باروت چشم‌ها

۱۴ دی ۱۳۹۳
قسمت شانزدهم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند

یگانه جان!

دیروز از پس هفته‌ای خیابان را دیدم. قبلاً فکر می‌کردم اگر به خیابان راه پیدا کنم و جریان زندگی را در رود آزاد خیابان ببینم، چه حالی پیدا می‌کنم. و می‌اندیشیدم که نکند دلم بگیرد. و از اینکه خیابان آزاد از من نیست ناراحت و غمگین برگردم.

از تنها چیزی که در اینجا می‌ترسیدم ضعف و تنهایی و غم دل‌گرفتگی بود و دلم برای اندکی غم و غصه! لک زده است و پیدا نمی‌کنم و وقتی به بروبچه ها می‌گویم، خنده‌شان می‌گیرد و خیال می‌کنند شوخی می‌کنم. اما باور کن شوخی نیست. گاهی فکر می‌کنم نکند تبدیل به سیب‌زمینی شده‌ام.[1]

چرا غمی، غصه‌ای، چیزی به سراغم نمی‌آید؟

دنبال دلیل می‌گردم و پیدا می‌کنم- تا اندازه‌ای- اولاً من چیزی را جا نگذاشته‌ام تو را و همه را با خود آورده‌ام. اما فراموش نمی‌کنم که شمای بی جسم را دارم و من که روح را جدا از جسم نمی‌توانم تصور کنم و حواس پنج‌گانه- یا شش‌گانه، یا بیشتر و یا کمتر. نمی‌دانم داشتنم را ثابت می‌کند. نبود جسم شما را احساس می‌کنم و این باید مرا به درد پیوند بدهد – و می‌دهد- اما این حق را از خود گرفته‌ام. دوستان تازه‌ای که اینجا در نگاهم نشسته‌اند دل هاشان از غم پر است. کافی است کوچک‌ترین بهانه‌ای به دستشان بیفتد تا عقده‌شان بترکد. می‌دانی گریستن مرد وحشتناک است. مثل اینکه این چشم‌ها را برای اشک نساخته‌اند. و وقتی اشک از توی این چشم‌ها می‌جوشد، باید باشی و ببینی که درد با همه عمقش چه معنای وسیع و کشنده‌ای می‌یابد. فکر کن. یک مرد چندین سال است که نگاهش را به این دیوارهای بلند بخشیده است و به میله‌ها و سیم‌های خاردار و سال‌هاست که بهترین صدا برایش زنگ دری است که شاید هرگز برای او به صدا درنیامده باشد و درنیاید. و اما صدای زنگ بوی بیرون، بوی خبر و بوی آزادی می‌دهد و خیابان را از راه گوش می‌بیند و دشت را در ذهنش به تماشا نشسته است.

بهار را از سر شاخه‌های درختان همسایه می‌شنود و تابستان را با عرقی که از پوستش می‌جوشد احساس می‌کند. و از پاییز پر است و زمستان در خونش زندگی می‌کند.

از چنین آدمی چه انتظاری داری. اگر تمام زندگی‌اش را هم گذرانده بود، نمی‌توانست امیدش را از بیرون قطع کند و به دشت و کوه و گیاه نیندیشد. و حال فکر کن که یک قلب جوان که با هر تپشش گل و گیاه را می‌خواند و در حسرت بهار آه می‌کشد. چگونه خواهد توانست همه آرزوهایش را در دیواری بلند و میله‌هایی سرد و سیم‌های خاردار سر دیوار خلاصه کند؟

نه یگانه جان، نمی‌تواند و اما ناگزیر است که بتواند. و حالا که در ناگزیری‌اند و هر رنگ خویش به سکوت نشسته است. فقط کافی است خاطره گل، خاطره گیاه، خاطره دشت و زمزمه جویبار را از دورترین نقطه ذهنش دریابد تا چشم‌هایش به اشک بنشیند.

