متقلبان را بسوزان!

۱۷ بهمن ۱۳۹۳
نگاهی به فیلم «من دیگو مارادونا هستم» ساخته بهرام توکلی
فیلم «من دیگو مارادونا هستم» فیلمی است در نکوهش مارادونا بودن و در ستایش مارادونا نبودن. ما به اندازه کافی بخت خود را برای با دست گل زدن امتحان کرده‌ایم. بهتر آن است که دست از تقلب برداریم و به جای گل زدن با دست، گل واقعی بزنیم.

محمدجواد صابری: ۱۰ فرمانی که به لحاظ ساختاری نهی از منکر به حساب می‌آیند نهایتاً می‌خواهند ما را به معروفی امر کنند که عجالتاً «من دیگو مارادونا هستم» نیست. ماجراها به گونه‌ای پیش می‌روند که دیگو مارادونا بودن نه تنها امری پسندیده نیست بلکه، آتشی است که ما را می‌سوزاند؛ من دیگو مارادونا هستم کلید ورود به جهنم است.

این حرف‌ها البته به شرطی پذیرفتنی است که ما خود را در حالتی بینابین، در دو راهی بهشت و جهنم، تصور کنیم حال آنکه، نویسنده «من دیگو مارادونا هستم» در این نقطه شک قرار ندارد بلکه، قرار است جهنم را به تصویر بکشد. خلاصه فیلمی که احتمال می‌رود بیش از سایر ساخته‌های بهرام توکلی مورد توجه و تقدیر قرار گیرد این است: سال ۱۹۸۶ دیگو آرماندو مارادونا ستاره آرژانتینی با دست توپ را وارد دروازه تیم ملی انگلستان کرد. این گل تقلبی آرژانتین را به قهرمانی جهان رساند هر چند، شاید کاپی که آرژانتینی‌ها بالای سر بردند کمترین اثری بود که گل تاریخی مارادونا داشت. آن زمان مناقشات آرژانتین و انگلستان بر سر جزیره فالکلند بر جا بود و ستاره آرژانتینی سرخوش از گل تقلبی‌اش دستش را «دست خدا» نامید و اعلام کرد با این گل انتقام حمله انگلیسی‌ها به جزایر مالویناس در سال ۱۹۸۲ و کشته شدن ۶۵۰ سرباز آرژانتینی را گرفته است. باز هم این پایان ماجرا نبود. می‌شود تعبیری برای گل مارادونا ساخت: گل مارادونا روح جهان بی‌روح بود! در زمانه‌ای که سرمایه‌داری به مدد ابزارهای جدید، روز به روز، بیشتر سیطره خود را می‌گسترد، یک آرژانتینی قدکوتاه در مهم‌ترین مسابقات ورزشی جهان، دست به تقلبی می‌زند که چه بخواهیم و چه نخواهیم ایستادن در برابر جهان تباه شده و به فنا رفته است. او ثابت می‌کند انسان همچنان وجود دارد؛ یکه و هوشمند؛ و می‌تواند با خلاقیت فردی در مقابل چرخ‌دنده‌های همسان‌سازی بایستد و نه تنها ریگی باشد که حرکت چرخ‌دنده‌ها را با مشکل مواجه می‌کند که اصلاً می‌تواند این حرکت را متوقف کند یا تغییر دهد. چه بخواهیم و چه نخواهیم گل مارادونا در یک جهت قرار می‌گیرد و سمت‌وسوی تمدن جهانی یک‌طرف دیگر. با وجود این، در این بین مشکلی وجود دارد که به سادگی نیز نمی‌توان از آن گذشت: مارادونا تقلب کرده است! این گزاره نیز می‌تواند به بحث‌های دامنه‌داری بینجامد. دو دسته می‌توانند در مقابل یکدیگر قرار بگیرند: مخالفان پر و پا قرص تقلب و طرفداران آن. البته این دو دسته به واسطه مخالفت یا طرفداری نمی‌توانند درستکار یا دغل‌باز قلمداد شوند چرا که منزه‌طلبان خود می‌توانند به تقلب محکوم شوند و طرفداران تقلب می‌توانند با گزاره بلشویکی «هدف وسیله را توجیه می‌کند» خود را در خدمت «آرمان مقدس» توصیف کنند. با وجود این، دیدگاه هیچ کدام از طرفین دعوا خالی از مناقشه نیست؛ فیلم «من دیگو مارادونا هستم» بر اساس همین مناقشات و بیشتر بر اساس اشکالات ساختاری که هواداری از تقلب به نفع آرمان مقدس می‌تواند به وجود آورد، ساخته شده است.

