رذالت قابل انتظار دانایی

۱۱ اسفند ۱۳۹۳
نگاهی به فیلم «بردمن» ساخته الخاندرو ایناریتو
چنین به نظر می‌رسد که با فیلمی پیچیده، عمیق و جدی همچون قسمت دوم اسمش (فضیلت غیرمنتظره جهالت) مواجهیم اما عملاً تلاش فیلم برای رسیدن به چنین هدفی منجر به بیانی گنگ شده است.

میلاد ملک‌پور: ریگان (با بازی مایکل کیتون) هنرپیشه‌ای قدیمی است که حالا بعد از گذشت سال‌ها از بازی در نقش محبوب مرد پرنده‌ای و دور افتادن از دنیای بازیگری، برای دوباره میان مردم محبوب شدن رو به دنیای تئاتر می‌آورد اما در مسیر اجرای آن با مشکلات زیادی مواجه می‌شود. به طوری که چنان از نظر ذهنی تحت فشار قرار می‌گیرد که در نهایت خودکشی می‌کند.

 با دیدن فیلم با آن ایده فیلم‌برداری دوربین روی دستِ سیال و ظاهراً بدون کاتی که مدام در فضای بستهٔ برادوی می‌چرخد و در کنار ماجراهای شخصیت اصلی فیلم، داستان‌هایی فرعی را هم پوشش می‌دهد و با آن استفاده از جلوه‌های ویژه، چنین به نظر می‌رسد که با فیلمی پیچیده، عمیق و جدی همچون قسمت دوم اسمش (فضیلت غیرمنتظره جهالت) مواجهیم اما عملاً تلاش فیلم برای رسیدن به چنین هدفی منجر به بیانی گنگ شده است.

 این گنگی نتیجه عبور ناموفق فیلم از لایه‌ای کمدی سیاه است که مدام در جای‌جای فیلم حضوری نصفه و نیمه و ناموفق دارد. کمدی سیاهی که می‌توانست برگ برنده فیلم باشد اما نیست.

 عدم یکدستی‌ لحن فیلم و در نتیجه گنگی آن موجب ایجاد سؤال‌های مهمی می‌شوند که جواب هر کدام در تعیین مسیر فیلم بسیار تعیین‌کننده است. با توجه به داستان، اساساً نظر فیلم در مورد حضور سلبریتی‌ها روی صحنه تئاتر چیست؟ اگر مثبت است چرا اجرای ریگان را با مشکلاتی که گروه با آن مواجه است و تعدادی از داستان‌های فرعی فیلم را هم تشکیل می‌دهند از جمله رابطه ریگان با بازیگر زن تئاترش و بی‌اخلاقی مایک (با بازی ادوارد نورتون) روی صحنه و حضور برهنه اتفاقی و از سر حواس‌پرتی خود ریگان از در تماشاگران سالن که در پایان با تشویق آن‌ها هم مواجه می‌شود و… هجو می‌کند؟ اگر منفی است چرا آن منتقد تئاتر را که شاید تنها اشکالش این باشد که دارد برای تئاتری قبل از دیدنش نقد منفی می‌نویسد که آن را هم با توجه به تجربه و حضوری که سال‌ها در تئاتر داشته می‌شود گذاشت به حساب مواجه شدن چندین باره‌اش با چنین اتفاقی، هجو می‌کند؟ ریگان به عنوان اولین تجربه‌اش در تئاتر هم‌زمان سه نقش نمایش‌نامه‌نویس، کارگردان و بازیگر (با بازی در دو نقش!) را بر عهده دارد و اولین اجرایش هم دارد در سالنی به اهمیت برادوی روی صحنه می‌رود! آیا همین که متن انتخاب‌شده برای اقتباس از نویسنده‌ای مثل کارور است که بسیاری معتقدند اتفاقی که در نوشته‌هایش می‌افتد مختص مدیوم داستان کوتاه است و نه مدیومی دیگر، نشان‌دهنده نابلدی ریگان نیست؟ آیا تبدیل اتفاقات ریز، جزئی، لحظه‌ای و درونی و در نتیجه رمزآلود، ذهنی، عمیق و تأثیرگذار داستان کارور به اتفاقاتی بیرونی، عینی، گل‌درشت و مهیج مثل صحنه خودکشی روی صحنه که خود ریگان هم‌ بازی‌اش می‌کند، یک انتخاب هالیوودی برای این تئاتر نیست؟! آن هم هالیوودی که فیلم دارد از آن انتقاد می‌کند… فیلم دارد از هالیوود انتقاد می‌کند؟ پس چه طور است که آن صحنه حضور هیولاهای هالیوودی در شهر با خارج کردن تماشاگر خسته از فضای تکراری‌شده و یکنواخت و پر از غرغر فیلم، تبدیل به یکی از جذاب‌ترین قسمت‌های فیلم شده و عملاً کارکردی ضد قصد اولیه‌اش دارد؟! فیلم‌برداری خوب و ایده خام کارگردان در میزانسن قرار است اغتشاشات و درگیری‌های ذهنی ریگان را به تصویر بکشد؟ پس چرا ریگان در همه صحنه‌های فیلم نیست و جاهایی هم که نیست با همان ایده فیلم‌برداری شده‌اند؟ اساساً موضع فیلم در مورد ریگان چیست؟ ریگان احساس می‌کند می‌تواند اجسام را با نگاهش جا به جا کند اما عملاً نه از پس کنترل کردن اجرایش برمی‌آید، نه کنترل کردن دخترش و نه کنترل کردن خودش اما لحن فیلم طوری است که سعی می‌کند هم‌دلی تماشاگر را به شخصیت اصلی‌اش که سعی می‌کند دوباره بعد از سال‌ها هم‌دلی تماشاگران را به خودش جلب کند، جلب کند و در نهایت در سکانس پایانی مانند شخصیت اصلی‌اش که در صحنه پایانی تئاترش موفق به جلب هم‌دلی تماشاگر می‌شود، موفق به جلب هم‌دلی تماشاگر می‌شود و این موفقیت به گنگی فیلم دامن می‌زند!

