برای گمشدهٔ آناستازیا

۱۳ بهمن ۱۳۹۳
قسمت پنجم و ششم از کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا»
«عشق اپوزسیون است و نفرت پوزیسیون. اولی در تخاصم درون خود به یکتایی می‌رسد و دومی در خودش حل می‌کند، ساکن است راکد است، و سر آخر می‌گندد و می‌گنداند» این را کولی ماکاندو گفت درست قبل از کودتا...

کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا» نوشته کیانوش دل‌زنده است که آن را در اختیار درنگ قرار داده است. این کتاب در چند نوبت منتشر می‌شود که قسمت سوم و چهارم یا همان تز  ۵ و ۶  را در اینجا می‌توانید بخواند.

 

 

۵

عشق توده بی‌شکل و بدقواره است. عشق، رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است، عرق کرده بر ملافه تاریخ رابطه‌مان سرشار از حباب‌های خیالی و خالی از انتزاعیات روابط فردی ما. آن چیزی که عشق را می‌سازد همین مناسبات است، همین روابط تنگاتنگ از تنگ‌نظری دو فرد در یکدیگر… برای یک خیالی به نام عشق. یک آگاهی ناشاد، که جستار در جستار با گذر زمان‌بر ما حادث می‌شود. دو فرد هیچ آگاهی از یکدیگر ندارند… اما در مسیر زندگی دیگر نمی‌توانند همانی باشند که بودند. آنان یک مرحله جلوتر هستند، دیگر در خود نیستند بلکه برای خود هستند.

آناستازیا، عشق یک دمُل است یک لکه متورم چرکی، که از خیال‌ها و انتزاعیات پر می‌شود و در یک موجودیت فرا انسانی در برابر ما قرار می‌گیرد. ما عشق را ساختیم، اما نه از بایدها از آن نیازهایی که ناچار بودیم بدان تن دهیم و این ناچاری آنقدر فراتر از ما بود و آنقدر دور از دسترس بود که نمی‌توانستیم حقیقت بودنش را باور نکنیم. ما نیاز داشتیم به انتزاعی از روابطمان در یک دمُل. دملی که عینیت می‌یابد اما واقعی نیست.

آناستازیا، کابوس عشق همین است. اینکه، آنقدر از خودمان می‌ترسیم که نمی‌توانیم از نیازی که به خودمان داریم گریز کنیم این همان افسانه عشق است؛ ناچار به دروغی، که آنقدر بدان نیاز داریم که با وجود آنکه می‌دانیم بدان دست نمی‌یابیم اما دوست داریم آن را باور کنیم، نه در آینده بلکه در خلسه همان لحظه و برای همین دست می‌زنیم به تکرار و نشئگی همان لحظه.

آگاهی عاشقانه همین است… جنون… یک رخدادِ یکباره و بازتولید و بازتوزیع کردن آن. اینکه هر کس ارباب میل خودش است اما آن میل را برای جلب‌توجه دیگری به کار می‌برد. کانت را فراموش کن! بیرون درب منزلت اگر چوبه داری هم بگذارند تا عاشقت را اعدام کنند، او باز پایش را از خانه‌اش بیرون می‌گذارد تا تو را تحت تأثیر قرار دهد. اینکه، ترس و مرگ باعث می‌شود تا عشق به خود برگردد و عریان شود رنگ می‌بازد. افراد ارباب میلشان هستند اما آنانی ارباب می‌مانند که در جنگ با خود، کشته شوند. نه برای میل دیگری بلکه برای میل خود. برای برتری خود. آگاهی ناشاد، لحظه‌به‌لحظه بر عشق آوار می‌شود و از عشق تمثیل نمادین می‌سازد. هیچ معاوضه و اقتصادِ عشقی معنا ندارد، اقتصاد انتزاع خودفریبی ماست.

آناستازیا، ما با عینیت عشق سرکار نداریم، ما با شبح چیزی سر کار داریم که واقعی بودن سودش را از آن دریغ کردیم تا گسترده‌تر جریان یابد.

