دال دل دماوند

۲۵ فروردین ۱۳۹۴
تو چه مرگت بود، که حرف‌هایت را نمی‌گفتی؟ از حسین شریعتمداری و حسن شایانفر می‌ترسیدی؟ من می‌دانم که از آن‌ها واهمه نداشتی، اصلاً قبولشان نداشتی. کیهان برای تو با یاد و نام منتظر قائم ـ که همیشه می‌گفتی او را با توطئه کشتند، تصادف با اتومبیل طراحی شده بود ـ معنا پیدا می‌کرد.

 

سوگند به قلم و آنچه می‌نویسند

 

میراصغر موسوی: محمود گلابدره‌ای داستان‌نویس ایرانی که ۳۳ کتابِ چاپ‌شده دارد، چهرهٔ به فراموشی سپرده‌شده داستان‌نویسیِ ایران است. از نسل داستان‌خوان معاصر کمتر کسی او را می‌شناسد. آن‌هایی هم که او را می‌شناسند، با شخصیت جعل‌شده او که توسط گروهی از نویسندگان بی‌هنر و وابسته و روزنامه‌هایی چون کیهان ساخته و پرداخته شده، آشنا هستند.

آنچه این‌ها از شخصیت گلابدره‌ای عرضه می‌کنند، اگر درست باشد، بهتر همین است که او به فراموشی سپرده شود و آثارش نیز خوانده نشود. خواندن آثار چنین آدمی تهوع‌آور است؛ زیرا که این شخصیت موجودی نفرت‌انگیز است. سراپای او آلوده به لجن، دروغ و فرصت‌طلبی است. من که با او آشنا بودم و تا حدودی از وضع و حالش خبر داشتم، با خود می‌گویم: آقای گلابدره‌ای! تو که نان برای خوردن نداشتی، چرا این لقمه‌های کوچک را که آن بی‌هنران و کیهانی‌ها از سر بزرگواری به سویت پرت می‌کردند این همه به لجن می‌آلودی و بعد می‌خوردی؟!

تو که می‌گفتی: شاگرد آل‌احمد بوده‌ای و سال‌ها با او حشر و نشر داشته‌ای، پس حتماً می‌دانستی او در تمام عمرش لقمه نانی از دست هیچ پفیوز و هرزة سیاسی نگرفت و در معامله پرسودی هم که پرویز ثابتی پیشنهاد کرده بود چنان قیمتی برای شرافتش پیشنهاد کرد که ثابتی، آن جلاد خونسرد ساواک دمش را روی کولش گذاشت و رفت. تو آیا از شرافت، عزت نفس، غیرت، همت و … جلال هیچ نیاموخته بودی؟

محمود گلابدره‌ای! چه می‌خواستی و به دنبال چه بودی که چهل و پنج سال قلم به تخم چشمانت زدی و ۳۳ اثر داستانی را چاپ کردی و در همین حدود هم اثر چاپ‌نشده داری.

در غربت، در وطن، در آن غار پر از جانور، در آن فولکس استیشن، زیر آن تیر چراغ‌برق در دارآباد شب تا صبح قلم زدی و نوشتی که چه شود؟

راستش به هیچ جا نرسیدی محمود گلابدره‌ای! از ۳۳ اثر چاپ‌شده‌ات سه عنوانش حتی در کتاب‌فروشی‌های ایران وجود ندارد و آن دل‌خوشی همیشگی‌ات «همش خیال می‌کنم یه روزی رمانی می‌نویسم که سراسر دنیا خاطرخواهش می‌شن و دلم به این امید خوشه» چه شد؟ تو برخلاف آنچه خودت را رند،‌ زرنگ، پیچیده و … نشان می‌دادی، ساده‌دل بودی. به بازی‌ات گرفتند این سفارش‌نویس‌ها و آن برادران کیهانی‌نشین. مدام دست به دستت می‌کردند، با آثارت بازی می‌کردند. روزنامه کیهان توسط شایانفر مدام وعده سر خرمن می‌داد به تو؛ تویی که در این شهر جهنمی بی‌مسکن و بی‌پول و بی‌کار بودی. آخرسر نیز اثرت را مثله‌شده چاپ کردند با بیش از صد مورد حذفی. از درد به خود می‌پیچیدی اما حرف نمی‌زدی. تو چه مرگت بود، که حرف‌هایت را نمی‌گفتی؟ از حسین شریعتمداری و حسن شایانفر می‌ترسیدی؟ من می‌دانم که از آن‌ها واهمه نداشتی، اصلاً قبولشان نداشتی. کیهان برای تو با یاد و نام منتظر قائم ـ که همیشه می‌گفتی او را با توطئه کشتند، تصادف با اتومبیل طراحی شده بود ـ معنا پیدا می‌کرد. بارها در حضور من و شاهدان دیگر گفتی: حسنین کیهان فقط به درد گاوداری می‌خورند. درست تشخیص داده بودی محمود گلابدره‌ای، چون لااقل تو یکی را خوب دوشیدند. در تعجبم از این اما، تو که همه عمر گاو نُه‌مَن شیرده بودی و همه چیز زندگی‌ات خانواده، ثروت، مال، خانه، شغل، ارث پدر و … را از دست دادی، این آخر سر گذاشتی حسنین کیهان بدوشندت و کتابت را مثله کنند. چرا اعتراض نکردی محمود گلابدره‌ای! از چه واهمه داشتی؟ چه کسانی بودند که طناب به دستت دادند؟

دال دل دماوند، محمود گلابدره‌ای، چرا هیچ نگفتی و رفتی؟ زبانت قاصر بود یا روزگار همراهی‌ات نکرد؟

محمود گلابدره‌ای! بگذار آن مزوران و قلم به مزدان فکر کنند که تو هیچ نگفتی و رفتی! تا روزی که «خونابه‌های دل» را وارث آثارت (علی خلیلی) چاپ کند. چه پرده‌ها که کنار خواهد رفت.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)