اشک باروت این چشم‌هاست و این‌ها از اشک پُرند و اگر یک لحظه خنده لب‌هاشان را ترک کند، گونه‌های زردشان- و بندرت سرخ یا رنگی دیگر را اشکی شور و گرم می‌نوازد، و بهتر بگویم می‌خراشد.

در کنار این بشکه‌های باروت، من ناگزیرم از شادی بگویم. و از فردایی که شاید باشد- و از این‌ها و من باشد- و نگاه‌ها بتوانند از پشت این بلندای بی‌رحم به گرمای نگاهی دیگر راه یابند.

چنین است که من با خاطره شما، سکوت اینجا را پر می‌کنم و می‌کوشم به غم نیندیشم و فکر کنم که همانقدر هستید که من دارم.

چند روز پیش «جواد» به دیدنم آمده بود. فکر می‌کنم عصر سه‌شنبه بود. از مدرسه آمده بود. سرش را به نرده پنجره کوچک و توری خانه‌ام گذاشته بود و اشک توی چشم‌هایش بود.

گفت من خیلی تنهایم. بیشتر از تو – در نامه‌اش هم همین را نوشته بود- گفتم من شما را دارم. توانسته‌ام که داشته باشم، و حالا کمتر احساس تنهایی می‌کنم- حتی کمتر از وقتی که اینجا نبودم – و این حقیقتی است. چون حالا فکر می‌کنم اگر این در بسته باز شود و یا این دیوار بلند فروریزد، من به صدای سار و به اوج پاپیتال[2] می‌رسم و به صدای دوست می‌پیوندم. اما چه کسی می‌تواند تحقق این خیال آرزویی را ثابت کند؟

مگر پیش از این، این همه را داشتم؟

مگر پشت همین دیوارها، ناگزیر از جدایی نبودیم؟

مگر بیرون از این دربسته، هر وقت که می‌خواستیم – که همیشه می‌خواستیم – می‌توانستیم چشم‌هامان را در شعله نگاه مشترکمان گرم کنیم؟

مگر پشت این پنجره کوچک توسری خورده، دست‌ها دیوار جدایی‌مان را بالا می‌زدند؟

چرا باید ثابت بشود که بیرون از اینجا، جدایی، تنهایی و سکوت است که انتظارمان را می‌کشد؟

تا این مسئله ثابت نشده است در خیال روشنایی بیرون- که شاید نباشد- می‌توان در سکوت تاریک و امید رنگ اینجا زیست.

تا سکوت دردناک و کشنده گور و پایان غم‌انگیز آدم ثابت نشده است می‌توان با خیال بهشت دوستی که دادخواه ستم‌کشیده مظلوم را، به داد برساند، در زندان وسیع دنیا زیست – و گاهی شادمان هم زیست.

چرا باید چیزی ثابت بشود که آدم را دود کند؟

من اینجا چیزی را نمی‌خواهم ثابت کنم. فقط می‌خواهم بفهمم و بفهمانم که یک شاخه گل میخک و سبزینهٔ ظریف یک شاخه گل یا گیاه گردی، می‌تواند بهار را به اتاق زندان بیاورد.

بهار برای ما همین میخک و گَردی است. سبز بزرگ دشت از ما نیست و قصه سبز بهار را ما از سرشاخه‌های درختان همسایه باید بشنویم.

چنین است که من به داشته‌ها فکر می‌کنم و از چیزی لذت می‌برم که از من است.

خیابان از من نبود و من بیگانه با خیابانی که آشنای هر دوی ما بود، بی آنکه اسیر غمِ «نداشتن» شده باشم، بازگشتم.

اینجا غم چنان وسیع و گسترده است که قسمت شدنی نیست.

