احساس فوتبالی

۲۳ دی ۱۳۹۳
فوتبال حامل ارتباط دیالکتیکی کنشگر درجه یک یعنی بازیکن و کنشگر شماره دو یعنی تماشاچی است و از این سنتزی استخراج می‌شود که نمودش در تمام عرصه‌های سیاسی اجتماعی قابل‌تشخیص است.

 

سروش اسکندری: وودی آلن کارگردان برجسته و صاحب سبک آمریکایی از هواداران پروپاقرص مسابقات بسکتبال در امریکا با وجود ۲۴ بار نامزدی برای جایزه اسکار و چهار بار بردن این جایزه تا با حال در این مراسم شرکت نکرده در حالی که تقریباً تمام مسابقات بسکتبال را از نزدیک دنبال می‌کند. او می‌گوید تمام فیلم‌های من در نهایت یک جور و به یک سیاق پایان می‌پذیرند در حالی که مسابقات بسکتبال سراسر متغیر و ناهمگون‌اند که همین برای او پر از حس حیات و جوانی است.

فوتبال هم اما از همین قماش است. بدین معنی که هیج بازی یا گلی شبیه آن یکی نیست و نمی‌تواند باشد.

ورزشی انقدر متنوع و تغییرپذیر، ناگزیر محبوب‌ترین سرگمی و تحرک برای توده‌های وسیع مردمی است.

فوتبال حامل ارتباط دیالکتیکی کنشگر درجه یک یعنی بازیکن و کنشگر شمارهٔ دو یعنی تماشاچی است و از این سنتزی استخراج می‌شود که نمودش در تمام عرصه‌های سیاسی اجتماعی قابل‌تشخیص است.

در واقع یک سمت این جریان دلربا و منهای زمین سبز و گلوله توپ، کسانی هستند که با صرف وقت و انرژی در کنار این گود در حال ایفای نقش خویش‌اند. چیزی به اسم تماشاچی یا حتی بهتر بگوییم هوادار از همان روز اول همراه فوتبال بوده است و جز لاینفک آن به شمار می‌رود. برای مثال از کودکی خودم شروع می‌کنم. من در خانواده‌ی به شدت فوتبالی به دنیا آمدم. پدرم دروازه بان و دایی‌هایم هافبک‌های قابلی بودند و تماشای بازی‌های آن‌ها یکی از مشغله‌های جدی کودکی من بوده است. لمس کردن توپ چهل تیکه یا دیدن زمین‌های خاکی و چمن، همه و همه در ساخت هویتی من و هزاران انسان دیگر نقش داشته است. تماشاچی‌گری فوتبال شاید به نوعی هم‌ارز حسرتمندی بر و همذات پنداری با کنش گران درجه یک یعنی بازیکنان باشد. فوتبال علیرغم گستردگی و همه خواهندگی‌اش از طرفی هسته‌ای انحصاری و رقابت‌جو دارد به طوری که بسیاری با علم به این خصلت ذاتی‌اش به خیل هوادارانش می‌پیوندند.

به سخن دیگر تمام کنش بازیکنان در مستطیل سبز همان چیزهایی است که تماشاچیان به انجامش یا درست نتوانسته‌اند نائل شوند یا اصلاً نائل نشده‌اند در صورتی که مثلاً تماشاچی یک اثر سینمایی ضرورتی برای چنین ارتباطی احساس نمی‌کند. این گستردگی و درعین‌حال محدودیت فوتبال بدان خصلتی جادویی داده است.

روزی شارل پونسه از دوستان نزدیک آلبر کامو از او می‌پرسد بین فوتبال و تئاتر کدام را ترجیح می‌دهد. جواب کامو فوتبال است. او به دلیل ابتلا به بیماری سل که در آن زمان با مشکلات درمانی همراه بود، همیشه داغ به دلِ این ورزش ماند تا تیم نوجوانانِ رووا برای همیشه از داشتن دروازه بان مشتاقی چون او محروم شود. در مصاحبه‌ای در سن ۵۰ سالگی از کامو می‌پرسند که نظرش دربارهٔ فوتبال چیست؟ می‌گوید بعد از سال‌های طولانی که در آن چیزهای زیادی دیدم، به طور قطع آنچه که من در مورد اخلاق و وظیفه انسانی آموخته‌ام را مدیون ورزش هستم و در تیمم روا فراگرفتم.

کامو در حال شوت زدناین علاقه‌مندی به فوتبال از سوی اندیشمندی چون کامو، اعتبار به جیبِ فوتبال می‌ریزد و خلافش قابل‌قبول نیست.

