یک قدم تا انقلاب

۲۶ دی ۱۳۹۳
داستان کوتاه- نویسنده: محمدرضا پورثابتی

 

——————-

آفتاب انگار کم‌سو بود که مرد گفته بود: انقلاب

پیرمرد سرش را خم کرد و پرسید:‌ چند نفر هستید؟

مرد به اطرافش نگاهی انداخت و گفت:‌ فعلاً یک نفر

پیرمرد خنده‌اش گرفت و یک بوق دیگر زد:‌ بیا بالا، سریع بیا تا جریمه نکردن

مرد سوار شد و در را که بست، چشم‌های پیرمرد هنوز داشت دنبال مسافر می‌گشت. صندلی را آن‌قدر جلو آورده بود که فرمان ماشین با دکمه‌های کت خاکستری‌اش بازی می‌کرد. پیرمرد دوباره توی آینه نگاه کرد و خیالش راحت شد که افسر پلیس حواسش جای دیگر است. تاکسی‌های خطی با رنگ زرد بی‌روح زیر آفتاب چرت می‌زدند و خیالشان هم نبود که تاکسیِ گذری، لقمه‌های آن‌ها را تور می‌کند. لقمه‌ای هم در کار نبود و پیرمرد داشت از خیرش می‌گذشت که دوباره چشمش به آینه افتاد و پشت سرش را دید.

ننویس جناب سروان

زود از ماشین پیاده شد و مسافر می‌توانست از شیشه عقب گردن خم‌شده پیرمرد را ببیند که التماس می‌کند. افسر پلیس هم انگار گوشش بدهکار نبود و خودکارش داشت کار خودش را می‌کرد. پیرمرد لحظه‌ای دست پلیس را گرفت و گردنش را بیشتر خم کرد. بعد دستش سمت چشمش رفت و چیزی را پاک کرد. خودکار پلیس از کار افتاده بود و دیگر نمی‌نوشت.

پیرمرد زود آمد و سوار شد. موهای سفیدش مرتب شانه شده بود و انگشت‌های لاغر و کشیده‌اش به کار افتاد و دنده را عوض کرد و رفت.

پیرمرد بی‌مقدمه گفت: امروز که ایران بازی رو برده، مردم باید خوشحال باشن، بیان بیرون شادی کنن، چرا خبری نیست؟

مسافر به چشم‌های پیرمرد نگاه کرد و گفت:‌ احتمالاً توقع بیشتر از بردن رو داشتن

پیرمرد انگار اصلاً حرف مسافر را نشنیده بود و ادامه داد: از قدیمی‌ها کسی توی تیم ملی هست؟

نه دیگه، همه جدیدن، قدیمی‌ها حالا دارن تجارت می‌کنن

پیرمرد لبخند زد:‌ آخ گفتی، این علی پروین خیلی پولداره

علی دایی که اوضاعش بهتره

برای پیرمرد، علی دایی دیگر قدیمی نبود، لحظه‌ای فکر کرد و بعد چیزی یادش آمد: میگن از هدیه تهرانی خوشش می‌آمد،‌ اما جواب رد داده، بعد هم رفته با علی مصفا ازدواج کرده

هدیه تهرانی؟ نه بابا اون لیلا حاتمیه

ها، راست میگی، ببخشید همون هدیه حاتمی

لیلا حاتمی

پیرمرد کمی فکر کرد و انگار چیز دیگری یادش آمد: این هدیه تهرانی هنوز مجرده دیگه؟ این بازیگرا اصن نمی‌تونن ازدواج کنن.

ماشین برای خودش کج و راست می‌شد و پیرمرد هم به بوق‌های پشت سرش توجهی نمی‌کرد. برای خودش آرام می‌رفت و اهمیتی نمی‌داد که بقیه چه می‌گویند. چراغ زرد را که دید، سرعتش را زیاد کرد و از تقاطع رد شد، بعد هم لبخند رضایتی به سمت مسافر زد.

از چهارراه که رد شدند کم‌کم زیر لب چیزهایی زمزمه کرد. شعر بود انگار. از آمدن کسی خبر می‌داد. مسافر سعی کرد بفهمد پیرمرد چه می‌خواند. زنی کنار خیابان با لب‌هایش انقلاب گفته بود که پیرمرد ترمز گرفت و زن سوار شد.

انقلاب میری دخترم؟

زن، چادرش را جلو کشید: بله، البته قبل از انقلاب پیاده میشم.

