آنجا

۲۲ دی ۱۳۹۳
نویسنده: علی صفری





فیلمنامه «آنجا»
نویسنده: علی صفری



خارجی/دربند/ روز

بعدازظهر یک روز برفی در کوه‌های دربند، رسول مردی میان‌سال از سراشیب پلکانی کوه بالا می‌رود. برف در حال باریدن است و رسول با لباس‌های مندرس و پاره این راه را بی هیچ وقفه‌ای ادامه می‌دهد. سیگاری بر لب دارد و با گوشی مشغول گوش کردن موسیقی است. موسیقی بی‌کلام است و رسول ریتم حرکتی‌اش را با موسیقی هماهنگ می‌نماید. مسیر کوهنوردی خلوت و تنها بعضی از محلی‌ها در آستانه مغازه و خانه‌هایشان مشغول نظافت هستند. بعضی هم از ترس برف بروی کالاها و وسایل نقلیه پلاستیک می‌کشند. رسول مسیر را ادامه می‌دهد تا از ورودی قبرستان محلی گذشته و در امتداد آن راه می‌رود. قبرستان در امتداد کوه و در شیب واقع است. در این میان شخصی را می‌بیند که در کنار یکی از قبرها نشسته است. این فرد توجه رسول را به خود جلب می‌کند. وی فتاح، برادر ایرج جوانی حدوداً سی‌ساله است که بروی مزار پدر فاتحه می‌خواند.

رسول: سلام. فتاح، تویی؟

فتاح: چطوری رسول؟

رسول: خوبم. (مسیر را بازگشته و وارد قبرستان می‌شود) امروز پنج‌شنبه ست؟

فتاح: نه. شنبه ست

رسول: تو نمیری گفتم روزا از دستم در رفته. خب پس اینجا چه کار می‌کنی؟

فتاح: همینجوری. داشتم رد می‌شدم گفتم یه حالی ازشون بپرسم

رسول: خدا رحمتش کنه. به از تو نباشه مردی بود واسه خودش

فتاح: تو چطور؟ این وقت روز اینجا چه می‌کنی؟

رسول: میرم بالا. البته قبلش یه سری به ایرج می‌زنم. هستش دیگه؟

فتاح: از صبح ندیدمش اما باید کافه باشه (فتاح بی‌حوصله نشان می‌دهد و توجهی به رسول ندارد)

رسول: من برم کم‌کم. تو نمیایی؟

فتاح: نه. میرم پایین خرید. باید واسه پناهگاه یه سری خرت‌وپرت بخرم

رسول: (برای عوض کردن فضا) عجب برفیه تو نمیری

فتاح: (به آسمان نگاه می‌کند) آره برف خوبیه. ببین داری میری بالا این کلید را بده به ایرج. واسه پناهگاهه. بگو قبل تاریکی میام بالا

رسول: باشه. تو اینجا میمونی؟ دیر راه بیافتی به شب می‌خوری تو نمیری

فتاح: نه دیگه منم داشتم می‌رفتم. (از جایش برمی‌خیزد و به همراه رسول به سمت خروجی قبرستان به راه می‌افتند)

فتاح: رسول کلید را گم نکنی

رسول: هه… بچه‌ای

فتاح به سمت پایین و رسول به بالا روانه می‌شوند. رسول به همان ترتیب به سمت کافه می‌رود. برف همچنان ادامه دارد و از سرمای هوا کاسته است. این را در نوع پوشش رسول می‌توان به خوبی مشاهده نمود. در میان دالان‌های دربند قدم می‌زند. این محل منطقه‌ای از دربند است که بیشتر ساکنان محلی مستقر هستند و نسبت به کوهپایه تعداد مغازه و کافه‌ها کمتر است. هوای بیرون سرد و برفی در عین حال داخل چراغ خانه‌ها روشن و حاکی از وجود زندگی است. در پیچ یکی از همین کوچه‌ها رسول را می‌بینیم که تعدادی نایلون حاوی یخ‌شکن در دستانش است و کمی کندتر و با دشواری بیشتر راه را می‌پیماید. در این حین زیر لب غر می‌زند و به در و دیوار بدوبیراه می‌گوید.

