بوف کور بر قله قصه‌نویسی جهان قرن بیستم

۱۳ اسفند ۱۳۹۳
سیدمحمود گلابدره‌ای
«شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری از «بوف کور» هم جلو زد و نشست در کنار «خشم و هیاهوی» ویلیام فاکنر و «صد سال تنهایی» مارکز و «اولیس» جیمز جویس. آن‌هایی که با تز استالینی، «بوف کور» را له کردند و طرد کردند و هدایت را هم پودر کردند، «شازده احتجاب» را هم پرت کردند. بی‌رحمانه آن‌چنان کورکورانه چنگ زدند و دامن دُم هوشنگ گلشیری را گرفتند و از اوج قله‌های رفیع ادبیات نیمهٔ دوم قرن بیستم کشیدندش و نشاندندش پشت میز مجله‌ای که در حین نوشتن و پرواز کردن در فضای «شازده احتجاب» اگر سردبیر مجله‌ای، حتی «سخن» حتی «فردوسی عباس پهلوان» حتی جُنگ‌ها و هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌های صاحب نام و صاحب پرستیژ هم می‌آمدند و پیشنهاد پُست می‌دادند قبول نمی‌کرد؛ چه شده که حالا چنین شده؟

 

درنگ| از سیدمحمود گلابدره‌ای آثار چاپ نشده بسیاری باقی مانده که میزان این آثار که به صورت دست‌نویس و چاپ نشده موجود است به بیش از هزار صفحه می‌رسد. پس از درگذشت محمود گلابدره‌ای، علی خلیلی، وارث مادی و معنوی آثار او، اقدام به جمع‌آوری و تهیه و تنظیم این مطالب کرده است که امیدواریم هر چه زودتر این کار با موفقیت به سامان رسد و آثار چاپ نشده وی به مجموعه ادبیات مکتوب ایران افزوده شود.

مطلبی را که درنگ برای اولین بار در این رابطه منتشر می‌کند پاسخ گلابدره‌ای به سه سؤال درباره قصه‌نویسی است که روزنامه کیهان از او پرسیده است. متأسفانه متن حاضر نیمه‌تمام و باقی آن در دست نیست؛ اما با توجه به اینکه پاسخ پرسش اول را در خود دارد متنی کامل محسوب می‌شود.

درنگ امیدوار است هر چه زودتر باقی مطالب ایشان را نیز منتشر نماید.

 

چی­‌چی‌مون مث همه کسه که مصاحبه کردنمون باشه؟ همه چی‌مون عوضیه که مصاحبه کردن با نویسنده‌مونم عوضیه. کاش منم می‌تونستم عوضی باشم، عوضی جواب بدم. چه خاکی تو سرم بریزم که نویسنده‌ام و تنها کاری که تو دنیا نمی‌شه عوضی انجام داد و تقلب کرد و موش توش دووند و رنگ روش زد و کاه توش چپوند و کِرِم نیوآ کشید روش و مث پاکت سیگار تیر توش سیگار زر زد و زد و زد، کرد و زد به چاک و رفت؛ کارِ نویسنده‌گی‌ست و کار خلاقیته!

گلابدره یی

چه کنم؟ کار عوضی هم که به من نویسنده واگذار می‌شه، عوض عوضی جواب دادن و رفتن و گفته‌های دیگران را مونتاژ کردن که همه‌اش هم بایستی حتم خارجی باشه، چون نویسنده‌ام، باید بشینم بکشم، بنویسم! چه کنم که خلاقم؟ چه کنم که نویسنده‌ام؟ چه کنم که مترجم و محقق و منتقد و موذی و مزَور و مردمی نیستم من. حالا ببینم چی هستم من در برخورد با این یک ورق کاغذ و این سه سؤال.

