تراژدیِ یک یقه‌سفید آمریکایی

۱۸ دی ۱۳۹۳
یادداشتی بر نمایش مرگ فروشنده از آرتور میلر/ (اجرا در سالن اصلی تئاتر شهر، به کارگردانی نادر برهانی مرند)
در سال‌های پس از جنگ، ظهور طبقهٔ یقه‌سفید در آمریکا، از سوی راست‌گرایان نشانی از تضعیف طبقهٔ پرولتاریا و عدم تحقق نظریهٔ مارکسیستی تلقی می‌شد. تعابیری همچون انقلاب «مدیران» و ظهور طبقهٔ «کارمندان» به عنوان بدیلی برای پرولتاریا و ناقض نظریهٔ مارکسیستی مطرح می‌شدند. مرگ فروشنده تأملی در وضع این طبقهٔ نوظهور است. طبقه‌ای که شرایط عینی متمایزی با طبقهٔ کارگر ندارد، اما دچار خودفریبی است.

علی تدین:

هنگامی که مردمان یقه‌سفید شاغل می‌شوند، نه فقط زمان و انرژی خود را می‌فروشند، بلکه شخصیت خود را نیز می‌فروشند. آنان، هفتگی یا ماهانه، لبخند و ژست‌های مهرآمیز خود را می‌فروشند و سرکوب سریع بیزاری و خشم خود را تمرین می‌کنند؛ زیرا این ویژگی‌های شخصی، در تجارت به کار می‌آید و برای توزیع کالا و خدمات لازم می‌شود.

از کتاب یقه‌سفید، طبقات متوسط آمریکایی نوشتهٔ سی. رایت میلز

 

سی. رایت میلز دو سال پس از نخستین اجرای مرگ فروشنده، در کتابش از طبقهٔ نوظهور یقه‌سفید می‌گوید. میلز ادعا می‌کند در سرمایه‌داری پیشرفته، روحیهٔ فروشندگی (salesmanship mentality) بر شهرها سیطره می‌یابد. مردمانی که بر خلاف یقه‌آبی‌ها کار یدی نمی‌کنند، اما به عنوان مدیر، فروشنده، حسابدار، وکیل و … در خدمت شرکت‌های بزرگ قرار می‌گیرند. حتی روحیات و زندگی شخصی این افراد نیز به نوعی معنای تجاری و حرفه‌ای می‌یابد و مستقل از شغل آنان نیست. آنان خنده و صمیمیت خود را نیز در جریان کار خود می‌فروشند.

مرگ فروشندهٔ آرتور میلر که نخستین بار در ۱۹۴۹ به روی صحنه رفت تصویری از همین طبقهٔ نوظهور است. طبقه‌ای که بر خلاف پرولتاریای سنتی از زور بازوی خود نان نمی‌خورد، اما به نحو دیگری «کار» خود را می‌فروشد. «روحیهٔ کارمندی» او حتی در تفریحات او، مجزا از محیط کارش، جلوه‌گر است. شخصیت اصلی نمایش -ویلی لومان- چنانکه میلر در عنوان نمایشنامه تأکید کرده، تنها «یک فروشنده» است (ترجمهٔ دقیق عنوان «مرگ یک فروشنده» است). او تنها یکی از افراد طبقهٔ خود است.

Description: 08salesman-four-custom1.jpg

     مرگ فروشنده نخستین بار توسط الیا کازان در ۱۹۴۹ در برادوی اجرا شد. عکس از بریژیت لاکومب از مجلهٔ نیویورک

 

ویلی لومان مفلوک است اما معصوم نیست. هرزگی او آیندهٔ پسر بزرگش –بیف- را به باد داده است. اکنون هم قادر نیست برای فرزندانش کاری کند و همیشه از اینکه همسرش –لیندا- را در رنج و عسرت نگه داشته، احساس عذاب وجدان دارد. لیندا همسر وفادار ویلی همیشه سعی می‌کند او را حمایت کند و در دعوای بین پدر و پسر جانب پدر را می‌گیرد. بیفِ سی و چهار ساله بیکار است آیندهٔ خوبی در انتظارش نیست و هپ، برادر کوچک‌تر، یاد گرفته که شاد باشد و به خودش و بقیه دروغ بگوید (او به دروغ به پدر و مادرش گفته که آپارتمانی اجاره کرده و بعضی شب‌ها آنجا می‌خوابد، اما در واقع آپارتمانی در کار نیست، وضع مالی و شغلی فلاکت باری دارد، نام واقعی‌اش هرولد است و لقبش هَپ، خلاصهٔ هَپی Happy).

تمام دعواها و رنج‌های خانواده بر سر دروغ است، اما این دروغ نیز شخصی نیست و برآمده از موقعیت طبقاتی خانواده است. یقه‌سفیدها کارگران یدی نیستند و زور بازوی خود را نمی‌فروشند، بنابراین هیچ‌گاه خود را کارگر و فرودست تلقی نمی‌کنند و بر عکس شأن خود را بسیار بالاتر می‌دانند. بیف، دون شأن خود می‌داند که در تگزاس برای زمین‌داران «عملگی» کند. دیگر اعضای خانواده می‌خواهند این دروغ را به او (و به خودشان) بپذیرانند که او روزگاری «فروشندهٔ یک فروشگاه بزرگ لوازم ورزشی بوده»، در حالی که او تنها دربان فروشگاه بوده است. ویلی، همیشه مدعی است که آشنایان زیادی دارد و همه او را به عنوان یک فروشندهٔ باتجربه ارج می‌نهند؛ اما در واقع روزگار او گذشته است و آشنایان اندکی که دور و بر او مانده‌اند، تنها از سر ترحم به او می‌نگرند. اوضاع اقتصادی خانواده نابسامان است و آینده‌ای در پیش رو نیست، اما همه (به جز بیف) می‌خواهند با دروغ‌هایی که دیگر پذیرفتنشان ناممکن است ادامه دهند؛ دروغ‌هایی که چون دربارهٔ آیندهٔ دوری بود پذیرفتنی بود اما حالا آن «آینده» تبدیل به «حال» شده است و واقعیتِ «حال» خود را تحمیل می‌کند.