رسول: مگه من خر حمالم تو نمیری، هر چیزی یه حساب کتابی داره بابا. آخه آدم بره به کی بگه تو نمیری

کافه در نبش یکی از پیچ‌ها واقع شده است. قبل از کافه پناهگاه قرار دارد و رسول در هنگام عبور از آن نگاهی موشکافانه به آن می‌اندازد. نگاهی که با نوعی احساس آرامش از رسیدن همراه است. اما پناهگاه چندان تعریفی ندارد. ساختمانی ست قدیمی که قسمت عمده دیوارش ریزش داشته است. درب جلویی پناهگاه انگار چند سالی ست بسته مانده و این ناشی از آن است که پس از فوت پدر فتاح هیچ‌کدام از فرزندانش در ترمیم آن دستی نبرده‌اند. با این وجود آنجا همچنان برای رسول همان پناهگاه قدیمی است. بین پناهگاه و کافه سراشیبی قرار دارد که به عنوان حیاطی برای قرار گرفتن تخت‌های کافه استفاده می‌شود. اما ظاهر تخت‌ها حاکی از آن است که مدت‌هاست هیچ مسافری را به خود ندیده‌اند. رسول به کافه می‌رسد. از پشت درب شیشه‌ای کافه به داخل نگاه می‌کند. شیشه را بخار گرفته و به زحمت داخل معلوم است. رسول ایرج را می‌بیند که بروی تخت خوابیده است. ایرج مردی در آستانه پنجاه‌سالگی است. موهایش به سپیدی میزند و اندامش هم به موازات سنش از فرم افتاده است. وی مرد کم‌حرفی ست که در کنار این کم‌حرف بودن خاصیت خوب گوش دادن را به همراه دارد. این سکوت برایش انزوایی خودخواسته را به همراه دارد اما این حالت از شوخ‌طبعی وی نمی‌کاهد. از نوع پوشش وی می‌توان متوجه شد که به سرما حساس است. این را می‌توان از لباس‌های چندلایه و کلاه پشمی‌اش به خوبی برداشت کرد. پشت درب رسول ایستاده، بسته سیگارش را باز کرده و آخرین سیگارش را روشن می‌کند. از درب کناری به حیاط رفته و به توالت می‌رود. توالت جزو ملک پناهگاه محسوب می‌شود و در زیر عمارت قرار دارد. به کافه بازگشته و از درب پشتی و با احتیاط وارد می‌شود.

 

داخلی/ کافه/ روز

کافه ایرج فضایی‌ست در ابعاد حداکثر دوازده متر مربع. فضای داخلی کافه به ریخته بوده و تقریباً می‌توان گفت در طراحی آن قانون خاصی رعایت نشده است. یک میز گرد کوچک در گوشه‌ای و یک میز مستطیل در گوشه‌ای دیگر است. هر دو میز تنها سه صندلی دارند که در بین آن‌ها در گردش‌اند. در سمتی دیگر تختی به سبک چای‌خانه قرار دارد و اینجا همان مکانی ست که ایرج در بعضی شب‌ها بروی آن می‌خوابد. تمامی شیشه‌ها و پنجره‌ها شیشه‌ای بوده و هیچ پرده‌ای در کار نیست. آشفتگی وسایل در مواد غذایی هم به چشم می‌خورد. از طرفی دیزی بروی پیشخوان قرار دارد و از طرفی هم وسایل چای و نسکافه. این را باید به یخچالی اضافه کرد که پشت ویترین مغازه جا خوش کرده است. در کنج کافه تعداد زیادی پتو بروی یخچال بلااستفاده قرار دارد. در گوشه دیگر هم روشویی است که آن هم نشتی داشته و هر چند لحظه یکبار شتک می‌زند. رسول نایلون‌ها را گوشه‌ای می‌نهد و به صورتی که ایرج بیدار نشود خود را به پشت پیشخوان می‌رساند.