هی به «بسمه‌تعالی» و به «مؤسسه کیهان» و باز به سرتاپای این یک ورق کاغذ و باز به این سه سؤال نگاه می‌کنم. باز می‌خوانم:

۱- «قصه از نظر محتوی و تکنیک در قیاس با قبل از انقلاب در چه مرحله‌ای است؟

۲- راه رسوخ و رخنه ادبیات پیشتاز معاصر در جامعه کدام است؟

۳- قصه در ایران با محک جهان چه جایگاهی دارد؟»

اگر سرچشمه را از ۱۳۰۰ بگیریم که بایستی بگیریم و از «یکی بود یکی نبود» جمال‌زاده بگیریم، ۱۳۱۵ صادق هدایت «بوف کور» ارائه داد.

با «بوف کور» فاصلهٔ قرن‌ها قصه‌نویسی را، از گلستان سعدی بگیر بیا تا همین «یکی بود یکی نبود» پرواز کرد و نشست بر قلهٔ قصه‌نویسی جهان قرن بیستم.

جمال‌زاده که قرن‌ها عقب بود باور نکرد، طردش کرد، ردش کرد، قصه‌ای هم نوشت صادق هدایت را دیوانه و مجنون و مالیخولیایی خطابش کرد. جلال آل احمد هنوز نرسیده به ۱۳۲۷ هنوز مارکسیست آن‌چنان نقدی نوشت و آن‌چنان درازش کرد که خودش بعدها که جهان «بوف کور» و صادق هدایت را در کنار کافکا و ادگار آلن‌پو و جیمز جویس قرار داد و خودش هم از زیر نفوذ استالین و تز ادبیات «social Realism» بیرون آمد و به خود آمد، حرفش را پس گرفت. وای «حضرت» چه پس گرفتنی؟! صغیر و کبیر بر ضد «بوف کور» گفتند و نوشتند و زدند! آن‌چنان زدند که صادق هدایت در سال ۱۳۲۴، بعد از نه سال از نوشتن بوف کور، دو قرن به عقب برگشت و «حاجی‌آقا» را نوشت تا شاید یکی بگیردش و دریابدش. کجا اما توانست نویسندهٔ «بوف کور» که در فضای قلهٔ رفیع ادبیات قرن بیستم جهان جولان می‌داد، باز برگردد به عقب؟ طرد و نفی و آخ و تف آن‌قدر توفنده بود که بیچاره را پودر کرد. حتی سی و پنج سال بعد از جلال آل احمد، بعد از سال ۱۳۵۰ باقر مؤمنی هم ضمیمهٔ «گاواره‌بان» محمود دولت‌آبادی باز نیش زد و نوشت «صادق هدایت مالیخولیایی، صادق چوبک مستراح ادبی، جمال‌زاده وین‌نشین، بزرگ علوی میرزا بنویس، جلال آل احمد ششصد سال عقب‌افتادهٔ مونتسکیویی، غلام‌حسین ساعدی دارالمجانین، ابراهیم گلستان میرزا قشم شم، بقیه هم لِیدی چترلی[۱]  و اما اکنون محمود دولت‌آبادی …» چرا که محمود دولت‌آبادی یکی از کتاب‌هایش را به او تقدیم کرده بود و او به قول خودش بلینیسکی[۲] ایران بود.

 

بقیه اما یعنی کی؟ بقیه یعنی از سیمین دانشور و «سووشون» بگیر بیا برو تا هوشنگ گلشیری و تا این ته و توها محمود گلابدره‌ای. من که رمان «پرکاه» را چاپ کرده بودم و جعفر شهری هم رمان‌هایش را و هادی بابا گیلک هم یک گونی داستان‌های همه شاهکارش را نوشته بود و از همه مشخص‌تر «شازده احتجاب» گلشیری که فاصلهٔ ۱۳۱۵ «بوف کور» را در جا پر کرده بود. در کنار کارهای ارائه‌شده و نشدهٔ این سال‌ها بگیریم تا ۱۳۵۷ کلیهٔ آثار ابراهیم گلستان و به خصوص «اسرار گنج دره جنی» چه فیلمش و چه کتابش، آن‌چنان چه از نظر محتوی و چه از نظر تکنیک با محک جهانی برابری می‌کند که برو و بخوان و ببین و بگو و بکش مثل منِ شیفتهٔ کتاب. چون کتاب‌خوان نباشی و درباره خوان باشی که نمی‌دانی چه می‌گویم من.

«شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری از «بوف کور» هم جلو زد و نشست در کنار «خشم و هیاهوی» ویلیام فاکنر و «صد سال تنهایی» مارکز و «اولیس» جیمز جویس. آن‌هایی که با تز استالینی، «بوف کور» را له کردند و طرد کردند و هدایت را هم پودر کردند، «شازده احتجاب» را هم پرت کردند. بی‌رحمانه آن‌چنان کورکورانه چنگ زدند و دامن دُم هوشنگ گلشیری را گرفتند و از اوج قله‌های رفیع ادبیات نیمهٔ دوم قرن بیستم کشیدندش و نشاندندش پشت میز مجله‌ای که در حین نوشتن و پرواز کردن در فضای «شازده احتجاب» اگر سردبیر مجله‌ای، حتی «سخن» حتی «فردوسی عباس پهلوان» حتی جنگ‌ها و هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌های صاحب نام و صاحب پرستیژ هم می‌آمدند و پیشنهاد پُست می‌دادند قبول نمی‌کرد؛ چه شده که حالا چنین شده؟

آیا چنین شدن نویسندهٔ «شازده احتجاب» مثل چنان شدن صادق هدایت نیست؟ چگونه نویسنده‌ای که چند قرن با ارائه کاری نظیر «بوف کور» و «شازده احتجاب» از همکارهای هم‌وطنش جلوتر است می‌تواند باز بنشیند و صبر پیش گیرد و همهٔ نیش‌های چند قرن کهنهٔ قدیم کندذهن‌ها را به جان بخرد و دَم هم حتی بر نیاورد؟

چه خاکی هنرمندی که بعد از هفتصد سال باز باید این بیت را هر روز و هر شب هزار بار بخواند می‌تواند بر سرش بریزد؟

«هنر نمی‌خرد ایام و غیر ازینم نیست

کجا روم به تجارت بدین کساد متاع»

1

این است «محتوی و تکنیک» و ارائهٔ چکیده و فشرده قصهٔ قبل از ۱۳۵۷. حالا ببینم بعد از ۱۳۵۷ و به قول شما قصه «در قیاس با قبل از انقلاب در چه مرحله‌ای است»

بعد از انقلاب من که «لحظه‌ها» را نوشتم و «اسماعیل اسماعیلی» را نوشتم و سرانجام «دال» را نوشتم که می‌خوانید و می‌بینید و خواهید دید. محمود دولت‌آبادی هم که «کلیدر» را نوشت که برابری می‌کند با شاهکار ادبیات قرن هجدهم «بینوایان ویکتور هوگو» و آغاز Romanticism دیدیم و می‌بینیم حتی همان‌هایی که همه را به لجن کشیدند تا او را عَلَم کنند رهایش کردند و ریختند بر سرش و باز متذکر شدند که «ادبیات وظیفه‌اش نشان دادن تضاد طبقاتی است و بیان و باز کردن کینه‌های کارگر، نه رمانتیک‌بازی و از احساسات آبکی گفتن و هی حرف زیبا و قشنگ زدن» باز گفتند «غیر از social Realism  هر چه محتوای و تکنیک است، غلط است و مالیخولیایی و ضد رئالیسم» حتی همان‌ها یک بسته پوشک هم چشم‌روشنی بچهٔ سومش به عنوان دستت درد نکنه در خانه‌اش را نزدند و به دستش ندادند. بابت هوشنگ گلشیری هم که با دمشان گردو می‌شکنند که دیدی آخر، عاقبت و آخر کار نویسنده‌ای که دنبال «تکنیک و نثر و فرم» می‌رود به کجا کشیده می‌شود. دیگر نمی‌دانند کسی که «برهٔ گمشدهٔ راعی» را نوشته است گم‌وگور نمی‌شود. چه برسد به نویسندهٔ «شازده احتجاب».

