برای گمشدهٔ آناستازیا

۱۰ آذر ۱۳۹۳
قسمت اول و دوم از کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا»
تمامی تحریک‌ها یعنی فاصله، یعنی آنقدر فاصله بگیری که خودت هم داخل داستان نباشی. مثل فاصله من که هم اکنون روبروی توست. مثل رابطه مان که فاصله من از تو بود.

کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا» نوشته کیانوش دل‌زنده است که آن را در اختیار درنگ قرار داده است. این کتاب در چند نوبت منتشر می‌شود که قسمت اول و دوم یا همان تز ۱ و ۲   را در اینجا می‌توانید بخواند.

 

 

۱

کیانوش دل‌زنده: قربانی دردهایی هستیم که از هپروت آ‌باد می‌آیند. مهمانان ناخوانده‌ای که در همین نزدیکی، درست مماس با زندگی خودمان با ما زندگی می‌کنند. مهمانانی که نمی‌دانیم چیستند؟ چرا می‌آیند؟ کجا می‌خواهند بروند؟ بلکه تنها می دانیم و خوب می دانیم، از کجا می‌آیند و اسمشان چیست. اسم این مهمانان بی‌نشان درد است و محل سکونتشان تنهایی و خلوت ماست. خلوتی که تماماً از آرزوهای به فرجام درنیامده ما پُر است.

 کهنه دردهای نافرجام تنها زمانی خواهند رفت که کار ناتمامشان را با ما تمام کنند. زمانی که دخلمان را بیاورند. با این مهمانان ناخواند اصلاً نمی‌شود کنار آمد. نه می‌توان از آن‌ها دل کند نه می‌توان به آن‌ها دل بست. حتی تنها چاره، یعنی ساختن با آنها هم جواب نمی‌دهد. همنشینی با آنها همزیستی مسالمت آمیز با آنها یعنی فراموش کردن خود و غرق شدن در آن، یعنی درد را تا آنجایی که می‌توان در خود بکشیم که بمیریم. مگر خودکشی غیر از خودکوشی است. غیر از این است که درد را باید در خود بکشیم تا کش بیاید و چون زنجیره‌ای از نقطه‌ها حرف را جا بگذارد….

آناستازیا، به راستی نقطه اول کجاست؟ از کجا باید شروع کرد؟ «خودت تکلیف را روشن کن. من نمی‌توانم تو را فراموش کنم.» هر نوع از فراموشی هر نوع پایان هر نقطه که جنازه پایان را یدک می‌کشد تنها یک قربانی است برای آغاز. یک نقطه به معنی واقعی آن که چیزی پشت سر خود باقی نگذاشته باشد، نیست، یک صفر توخالی نیست، یک صفر پر است، که از عقده‌ها پُر شده است و این به معنی آن است که من تو را دعوت کنم و درد بکشم. فکر کردن به تو درد آور است، حتی خلاص شدن از تو هم دردآور است چون برای پایان تو، باید خاطره تو را کشت و این همه لازمه‌اش آن است بیای بنشینی درست روبروی خیالم و من را رنج بدهی تا بمیری. خوب این کار تنها در توان کسی است که بخواهد بمیرد. بخواهد خودش را بُکشد. مردگی کردن با ارواح سرگردانی که با فقدان خود همه‌جا سرک می‌کشند، سبک و راحت….

کشاندن تو به این بازی یعنی مرگ من؟ خوب اگر من بخواهم نمیرم چه؟ این چه بازی است که هم پایان و آغازش دست توست؟ پس من کجای قصه‌ام؟ کجای این نقطه که نه نماینده آغاز است نه نماینگر پایان. پس، خودت بگو… نقطه آخر کجاست؟ 

هیچ داستانِ گویایی از این گویاتر نیست که با یک ابهام جا بماند، و جای تمامی ابهام‌ها را با پیشنهادها و حدس‌ها پُر کند. خودت در آخرین نامه‌ات نوشتی گویا باید از هم جدا شویم. اما این داستان طبیعی و واقعی را چطور نوشتی که من در هیچ جای آن نیستم، مگر واقعی آن نیست که چیزی باشد که ما ساخته باشیم.