رسول: (آهسته) دنیا رو آب ببره، ایرج را خواب برده، عین یه مرده… بذار ببینم چی خورده (اشتیاقش کور می‌شود. چند گوجه لهیده را با بی‌میلی در کنار خیار لقمه می‌کند) یه عمر جون بکن. بیگاری بکش، تو کافه کار کن، پست بده، آخرش که چی؟ عمرت میشه بی تنفسی، گرسنگی، بدبختی، بیچارگی

چای می‌ریزد و روی صندلی کنار گردسوز می‌نشیند. ایرج با حالی پریشان از خواب برمی‌خیزد و چندثانیه‌ای بی‌هدف به روبرویش خیره می‌شود. حرکت رسول برای ریختن یک لیوان آب او را از آن حالت خارج می‌کند. رسول لیوان را به وی می‌دهد.

ایرج: رسول!

رسول: ایرج!

ایرج: کی اومدی تو؟

رسول: قبل این لیوان چایی. دیدم خوابی، گفتم بذارم یه چرت حسابی بزنی. خواب بعد ناهار میچسبه تو نمیری

ایرج: آره. ناغافل خوابم برد. تو اومدی مشتری نبود؟ نکنه کسی اومده باشه. (برمی‌خیزد) چیزی نبرده باشن (شروع به وارسی کافه می‌کند)

رسول: یه جوری میگی انگار چیزی هست که ببرن

ایرج: گفتی وقتی رسیدی کسی اینجا نبود؟

رسول: خوبی تو ایرج؟ نه بابا. تو این وضعیت کی خوب میمونه. تو نمیری

ایرج: آره. فقط یه خورده سرم سنگینه. کوه شلوغه؟

رسول: بگی نگی یه چند تایی کوهنورد هستن، چند تا هم از این جوونا گوشه کنارا وول می خورن ولی نه، کوه دیگه مثل سابق نیست. ایرج هیچی مثل سابق نیست.

ایرج: پرسیدم کوه شلوغه یا نه. نگفتم قصه حسین کرد بگی. من حالم خوش نیست رسول. خواهشا شروع نکن.

رسول: چیو شروع نکنم؟ مگه بیراه میگم ایرج؟ خود منو نگاه کن. یه آدمی 54 سالشه، 37 سالشو به هنرهای زیبای این مملکت خدمت کرده از اون طرف هم به دولت مرکزی. اون وقت وضعش آینه. خدا حق را به همه داده، چطور بعضی‌ها اونو مثل آب خوردن از آدم میگیرن، آخه آدم بره به کی بگه تو نمیری

ایرج: (جلوی آینه کوچک روشویی خود را مرتب می‌کند و با شیطنت جواب می‌دهد) به من بگو

رسول: به تو چی بگم؟ آخه مگه تو از زندگی من چی می دونی؟ من زندگی‌ام عین نقاشیه. (به لباسش اشاره می‌کند) تمام این پاره پوره‌ها را باید بشینم و بکشم. نقاشی کنم. اینارو به هر کی هم میگم میگن این خل شده. اون سعید رذل پشت فطرت گناهکار. پونصد تا تابلو فروخت، هیچ چی به هیچی.

ایرج: حالا چاییتو بخور. درست میشه. اینقدر سخت نگیر

رسول: مگه چیزیم مونده که سخت بگیرم یا ولش کنم؟(ایرج تخت را مرتب می‌کند و پشت پیشخوان می‌رود) این چایی هم که جوشیده ست ایرج. (دستش را درون جیب می‌برد تا چای را با شکلات بخورد. متوجه کلید می‌شود) راستی اومدنی فتاح و دیدم.

ایرج: کی؟

رسول: فتاح

ایرج: مگه کجا بودی؟

رسول: هیچی داشتم میومدم بالا دیدمش تو قبرستون نشسته بود. مگه امروز پنج شنبه ست؟ نه دیگه امروز شنبه ست ایرج. زیر برف نشسته بود سر قبر آقات.