فرض بر این است که گل تقلبی مارادونا نقطه عطفی در جهانی است که روز به روز بیشتر به سمت تباهی و سیطره بی‌چون و چرای عقل ابزاری پیش می‌رود. در چنین شرایطی هزاران نفر در گوشه و کنار جهان به ویژه در جوامعی که به صورت نصفه و نیمه گرفتار نظم جهان‌شمول شده‌اند، وجود دارند که می‌خواهند با تقلبی خود را نجات دهند.

مارادونا تقلب کرد و کاپ را به آرژانتین برد؛ من چرا زنم را نکشم و دنیای بهتری برای خودم نسازم؟ این فرض توکلی از برداشتی است که عجالتاً یک دیوانه ‌ایرانی می‌تواند از گل تقلبی مارادونا داشته باشد هر چند، همه دیوانگان لزوماً چنین فرضی ندارند. شخصیت داستانی توکلی به هر حال زنش را می‌کشد؛ تقلب برای زندگی بهتر؛ اما تقلبش رو می‌شود و کارش به تیمارستان می‌کشد. آن‌طور که توکلی تعریف می‌کند دیوانه‌ای که گمان می‌کند دیگو مارادوناست در تیمارستان هم‌اتاقی نویسنده‌ای می‌شود که نهایتاً داستان «من دیگو مارادونا هستم» را می‌نویسد. هم‌اتاقی او داستان او را می‌نویسد. داستانش را به دوستی می‌دهد تا بخواند اما دوستش داستانش را می دزد و به نام خود چاپ می‌کند و مورد تشویق و تمجید قرار می‌گیرد. نویسنده در حالتی زار و نزار در حالی که در بیغوله‌ای ساکن است که هیچ جنبنده‌ای در آن نیست با نویسنده متقلب تماس می‌گیرد و به او می‌گوید تو داستان مرا دزدیده‌ای و باید در مقابلش داستانی بنویسی و به من بدهی؛ یک داستان خوب. داستان‌دزد مجبور است داستانی بنویسد؛ داستانی هم‌سطح «من دیگو مارادونا هستم».

 داستانِ داستان‌دزد ۱۰ فصل دارد که عناوین همه آن‌ها با یک فعل منفی تمام می‌شود: به ناله‌های دوزخیان توجه نکن، افراد روانی را تحریک نکن، خانواده‌ات را قضاوت نکن و … این جملات منفی نهایتاً قرار است یک جمله مثبت بسازند. تقریباً کارویژه اغلب آثار ادبی همین است که امربه‌معروف می‌کنند. امربه‌معروف در این داستان بر اساس یک بازی «من دیگو مارادونا هستم» است اما این خود، وقتی داستان را می‌خوانیم، یک امر منفی است. پس باید عنوان کرد نویسنده یا کارگردان در لفافه‌ی این جمله‌ی منفیِ مثبت‌نما به دنبال یک گزاره مثبت هستند که از قضا منفی نماست: من دیگو مارادونا نیستم!

آخرین ساخته توکلی را باید با این گزاره تحلیل و بررسی کرد. فیلم «من دیگو مارادونا هستم» فیلمی است در نکوهش مارادونا بودن و در ستایش مارادونا نبودن. ما به اندازه کافی بخت خود را برای با دست گل زدن امتحان کرده‌ایم. بهتر آن است که دست از تقلب برداریم و به جای گل زدن با دست، گل واقعی بزنیم. بر این اساس، آخرین ساخته توکلی فیلمی کاملاً سیاسی و البته کاملاً اجتماعی است. در نیمه سده نوزدهم گوتفرید کلر گفت: «همه چیز سیاسی است.» لوکاچ در تفسیر این جمله می‌نویسد: «نویسنده بزرگ سوییسی با این کلام نمی‌خواسته است بگوید که همه چیز به طور بی‌واسطه به سیاست مربوط می‌شود. کاملاً برعکس. نظرگاه او – مانند بالزاک، استندال و تولستوی- مستلزم درک این نکته است که همه اعمال، اندیشه‌ها و احساس‌های انسان (چه بخواهد و چه نخواهد، چه بپذیرید و چه ترجیح دهد که نپذیرد) پیوندی ناگسستنی با زندگی جامعه با پیکارها و سیاست آن دارد و به طور عینی از همین‌جا زاده می‌شوند و به طور عینی به همین‌جا منتهی می‌گردند.» (لوکاچ، گئورگ. جامعه‌شناسی رمان. ترجمه محمدجعفر پوینده. تهران: نشر ماهی. ۱۳۸۸. صفحه ۱۷)

به این شرط ما وقتی «من دیگو مارادونا هستم» را می‌بینیم؛ داریم یک فیلم کاملاً سیاسی می‌بینیم؛ فیلمی در نکوهش تقلب چرا که متقلبان عاقبت در آتش می‌سوزند.