آناستازیا، هجوم حجم پراندوه اشک‌هایم امانم را بریده است. به حسام گفتم، که تو دیگر من را نمی‌خواهی، به صنوبرهم همینطور به فرزین، سیاوش، حتی به مادرم گفتم. همه آن‌ها گفتند که باید با واقعیت کنار آمد و دوباره زندگی‌ام را آغاز کنم. اما هیچ کدام آنها نفهمیدند که زندگی جریان است. مثل خون جریان دارد. نتیجه نیست مثل مدفوع. آن‌ها نمی‌فهمند که اگر رابطه من و تو نتیجه داشته باشد دیگر چیزی نمی‌ماند، اگر تو بودی که دیگر تمام نمی‌شد، تو نیستی، و من مانده‌ام و حجم پر ابهامی که باید مرتب آن را پر کنم تا نقطه شوم. 

آناستازیا، چرا تو کنجکاو نمی‌شوی ببینی چطور درد می‌کشم، درد من عدم کنجکاو بودن تو است اینکه بیای از نتیجه‌ای که کاشتی خبری بگیری. آناستازیا، والتر بنیامین، به خاطر آن چند توله سگ خودش را نکشت حتی از ترس نازی‌ها هم نکشت، این یک فرضیه مبتدیانه است، اما من بارها به تو گفتم او خودش را کشت چون از نوشتن دنبال نتیجه نبود. و اگر فرار می‌کرد باید جایی تمامش می‌کرد باید جایی نقطه می‌گذاشت، باید جایی تزهای پاساژهایش و آن پاره‌پاره نوشت هایش را منسجم می‌کرد و می‌شد نتیجه، می‌شد نقطه. اما، عشق، یعنی فرایند، یعنی جریان یعنی خون، که اگر بماند می‌گندد. مثل زندگی مثل نوشتنی که پایانی ندارد، لذتش در سیر و سپر شدنش است. حال که رفتی پس از من انتظار بی‌جا نداشته باش که فراموشت کنم و با واقعیت کنار بیایم، از من دنبال نتیجه نباش. از من انتظار پایان نداشته باش. من می‌خواهم زندگی کنم، می‌خواهم با سیر کردن زندگی کنم. حال که خودت نیستی لااقل بزنگاه‌هایی به من سر بزن و خبری بگیر ببین داستانت خوب پیش می‌رود، ببین جنازه‌‌ای که جا گذاشتی در حال گندیدن نیست و من هم ببینم که با این درد کشیدن می‌توان جای خالی نبودنت را احضار کنم؟ به حسام گفتم، حالا که قرار نیست این نامه را به دستانت برساند. لااقل آدرس خانه جدیدم را به تو بدهد که بیایی پسمانده‌ای که در اتاق پر از گاز گذاشتی، را ببینی. چه صحنه احمقانه‌ای، … نه، من برای جذب ترحم تو وارد این بازی احمقانه نمی‌شوم… حتی توجه تو را هم نمی‌خوام… حتی آمدنت را… من با فقدان تو زندگی می‌کنم… من، در مکافات این هستم که چرا در برابر احضار تو کم می‌آورم… نه در برابر فراموشی تو…

 

 