آن کانون نخستین آن مرکزِ ثقلِ چشمانمان را یادت هست، همان روز که از آن سفر برگشتم تا تو را دریابم؟ با اینکه بهتر از هر کسی می‌دانستم تو برنمی‌گردی، همان شب را می‌گویم، که از فرودگاه نرسیده با گوشی مادرم به تو زنگ زدم، و تو شوک زده رنگ باختی، همان روز که امواج کابل‌های سیاه خبر از حضور غریبه‌ای بر آگاهی‌مان از همدیگر می‌داد؟ همان روز که اشک‌ها از واقعیت میلم گفت و تو از برای دیگری شدنت. آن روز که تو دیگر اشک‌هایت را در من نمی‌دیدی تا تحت تأثیر قرار گیری. همان روز که دیگر در شبکه سیم‌های مخابرات عاشقان، نقشی برای خودت قائل نبودی تا میل خودت را در دیگری بیابی؟ همان روز که از میل خودت گذر کردی و ارباب میل دیگری شدی و ناشیانه و ناآگاهانه از مدار مبارزه مرگ خود برای معشوق عبور کردی؟

آن لحظه تعلیق، پیروزی کسی بود که ماند و پیروز شد و میل خودش را به تمامی در دیگری جای گذاشت و بالای دار رفت. آناستازیا، در جنگ، کسانی که از مرگ نمی‌ترسند ارباب هستند اما آن در زمان جنگ است، که افسانه و اسطوره بیشتر از هر زمانی زنجیره پاره می‌کنند نه زمان صلح که تو با خوداندیشی و بازاندیشی‌ات تمام آن زنجیره‌ها را پاک کرده بودی.

من در جنگ عاشقانه با تو آنقدر از خود گذشتم که تو چاره‌ای نداشتی تا از خودت پرده‌برداری کنی. این دهشت عشق است آناستازیا، مواجه با قدرت یک عشق خالصانه و پاکی که برای معشوق هیچ باقی نمی‌گذارد تا بازی را تمام کند و تو بازی را تمام کردی.

 

۶

«عشق اپوزسیون است و نفرت پوزیسیون. اولی در تخاصم درون خود به یکتای می‌رسد و دومی در خودش حل می‌کند، ساکن است راکد است، و سر آخر می‌گندد و می‌گنداند» این را کولی ماکاندو گفت درست قبل از کودتا. این روزها ماکاندو دیگر حال غریبی دارد آناستازیا، هیچ کس به استقبال کولی نمی‌رود. سرهنگ بوئیندیا با شلوار خیس‌کرده‌اش، سرش روی درخت گذاشته و دیگر توان نگریستن به ماکاندو را ندارد… سرهنگ تمام ناراحتیش این است که قهوه‌اش تمام نشود! سایرین هم به هوای کوچ یا ماکاندو را ترک کرده‌اند و آنانی هم که باقی مانده‌اند خیال ترکش را دارند. بیماری فراموشی جای خودش را به طاعون داد و طاعون جای خودش را به کوری، اما تنها چیزی که باقی ماند مسری بودن واگیردار بودن این بیماری است. کودتا کار خودش را کرد. بر بالای سینماها نوشته‌اند: عشق همان سکس است با کمی حسادت. همه در عشق برابرند جز خود عاشق.

آناستازیا، هیچ چیز نویی قرار نیست در نفرت خلق شود، ما هم که معنی عشق را فراموش کردیم. هر چقدر تو از عشق برایم بگویی، من بازنشر هر حرفی که تو بگویی را در دولت کودتا باور نخواهم کرد. این رفتار سریع تو بعد از کودتا نشان می‌دهد تو هم از عناصر آن بودی… امکان ندارد، سرعت در جهان قبل از کودتا. کسی که آنقدر با سرعت تصمیم به رفتن و تغییر می‌دهد، نشان می‌دهد که دیگر فکر نمی‌کند و از آن مهم‌تر فکرش را به تصاویر کلیشه‌ای داده است که از قبل پذیرفته شده است. یک انگاره، یک تصویر سنگین از اینکه یک «مای» کلی به جای تو تصمیم می‌گیرد و تو که از دشواری عشق هراسناکی خودت را واگذاردی به آن. با این تفاوت که این بار به جای نوک سرنیزه به خودت با دستان خودت گلویت را می‌فشاری.

