قفس آهنین

۱۵ بهمن ۱۳۹۳
برای دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه تهران که خودکشی کرد

روح‌الله سپندارند: خلبان اردنی «معاذ الکساسبه» که به جنگ با داعش رفته بود، هواپیمایش سقوط می‌کند و خودش اسیر داعش می‌شود. مدتی اسیر بود و عکس‌ها و گفت‌وگوهایی از او منتشر می‌شد. داعش برای خودش رسانه دارد و مصاحبه می‌کند. خبرنگار داعش یک‌بار با او مصاحبه‌ای انجام داد و از عملیات و نیروهای ائتلاف سؤال کرده بود. بعد در انتها خبرنگار از او پرسیده بود آیا می‌دانی دولت اسلامی (داعش) با تو چه خواهد کرد؟ خلبان گفته بود: بله. مرا خواهند کشت.

خلبان اردنی در وحشتناک‌ترین لحظات زندگی‌اش، وحشت‌انگیزترین عبارت را گفته بود: «من را خواهند کشت.» اما تناقض عجیبی است در این عبارت هولناک. مگر نه آنکه خلبان اردنی خودش هم برای کشتن آمده بود؛ اما کشتنی مدرن‌تر از آنچه داعشیان انجام می‌دهند. خلبان‌های جنگی توی کابین کوچک می‌نشینند و دکمه‌ای را فشار می‌دهند و بعد هم جایی روی هوا می‌رود و عده‌ای کشته می‌شوند. خلبان‌ها هم البته با هم فرق می‌کنند، یکی دکمه را فشار می‌دهد و می‌کشد و می‌رود و نشان افتخار می‌گیرد؛ یکی دکمه‌ها را فشار می‌دهد و بمباران می‌کند و بعد هم خودش را به ساختمان هتل محل برگزاری اجلاس عدم تعهد در بغداد می‌کوبد تا معادلات جنگ ایران و عراق را بر هم زند. یکی هم توی هواپیمای مسافربری می‌نشیند و یک‌راست می‌رود توی دل برج‌های دوقلوی ایالات‌متحده و چند هزار آدم را در امریکا می‌کشد و بعد هم دو جنگ را در افغانستان و عراق به راه می‌اندازد.

همه آن‌ها، خلبان هستند و همه آن‌ها آمده‌اند که بکشند. یکی برای رضای خدا می‌کشد و یکی به نام آزادی. یکی خودش هم کشته می‌شود و دیگری جانش را بر می‌دارد و می‌رود و نشان افتخار می‌گیرد. نیت‌ها را اگر کنار بگذاریم، آنچه روی زمین می‌ماند، جنازه‌هایی است که شاید روزی هم به فکرشان نمی‌رسید که کسی قرار است، آن‌ها را بکشد. حتی اگر یکی با آن‌ها مصاحبه می‌کرد و می‌گفت «آیا می‌دانی بشر قرار است چه بلایی سرت بیاورد؟» آن موقع شاید به فکرش هم نمی‌رسید که بگوید بله بشر مرا خواهد کشت.

کارمندی که یازده سپتامبر توی دفترش در برج‌های دوقلو نشسته بود،‌ حتی اگر هر روز اخبار جنگ و غارت و خونریزیِ ارتش کشورش را می‌شنید اما به فکرش هم نمی‌رسید که کسانی هم در آن‌سوی آب‌ها تصمیم گرفته باشند که او را بکشند. چشم در برابر چشم. دست در برابر دست و جان در برابر جان.

