود.

اما به هر حال لوکاچ پیش‌تر مطرح کرده بود که در یک وضعیت انقلابی اینکه چه کسانی رهبر طبقه کارگر باشند، تصادفی است و در ادامه می‌گوید این تصادفی خوش‌یمن، اما تصادفی نادر برای جنبش پرولتری بود که چنین چهره‌های پیاپی چون مارکس، انگلس و لنین داشته است.

او در مورد سازماندهی نیز همین نگاه را دارد و تأکید می‌کند:‌ اگر قشری هست که مناسب سازماندهی نیست، همان قشر بوروکراسیِ دولت و جنبش کارگران است،‌ زیرا این اقشار به دستکاری عادت کرده‌اند و لاجرم آن‌ها در حال حاضر قادر نیستند به بصیرتی بی‌کران و علمی از چیزهایی که هنوز وجود ندارد دست یابند.

در این بین لوکاچ در خلال گفت‌وگویش نکته مهمی را مطرح می‌کند و می‌گوید:‌ من باور دارم که باید، یک بار برای همیشه، به توهماتی از این نوع که می‌توانیم در مدت زمانی کوتاه، نوعی پیروزی و تغییر بنیادین را تحقق بخشیم، پایان دهیم. از سوی دیگر، نباید دچار بدبینی شویم و گمان بریم بر جا گذاشتن هر نوع تأثیری مطلقاً ناممکن است.

بنابراین فارغ از این نگاه لوکاچ که آگاهی باید از بیرون جنبش داده شود، رویکرد مداوم و به دور توهم او در عرصه جنبش‌ها و ایجاد تغییر، دست‌کم در مبارزات سیاسی نوین نیز جایگاه ویژه‌ای دارد.

در ادامه یکی از گفت‌وگوها، مصاحبه‌کننده دست روی نقطه‌ای می‌گذارد که شاید بسیاری از مارکسیست‌ها یک بار برای همیشه باید تکلیف خود را با آن روشن کنند؛ او می‌گوید واقعاً امکان ندارد از یاد ببریم که جنبه‌های منفیِ دیکتاتوریِ سبعانه، توحش‌آمیز و منحطِ استالینیسم تأثیر نیرومندی بر وضعیت جنبش کارگری کشورهای سرمایه‌دارانه داشت.

لوکاچ در این کتاب که گفت‌وگویی در اواخر عمر اوست، دیگر از آن همه ارجاعات اجباری سال‌های جوانی‌اش به رفیق استالین در آثاری مثل «هگل جوان» عبور کرده است، با این حال به نکته قابل تأملی اشاره می‌کند و می‌گوید:‌ ما در حال حاضر داریم استالینیسم را به شیوه‌ای استالینیستی از بین می‌بریم.

او خودش پیشنهاد می‌کند: یک تخریب راستین فقط زمانی موفقیت‌آمیز خواهد بود که به شیوه‌ای رادیکال از روش‌های استالینیستی بِبُریم.

لوکاچ برای تبیین آنچه در نظر دارد، دو مثال می‌آورد: در ۱۹۵۳ پلیس سیاسی در اتحاد شوروی منحل شد، به عنوان دولتی در دولت و لاورنتی پاولوویچ بریا می‌بایست اعدام می‌شد تا این منحل‌سازی قرین توفیق شود. در ۱۹۶۶، در یوگوسلاوی، رانکوویچ خیلی ساده عزل شد و خودمختاریِ سازمانِ او ملغی. به باور لوکاچ فقط زمانی که این نوع آغاز به شیوه‌ای پرشور و نیرومندانه در همه دولت‌های سوسیالیستی تحقق یابد می‌توان از نوعی امحای راستین استالینیسم از این جهت حرف زد.

از سوی دیگر و از خلال این بحث‌ها نباید بر این راه خطا رفت که لوکاچ میانه‌ای با دموکراسی ندارد. او از پیکار برای نوعی دموکراسی عملی و واقعی صحبت می‌کند نه دموکراسیِ کاغذی یا به تعبیری دموکراسی روی کاغذ. به گفته لوکاچ امروزه می‌توان گفت دموکراسی کاغذی بر همه جهان حکم می‌راند؛ حتی در زمان استالین، رأی مخفی و هر چیزی که بخواهید، روی کاغذ تضمین شده بود.

با این حال فارغ از آنچه می‌توان از گفت‌وگوهای لوکاچ در این کتاب بازگو کرد، نکته دیگری که شاید چندان اهمیت نداشته باشد، برخی پانوشت‌های مترجم (امید مهرگان) است.

مترجم آن‌قدر مداخله می‌کند که در جایی خودش هم کلافه می‌شود و می‌گوید: «مترجم می‌داند که این قسم مداخله‌ها که در مورد ترجمه برخی کتب خاص به فارسی کاملاً رایج است، اصولاً کار چندان درستی نیستند»؛ با این حال مترجم به واسطه قرابت زیاد به مکتب فرانکفورت و به دلیل نقد زیاد لوکاچ و مصاحبه‌کنندگان کتاب به فرانکفورتی‌ها، نمی‌تواند خشم خود را از این متن پنهان کند. مخصوصاً که لوکاچ در میانهٔ یکی از گفت‌وگوهای همین کتاب می‌گوید: «این امکان برای دانشجویان وجود دارد که نخستین سال‌هایشان را با مکتب فرانکفورت بگذرانند، اما سپس به ناگزیر باید از آن ببرند.»

کتاب «گفت‌وگوهایی با گئورگ لوکاچ» با ویراستاری تئو پینکوس و با ترجمه امید مهرگان سال ۱۳۹۳ از سوی نشر ثالث منتشر شده است.

 

 

نظر شما چیست؟

  1. امیر :

    خسته نباشید جناب سپندارند.

  2. نیکویی :

    اقا ما را از خواندن این کتاب که بدجوری بهم و در هم پچیده است خلاص کردید. داشتیم به سوادخودمان شک می کردیم.

  3. امیران :

    این متن در واقع ترجمه ای از کتاب است به زبان ادمی زاد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)