نمایشنامه کمد

۲۸ فروردین ۱۳۹۴
نویسنده: علی صفری

نمایش در سه پرده

                                                       

نویسنده: علی صفری

شخصیت‌ها:

کمال

صادق

 

 

 

داستان در مورد اتفاقات جنگ و انسان‌هایی‌ست که ناخواسته در معرض آن قرار می‌گیرند. جنگ می‌تواند در هر گوشه از دنیا رخ دهد و کارگردان اثر می‌تواند با دستی باز در جغرافیای نمایشنامه تغییرات خاص خود را اعمال کند. همچنین در نمایش صحنه‌هایی توسط ویدیو یا عکس به نمایش در می‌آیند که بنا به خواست کارگردان قابل تغییر بوده و از نظر نویسنده بلامانع است.

شهر مورد هجوم هوایی و زمینی قرار گرفته است. حمله بی‌مقدمه و ناگهانی بوده و مردم شهر را وحشت‌زده کرده است. این غافلگیری باعث شده تا بعضی فرار کرده و برخی نیز در هر محل ممکن دست به مبارزه بزنند. کمال کارمند ۳۲ ساله بانکی است که در جریان همین درگیری‌ها ویران شده و به مکانی برای دفاع از شهر بدل شده است. ظهر روز سه‌شنبه عمارت بانک مورد اصابت خمپاره قرار گرفته و به مخروبه‌ای تبدیل می‌شود. کارمندان بانک در اثر بمباران کشته شده و تنها چند سرباز به همراه محلیان و کمال در این سنگر ایستادگی می‌کنند. در پی پیش‌روی نیروی زمینی، بانک در محاصره دشمن قرار گرفته است. راه گریزی جز مبارزه مستقیم و خروج از مهلکه برای آنان باقی نمانده است.

درِ جلویی بانک تخریب‌شده و آفتاب ظهر از میان شیشه‌های شکسته شده پنجره‌ها به داخل می‌تابد. فضا پوشیده از گرد و خاک است. کف و دیواره‌های بانک پوشیده از خون و برگه‌هایی هستند که بر اثر اصابت خمپاره پراکنده شده‌اند.

کمال و صادق را می‌بینیم که با اصابت آخرین خمپاره آخرین بازمانده‌های بانک هستند و دیگران به کل کشته شده‌اند.

 

 

 

پرده اول:

نیروی سنگین زمینی شهر را مورد هدف قرار داده و بانک بار دیگر بمباران می‌شود. از تعداد سربازان تنها صادق «یکی از بومیان منطقه» در کنار کمال مانده و بقیه کشته شده‌اند. صدای شلیک گلوله و خمپاره به گوش می‌رسد. آن دو پشت پیشخوان بانک در میان تلی از خاک و اجساد پناه گرفته‌اند.

کمال: به جز شما کس دیگه‌ای هم میاد؟

صادق: به جز ما؟ اخوی ما هم شانسی شما را دیدیم. کجای کاری؛ همه داخل مسجد سنگر گرفتن. ما هم داشتیم می‌رفتیم اونجا؛ حسن شما را دید

کمال: یعنی الآن هیچ‌کس از وجود ما خبر نداره؟

صادق: عجالتاً جز حضرت عزراییل هیچکی نمی‌دونه ما اینجا گیر افتادیم

کمال: خب با بی‌سیم بهشون خبر بده. بگو بیان کمکمون

صادق: درسته…اونو اونجا می‌بینی؟

کمال: چیو؟

صادق: بگو کیو. اونجا دم در بانک. یه پسره هست که کاپشن سبز تنشه

کمال: مرده؟

صادق: نه خسته بود داره یه چرتی می‌زنه. اگه منظورت اینه که شهید شده. آره. اون بنده خدا بی‌سیم‌چی بود

کمال: یعنی هیچ راهی برای خلاصی از اینجا وجود نداره

صادق: چرا یه راهی هست. اونم اینه که بتونیم جلوشون وایسیم و خودمون از این مهلکه جون سالم به در ببریم