بهترین راه همان است که از غم نگویم و به بهار در راه و تابستان دور نیندیشم. و بهار را در گل میخک تنهای پنجره ببینم و سرود فرداهای دور یا نزدیک را بخوانیم و فکر نکنیم که فردا مثل امروز خالی است و در اندیشه اثبات بیهودگی دیروز و امروز و فردا نباشیم. مسئله‌ای که ثبوتش مرگ را به آدم می‌دهد، چرا باید ثابت بشود؟!

نه، یگانه جان، گریه کار من نیست. و این-ها نیز نباید فرصتی برای گریستن بیابند. چشم‌های مرد را برای اشک نساخته‌اند. مرد با صدا و نگاه و سکوتش می‌گرید. اما با چشم‌ها هرگز. (و اکنون جز این دیدی یا مرد، مرد نشده است، یا به باور «مردانگی» خویش نرسیده است یا چنان سرشار از دردهاست که اشک ناگزیر را از چشمه‌های چشمانش سرازیر می‌کند. از استثناها بگذریم که خود قصه‌ها دارند.)

بهار خواهد آمد و پرستوها باز خواهند گشت و دشت سرود سبز گیاهش را خواهد خواند و ما بهار رسیده را در سرشاخه‌های درختان همسایه خواهیم دید و در بهار گلدانِ گل تنهای میخک نیز می‌توانیم زیست و به فردایی که حتی اگر هرگز نرسد و یا از ما نباشد، امید ببندیم و حتی مرگ محتمل را نیز با عشق و امید در آغوش بگیریم.

وظیفه ما زندگان امروز رسیدن به بهار و گل تنهای میخک است و چهارفصل ذهنمان. «جواد» (و جوادها) اگر نتوانسته‌اند مرا داشته باشند دلیلی بر ضعف و تسلیم خود آن‌ها به تنهایی و جدایی و راحتی است. گناه من نیست بگذار او مرا نداشته باشد! من که او را دارم، همین کافی نیست؟

تو اگر نتوانی مرا داشته باشی و تنهایی را احساس کنی، گناه من نیست. اما من از تو پرم و توانسته‌ام، تو را داشته باشم- همانقدر که خواسته‌ای و همانقدر که گذاشته‌اند – و تنهایی نمی‌تواند با من کاری بکند. بگذار بهار هرکجا که می‌خواهد بشکفد. بهار من در لبخند گل میخک شکفته است. و ما همگی سبز بهار را در اتاقمان داریم. و اگر دشت از ما نباشد، حیاط کوچک را دشت خواهیم کرد. و من با صدای سار، سال‌ها می‌توانم زندگی کنم. و لحظه‌های خوب گذشته‌ام را در ضربدرهای، چهارچوب دری دور ضرب خواهم کرد. تا حاصلش گذشته و آینده‌ام – و شاید اگر تو نیز بخواهی و شجاعت سنت‌شکنی را بیابی – آینده‌مان را با دست‌های عشق بسازیم.

اسفندماه ۱۳۴۶

 

 


1. اگر «سیب‌زمینی» بتواند تو را به یاد «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» آن کتاب و فیلم عظیم، بیندازد خوشحال می‌شوم.

2. در خانه آن روز و ماه‌های «یگانه» پاپیتاها چنار خشکی را تبدیل به درخت سبزی کرده بودند و عصرها سرشار صدای سار می‌شد آنقدر که در حیاط زندان هم می‌توانستی صداشان را بشنوی که خانه «یگانه» و خانه من – زندان – سخت به هم نزدیک بود.

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=bT%2BEaeg65mclmDrgDRu4hNyDyY2Y8cmiD9wUGRGutyVjnB6D2cVV6zEvg3jc7b7LEbu2aKPDxUY09zEISR%2FFLg%3D%3D&prvtof=kd%2F12Y%2F316WJHzxOTMr4HWW42efQfuw5ho0X9cqhfSU%3D&poru=HTW4yI7YcLVoRqHSAZg5tnpv5BnKdsnQFS4lCPqCMy9Y8JQiEYJuQWF2om4B7MCI95a7F58YMaiwrHrLAM5yoQ%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>