نویسنده متقلبی که قرار است در مقابل داستانی که دزدیده داستانی بنویسد، خانواده‌اش را که درگیر «بحرانی» مقطعی است که رفته‌رفته عمیق می‌شود، توصیف می‌کند. ماجرا از این قرار است: دو خواهر یکی در خانه‌ای ۵۰۰ متری در ونک و دیگری در خانه‌ای ۵۰ متری در طرح کنار اتوبان زندگی می‌کنند. این دو خانواده هر چند به لحاظ طبقاتی متفاوت‌اند اما هر دو فرزندانی روانی و عقب‌افتاده دارند. در خانواده اول که نویسنده داستان‌دزد پسر بزرگ آن است، بابک برادر کوچک‌تر است که مدتی در اروپا بوده اما مشکلات روانی دارد. در دومی پیمان کمابیش عقب‌مانده است. بابک به دلایلی که مشخصاً معلوم نیست، با مهشید خواهر کوچک‌تر پیمان نامزد است. قضایایی که در این بین وجود دارد باعث می‌شود پیمان به در خانه خاله‌اش برود و بعد از یک درگیری با سنگی شیشه خانه را بشکند. بحران حول محور سنگی که به شیشه می‌خورد می‌چرخد؛ سنگی که علاوه بر اینکه همه اعضای دو خانواده را درگیر می‌کند، با فاکتور گرفتن پایان خوش، باعث می‌شود یکی از خواهران، مادر مهشید، بر اثر ایست قلبی بمیرد، بابک یک نفر را بکشد و اعدام شود و پیمان که با تلقینات برادرش فکر می‌کند یک نفر را کشته، خودکشی کند. این‌ها همه البته در ذهن نویسنده داستان‌دزد، برادر بزرگ، می‌گذرد. او به همان بیغوله‌ای که نویسنده واقعی «من دیگو مارادونا هستم» زندگی می‌کند می‌رود تا داستانش را در ازای داستانی که دزدیده به او بدهد. این در حالی است که نویسنده «من دیگو مارادونا هستم» نویسنده‌ای است که تا به حال پنج نفر از شخصیت‌های اصلی داستان‌هایش را سوزانده و بیم آن می‌رود که نویسنده داستان‌دزد نفر ششم باشد. آنجا که مرد دیوانه پیت بنزین را روی او خالی می‌کند این فرض بیشتر به واقعیت نزدیک می‌شود اما نهایتاً این نویسنده «من دیگو مارادونا هستم» نیست که نویسنده متقلب را می‌کشد. دیوانه از نویسنده متقلب امضا می‌گیرد که داستانش متعلق به اوست و بعد می‌گوید حالا پایان داستان را بگو. پایان داستان همان‌طور که عنوان شد وقوع چهار مرگ است. این دیوانه را راضی نمی‌کند بنابراین، از نویسنده متقلب می‌خواهد یک پایان خوش بنویسد وگرنه، سوزانده می‌شود و در پایان خوش هیچ‌کس نمی‌میرد. ایست قلبی به مقاومت تبدیل می‌شود، خودکشی به شانس و قتل و اعدام به بردباری و عاشقی. دیوانه، نویسنده متقلب را رها می‌کند؛ به دلیل بلاهتش اما همین بلاهت نهایتاً بلای جانش می‌شود. او آغشته به بنزین برای گرم شدن به سراغ آتشی می‌رود که دیوانه تدارک دیده. او آتش می‌گیرد و می‌میرد؛ صحنه‌ای که بیش از همه این گزاره را تذکر می‌دهد: «متقلبان را بسوزان!» و اگر این‌طور باشد پیام اخلاقی فیلم این است: «دیگو مارادونا نباش!»

آخرین ساخته توکلی تنها یک اثر کمدی و یا حتی فیلمی نیست که به لحاظ ساختاری خوش‌ساخت است بلکه، فیلمی است که روی حساس‌ترین نقطه ضعف یک جامعه یا رذیلت آن انگشت گذاشته است. این فیلم فیلمی درباره تقلب است و همان‌طور که همگان می‌دانند تقلب همواره بلای جان ایرانیان بوده و به گونه‌ای در خون آن‌هاست. این فیلم جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که تاریخش با واژه تقلب گره خورده. بر این اساس «من دیگو مارادونا هستم» مرض‌شناسی یک جامعه و راهکاری است که یک کارگردان برای توسعه یا حداقل بهبود اوضاع ارائه می‌دهد.

نظر شما چیست؟

  1. رضا :

    تقلب به گونه ای در خون مردم ایران است – لطفا از طرف خودت حرف بزن جناب منتقد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (11)