 فیلم وانمود می‌کند کات ندارد در حالی که دارد و برای این وانمود کردن در کنار ایده‌های دیگر، دو بار از ایده دم‌دستی فرو رفتن در تاریکی بسته شدن در استفاده می‌کند. البته فیلم‌برداری خوب امانوئل لوبزکی (و موسیقی خوب آنتونیو سانچز) لحظات خوبی را برای فیلم رقم زده‌اند اما در مورد کارگردانی بیش‌ترین موفقیت پلان‌سکانس‌های طولانی و تظاهر به بدون قطع گرفتن فیلم، در آوردن فضای بسته برادوی است که قرار گرفتن آن در کنار سکانسی که ریگان برهنه و سراسیمه در میان مردم خیابان است و همه در حال فیلم گرفتن از او هستند، باعث خلق فضایی گروتسک می‌شود و از معدود قسمت‌های فیلم است که کمدی سیاه در آن به خوبی اجرا شده. به جز این صحنه پتانسیل کمدی سیاه فیلم کاملاً هدر رفته است.

 نتیجه همه این‌ها این است که هیچ‌کدام از انتقادهای فیلم شکل جدی به خود نمی‌گیرند و در سطح غرغر کردن باقی می‌مانند. نگاه کنید به تکه‌هایی که هر چند وقت یک‌بار به فرهنگ پاپ انداخته می‌شود. داستان‌های فرعی از نظر تماتیک مرتبط با تم اصلی فیلم اما همگی تکراری، کلیشه‌ای و خسته‌کننده باقی می‌مانند. در این زمینه فیلم با ورود مایک کمی جان می‌گیرد اما او هم تقریباً از نیمه فیلم و بعد از کام‌جویی از دختر ریگان، به‌طور کامل از فیلم خارج می‌شود! صحنه‌ای که دو بازیگر زن تئاتر هم را می‌بوسند فراتر از شخصیت‌پردازی‌شان و انگار صرفاً برای ارجاع به «مالهالند درایو» و وضعیت مشابه نائومی واتس در آن فیلم (آن‌جا در هالیوود، این‌جا در تئاتر) در فیلم‌نامه چپانده شده. مجموع این‌ها باعث می‌شود فیلم در پرداخت ایده مرکزی‌اش که آن را با آوردن جمله‌ای از کارور در ابتدای فیلم عنوان می‌کند، ناموفق باشد.

 انتخاب مایکل کیتون برای نقش اول فیلم اشاره‌ای است به سرنوشت خود او به عنوان کسی که سابقه بازی در نقش «بت‌من» را داشته و بعد از آن تا مدت‌ها محو شده بود. طبق این انتخابِ ایناریتو، به نظر می‌رسد ایده‌ای که در فیلم توسط مرد پرنده‌ای به ریگان منتقل می‌شود که برای محبوب بودن لازم نیست حتماً عالی باشی، کافی است خودت باشی را می‌شود به خود ایناریتو هم نسبت داد و به این وسیله کمدی سیاه را بیش‌تر در خود او جست تا فیلمش.

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)