بگذار در این کشتزار بگریم

۱۷ دی ۱۳۹۳
نگاهی به شعر لورکا
نگاه لورکا رو به آینده است او دل به پیر گذشته نمی‌سپارد بل دل و گوش‌دل می‌سپارد به کودک فردا چراکه کودک فردا ما را منادی رازی خواهد بود. می‌داند فریفتن کودک آینده بسی سهل‌تر از فریفتن پیر گذشته است...

 

قربان عباسی: فدریکو گارسیا لورکا را با ترجمه‌های شاملو و نیز خسرو ناقد شناختم. کتاب «در سایه ماه و مرگ» به ترجمه شیوای خسرو ناقد راهگشای من در شناخت لورکا بود. و دیدم که چقدر برداشت‌های اولیه من با برداشت‌های آن دو بزرگوار به طرزی غریزی نزدیک بود. لورکا برای من شاعر عشق بود و زندگی. شاعری که تشنه عطرها بود و خنده و نیز تشنه ترانه‌های نو. شعرهای او سرشار از شور زندگی هستند. در شعر «آیین آینده»، پیکره آپولون-خدای اساطیری روشنایی و هنر- را چون تندیسی ستودنی در باغچه یاسمن‌ها می‌کارد و در باغ‌های لورکا، هوس بر لب‌های عاشقان، روشنی بلورین می‌نشاند. لورکا صدای رویش گیاه را می‌شنود و یادمان می‌آورد که نور، خداست که نازل می‌شود. و خورشید، روزن آسمان است که پراکنده می‌شود خدا از آن. اما فراتر از همه این‌ها من همیشه با این سؤال لورکا زیسته‌ام و بارها همچون وی پرسیده‌ام «قلب من و این تلخکامی ژرف از کجا می‌آید؟» لورکا تا قعر چشم خدا هم فرو می‌رود تا از ژرفای درد تمام ریشه‌های درهم تابیده هستی‌اش را بازیابد. بگذار شعری از لورکا بخوانیم

عجوز مرگ، چروکیده چهره و تکیده‌دست

می‌گذرد از میان بید مجنون

با همرهانی عجیب

در رویای آرزوهای دوردست

همچون جادوگران قصه‌ها

می‌فروشد بدکار و حیله گر

رنگ مصیبت و موم

ماه به چانه‌زنی می‌خرد از مرگ

رنگی برای چهره

سودازده است ماه در این شب آشفته

حتی اگر ده بار هم این شعر را بخوانیم چیزی جز ماه آشفته و دستان چروکیده مرگ نصیبمان نخواهد شد اما این از شاعرانگی تام لورکا است که همین شعر را چنین خاتمه می‌دهد

من اما در این تنگنای سینه‌ام

می‌سازم در این میان

با چادر سیاهی از سایه

شادی شهری بی نغمه و نوا

من همین احساس شاعرانه و برساختن شادی را از لورکا گرفتم تا شهر بی‌نوای خود را و حتی مهم‌تر از آن شهر آشفته ذهنم را نوایی از شادی ببخشم. لورکا کاوشگر روح است. در سیر حیاتش با بویایی دلش کورمال کورمال زمان را در تاریکی می‌کاود. چشم از ایام ماضی برمی‌گیرد و می داند که گذشته پژمرده است. دیروز فقط آرامگاه خاطره است حتی پریروز هم مرده است او می‌داند که بیشه‌زار خاطرات و دشت سترون گم‌شده در غبار رویاها و حتی انسان بالدار بی‌لگام همه و همه رخت بربسته و از دیار امروز کوچ کرده‌اند. لذا خود به زیبایی می‌گوید:

روزگاران رفته را

حسرت نمی‌بریم به آهی

گذشته پوشیده است

جوشن آهنین خود بر تن

و به گوش فروبرده

پنبه باد

نگاه لورکا رو به آینده است او دل به پیر گذشته نمی‌سپارد بل دل و گوشدل می‌سپارد به کودک فردا چراکه کودک فردا ما را منادی رازی خواهد بود. می‌داند فریفتن کودک آینده بسی سهل‌تر از فریفتن پیر گذشته است لورکا به زیبایی می‌نویسد

کودک فردا را فریفتن آسان است

بیایید پستان‌هایمان را به نرمی

در دهان او نهیم

راستش را بخواهید در برابر این تیزبینی و قدرت کلام لورکا تلاش می‌کنم سکوت کنم حتی اگر لبانم در اشتیاق سخن گفتن بسوزند… لورکا تشنه است

من تشنه عطر و خنده‌ام

تشنه ترانه‌های نو

نه ماه و سوسن‌ها

نه عشق‌های رفته زدست

ترانه‌ای از فردا که به لرزه اندازد

آب ساکن و آرام فردا را

 لبریز کند با امید

خیزاب‌ها و مانداب ها را

من نیز چون لورکا در پی این ترانه‌های روشن و رسیده و پراندیشه بودم تا بری از هر نوع هراس و اندوهناکی و به دور از خیال و خواب آن‌ها را زیسته باشم. تا هر ترانه‌ای پر کند سکوتم را با طنین خنده‌ها.