کمال: جلوی کیا؟

صادق: موجی شدی. خب دشمن دیگه

کمال: من فکر کردم حمله‌ها فقط هواییه

صادق: اونا فعلاً درگیر جنوبن (به روزنه‌ای اشاره می‌کند) ببین. اونا که دارن تو شهر رژه میرن همشون امروز حمله کردن. اگه می‌بینی تا حالا هم نیومدن سر وقتمون به این خاطره که فکر میکنن با اون همه بمبارون هیچ‌کس جون سالم به در نبرده. حالا به جای این همه حرف زدن بیا یه فکری کنیم

کمال: ای بابا. شما ده نفره نتونستید جلوشونو بگیرید، حالا چه جوری یه نفری می‌خوای جلوشون وایستی؟

صادق: دو نفری

کمال: (نگاهی به اطرافش می‌اندازد) مگه هنوز کسی زنده مونده؟

(صادق سنگی به سمت کمال پرتاب می‌کند)

کمال: هوو. چته؟

صادق: (به گوش خود سیلی می‌زند) خب اگه تو هنوز زنده‌ای و منم خواب نیستم، میشیم دو نفر

کمال: من؟

صادق: آره تو

کمال: رو من اصلاً حساب نکن. من نمی‌تونم از ترس تکون بخورم چه برسه بخوام جلوی این همه نیرو وایسم

صادق: چرا؟ مگه چلاقی؟ امروز یه آدمایی رو دیدم تفنگ دست گرفتن که اگه بدونی از حرفت خجالت می‌کشی

کمال: بحث این حرف‌ها نیست

صادق: پس بحث چه حرفاییه؟

کمال: من نمی‌تونم آقا جان. می‌ترسم. نمی‌بینی؟

صادق: چرا خوبم می‌بینم. پاش که برسه بهتر از من می‌تونی

کمال: من سربازی هم نرفتم. اصلاً نمی‌دونم چه طوری تفنگو دست می‌گیرن

صادق: (تفنگش را به او می‌دهد) این‌طوری

کمال: اه…منظورم شلیک کردنه. هدف‌گیری و این چیزا

صادق: اونم کاری نداره. به یارو نیگا می‌کنی. اسحله‌تو می‌گیری سمتش و تق می‌زنی تو سرش. البته گاهی برعکسش هم میشه ها. اسلحه‌تو می‌گیری سمتش و تق می‌زنه تو سرت

کمال: گفتنش واسه امثال تو آسونه

صادق: نه اتفاقاً گفتنش سخت‌تره. من کلی حرف زدم تا واست توضیح بدم چه طوری کار می‌کنه ولی اون فقط میگه تق. خلاص (مکث) در ثانی مگه امثال من چه شکلین؟

کمال: هیچی

صادق: نه غریبه بینمون نیست. راحت باش

کمال: منظورم اینه که مشکل گرفتنو زدن نیست. مشکل اینه که من دل زدنو ندارم. من می‌ترسم وگرنه کل جنگ را تو این بانک نمی‌گذروندم اما شماها عادت کردین. چند ساله کارتون شده جنگیدن. واستون فرقی نمی‌کنه چند نفرو کشتین یا می‌کشین. به قول خودت اسلحه رو می‌کشینو تق

صادق: دیدی داری یاد می‌گیری

کمال: شوخی نمی‌کنم. من اهل این کارا نیستم. من از جنگ می‌ترسم. اصلاً هم دوست ندارم جون کسی رو بگیرم. از کشتن می‌ترسم

صادق: بیشتر از مردن ازش می‌ترسی؟ (سکوت) خب جوابمو بده. بیشتر از مردن ازش می‌ترسی؟

کمال: تو چرا نمی‌فهمی، من نمی‌تونم یه آدم دیگرو بکشم

صادق: نمی‌تونم…نمی‌تونم…اون آدمی که تو میگی هم همین فکرو می‌کنه ولی وقتی دشمنش باشی دیگه این حرفا میشه علف خرس. یه جوری وسط پیشونیت میکاره که به ثانیه جای علف خون سبز میشه

کمال: اون می‌تونه. تو هم می‌تونی؛ اما من واسه کشتن اونا دلیلی ندارم. حالا شاید اونا دارن

