بنویس به یاد بچه‌های آجرپزی

۱۷ اسفند ۱۳۹۳
داستان کوتاه

هوشیار مجیدی: اتوبوس همچنان از میان پیچ‌وخم‌ها می‌گذشت ،صدای بع‌بع و مع‌مع بز و گوسفندانی که در جاده‌های اطراف دیواندره مشغول چریدن بودند به همراه نسیم خنکی که شروع به وزیدن کرده بود، طبیعت را هم به کیف و خوشی وامی‌داشت.
بالاخره اتوبوس پس از چند ساعت به مقصد رسید، کاک مصطفی به همراه فرزندانش که همگی از لیمو کوچک‌تر بودند پیاده شدند، خانه‌های گلی و حصاری که آن‌ها را احاطه می‌کرد به همراه علف‌های هرزی که جلوی این بناهای نیمه مخروبه روییده و دورتادور حیاط را فراگرفته بودند، خاطرات تلخ گذشته را برای لیمو دوچندان زنده می‌کرد.
سه هفته از شروع کار گذشته بود، لیمو به همراه دوتا داداشای کوچکش مسئول فنر کردن خشت‌ها بود،کاک مصطفی گل را با آب به هم می‌زد سپس به همراه همسرش درون قالب‌ها می‌ریختند، آن‌طرف‌تر کارگران افغان با چرخ‌های مخصوص خشت‌ها را از سراشیبی نسبتاً همواری به خمیرها می‌بردند، خشت‌ها در آنجا زیر حرارت شدید کوره‌ها به آجرهای سخت نارنجی و زرد رنگی تبدیل می‌شدند.
نیمه‌های شب بود سروصدا و جاروجنجال همه را به یکی از خانه‌ها کشاند، مادر لیمو روی فرش کهنه‌ای در وسط اتاق افتاده بود، پاهایش را تند به هم می‌زد و کف سفیدی از دهانش بیرون زده بود.صدای گریه و سروصدا همه را بیدار کرد.
چندی بعد مادرش در بیمارستان بهوش آمد، شکسته‌بسته حرف‌هایی را زیر لب زمزمه می‌کرد ولی معلوم نبود چه می‌گوید.
آخرای شب از پدرش پرسید بابا سال دیگه به کورَی آجرپزی نمیریم مگه نه؟کاک مصطفی به آرامی گفت نمی دونم و چشمانش را آرام رو هم گذاشت. لیمو دوباره گفت: بابا امشب باهات یکی دو کلمه حرف دارم، کاک مصطفی مثل سابق بدون اینکه اعتنایی کند چشم‌هایش را روی هم گذاشت و شب بخیر گفت.
حسرت به دلش مانده بود که برای یک‌بارم که شده پدر حرف‌هایش را گوش کند، صبح دوباره پرسید بابا میشه در مورد آینده حرف بزنیم؟ کاک مصطفی با چشم‌های بهت‌زده گفت: آینده؟! بچه گیرآوردی داری این حرف‌های قلمبه‌سلمبه را می‌زنی چه مزخرفاتی، پاشو پاشو برو چای بیار..
باران نرم و سمجی می‌بارید گونه‌های لیمو خیس شده بود خاطرات این خیابان قدیمی و نم‌نم باران حس غریبی را در وجودش شعله‌ور کرده بود، ویلان و سرگردان در خیابان راه می‌رفت،صدای بوق ماشین‌ها، شلوغی بازار و آدم‌هایی که از کنارش رد می‌شدند، همه و همه در نظرش پوچ و بی‌معنی بودند…
سرانجام سنگینی کار آجرپزی کار خودش را کرد، مادرش در بیمارستان چشم از دنیا فروبست لیمو از لحاظ روحیِ ویران شده بود. به کسی نیاز داشت که دنیایش را بفهمد و در این روزهای سخت دلداری‌اش دهد.
مادرش در نزدیکی یکی از همین آجرپزی‌ها دفن شد، چند روز بعد در حالی که چند شاخه ریحان در دست داشت سر قبر مادر حاضر شد، حالا دیگر این چند وجب خاک سمبل همه خاطرات و یادگارهای گذشته بود.
نزدیک غروب بود، صدای اذان می‌آمد و باران نرمی شروع به باریدن کرده بود خشت ها داشتن خیس می شدند باید روی آنها نایلون می کشید، اما همچنان در فکر فروفته بود، انگار عجله‌ای برای رفتن نداشت…  

نظر شما چیست؟

  1. مریم :

    سلام هوشیار جان فوق العاده زیبا بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (11)