لورکا در جهانی چنین وهمناک و پر بیم و پر از شکارچیان نا انسان می‌سراید:

چه اندوهناک است

زندگی در گورستان

من همیشه تلاش نموده‌ام امتداد این شعر او را برای دفاع از حرمت زندگی برای خودم بله برای خودم و نه الزما دیگران بازگو کنم. امتداد شعر لورکا همین است

قورباغه غور غور کن!

جیرجیرک بیرون بیا از لانه‌ات

جادو کنید با نی لبک هاتان

جنگلی از نغمه‌هاس

لورکا یادم داد که برای گریختن از چرخه هولناک زمان هر از گاهی رخصت دهم تا دو کبوتر کوهی در دورترین افق‌ها در خیالم پر بزنند. و اگر قرار است در این دشت جهان چیزی جز سکوت باقی نماند لورکا برای شکستن آن سکوت نیز به گریستن روی می‌آورد تا بر این دشت سترون نیک و بهنگام بگرید. اشک شاعری چون لورکا برکتی است آسمانی بر این دشت‌های لم‌یزرع ذهن و دل مردمان جهان که روزی باید بیاموزند نشاید که عاشقان را به صلیب کشید و در خاکشان نهاد.

لورکا در شعری با عنوان «یادتان باشد» می‌نویسد:

روزی که من می‌میرم

دفنم کنید با سازم

در شنزارها

روزی که من می‌میرم

میان نارنج‌ها و نعناع‌ها

لورکا دوست دارد در چنین فضایی به خاک سپرده شود تا شاید به نسیم پاک سال‌های نخستین بازگردد تا مادرش گل سرخی بر پیراهنش بنشاند. او مرگی بسان مرگ سحرگاه می‌خواهد. بسان مرگ دیروز اما خود می‌نویسد

وقتی که من می‌میرم

باز گذارید پنجره مهتابی را

چراکه می‌خواهد از میان پنجره مهتابی کودکی را ببیند که دارد نارنج می‌خورد. در شعر «ترانه درخت خشک نارنج» از زبان درخت نارنجی که خشک شده است خطاب به درخت افکن می‌گوید

درخت افکن

جدا کن سایه‌ام را از من

رهایی ده مرا از رنج بی نارنج بودن

دیدن خود را

انگار خود لورکاست که از مرگ می‌خواهد تا او را به دورتر ببرد و او را ازین سترونی و بی حاصلی برهاند. او سترونی را برنمی‌تابد می‌خواهد چون درخت نارنج بی‌برگ خواب ببیند که مورچه‌ها و گلبرگ‌ها برگ‌ها و پرندگان او هستند. او تاب دیدن سترونی خود را ندارد و اینجاست که به دامن مرگ پناه می‌برد. گاها از خود می‌پرسم ارجمندتر ازین آیا اندیشه‌ای است که ما را خرسند کند و رهنمونمان سازد به سنجیدن دیگرباره ارزش وجودی‌مان؟ راستی اما اگر سترون مردیم چه؟ سترون زیستن شایسته نیست اما سترون مردن چطور؟ تلاش کردم این راز را از زبان لورکا بشنوم اما اگر زنده هم بود شاید همین کلام آسمانی را بر زبان می‌راند که در یکی از غزل‌هایش می‌گوید

مرده بر ساحل

فرشته‌ای بود سرد

نزدیک خدا

این شعر او را باید چون خوشه سنبلی در ذهن نشاند و به آن دیگربار نگریست. برای لورکا آدم سترون نه در این دنیا به درد خدا می‌خورد و نه در آن دنیا. این فریاد او را باید شنید حتی اگر قرار باشد آن را در غمگین‌ترین شب جهان شنیده باشیم.