ایرج: آها

رسول: تو حواست به فتاح هست؟ من حس می‌کنم عوض شده، نشده؟ آخه کی شنبه میره قبرستون؟ اونم تو این برف

ایرج: فتاح اخلاقش اینجوریه. از وقتی هم که آقام مرده بیشترم شده. دلش که تنگ میشه میره قبرستون. بچه هم بود می‌رفت اونجا واسه بازی. شنبه و پنج شنبه هم نداشت. تو بعضی وقتا زیادی گیر میدی

رسول: تو هم به جای من باشی میدی

ایرج: باشه. اما تو که دیگه غریبه نیستی. چند ساله اینجا میای؟

رسول: آگه بگیم اون سال که سعید پول تابلوهامو خورد، اولین باری بود که زدم به کوه. میشه یه چیزی حدود 20 سال

ایرج: خب پس بایست اخلاق فتاح دستت اومده باشه

رسول: آره اما اینی که میگی بچگیش می‌رفته قبرستون برای بازی جالب بود. اون موقع من نبودم پس بهم حق بده بعضی وقتا بیجا گیر نمی‌دم. عجیبه ها. چطور تا حالا اینارو واسم نگفته؟

ایرج: وقتش برسه میگه

رسول: خلاصه این کلید را داد بدم بهت. واسه پناهگاهه

ایرج: مگه خودش کجاست؟

رسول: رفت پایین خرید کنه. تا قبل تاریکی میرسه

(ایرج کلید را گرفته و از درب پشتی خارج می‌شود)

 

خارجی/ حیاط کافه/ روز

ایرج از میان خاکروبه‌های میان حیاط کافه و حیاط پناهگاه خود را به توالت می‌رساند. توالت زیر عمارت واقع است و توسط دربی زنگ زده ایمن شده است. در کنار درب توالت نردبانی قرار دارد حیاط را به تراس پشت پناهگاه پیوند می زند. روی تراس چندین پتو و لباس مردانه و زنانه آویزان است. ایرج از نردبان بالا رفته و خود را به درب پشتی پناهگاه می‌رساند. این درب هم کمی از درب توالت ندارد و تنها مزیتش داشت قفل است. ایرج کلید را می‌اندازد اما هرچه تلاش می‌کند بی‌فایده است تا اینکه کلید در قفل می‌شکند. با تلاش فراوان تیکه گیرکرده را بیرون می‌کشد و به کافه بازمی‌گردد.

 

داخلی/ کافه/ روز

ایرج: نمی خوره

رسول: خب حتماً بدمزه ست

ایرج: کلید رو میگم. به قفل نمی خوره. مطمئنی همینو داد بهت؟

رسول: (کلید شکسته را نشانش می‌دهد) اینو نه. اونی که به من داد سالم بود

ایرج: می دونم. الان تو قفل شکست. میگم مطمئنی که همون کلیدو بهت داد؟

رسول: آره دیگه. (جیب‌هایش را می‌گردد) تو نمیری آخه یکی نیست بگه مگه تو جایی داری که پی کلیدش می‌گردی. آره همینو داد گفت واسه پناهگاهه

ایرج: حتماً اشتباه کرده. حالا ببین…باید از انباری کپسول برمی‌داشتم. الان آگه مشتری بیاد چی جلوش بذارم. گفتی کوهنوردا هنوز پایین؟ این فتاح اصلاً حواسش به اینجا نیست

رسول: من میگم یه چیزیش شده

ایرج: خب حالا. بایست خدا کنم تا برگشتنش این کپسولا جواب بدن

رسول: پس تاخدا باهامونه من یه چایی دم کنم (با اشاره سر تأیید را از ایرج می‌گیرد)

زمان گذشته و نور کافه نشان می‌دهد که نزدیک گرگ‌ومیش عصرگاهی ست. ایرج پشت در ایستاده و نگران به جاده خیره مانده و رسول همچنان در حال نوشیدن چای است.

رسول: عجب…منم اومدم یه سری بهت بزنم و بعدش برم پناهگاه بخوابم (به حالتی شکوه کننده سرش را تکان می‌دهد)

ایرج: فتاح نیومد

رسول: گفت قبل تاریکی اینجاست. الاناست برسه

ایرج: تو فعلاً اینجایی رسول؟

رسول: آره دیگه. تا فتاح بیاد هستم. چطور مگه؟

ایرج: من اعصابم راحت نیست. به حرف فتاح اطمینانی نیست. حواست به اینجا باشه من یه سری میرم پیش انوش کلیدو بگیرمو بیام. اینجوری خیالم راحت تره.