اما حسن خادم نویسنده‌ای که با چاپ «خنجر برهنه» مجموعه داستانش در یک زمان کوتاه و یک پرش سریع بعد از انقلاب، غیر از «بوف کور» کارش برابری می‌کند با تمام مجموعه داستان‌های صادق هدایت  و ادگار آلن‌پو، به خاطر اینکه «خنجر برهنه» را به آقای موسوی نخست‌وزیر تقدیم کرده، طرد و نفی شد. از همه سو، آخ و تف و تحقیر شد. چرا؟ مگر کار بدی کرده؟ از انقلاب بگیر برو تا رودکی مگر چنین نکردند. بعد از انقلاب هم مگر باز چنین نمی‌کنند؟ چه بدی دارد این؟ منِ خوانندهٔ ایرانی وقتی قبل از خواندن داستان به تقدیم‌نامه که جزو فرهنگ من است، نگاه می‌کنم و قضاوت می‌کنم، قبل از انقلاب، محمود دولت‌آبادی را چون یک کتابش را به سعید سلطان‌پور تقدیم کرده و یکی را به محسن یلفانی و یکی را به ناصر رحمان نژاد و یکی را به فتحی و یکی را هم به باقر مؤمنی به چنان جایگاهی می‌رسانمش، حسن خادم را، بی‌اینکه بدانم نخست‌وزیر آقای موسوی آیزنه[۳]ی حسن خادم است[۴] یا کس دیگر، آن‌چنان نفی و طردش می‌کنم که بیا و ببین؛ کجا می‌توانم قضاوت صحیح و منطقی و نقد و مقایسه بکنم؟ منِ قرون‌وسطایی کجا می‌توانم منطقی باشم؟! چه «قیاسی»؟

باز بعد از انقلاب «باغ بلور» که برابری می‌کند با بهترین کارهای رئالیستی قرن نوزده غرب و محسن مخملباف با «باغ بلور» ش بوقی به بزرگی کرهٔ زمین به دهان گرفته و داد می‌زند که ای مردم جهان، ای روشنفکرهای دنیا بیایید و ببینید در این گوشهٔ دنیا، در این ایران، این مردم چگونه فکر می‌کنند و چگونه زندگی می‌کنند را چگونه می‌توانم ندیده بگیرم؟ ولی می‌بینیم که می‌گیریم. بسکی بخیلیم.

کجا و کی بعد از انقلاب «باغ بلور» محسن مخملباف و «خنجر برهنهٔ حسن خادم و «دال» نقد و بررسی و تجزیه و تحلیل شد؟ کی و کجا قبل از انقلاب «بوف کور» و «شازده احتجاب» در «جایگاه» راستین و بر حقش جای داده شد؟ اگر جای داده می‌شد به جای «حاجی آقا» «بوف کور» دیگری خلق می‌شد و به جای ادیتوری مجله، «شازده احتجاب» دیگری نگاشته می‌شد.

حالا شما آمده‌اید سؤال می‌کنید که:

۱- قصه از نظر محتوی و تکنیک در قیاس …[۵]

 

 

 


[۱] .  لِیدی چترلی (  Lady Chatterley‘s lover) رمان د. اچ. لارنس (D. H. Lawrence) که در آن زندگی یک زن فاسق به تصویر کشیده شد و مدت‌ها در انگلستان ممنوع بود.

[۲] . کاشف داستایوفسکی، منتقد بزرگ روسیه.

[۳] . شوهر خواهر


[۴] . توضیحِ جانشین قانونیِ سیدمحمود گلابدره‌ای، آقای علی خلیلی: آقای حسن خادم، همسر خواهر مهندس میرحسین موسوی نبوده و مرحوم گلابدره‌ای به شنیده‌های خود اکتفا کرده است.

[۵] . توضیح جانشین قانونی سیدمحمود گلابدره‌ای: مطلب فوق ناتمام است و قسمت‌های پایانی آن تا این تاریخ یافت نشده است. چنانچه الباقی مطلب در دسترس قرار گیرد، تقدیم خواهد شد.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (30)