انسان انقلابی و تمنای عملی برای فردای بهتر

۱۶ اسفند ۱۳۹۳
سلسله نوشتارهایی در باب تراژدی
انقلاب فاعلیت را بیدار می‌کند، انسان انقلابی همان‌گونه که جبر تقدیر را انکار می‌کند می‌داند، دست نامریی بازار، یک اسطوره‌ی انسان‌ساخته‌ی نمادین است که می‌خواهد فاعلیت را از آدمی بگیرد و سرنوشت او را با چرخه نامریی کالا - پول - کالا گره بزند، او هر نظمی را برساخته آدمی و غیرضروری می‌داند و به این دلیل ساختارزدایی از هر نظمی را ممکن می‌داند.

محمد آقازاده: ‌‌لحظه رودررویی انسان تراژیک با آنچه عمل می کند، بسیار مهم است، آنتیگونه می‌داند پادافره دفن برادرش چیست و پیشاپیش می‌داند حتی تقدیر برای این عمل او را برگزیده است، به همین دلیل انتخاب ناگزیر را مبدل به عمل داوطلبانه خود می‌کند، می‌خواهد تقدیر خدایان را پس بزند، ولی نه بر هم زدن نقشه‌شان بلکه با انتخاب داوطلبانه همان راهی که آن‌ها پیش پایش گذاشتند، تقدیر ناگزیر که تمامیت وجودش را درگیر می‌کند، اما اراده او آینده را نمی‌سازد.

هانا آرنت باور دارد انسان -بخوانید فلسفه یونانی- واژه اراده را نمی‌شناسد، اراده‌ای که حتی می‌تواند خود را پس بزند، به همین دلیل انسان‌های تراژیک حق تحقق اراده‌ای را ندارند که علیه تقدیر ناگزیر است، آرنت در جلد دوم  حیات ذهن که بنام اراده نام‌گذاری شده است؛ به صراحت می‌نویسد: قوه اراده در یونان عهد باستان ناشناخته بود و بر اثر تجربه‌هایی کشف شد که پیش از قرن اول دوران مسیحی تقریباً هیچ چیز درباره آن نمی‌شنویم؛ اراده، معطوف به حق انتخاب است و نه انتخاب آنچه نیست با آنچه هست، بلکه آفریدن آن چیزی که تنها در آینده می‌تواند محقق شود، اراده معطوف به آینده است و انسان تراژیک با ساختن فردا بیگانه است و او در اکنونیت مطلق دست به عمل می‌زند و جهان را که به صورت بالقوه باید محقق شود دست‌نخورده می‌گذارد.

غرب مسیحی اگر اراده را می‌شناسد می‌خواهد آن را به نفع ایمان به سکوت بکشاند، تنها اراده‌ای را به رسمیت می‌شناسد که در بی‌عملی منحل شود، اراده‌ای که اراده کردن را وا می‌گذارد، انسان غربی در پاگرفتن قرون وسطی اراده را آگاهانه تعطیل می‌کند، او حتی مثل انسان تراژیک نمی‌خواهد همدست تقدیر تحقق سرنوشتش باشد، برای او هر چه باید بشود خواهد شد و او نقشی در این شدن ندارد، حتی او چه انکار کند و چه بپذیرد تقدیر، مقدورش را محقق می‌کند، در او فاعلیت جایی ندارد، او در برابر کائنات انفعال خالص است.

آگوستین فیلسوف مسیحی معروف می‌گوید: هیچ چیز به اندازه خود اراده در ید قدرت ما ندارد، زیرا فاصله‌ای در میان نیست، لحظه‌ای که اراده می‌کنیم همان لحظه اراده است، اگر اراده‌ای نمی‌بود، شریعت فرمان نمی‌داد. همچنین، اگر اراده کفایت می‌کرد، فیض به یاری نمی‌شتافت؛ در اینجا تناقض کار خود را می‌کند من اگر مسئول اعمال خود نیستم چرا باید تاوان گناهم را بدهم و اگر اراده من مؤثر است، اراده کوچک من چرا اراده بزرگ خالق را پس بزند، با کلمه فیض او می‌کوشد بر این تناقض غلبه کند.

هگل ساخت اندیشه را حاصل اراده روح مطلق می‌داند، روحی که در گذر از نفی‌های متوالی به اثبات برسد، این فیلسوف که تأکیدش را بر آینده می‌گذرد ولی باور دارد روح در تحقق کاملش به فیلسوف امکانات بازشناسی تمامیت تاریخ را می‌دهد، در پایان تاریخ است که روح مطلق خود را با کلیت زندگی همساز می‌کند، زمان برای او زمان بشری است، ولی ایده مطلق او در جلوه بیرونی‌اش با فلسفه خود به اتمام می‌رسد، اما انقلاب فرانسه بود که او را نسبت به آینده هوشیار کرد. انسان انقلابی می‌خواست سرنوشت را با اراده خود بسازد، نه به دست تاریخ و نه نیروهای فرا واقعی، می‌خواست به دست خود تاریخ را بسازد.

این مارکس بود که اراده را با شناخت به آشتی می‌رساند، او می‌گوید فلاسفه تا کنون جهان را تنها تفسیر کرده‌اند، وقت آن است که همراه تفسیر، جهان را تغییر دهند، آینده از منظر این فیلسوف که از فلسفه به اقتصاد سیاسی گذر می‌کند خلائی است که توسط انسان‌ها پر می‌شود، البته نه آگاهانه بلکه وابسته به ساختارهایی که در آن، انسان‌ها امکان عمل دارند، با این گزاره است که انسان انقلابی بر آن می‌شود در فاعلیت اندیشه‌ورز بجای تسلیم ناشناخته‌ها شدن، فردا را آگاهانه بسازد، او تقدیر و جبری در روبروی خود نمی‌بیند، در لحظه مشخصی به اقتدار حاکم نه می‌گوید و جان و زندگی‌اش را وثیقه این نه‌گویی می‌کند، او از انسان تراژیک با فضیلت‌تر است، چرا که می‌داند بجای نه‌گویی می‌توانست با آری‌گویی همدست قدرت شود و زندگی خوشباشانه را تجربه کند.

انقلاب فاعلیت را بیدار می‌کند، انسان انقلابی همان‌گونه که جبر تقدیر را انکار می‌کند می‌داند، دست نامریی بازار، یک اسطوره‌ی انسان‌ساخته‌ی نمادین است که می‌خواهد فاعلیت را از آدمی بگیرد و سرنوشت او را با چرخه نامریی کالا – پول – کالا گره بزند، او هر نظمی را برساخته آدمی و غیرضروری می‌داند و به این دلیل ساختارزدایی از هر نظمی را ممکن می‌داند. جامعه ما فاعلیت انقلابی را در سال ۵۷ تجربه کرد و می‌داند بدون نه‌گویی به نظم مستقر نمی‌تواند جهان دگر و بهتر را شکل دهد، همین است که موسوی در حصر و سکوت تحمیلی‌اش بلندترین فریادی است که وضع موجود را به نفع وضع موعود به تلاطم می‌اندازد و از همه می‌خواهد انفعال را پس بزنیم و جهان را همان‌گونه که می‌خواهیم بسازیم.

باز در این مورد سخن خواهم گفت…

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (7)