پیرمرد شعر خواندنش را ادامه داد و بعد هم بی‌مقدمه گفت: به صورت دخترانمان اسید پاشیدند، حالا دیگه کی میاد با اونا ازدواج کنه، بیچاره پدر و مادرشان… آمنه را الان همه فراموش کردن، اینا هم مثه آمنه میشن

مردی که روی صندلی جلو نشسته بود، گوشه چشم‌های پیرمرد را دید که خیس شد و صدای خش‌دار او که از بغض حکایت می‌کرد: چند شب پیش برای همین ماجرای اسیدپاشی، یک شعر گفتم، البته خب الان خواهرمون سوار شده و نمی‌تونم بخونم، می‌دونید که …

مسافر جلویی، جرأت کرد و پرسید: پس شعر هم می‌گید

پیرمرد انگار منتظر شنیدن همین سؤال بود که سریع جواب بدهد:‌ من ادبیات خواندم، همه زندگی من همین ادبیات است.

بعد ترمز گرفت و از زیر داشبورد، پوشه‌ای در آورد و داد به مسافر: باز کن و ببین، این‌ها شعرهای من است. آن بالایی را بردار،‌ همان است که گفتم چند شب پیش نوشته بودم.

پیرمرد دوباره راه افتاده بود که زن از صندلی عقب گفت پیاده می‌شود.

زن که پیاده شد، مسافر جلویی رو به پیرمرد کرد و گفت: چرا این شعر را همان موقع نخواندید؟ فکر کردم کلمات نامناسب دارد. اینکه یک شعر عاشقانه است

خب برای ما حرف زدن از عشق، پیش یک زن سخت است

مرد یکی از شعرهای پیرمرد را با صدای بلند خواند، پیرمرد خودش بعضی بیت‌ها را تکرار می‌کرد

… و تو را باز بیابم… و تو را باز بیابم…

پیرمرد همان‌طور که می‌خواند اشک از چشمانش می‌ریخت.

اینها را جایی چاپ کردهای؟

پیرمرد هنوز چشمانش خیس بود:‌ نه، خوشم نمیاد

بعد ماشین را گوشه خیابان نگه داشت. چیزی تا انقلاب نمانده بود. مسافر کرایه‌اش را داده بود که پیرمرد ماشین را خاموش کرد، گفت بیا پایین.

مسافر مردد بود و آرام پیاده شد، پیرمرد رفته بود پشت ماشین و در صندوق عقب را باز کرد. مسافر چشمش به پوشه‌ها و کیسه‌های پر از کاغذی افتاد که تمام صندوق را پر کرده بود.

اینها همه نوشتهها و شعرهای من است.

پیرمرد یکی از پوشه‌ها را برداشت و دوباره سوار شد و به مسافر هم گفت سوار شود.

مرد نشست کنار پیرمرد که داشت کاغذی را بیرون می‌آورد:‌ این را بخوان

مسافر کاغذ را گرفت و عاشقانهٔ دیگری را خواند که پیرمرد همراه او همخوانی می‌کرد و دوباره صورتش خیس اشک شد.

مسافر، نگاهی به صورت پیرمرد انداخت:‌ چرا این‌ها را منتشر نمی‌کنی؟‌ حیف است

پیرمرد بی‌آنکه اشک‌هایش را پاک کند گفت: حیف، من هستم که می‌میرم.

مرد پیاده شده بود و آفتاب زمستانی، بی‌رمق‌تر می‌تابید و پیرمرد با تاکسی زردش دور شده بود.

نظر شما چیست؟

  1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-328">
    لیلا :

    مرسی خیلی عالی است.

  2. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment odd alt thread-odd thread-alt depth-1" id="li-comment-330">
    مسعود بهرامی :

    اشکهایت را پاک نکن پدر! بیا با هم گریه کنیم برای فرصتهایی که روزگار از همه ما به یغما برده است. ما اهل ایرانیم پدر. اینجا همه چیز به یغما رفته است.

پاسخ دادن به مسعود بهرامی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=UqsWy5FWVSnRiPxBqSMVhwqjrN2SEuaDQLDw9AJc8JaOPZ6O%2BjCJmFfc4n7qaAWX1cBs5zsXncY1hEKCE7m4Lg%3D%3D&prvtof=rk5MdS6hsbIrbJ0RTN4zU4GSbCCJJNq%2FhY3jSE9dBWY%3D&poru=4QbNCM%2BfSIudKDmVGLFpOK%2FWuK41Xh5FpPlMdvznrn29FEO%2BYR6jgfuqTvuUO%2FVQJ3Ltr07IgV7sxprbcv0I%2BQ%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>