لینکلیتر، بزرگ‌کارگردانِ کوچک

۲۲ فروردین ۱۳۹۴
نگاهی به فیلم «پسربچگی» ساخته ریچارد استوارت لینکلیتر
لینکلیتر از امکان گریم و انتخاب بازیگرانی با چهره‌های مشابه که سینما در اختیارش قرار داده است (و نمونه‌های موفقی هم در این زمینه دارد) استفاده نمی‌کند. هدفش از این کار چیست؟

میلاد ملک‌پور: «پسربچگی» به خاطر ایدهٔ جسورانه‌اش از طرف بسیاری، بارها ستوده شده است. ایدهٔ اصلی پسربچگی (که فیلم را از انبوه ملودرام‌هایی که زندگی کودکی را تا دوران نوجوانی دنبال می‌کنند، جدا می‌کند) چیست؟ این‌که فیلم‌ساز چنین کاری را نه به صورت ساختگی که واقعاً کرده است؛ یعنی واقعاً زندگی کودکی را به مدت دوازده سال دنبال کرده و در مقاطع مختلف، قسمت‌های مختلف فیلمش را ساخته و در نهایت کنار هم قرار داده است به طوری که پروسهٔ ساخت فیلمی در مورد یک بازهٔ دوازده‌ساله از زندگی یک انسان، دوازده سال طول کشیده است!

مهم‌ترین ویژگی فیلم همین محسوب می‌شود اما مگر جز این است که یکی از کارکردهای سینما دقیقاً همین بوده و هست که برای ساخت فیلمی در مورد دوازده سال از زندگی یک انسان، دوازده سال صبر نکنیم؟! تصور کنید اگر سینما چنین امکانی را در خود نداشت، چه مقدار قابل توجهی از فیلم‌ها ساخته نمی‌شدند یا ساخته‌شدنشان چه قدر طول می‌کشید! از جیک لا موتا در «گاو خشمگین» گرفته تا سالواتوره در «سینما پارادیزو»! بنابراین چنین ایده‌ای از چنین زاویه‌ای احمقانه به نظر می‌رسد. آیا لینکلیتر از زاویه‌ای دیگر به این ایده‌اش در پسربچگی پرداخته است؟

لینکلیتر از امکان گریم و انتخاب بازیگرانی با چهره‌های مشابه که سینما در اختیارش قرار داده است (و نمونه‌های موفقی هم در این زمینه دارد) استفاده نمی‌کند. هدفش از این کار چیست؟ فیلم با پرهیز از این امکانات و به کار بردن آن ایدهٔ دوازده‌ساله‌اش می‌خواهد در مورد چه مفهوم فلسفی‌ای دربارهٔ زمان (یا هر مفهوم دیگری) صحبت کند که برای بیانش الزاماً باید دوازده سال از زندگی یک انسان واقعی را واقعاً دوازده سال دنبال کرد؟ جاه‌طلبانه‌تر نبود اگر حالا که فیلم‌ساز چنین پروژهٔ طولانی‌ای را شروع کرده، به دنبال استعداد خاصی می‌گشت و فیلمش را بر اساس زندگی واقعی او می‌ساخت و نه زندگی کسی که مسیری کاملاً عادی را طی می‌کند؟ در پسربچگی سکانسی وجود ندارد که مِیسون را از دیگر آدم‌های عادی متمایز کند و یا علاقه و گرایش خاصی را در او نشان بدهد. می‌شد شخصیت اصلی را یک کودک خاص انتخاب کرد. به طور مثال تصور کنید چه قدر می‌توانست جذاب‌تر باشد دنبال کردن دوازده سال از زندگی واقعی کسی که در کودکی گربهٔ خانگی‌شان را خفه کرده است در یک فیلم داستانی. یا می‌شد سراغ شخصیتی رفت که استعداد خاصی در همان دوران کودکی‌اش تشخیص داده شده است. به طور مثال تصور کنید چه قدر می‌توانست جالب باشد فیلمی بر اساس زندگی و اتفاقات و واقعیت‌های دوران کودکی تا نوجوانی استیون هاوکینگ، ژان‌لوک گدار، کورت وونه‌گات، گری کاسپاروف، لیونل مسی و… با حضور خودشان در نقش خودشان. یا هر ایدهٔ دیگری که به نوعی بتواند پروسهٔ دوازده سال دنبال کردن زندگی یک کودک را توجیه کند. آیا میسون در دوازده سال بعدی زندگی‌اش استعداد خاصی از خود بروز خواهد داد و یا دست به کار عجیبی خواهد زد در فیلم‌نامهٔ لینکلیتر؟ حتی اگر قرار بر چنین چیزی باشد در فیلم هیچ کاشتی انجام نشده تا بعداً برداشتی صورت بگیرد مگر دوست‌دختردار شدن میسون! (یک اتفاق کاملاً عادی دیگر که احتمالاً او را درگیر یک سری از اتفاقات عادی دیگر خواهد کرد!) با توجه به رویکرد لینکلیتر به نظر نمی‌رسد قرار باشد اتفاق غیرمعمولی‌ای در دوازده سال آینده برای میسون بیفتد. (که اگر هم بیفتد مشکل این فیلم را حل نمی‌کند.) آیا برای مطمئن شدن از نیفتادن یک اتفاق غیرمعمولی باید واقعاً دوازده سال دیگر انتظار کشید؟! با کمی شوخ‌طبعی می‌توان فکر کرد همین انتظار، تنها دستاورد منحصر به فرد پسربچگی در خصوص مفهوم زمان باشد!