اما آن‌هایی که در مقام دولت‌ها نشسته‌اند، بی‌تردید می‌دانند که قرار است کسانی را بکشند و قرار است کسانی از خودشان هم کشته شود. این‌ها خطِ ربطِ معمولِ سیاست‌هایی است که برای سلطه کشیده می‌شود و جان آدم‌ها دم‌دستی‌ترین ابزار آن خواهد بود؛ اما کار به داعش که می‌رسد،‌ همه‌ی این سیاست‌های پشت پرده عریان می‌شود. خلبان اردنی دیگر نمی‌تواند بگوید آری من هم با شما هستم. نمی‌تواند بگوید شاید زنده بمانم. نمی‌تواند بگوید می‌خواهم زنده بمانم. او درست، روی عریان سیاستی را دیده است که بنزین هواپیمای جنگی خودش را تأمین کرده بود و حالا همه‌چیز گره می‌خورد در نام داعش، تا خشونت عریانش لحظه‌ای تردید برای خلبان اردنی باقی نگذارد و بگوید: آن‌ها من را خواهند کشت.

حالا ویدئویی منتشر شده که داعش، خلبان اردنی را می‌کشد؛ نه با چکاندن ماشه تفنگ که در لحظه‌ای صدای بنگ در سر می‌پیچد و بعد همه چیز تمام می‌شود؛ نه با کشیدن خنجری بر گلو که اگر چه خشونتی دو چندان دارد اما برای آنکه کشته می‌شود چند ثانیه‌ای بیش نمی‌گذرد که همه‌جا را سکوت می‌گیرد؛ این بار داعش قفسی را می‌سازد و خلبان را می‌گذارد توی آن قفس آهنی، روی لباس‌های او بنزین می‌ریزد و مواد آتش‌زا را روی زمین می‌کِشد و از راهی دور، آتش را به زمین می‌نشاند. شعله‌ها مثل مار روی زمین می‌خزد و به قفس خلبان نزدیک می‌شود و بعد به جان او می‌افتد. خلبان اردنی زنده‌زنده در آتش می‌سوزد.

حالا توحش داعش به نهایت می‌رسد؛ آن‌قدری عریان خواهد بود که افراطی‌های بنیادگرای دینی هم انگشت‌به‌دهان می‌مانند. حالا داعش، لقب همه تندروها خواهد بود تا جایی که هراس برشان دارد و از آن اعلام برائت کنند. مگر نه این است که چندی پیش در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران، وقتی حسین شریعتمداری آمده بود سخنرانی کند و با اعتراض دانشجویان روبرو شده بود،‌ فریادهای «داعشی» سالن را می‌گرفت که هر دو طرف به هم نسبت می‌دادند؟ حالا حتی آن‌هایی که خودشان زمانی می‌شکستند و می‌زدند و چماق بر فرق سر فرود می‌آوردند از نام داعش اعلام برائت می‌کنند چرا که چهره عریان خودشان را به نمایش می‌گذارد. چهره‌ای که شاید روزی در جایی همان آتش‌ها را برافروزد. یکی به نام دین، یکی به نام خدا، یکی به نام آزادی و یکی به نام انقلاب.

اما این‌، همه ماجرا نیست. چند روز قبل دانشجوی دکتری روابط بین‌الملل در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران در مقابل اتاق رئیس این دانشکده دست به خودکشی می‌زند. اتفاق عجیبی است. او در بالاترین سطح آموزشی در حال تحصیل بود و بر فراز آکادمی قدم می‌زد. او هم انگار خلبان بود. خلبانی که آمده بود روابط بین‌الملل بخواند، اما بین‌الملل همین‌جا بود. درست بین خاورمیانه‌ای که به خون نشسته و حالا بخشی از آن ایران است تا همه چیز برای یک دانشجو خلاصه شود در آکادمی بیماری که متولی اصلی‌اش را نمایندگان مجلس برکنار کرده بودند و لگد بر پیکر نیمه‌جانش زدند تا امثال فرجی دانا بروند و کسانی پشت میزهایشان بمانند که دانشجویی پشت در اتاقش سیانور را به میان آورد. دانشجوی دکتری علوم سیاسی دانشگاه تهران حالا خودش ماشه را چکانده و همه چیز را تمام کرده است. او مرده است. مثل همان کارمندی که پشت میزش توی برج‌های دو قلو نشسته بود و هواپیمایی می‌آید و همه چیز را برایش تمام می‌کند. مثل خلبان اردنی که زنده‌زنده در قفس آهنی داعش می‌سوزد. مثل شیما الصباغ که در سالروز انقلاب مصر به خون می‌نشیند و می‌میرد. مثل همه قربانیانی که کشته شدند تا جایی،‌ معادلات بعضی‌ها درست از آب درآید.