آناستازیا، عشق سرور است، شب شادی است، اینکه هر دو طرف از هم فارق شوند و آرام بر مدار آئینه دیگری برقصند، مگر غیر از این است که انقلاب همان رهایی از سلطه پدربزرگ است و کودتا سلطه نوه پدربزرگ. مگر غیر از این است که دهشت نفرت یعنی خنده به یک دلقک و فاجعه عشق یعنی گریستن به درد، کدام یک دردناک‌تر است؟ اولی، چون دیگر چیزی برای گریستن وجود ندارد، حتی نوه پدربزرگ شمایل اولیه او و اقتدار و جنم او را هم ندارد، اما، ما محو تماشای دروغ‌هایش می‌شویم. تو خوب انکار می‌کنی، اما تو از قبل تصمیمت را برای ترک من گرفته بودی، همانطور که وقتی به کفش‌فروشی می‌رفتیم تو همان کفشی را می‌خریدی که مادرت دوست داشت، البته به سلیقه خودت، این استقلال است، آناستازیا؟ دردناک‌تر از بردگی. تو به دست خودت میل آن شادی، آن رقصیدن پس از درد را فدا کردی.

به تو گفته بودم مثل موسی، شرح شادی عاشقانه‌ات برای خانواده‌ات نگو، گفته بودم یا نه؟ گفتم مثل ابراهیم رها کن، عشق، اعتکاف است با دردها اما تو ….

چه دزدی‌های شبانه می‌کردم من آناستازیا، از آن پرده‌ای که فقط سایه‌ات را رویش برایم نمودار می‌کرد. ساعت‌ها به آن پرده خیره می‌شدم تا سایه‌ات را درست زمانی که صدایت را از پشت تلفن می‌شنوم آرامم کند. عروسک پشت پرده من، آناستازیا تو از همان روز نخست زمانی که جرئت نداشتی از پرده کنار روی من باید سلطه پدربزرگ کودتا را باور می‌کردم، اما چرا نکردم؟ دستان تو اسیر همان گوژپشت قلیان به دست والتر بنیامین بود و تفنگ‌های من اما برای هیچ کس به صدا در نیامد.

فردای کودتا چه باید کرد؟ اول از همه سر آن کولی خبررسان را باید زد و تو خوب زدی، نه؟ تمامی خبررسان‌ها را گردن زدی، نخ‌های تختخواب، سیم‌های تلفن، پاتوق‌های همیشگی، لااقل بیست‌وچهار ساعت بعد از دستگیری دوام می‌آوردی تا من هم به تصمیمت برسم…. به شکنجه هم نرسید تو همه چیز را لو دادی، چون از قبل لابد می‌دانستی این داستان عاشقانه، نمایشی است و این جامعه نمایشی هم لابد بعد از یک پوزخند تو می‌پذیرد که اعتراف زیر شکنجه بوده و ارزشی ندارد. پذیرفت، چرا نباید بپذیرد، حرف سمبل‌ها و معشوقه‌ها همیشه پذیرفته‌تر است تا آن چریک خسته که از اول قصه فقط راوی داستان بود. داستانی هم که سر آخرش را همه می‌دانند چریک می‌میرد.

آناستازیا، لااقل تمام بیست‌وچهار ساعت را می‌خوابیدی تا من خانه و تمام آنچه متعلق به تو بود را تخلیه می‌کردم. حداقل به جرم افکار تو زندانی نمی‌شدم. من عاشق تفاوتمان بودم… نه شباهتمان و حال که زمان هزینه دادن است چرا باید هزینه افکار پوسیده تو را بدهم؟ آناستازیا، تو تصمیمت را گرفتی و من مبهوت آن تصمیم راه تنهایم را پیمودم. آری، من عاشق آناستازیای خودم هستم نه تو. عاشق تنهایی… عاشق رقصیدن با آناستازیا، از لابه‌لای مبل، تلویزیون و اشیاء و آئینه‌ای که هزار بار دور از شمایل اغواگرانه تو را به من نشان می‌دهد.