اما این‌ها همه ایده‌هایی متفاوت است و نه ایدهٔ لینکلیتر در پسربچگی. مشخص است که در معمولی بودن همه چیز عمدی وجود دارد و این اتفاقاً ویژگی فیلم است. به نظر می‌رسد لینکلیتر از همان ابتدا تصمیم گرفته با یک ایدهٔ غیرمعمولی فیلمی معمولی دربارهٔ زندگی معمولی یک آدم معمولی بسازد. این‌جاست که اهمیت کارگردانی لینکلیتر مشخص می‌شود. کارگردانی‌ای که هوشمندانه سعی می‌کند ایدهٔ جاه‌طلبانه‌اش را به رخ نکشد. لینکلیتر فیلمی ساخته روان و بی‌ادا با روایتی سرراست و درست، بدون هر گونه خودنمایی و این کار آسانی نیست. کوچک‌ترین تمایلی از سمت کارگردان برای خودنمایی در ایده و حتی تلاش برای پرداختن به مفهومی عمیق و فلسفی در مورد زمان می‌توانست فیلم را نابود کند و فیلم تا آخرین لحظه‌ها با زیرکی و مهارت کارگردانش از این دام گریخته اما درست در لحظه‌های آخر است که همه چیز به هم می‌ریزد: «لحظه‌هان که ما رو درمی‌یابن». یک دیالوگ فلسفی در مورد زمان که هیچ نمونهٔ دیگری در فیلم ندارد، آن هم از زبان نیکول، یک دختر نوجوانِ هم‌سن میسون که او را نمی‌شناسیم و در کل فیلم فقط یک بار، آن هم اوایل فیلم در سن کودکی دیده‌ایم. (که این را هم بعید است در نگاه اول به خاطر بیاوریم، هر چند به خاطر آوردنش هم هیچ مشکلی را حل نمی‌کند.) او آخرین دیالوگ فیلم را می‌گوید. آخرین دیالوگی که با انداختن فیلم در بسیاری از دام‌هایی که تا کنون از آن گریخته بود، هوشمندی کارگردان در ۱۶۴ دقیقهٔ قبلی را بر باد می‌دهد!

پسربچگی با انتخاب یک شخصیت معمولی و یک زندگی معمولی، نخواسته ایدهٔ جسورانه‌اش را چنان‌که پیش‌تر مثال زده شد، جسورانه‌تر پیگیری کند. انتخابی که عملاً پتانسیل‌های ایده را از بین می‌برد و آن را تا حد فیلمی بدون داشتن چنین ایده‌ای پایین می‌آورد. پروسهٔ دوازده‌سالهٔ ساخت فیلم عملاً هیچ دستاورد جدید و منحصر به فرد و پیش از این تجربه‌نشده‌ای برای فیلم به ارمغان نمی‌آورد؛ بنابراین پسربچگی فیلم مهمی است اما نه به خاطر یک تجربهٔ موفق بودنش بلکه دقیقاً به دلیل یک تجربهٔ شکست‌خورده بودنش؛ و فیلم خوبی است اما نه به خاطر ایدهٔ منحصر به فرد دوازده‌ساله‌اش بلکه دقیقاً به همان دلایلی که هر فیلم دیگری با همین موضوع و دست‌مایه و بدون داشتن ایدهٔ دوازده‌ساله، در صورت داشتن فیلم‌نامه و کارگردانی خوب، می‌توانست خوب باشد.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)