رسول: آگه مشتری اومد چی؟

ایرج: خودت راهشون بنداز. چایی که آماده ست. اینم بسته‌های قهوه. سوپ و عدسی هم دیگه بار اومده. آگه هم غذا خواستن بگو تا نیم ساعت دیگه برمی‌گردم

رسول: میخوای من برم؟ من و که دیدی چه جوری می دووم! پاطلایی‌ام دیگه. پیاده تا خود روسیه می دووم به امیرالمؤمنین

ایرج: باید خودم برم. به جز کپسول کار دیگ‌های هم دارم. تو فقط حواست باشه. (متوجه نایلون یخ‌شکن می‌شود) اینا واسه کیه؟

رسول: این یخ شکنارو صادقی داد بدم به جلال. نگو من حمالم تو نمیری. هستم دیگه که طرف یابو برش داشته. (یخ‌شکن‌ها را بیرون می‌آورد) یکشیو پا بزن

ایرج: خودم دارم یکی

رسول: مگه نگفتی لق میزنه؟

ایرج: فعلاً کارمو راه می ندازه. حالا تا خود جلال بیاد ازش می‌گیرم. من برم؟

رسول: برو خیالت تخت. هواتو دارم. ایرج سیگار داری؟

ایرج: آره اون جاست. بالای یخچال

 

خارجی/ دربند/ گرگ و میش عصر

ایرج از کافه خارج می‌شود. به سمت بالا حرکت کرده و در ابتدا از روی پلی که درست پشت کافه قرار دارد می‌گذرد. در حین رفتن به اطراف نگاه می‌کند. حالتی پریشان و ناآرام دارد و هر گذر را به دقت وارسی می‌کند. سگی واق می‌زند و توجه وی را به خود جلب می‌کند. ایرج به راهش ادامه می‌دهد. هوا به تیرگی می‌زند. به عقب سر خود می‌نگرد. همین تیرگی روشنایی خانه‌ها را بیشتر نموده و از شلوغی خانه‌ها خبر می‌دهد اما کوچه هر لحظه تنهاتر می‌شود.

پس از گذر از یک شیب تند به نزدیکی خانه انوش می‌رسد. خانه انوش روشن است. چراغ‌های داخل که پشت پرده‌ها محصورند به شدت نور می‌دهند و به جز آن جلوی درب خانه هم چراغی روشن است. به محض دیدن خانه از سوی ایرج صدایی از بیراهه توجه وی را جلب می‌کند. صدا دوباره می‌آید. صدایی مانند ندای یک شخص و خش‌خش میان درختان به گوش می‌رسد. ایرج به سمت صدا می‌رود.

ایرج: انوش (مکث) انوش تویی؟

به سمت صدا راه خود را به بیراهه کج می‌کند. از میان چندین درخت رد شده و همچنان به دنبال منبع صدا می‌رود. به آبشار رسیده نم نمک از فضا ترسی بر دلش می‌افتد. به عقب نگاه می‌کند اما دیگر خبری از نور و روشنایی خانه‌ها نیست. هرچه هست کوه و است و درختانی که وی را در برگرفته‌اند. بار دیگر صدا باعث می‌شود بر ترسش غلبه کند. از رودخانه می‌گذرد و به زیر سنگی بزرگ می‌خزد. در همین هنگام با صدای جیغ زیر پایش خالی شده و تیغه یخ کنش خرد می‌شود. به میان شکافی در ارتفاع می‌افتد و با تقلای بسیار خود را نگه می‌دارد.

ایرج: (ملتمسانه) انوش. انوش

 

خارجی/ پناهگاه/ شب

فتاح در تکاپوی باز کردن در است. قفل یخ زده و همین باعث شده درب باز نشود. رسول پست سر وی ایستاده و سیگار می‌کشد و با دقت به کار فتاح نگاه می‌کند.