این پارادایم نه می‌تواند مطلق باشد نه عقلانی. نسبی بودن و دخیل بودن احساسات در آن، مایهٔ تفاوتش با دیگری‌هاست. همراهی خیال و احتمال با نسبیت و عدم قطعیت در فوتبال هر ذوقی را قلقلک می‌دهد تا سهم خود را از کِیف این ورزش بردارد.

اینکه یه توپ درب‌وداغان داشته باشی و زمینِ خدا هم که باز باشد و زیاد، بشوی هم بازیکن هم تماشاچی هم داور و هم گزارشگر فوتبال، این‌ها همه یعنی تمرین خیال (این احوالات تجربه‌ی زیستهٔ بسیاری از ماهاست).

می‌گویند مظفرالدین شاه را در سفرش به فرانسه به دیدن بازی فوتبال می‌برند او که هیچ سری از این ورزش درنمی‌آورده می‌پرسد چند نفر در زمین بازی می‌کنند؟ جواب می‌گیرد ۲۲ نفر. می‌گوید ۲۱ توپ دیگر چرا نمی‌آورند بدهند به این‌ها که بی‌خود زحمت اضافه نکشند؟

این حرف از منطق دو دو تا چهارتایی نشأت می‌گیرد و برای همین می‌گویم که فوتبال تاب منطق و عقل را نمی‌آورد. این پارادایم عرصهٔ جولان خیال و احساس بوده و هست و چه لقبی بهتر از منجی انسان عصر مدرنیته و عقلانیت برای آن؟

اینکه فوتبال تبدیل به تجارتی عظیم شده یا مامن دلالان و سودا گران (از پلاتر بگیر تا سرداران سپاه) به هدف پول‌سازی است دخلی به خود فوتبال و فلسفه‌اش ندارد.

این پدیده نسبتاً مدرن که البته سابقه تاریخی کهنی هم به دوش می‌کشد، مفر شانه‌کشی در مقابل هر گونه هژمونی چه سیاسی چه غیرسیاسی است.

۱۷ جون ۲۰۰۹ یکی از مثال‌های موردقبول است. ایران کره جنوبی. در سئول ۶ بازیکن ایرانی دستبند سبز به دست می‌بندند تا همراهی خود را با مردم و مخالفتشان را با تقلب در انتخابات ۱۳۸۸ نشان دهند. کدام مقام مافیای یا سیاسی توان مقابله با آن را داشت؟ هیچ کس. ایران در این بازی به نتیجه نمی‌رسد و در بازی انتخابات هم مردم شکست می‌خورند. آیا اگر ایران راهی جام جهانی ۲۰۱۰ می‌شد از این سرخوردگی کاسته نمی‌شد؟ واضح‌تر از این چه مثالی تا مطمئن شویم، فوتبال از آن مردم و به مردم تعلق دارد و هیچ قدرتی را یارای مقابله با آن و محدود کردنش نیست.

ما در دنیایی زیست می‌کنیم که در حال هر چه بیشتر تنیده شده است ولی چه عامل دوست‌داشتنی‌تر و قابل‌فهم‌تر از فوتبال در یکسانی و پیوند انسان‌ها با هم؟

دروگبا بازیکن خوش استایل ساحل‌عاج از مردم کشورش خواست اسلحه را زمین بگذارند و به صلح بیندیشند. پس از ۵ سال جنگ داخلی در ساحل‌عاج شورشیان و ارتشی ها همه کنار هم نشستند و ورود تیمشان به جام جهانی ۲۰۰۶ را جشن گرفتند. برای ملت آسیب‌دیده و جنگ‌زدهٔ عراق چه هدیه‌ای بهتر از قهرمانی تیم ملی‌شان در جام ملت‌های آسیا ۲۰۰۷. این‌ها مواهبی است که هیچ اسقف یا سیاستمداری در خوابش هم ندیده که بتواند به مردم اعطا کند.

برنامه‌ی نود عادل فردوسی پور مثال دیگری از اعجازهای فوتبال است. در ایران با توجه به ساخت پاتریمونیال و اقتدارگرای سیاست، یکی از عوامل تقویت‌کننده‌ی جامعهٔ مدنی و روحیهٔ پرسشگری مگر نه همین برنامه‌ی نود بوده است؟

وقتی عادل فردوسی پور در برنامه‌ی زنده و از خلال خود صداوسیما که تا بیخش سیاسی است، می‌گوید فوتبال عرصهٔ تاخت‌وتاز سیاسی کارها نیست، این یعنی فرصتی که فوتبال در اختیار مردم قرار داده تا باج‌خواهی قدرت را به هیچ‌چیزشان نگیرند.

چه ورزشی می‌تواند انقدر دوست‌داشتنی باشد؟

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (6)