من از لورکا آموختم که شعر در وزن و قافیه و فرم نیست بل ریشه در زندگی دارد. شعر چیزی است که چون خود زندگی در کنار ما راه می‌رود. لورکا در گفتگو با باگاریا دوست کاریکاتوریست عاصی و بی پروای خود می‌گوید:

«من همانطور که غصه تولد خود را نداشتم نگران مرگ خودم هم نیستم. حیرت‌زده به صدای طبیعت و انسان گوش می‌دهم. من می‌خواهم خوب باشم. اما دردمندی انسان و بی عدالتی مدام که از جهان ساطع می‌شود باعث می‌شود که جسم و جان و اندیشه من نگذارند که خانه‌ام را در ستاره‌ها برپا کنم»

وقتی باگاریا از او می‌پرسد آیا باور نداری که خوشبختی تنها در غبار مستی، در نشئه بوسیدن لبان زنی، در نوشیدن شرابی ناب و در چشم‌اندازی زیبا نهفته است با تیزبینی و تاییدکنان می‌گوید: «اگر ابدیت ساخته تخیل بشر باشد باور دارم که در جهان چیزها و کارهایی یافت می‌شود که شایسته این ابدیت‌اند و به سبب زیبایی و متعالی بودنشان نمونه‌ای تمام‌عیار برای نظمی ماندگار»

در پاسخ سؤال تیزبینانه دوستش که «آیا گناه کبیره انسان این نیست که زاده شده است؟» پاسخ می‌دهد: «درست است خوش‌بینی از آن کسانی است که فقط اندیشه‌های تک‌بعدی دارند کسانی که سیل اشکی که ما را احاطه کرده است نمی‌بینند برای این چشم‌های گریان و این اشک‌ها اما می‌توان چاره‌ای اندیشید.»

لورکا آدمی است چندبعدی. و به راستی شاعر و در عین حال متفکری ژرف‌بین. من انسانیت لورکا را می‌ستایم و اینکه چگونه می‌توان نگاه‌ها را عوض کرد و بهتر و فهمیده‌تر جهان را بازیافت. بگذارید این سؤال و جواب ایشان با باگاریا را عیناً و بدون کم کاست بخوانیم. این جملات برای من انقدر عزیزند که دوست ندارم حتی یک حرف هم در آن دخل و تصرف کرده باشم

باگاریا: باور نداری فدریکو که سرزمین پدری هیچ ارزشی ندارد و مرزها باید از میان برداشته شوند؟ چرا یک اسپانیایی بد باید برادر ما باشد و نه یک چینی خوب؟

لورکا: بیزارم از آنانی که اسپانیایی‌اند فقط برای آنکه اسپانیایی باشند و جز آن هیچ. من با همه انسان‌ها احساس برادری دارم و متنفرم از کسانی که به خاطر تصور ناسیونالیستی و انتزاعی و تنها به دلیل این تصور موهوم خود را قربانی می‌کنند چراکه کورکورانه به وطنشان عشق می‌ورزند یک چینی خوب به من نزدیک‌تر است تا یک اسپانیایی بد. من سرود ستایش اسپانیا سر می‌دهم و آن را تا مغز استخوانم احساس می‌کنم اما پیش همه‌چیز یکی از اهالی این جهانم و برادر همه آدمیان ازینرو اعتقادی به مرزهای سیاسی ندارم. اما حالا بگذار من از تو چیزی بپرسم باگاریای عزیز. می‌توانی به من بگویی چرا تمام سیاستمدارانی که تو کاریکاتورشان را می‌کشی چهره قورباغه دارند؟

باگاریا: «چون اغلبشان در باتلاق زندگی می‌کنند»

من در این مصاحبه کوتاه لورکا با دوست فرزانه‌اش معنای انسانیت را یافتم بیداردلی و نازک بینی و روح بی‌همتای لورکا را می‌ستایم. ونیز غرایز وحشیانه او را. چه زیبا خطاب به گل‌های وحشی می‌گوید: «بیش از حد به زیبایی خود ننازید و نبالید وگرنه ممکن است که به بندتان کشند و به زندگی به روی اجساد پوسیده مردگان محکومتان کنند».

من چنین با لورکا بدرود گفتم زمزمه‌کنان در دل شب «در این جهان گسسته دیگر چیزی باقی نمانده است. بگذار در این کشتزار بگریم».

نظر شما چیست؟

  1. لیلا :

    لورکا تشنه است :

    من تشنه عطر و خنده‌ام

    تشنه ترانه‌های نو

    نه ماه و سوسن‌ها

    نه عشق‌های رفته زدست

    ترانه‌ای از فردا که به لرزه اندازد

    آب ساکن و آرام فردا را

    لبریز کند با امید

    خیزاب‌ها و مانداب ها را

  2. علیزاده :

    oخسته نباشید اقای عباسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (24)