۲


از هر زاویه‌ای که فکرش را بکنی نشستم به جنازه خودم نگاه کردم، حتی با متر اندازه‌گیری کردم که اگر سرم گیج برود و از روی صندلی شیرجه بزنم کجا می‌افتم. حتی طوری تنظیم کردم که صورتم حتماً مماس با زمین فرود بیاید که تو اگر بالای سرم آمدی، مجبور شوی دستت را بکشی رو بدنم و برم گردانی. حتی، در اینترنت سرچ کردم ببینم عوارض خودکشی با قرص یا گاز گرفتگی چیست و اینکه کبودی و خون ریزی موجب نمی‌شود بترسی. حتی به این فکر کردم که طبق عادت همیشگی‌ات سر قرار حاضر نشوی و چند روز بعد بر اثر حس انسان دوستانه یا اخلاق مدارانه یا با شعوری و فرهیختگی پیامکی بزنی و معذرت بخواهی که قرارمان یادت رفته است و بعد از چند روز از این اتفاق ببینی جوابت را نمی‌دهم و چون همیشه مثل ابله‌ها جوابت را می‌دهم شک کنی که شاید اتفاقی افتاده است و بیای کلید را از جای همیشگی برداری تا به جای گل‌ها این بار به من جان بدهی و چون من به همان احمقی همیشه از جای کلید دری که همیشه به تو گفتم قفل است، بنشینم و به حرکاتت نگاه کنم که چطور با بی‌حوصلگی اما با دقت همه چی را مرور می‌کنی. راست است که من هیچ گاه مسافرت نرفتم و آن گُل‌ها را خریدم که تو بیای در سفرهای تخیلی من به آنها آب بدهی و اصلاً برایم فرقی نداشت اگر می‌دانستم سگ دوست داری شاید به جای گل سگ می‌خریدم که تو به آن برسی و من بهتر و دقیق تر ببنیمت و بازی کردنت را به خاطر بسپارم. تا کاناپه، دقیقاً بیست قدم مانده است، احتمالاً شوک زده عقب عقب می‌روی و خودت را می‌اندازی رویش… تلفن را هم کنارش طوری گذاشتم که آن را راحت ببینی. چون مثل معمول همانطور که جواب پیامک‌هایم را نمی‌دهی و بعد می گویی شارژ نداشتی، احتمال می‌دهم این بار هم نداشته باشی. بعد تا زمانی که آمبولانس بیاید بنشینی و به جنازه من نگاه کنی و بعد من باز از چشمی در به تو نگاه کنم. و بعد خیالت که راحت شد به قاب عکس‌ها و کتاب‌ها نگاه کنی و به رمزه نشانه‌هایش پی بری، که چگونه در تمامی این مدت خبر بودنت را می‌گرفتند.


آناستازیا،
مارمالادوف، جیره خوار سونیا بود. اما، راسکولینکف سونیا هم نداشت. که او برود فاحشگی کند و خرجش را بدهد برای همین هم اون پیرزن، اولینا را کشت. او حتی مثل ایوان پدر نداشت. اما هر دو آن‌ها در یک چیز شریک هستند، یک نفر این وسط باید بمیرد. خوب من بلند می‌شوم، موهایم را شانه می‌کنم، اما ریش‌هایم را نمی‌زنم که تو فکر نکنی من منتظر تو بودم، بعد خیلی راحت می‌میرم و بعد که مردم از جنازه‌ام فاصله می‌گیرم و می‌نشینم به تو و خودم نگاه می‌کنم، شاید هم مثل شاهزاده میشکین رمان ابله بروم سوییس تا دیوانه شما روی دستتان نماند. این هم یک جور دیالکتیک است دیگر، نابود می‌کنم تا روحی بلند شود، جنازه‌ای را می‌کنم ته چاه بعد با خاطرات بیدارش می‌کنم و فقدانش را به جای بودنش می‌پرستم. آناستازیا، در تمامی این مدت که رابطه‌مان تمام شده بود من به تمامی جوانب کار فکر کردم، اصلاً ساده و سطحی نیست. و اگر سادگی و بلاهتی می‌بینی برای این است که تو مشکوک نشوی. مطمئن باش مُردن من هم ساده نبود. همانطور که مثل همیشه می‌گفتی بچه‌گانه، نه تصمیم بچگانه‌ای نبود و نیست. باور کن رمز همه این بچگی‌هایی که تو فکرش را می‌کنی یک نوع تحریک هوشمندانه است. که از ناراحتی تو هم بارها مطمئن می‌شدم، موفق هم بوده‌ام. این بار، هم برای همان تحریک هوشمندانه، نوعی فاصله نیاز بود.

 فاصله، این بار مرگ من است. فاصله من و تو، یک ابر دیگری بزرگ بالای سرمان، یک خدایی که در طلب قضاوت بنشیند و فقط و فقط به من تو نگاه کند، که هر بار با وعده آمدنش شد من و تو به خود بلرزیم. نه، این بار قدری بیشتر فاصله دادم و به تو خبری هم ندادم که مشکوک نشوی. تمامی تحریک‌ها یعنی فاصله، یعنی آنقدر فاصله بگیری که خودت هم داخل داستان نباشی. مثل فاصله من که هم اکنون روبروی توست. مثل رابطه مان که فاصله من از تو بود. مثل دیدن خودم در تو مثل فاصله گذاری‌هایِ زیرکانه و زیرکانه‌تر امشب من.