رسول: ایرج هم هر کاری کرد باز نشد

فتاح: ممکن نیست. این کلید واسه همین دره. منتها لم داره

رسول: منم گفتم همینه اما گفت حکما فتاح اشتباه کرده

فتاح: بعد این همه سال مگه میشه اشتباه کنم. این کلید واسه همین قفله. (به کلید شکسته اشاره می‌کند) البته با این وضعیت بعید میدونم باز بشه

رسول: گفتم خودشه تو نمیری (مکث) حسین

فتاح: بله

رسول: رفتار ایرج عجیب غریب نشده؟

فتاح: چه جوری مثلاً؟

رسول: نمی دونم. به هم ریخته ست. زده به سرش. امروز هرچی باهاش حرف می‌زدم حواسش یه جای دیگه بود

فتاح: خب شاید زیادی حرف زدی

رسول: نه بابا از معیارای خودم کمتر حرف زدم. مثلاً صبح کلیدو دادی بهم بیارم

فتاح: خب

رسول: خب که وقتی رسیدم دیدم وسط کافه خوابش برده. معلوم نبود اصلاً کسی چیزی برده، نبرده. هرچی هم به شیشه زدم بیدار نشد. خلاصه از در پشتی رفتم تو و به زور بیدارش کردم

فتاح: ایرجه دیگه. آگه خوابش نبره باید شک کرد. آقام از دست همین ایرج دق کرد و مرد

رسول: وقتی هم بیدار شد همش گیج می‌خورد. همچین می‌پیچید به خودش انگار…فتاح، ایرج چیزی میزنه؟

فتاح: نه بابا. اون هرچی باشه اهل دود نیست

رسول: آره. خودم فهمیدم. خودم گاهی…آدم یه جوری میشه ولی اینجوری نمیشه. تازشم یه جورایی ذهن آدمو کار میندازه. دیدی که من چه نقاشی‌هایی می‌کشم

فتاح: آره. (با لحنی حاکی از تمسخر) تو کافه ایرج یکشیو دیدم

رسول: من میدونم درد ایرج از چیه

فتاح: دردش چیه؟

رسول: درد ایرج زنه تو نمیری. واسش زن بگیرید به ثانیه عقلش میاد سر جاش

فتاح: اون آگه اهل زن و زندگی بود بیست سال یه کار می‌کرد. ننه خدا بیامرزم چقدر اصرارش کرد

رسول: آره تو نمیری. همه درد ایرج از زنه. خود منو نگاه کن. بعد این همه خدمت به هنرهای زیبا و دولت مرکزی هنوز عذب موندم. نشستم یه گوشه نقاشیمو می‌کشم. حالا چه زن باشه. چه نباشه. اما ایرج اینطوری نیست. با من فرق می کنه. ضعیف تره. تازه ظهری تو کافه یه چیزایی می‌گفت که مطمئن شدم دلش زن می خواد

فتاح: (بی‌حوصله) چی؟

رسول: هیچی…گفتم که وقتی رسیدم خواب بود. همین که از خواب بیدار شد می‌گفت یه خواب عجیب دیده

فتاح: چه خوابی؟

رسول: خواب دیده یه زنه تو کوه گیر کرده و از ایرج کمک می خواد. من که میگم حکما دلش زن می خواد. تو نمیری

کلید بالاخره بعد از فشار بسیار درب را باز می‌نماید.

خارجی/ محل حادثه ایرج / شب

در یک آن بعد از باز شدن کلید ایرج را می‌بینیم که زیر پایش خالی می‌شود.

پرده تاریک می‌شود و ادامه موسیقی ابتدایی که توسط رسول پخش می‌شد به گوش می‌رسد.

 

پایان

 

 

 

نظر شما چیست؟

  1. مریم :

    سلام اقای صفری

    نوشته هاتون بسیار عالی بودند کم و بیش سر می زنم و لذت می برم

    موضوعات جالبی انتخاب کرده اید
    اگر امکان دارد می توانم به دفتر شعر شما دسترسی داشته باشم
    متشکرم
    پاینده باشید
    مریم

  2. سپهر :

    سپهر محمودی : جناب صفری بسیار خرسندم که در نسلی بدنیا آمده و زندگی میکنم که مردان خوش فکر و خلاقی چون شما میزیند و کمترینی چون بنده از قلم و ذوق شما به وجد می آیند و در این داد و ستد مشق زندگی میکنیم .. تنور دلتان گرم و این قلم نویسا در زمره ی نیک سیرتان تاریخ.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (31)