این خودفریبی مشخصهٔ یقه‌سفیدها است: وضع آنان اگر نه بدتر، بهتر از کارگران یدی نیست. آنان قسمی از پرولتاریا هستند، اما گمان می‌کنند که نیستند. شانس تحرک طبقاتی برای یقه‌سفیدها به همان اندازه کم و استثنایی است که برای کارگران کارخانه‌ها (ویلی همواره تصور می‌کند فرصتی برای سفر به آلاسکا و پولدار شدن داشته، که از دست داده است، این تصور بارها به شکل خیال برادرِ درگذشته‌اش به سراغش می‌آید). شاید ویلی زور بازوی خود را نفروخته است، اما عمرش را فروخته است. ویلی در سراسر عمر مجبور بوده در سفر باشد، شهر به شهر برای کار، برای فروش؛ در دیالوگی رئیس شرکت به او می‌گوید: «ویلی تو آدمِ جاده‌ای». او واسطهٔ تجاری و فروشندهٔ کالاها بوده، ولی از همه مهم‌تر، عمر کالاشدهٔ خود را فروخته است؛ بنابراین صفت فروشنده معنایی دوگانه برای ویلی دارد: او فروشندهٔ عمر خود هم بوده است. حالا ویلی می‌خواهد جان خود را نیز بفروشد تا با پول بیمهٔ عمر، خانواده‌اش وضع بهتری بیابند. این آخرین اقدام ویلی، آخرین فروش ویلی است.

Description: 10.jpg

برهانی مرند پس از ۸ سال مجدداً مرگ فروشنده را در تهران به روی صحنه برده است. عکس از مسعود میرمیری وبسایت تئاتر

 

در سال‌های پس از جنگ، ظهور طبقهٔ یقه‌سفید در آمریکا، از سوی راست‌گرایان نشانی از تضعیف طبقهٔ پرولتاریا و عدم تحقق نظریهٔ مارکسیستی تلقی می‌شد. تعابیری همچون انقلاب «مدیران» و ظهور طبقهٔ «کارمندان» به عنوان بدیلی برای پرولتاریا و ناقض نظریهٔ مارکسیستی مطرح می‌شدند. مرگ فروشنده تأملی در وضع این طبقهٔ نوظهور است. طبقه‌ای که شرایط عینی متمایزی با طبقهٔ کارگر ندارد، اما دچار خودفریبی است. ویلی عمر خود را فروخته اما هنوز گمان می‌کند که رابطه‌اش با هاوارد، رئیس شرکت، رابطه‌ای انسانی است. وقتی هاوارد فریاد می‌زند که «ویلی قبول کن تجارت، تجارته» می‌خواهد به ویلی یادآوری کند که تنها فروشندهٔ نیروی کارش بوده است، نه چیزی بیشتر. ویلی دیگر به درد هاوارد نمی‌خورد، به درد تجارت نمی‌خورد. نیروی کاری است که مصرف شده و به پایان رسیده است.

اما دربارهٔ اجرا: برداشت برهانی مرند از مرگ فروشنده، اشارات اقتصادی-سیاسی نمایشنامهٔ میلر را مؤکداً آشکار می‌کند (بر خلاف برخی اجراها و تفاسیر که وجوه روان‌شناختی و عاطفی نمایشنامه را پررنگ‌تر می‌کنند). علی‌رغم اینکه نمایشنامه تا حدود زیادی خلاصه شده، وجوه اصلیِ کار، در اجرا حفظ شده است. انتخاب این اثر برای اجرا، انتخاب هوشمندانه‌ای بوده است چرا که بحث از یقه‌سفیدها به اوضاع اقتصادی امروز ایران کاملاً مربوط است (برهانی مرند چند سال پیش نیز این کار را به روی صحنه برده بود).

کارِ برهانی مرند، اجرایی شسته‌رفته از یک اثر مهم است (همچون اجرای او از مرغابی وحشی ایبسن که چند سال پیش دیدم). لحظه‌های کمیک سیاه و تکان‌دهنده‌ای که در نمایشنامه هست، خوب از کار درآمده و بازیگران مجموعاً از پس کار برآمده‌اند. شاید استفاده از موسیقی و نور می‌توانست دقیق‌تر باشد اما لطمه‌ای به کار نزده است. ضمن اینکه طراحی صحنهٔ مختصر و موجز زمینه‌ای شده است تا دیالوگ‌ها و بازیگران، نسبت به فضای صحنه برتری داشته باشند و بیشتر جلوه کنند.

 

 


[i] سپاسگزارم از دوستم دکتر یاشار صدر حقیقی

 

 

نظر شما چیست؟

  1. امیران :

    ممنون اقای تدین.

  2. علیزاده :

    هنگامی که مردمان یقه‌سفید شاغل می‌شوند، نه فقط زمان و انرژی خود را
    می‌فروشند، بلکه شخصیت خود را نیز می‌فروشند. آنان، هفتگی یا ماهانه، لبخند
    و ژست‌های مهرآمیز خود را می‌فروشند و سرکوب سریع بیزاری و خشم خود را
    تمرین می‌کنند؛ زیرا این ویژگی‌های شخصی، در تجارت به کار می‌آید و برای
    توزیع کالا و خدمات لازم می‌شود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (6)