چکامه پر شور مارکس به نفع سرمایه

۲ اسفند ۱۳۹۳
سلسله نوشتارهایی در باب تراژدی
انقلابی از هیچ‌کس نفرت ندارد، چرا که او از تمامیت عشق بازمی‌یابد و جایی در جانش فرصتی برای کینه‌توزی نمی‌بیند، او در جنگی بی‌کینه فردای بهتر را می‌سازد و زندگی خود را وثیقه این ساختن می‌کند، کینه‌توزی صفات حقیران است و انسان‌های تراژیک که کل تاریخ را بر شانه‌هایشان می‌گذارند تا پیش ببرند با هر کنششان حقارت را پس می‌زنند.

محمد آقازاده: گلسرخی برای نسل من اسطوره دست‌نیافتنی نشد، بلکه خود ما بود، هیچ‌کس او را سرود و پرچم نکرد، چرا که او در همه سرودها، در همه پرچم‌ها و در هر جایی که مردم حضور دارند به صورت بی‌واسطه خود را گم می‌کند تا دیده نشود، برای او تنها دیدن یک تن مهم بود و هنوز هست، یعنی خلق، تن‌هایی که در این واژه خود را گم می‌کنند تا به یگانگی برسند، چرا که او از درونِ خودِ زندگی برخاست، او صدای خلقش شد و چشم در چشم جلاد دوخت و بسیار آرام گفت من از خودم دفاع نمی‌کنم از خلقم دفاع می‌کند، قهرمان تراژیک اعدام شد، تنش در خاک گم شد ولی روحش در هر تنی که به قدرت نه می‌گوید و هر جا مردم حضور دارند و نشانه رهایی را در آنجا می‌بیند حلول می‌کند و مرگ خویش را در این تن از سر می‌گیرد، او یک انسان انقلابی و در حقیقت تراژیک بود، او شعله انقلابی شد که پس از مرگش می‌خواست تاریکی را پس بزند و هنوز این پس زدن را به تمامی ادامه می‌دهد.

انقلابی از هیچ‌کس نفرت ندارد، چرا که او از تمامیت عشق بازمی‌یابد و جایی در جانش فرصتی برای کینه‌توزی نمی‌بیند، او در جنگی بی‌کینه فردای بهتر را می‌سازد و زندگی خود را وثیقه این ساختن می‌کند، کینه‌توزی صفات حقیران است و انسان‌های تراژیک که کل تاریخ را بر شانه‌هایشان می‌گذارند تا پیش ببرند با هر کنششان حقارت را پس می‌زنند، انسان انقلابی، شیدای قدرت نیست، بلکه سرسپرده رؤیایی است که پر از شعله و نور است، آن‌ها که درک رمانتیک از جهان را پس می‌زنند جهان را مبدل به زیستگاهی تهوع‌آور می‌سازند که تنها منطق سوداگری و عقل سرد آن را پیش می‌برد.

مارکس از سرمایه متنفر نیست، در آن، پیروزی آدمی علیه جهان کهنه‌شده را می‌بیند، یک پیروزی به‌سوی فردای بهتر، اما زمانی که در کردار آغازین، چکامه پر شور به نفع سرمایه‌داری می‌سراید می‌داند هر نظمی که پیشروی به سوی فردا را غیرممکن کند از خود یک گنداب می‌سازد، جنگ او علیه سرمایه‌داری از هیچ نفرتی خون و جان نمی‌گرفت بلکه او عاشق رهایی انسان بود و هیچ عشقی سر سازگاری با نفرت ندارد، آزادی وثیقه هر عشقی است.

انسان تراژیک – بخوانید انقلابی – می‌داند هر گونه به زندگی خیره شویم زندگی همان‌گونه می‌شود، در عمل متفکرانه، -یعنی کنش بجای تن دادن به بردگی و تسلیم نظم موجود شدن- خویشتنِ بنیادی را برمی‌گزید تا از زندگی‌اش یک سرنوشت بسازد، او می‌داند تنها عقل برجهان حکومت نمی‌کند بلکه میل پر شور، منطق زندگی را می‌سازد، اگر جنگی هم هست جنگ بین اراده معطوف به قدرت و اراده معطوف به رهایی آدمی، جنگ شورها و میل‌ها، میلی به سود اهریمن و میلی به سود انسان‌ها؛ آنکه نفی و انکار مطلق است نمی‌تواند انسان انقلابی باشد، جهان را تنها کسانی می‌سازند که لبریز از عشق باشند، کسی که برای حد زدن آزادی خاتمی هلهله می‌کند سودای نا آزادی دارد؛ در مقابل، این موسوی است که در حصر با سودای رهایی آدمیان، بوم نقاشی‌اش پر از رنگ و نور می‌کند تا تاریکی اهریمنی را پس بزند: تا جهان جز در آزادی زیست نکند.

باز در این مورد سخن خواهم گفت…

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (15)