آناستازیا، جنازه‌ام را که دیدی هول نشو، کاناپه آنجاست، بشین و با فاصله به دست پختت نگاه کن، نگران هم نشو، من هم به همان میزان با جنازه خودم فاصله دارم اما به تو نزدیک‌تر. خودم را ویران کردم تا به تو نزدیک شوم. آناستازیا، ابلهانه است می دانم، شُوک تو در آن لحظه از برای دوست داشتن من نیست. اما غریبانه‌ترین احساس‌ها همیشه واقعی‌ترین آن‌هاست. دوست دارم خودم اولین نفری باشم که این بازی مبتدیانه را باور می‌کنم که شاید دوست داشتن تو را باور کنم.

بگذار این سکون تلخ، این فرجام، در تنیدگی من و تو باشد. در فاصله ادغام ما در همدیگر. با فاصله هیس… تو نفهمیدی در تمامی جمله‌های پر صلابت، مغرورانه و فاتحانه از عشقت چه ریایی نهفته بود. من حتی آخر داستان را خیلی زودتر از این‌ها نوشته بودم، می‌دانستم یک نفر این وسط می‌میرد و مطمئن، آن کسی می‌میرد که در اوج باشد. یک نفر که عاشق تر باشد. قتل، خائن مجازات است اما قتل ِعاشق مکافات است. مکافاتی که تو باید بکشی. بگذار پرده‌ها بیفتند و تماشاچی‌ها به ما خیره شوند. بگذار عشقمان برود روی صحنه مثل آن بوسه دزدکی داخل ماشین که تو گونه‌ام را می‌بوسیدی تا اشک‌هایم نیاید، و تو خیال می‌کردی ماشین پشتی ما را نمی‌بیند.

آناستازیا، فاصله صحنه تا تماشاچی‌ها یک قدم است اما هرچقدر هم فکر کنی باز فاصله است. تمامی این بوسیدن‌های دزدکی برای برانگیختن حضور یک دیگری در بزنگاه است، یک خدای همه‌جا حاضر. بگذار، همه ببینند، و این کنجکاوی از حضور دیگری از بین برود. باور کن تنها با افشای این درد است که همه‌چیز به خاطره می‌ماند، با از بین رفتن کنجکاوی و تبدیل آن به تندیسی از حماقت و بلاهتمان. و درست همین‌جاست که من و تو در وسط این نمایش و میزانسن‌های آن صاحب نقش می‌شویم. پس حالا که جنازه‌ام را می‌بینی از پشت در برو کنار تا همه وارد شوند، آن وقت در حجم کف‌ها و دست‌های تماشاچیان بنشین و سیگارت را بکش و فکر کن پیروز قصه تو بودی. تو از خودت هیچی نیستی، زمانی تو آناستازیا شدی که من تو را وارد این بازی کردم و به تو نقش دادم، حتی آن بیرونی‌ها تو را به نام آناستازیا نمی‌شناسند. تو را به عنوان معشوقه من می‌شناسند که من به خاطر تو خودکشی کردم. حالا که همه چیز عریان شده است، اجازه بده مثل یک محاکمه، دو نفر بیایند و من را درست مثل سگ بکشند. آنچه که روی صحنه بیاید، آنچه که واقعی شود… آنچه که دیده شود… تمام شده است. مثل جنازه‌ام که خودم هم آن را می‌بینم. تا یادم نرفته، آناستازیا! داخل که می‌شوی کلید برق را نزن… ممکن است خانه منفجر شود خاطراتمان برود… اصلاً به این داستان نمی‌آید که دو معشوق با فاصله به این نزدیکی از هم بمیرند. هر چند که مطمئنم، تو با بوی کافور مرده‌شور خانه آشناتری.


پیش‌درآمد نویسنده را از اینجا بخوانید.

نظر شما چیست؟

  1. امیر امیری :

    به داستایوفسکی بگویید : یک کم عقب تر بره و برای این نویسنده ما جاباز کنه. تعارف هم نداریم با اقای داستایوفسکی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (25)