روابط بین‌الملل حالا در خطِ خون‌آلودی تدریس خواهد شد که از شمال آفریقا تا جنوب آسیا کشیده می‌شود و البته تفاوت است میان مرگ‌هایی که در این خط اتفاق می‌افتد با مرگ‌هایی که قرار است طبیعی باشد. دیگر مواجههٔ با مرگ هایدگری نیست که از خلال آن دریابیم زندگی خودش سوژه زندگی است. اینجا مرگ خودش سوژه مرگی سیاسی است که عاملانش تنها نقش قربانی را بازی می‌کنند. در حالی که قربانی اصلی، انسان است که دیگر نیست. حالا «فریادهای من معاذ هستم، من دانشجوی علوم سیاسی هستم،‌ من شارلی هستم…» راه به جایی نمی‌برد.

«معاذ» هنگامی که در قفس داعش برای سوزاندن می‌رود، چه می‌گوید؟‌ آیا از خانواده‌اش حرف می‌زند؟ یا از وحشتی که از مرگ می‌آید؟ «مارلو» شخصیت اصلی رمان «دل تاریکی» (جوزف کنراد)، وقتی از دل سیاهی‌های ساز و کارهای استعماری و امپریالیسم مسیحی در کنگو بیرون می‌آید و به بروکسل می‌رود تا نامه‌های «کورتز» را به نامزدش بدهد، با این سؤال از سوی زن مواجه می‌شود که کورتز در آخرین لحظات قبل از مرگ چه کلماتی را بر زبان آورد، مارلو می‌گوید: «آخرین کلمه‌ای که بر زبان آورد، نام تو بود.» در حقیقت، آخرین کلماتی که کورتز بر زبان آورده بود، «وحشت! وحشت!» بود؛ ولی مارلو به جای آن واژه عشق را به نامزد کورتز تحویل می‌دهد. چرا که وقتی مارلو پس از کشف حقیقت و یافتن معرفت درباره خویش، به بروکسل باز می‌گردد. رازش ناگفته می‌ماند. چون در این شهرِ مردگان، آدم‌ها را می‌بیند که خیابان‌ها را به شتاب زیر پا می‌گذارند «که از هم پولی بسلفند و پس از آن بروند دست‌پخت افتضاحشان را بلمبانند و آبجو ناسالمشان را توی خندق بلا بریزند و بعد بگیرند بخوابند و خواب‌های حقیر و ابلهانه ببینند»، و «ذره‌ای معرفت نسبت به زندگی» ندارند. آن‌ها نمی‌دانند که هستند و بنابراین نیستند. مارلو هم در صدد روشن ساختن ذهنشان بر نمی‌آید چون می‌داند که بیهوده است.

حالا هم باید به رسانه‌ها گفت که خلبان اردنی در آخرین لحظات قبل از زنده‌زنده سوزانده شدن و دانشجوی علوم سیاسی لحظات بین خوردن سیانور تا مرگ، کلماتی مثل آزادی و آرامش و زندگی خوب را بر زبان آورده است؛ چرا که واقعیت دهشتناک‌تر از آن است که هضم شود؛ چرا که کلمات قبل از مرگ در این شرایط چیزی جز وحشت نیست.

نظر شما چیست؟

  1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-338">
    کاربر :

    بسیار عالی است. و با این نثر شیوا و روان خیلی خواندنی شده است !خسته نباشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (17)