کولی ماکاندو قهر کرده است می‌فهمی یعنی چه؟ یعنی باید خاک‌های گذشته را توبره کنیم، چراکه هیچ‌چیزی از گذشته جز تکرار همان گذشته پدید نمی‌آید، تمام آن یعنی نفرت، یعنی همه آن چیزی که گذشته می‌گفت نروی، اما منطق آن را چرا، تو در زاویه و خطوطی راه می‌روی که گذشته در مدار مثبت و منفی خودش خلق کرده است. هیچ‌چیز جدیدی نیست. سلطه یعنی همین آناستازیا، باید به اختیار خود در مدار آنچه که فکر می‌کنیم از هم دور شویم، و دور هم بچرخیم، در میان گردابی که می‌گندد و ساکن است، و بیش از هر زمانی آماده است به نفرت تبدیل شود. نفرت از گذشتهِ با تو بودن.

تمامی بیست‌وچهار ساعت گذشته را با نوای طبل و شیپور رقصندگان کودتا خوابیدم. هر کجا هر چه دلشان خواست حولِ غیاب تو به هم بافتند. همان‌ها که در جشن انقلاب ما پیروزمندانه شامپاین باز می‌کردند. چه شادکامی از این والاتر، پایان رابطه دو نفر که می‌توانست منطق جدیدی خلق کند… شکست و خون‌ریزی یک عاشق که می‌توانست فارغ از سلطه راه رود. مرگ یک عاشق از بس که ترحم برانگیز است همه را به نوای رقصیدن وا‌می‌دارد. انقلاب واژه سختی است برای عشق… در درجه اول نوای نابودی زنجیره‌ها را می‌دهد و در درجه دوم نابودی پایه‌های که انسان می‌توانست خودش را بر روی آن معنی کند.

آناستازیا، داستان عاشقانه ما اگر میزانسن، کاراکتر داشته باشد، داستان ندارد، مثل جدال زندگی و خیال ما از زندگی که در پایان داستان متواتر ما را از بین می‌برد. از تمامی داستان خطوطی که باید می‌پیمودیم به دایره‌های تبدیل شده‌اند که تنها باید دور خود بچرخیم هیچ بی‌نهایتی وجود ندارد که در جایی بالاخره خسته بایستد و تسلیم شود نه ما همچنان می‌چرخیم دور خودمان و ذره‌ذره تصاویرمان.

آناستازیا، بالاخره یک جا، سوزن گرامافون من هم دیگر روی نام تو نمی‌ایستد، و آن وقت تمامی زندگی تسلیم همین دایره کودتا می‌شود و من که تنها در گوشه‌ای در جهان نمایش کورها نشسته‌ام، کور می‌شوم و لابد مثل تو خودم را به نفرت می‌دهم. این نیست که مرا می‌ترساند می‌فهمی، ترس از کور نشدن در جهانی که باید کور شد. ترس از بینایی است در جهانی که در آن همه افراد پس از کودتا کور می‌شوند. به بازپرست بگو، آناستازیا، یک جای آن گذشته هم قابل‌احترام بود، یک جای آن می‌شد خط‌هایی پیدا کرد از آن لذت برد، آن وقت دیگر لازم نیست از همه جای گذشته نفرت داشت و در مدار آن به دور خود چرخید، یک جا ترک‌هایی پیدا می‌شد تا به مرز دیالکتیک برسد و فارغ از تمامی خنده آن ابله‌ها مناسبات جدیدی از رهایی خلق می‌کرد.

 احترام گذاشتن به گذشته در چنگ زدن به آینده به آن چیزی که نیاز داریم و سر آخر خلق تکرار نوین، تکرار انقلاب، انقلاب تکرار، که همان است اما چون درست همان است آن نیست، جدید است، نو است.


پیش‌درآمد نویسنده را از اینجا بخوانید.

قسمت اول و دوم را از اینجا بخوانید.

قسمت سوم و چهارم را از اینجا بخوانید.

 

 

 
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (30)