صادق: معلومه که دارن. دلیل اونا تویی دیگه

کمال: یعنی چی؟

صادق: جنگ آقا جان، جنگ. جنگ یعنی یه طرف میبره، یه طرف می‌بازه. چون تو می‌ترسی اون می‌زنه. نه اینکه اون نترسه. می‌ترسه؛ اما این وسط تیر میره سمتی که ترسش بیشتره

کمال: من اگه اهل این چیزا بودم صندوق‌دار بانک نمی‌شدم. می‌رفتم ارتش. چه میدونم یه کاری می‌کردم که واسه آدمای شجاعه

صادق: اهل این چیزا؟ کدوم چیزا؟

کمال: همین دیگه. جنگ، کشتن، تیر و تفنگ

صادق: اگه از اینجا سالم بیرون رفتیم میگم تو جنگ یه بخش مخصوص روحیه شما بذارن. (با تمسخر) اهل این چیزا… تو حالت خوبه؟ تا پریروز منم سر کار و زندگی‌ام بودم. یهو این یارو رجوی توهم زد که می خواد تهرانو بگیره. تو فکر می‌کنی من از تگزاس اومدم؟ جواب بده دیگه

کمال: چی بگم؟

صادق: به من می‌خوره چه کاره باشم؟

کمال: نمی‌دونم. حتماً رزمنده‌ای

صادق: مگه رزمنده بودن هم شغله؟

کمال: خب بالاخره الکی که تفنگ دستت ندادن. حتماً بلدی ازش استفاده کنی

صادق: من معلمم. سه تا خیابون پایین‌تر درس می‌دادم

کمال: مدرسه گل‌ها؟

صادق: مدرسه گل‌ها. دیروز مدرسه بمبارون کردن. ۱۰۰ تا بچه طفل معصوم زیر آوار جون دادن. تو میگی شبیه رزمنده‌هام! حالا تو بگو. باید چی کار می‌کردم؟ یه گوشه می نشستمو می‌گفتم من اهل این چیزا نیستم؟ من آموزش ندیدم! با گفتن اینا چند تا مدرسه دیگه تو این شهر باقی میموند؟ به علی اگه صورت یکی از اون بچه‌ها رو دیده بودی الآن این حرف رو نمی‌زدی. بعضیاشونو خودم از کلاس اول درس دادم. باهاشون بزرگ شدم. بچه‌هام بودن…(بغض می‌کند)

کمال: منظورم…

صادق: من خوب منظورتو می‌فهمم. می‌ترسی. آدم نکشتی. فکر می‌کنی جون آدما عزیزه. آره هست. خیلی هم عزیزه. دونه دونه آدمی که می‌کشم انگار یکی قلب خودمو نشونه میگیره. اونا هم آدمن. بعضی‌هاشون تا چند وقت پیش تو همین شهر بودن. دوست و همسایه؛ اما چی شد؟ الآن کجان؟ واسه اون سمتی می‌جنگن که ما نمی‌جنگیم. شدن دشمنمون. دشمن یه مشت طفل معصوم…در ثانی ما نخواستیم بجنگیم اونا خواستن. وقتی صدام بی‌پدر خاک این مملکتو به خون کشیده اونا به جای کمک، شدن هم‌دست اون بی‌شرف. حالا هم که تا اینجا اومدن باید تا آخرش پا حرفشون وایسن. یه لحظه وایسا

کمال: چی شده؟

صادق: فکر کنم دارن میان؟

(از کناره دیوار به بیرون نگاه می‌کنند)

کمال: دارن میان؟

صادق: نه رفتن تو خیابون بغلی اما بالاخره میان

کمال: (می‌خواهد فضا را عوض کند) اسمت چیه؟

صادق: صادق

کمال: منم کمالم

صادق: (از جواب دادن طفره می‌رود) ببین کمال اینا به هوای ما هم نیان به هوای پول و پله یه سری به اینجا می‌زنن. با این وضعی هم که ما داریم حریفشون نیستیم. مگه اینکه یه جوری بقیه رو خبر کنیم

کمال: خب منور بزن

صادق: یه چیزی شنیدی ها. منظورم اینه که خودی‌ها رو خبر کنیم نه اونا رو

کمال: نمی‌دونم من که گفتم بلد نیستم. خب تو بگو چه کار کنیم؟

صادق: الآن باید…آها. تو اینجا میشینی، بعد من می‌زنم بیرون. با یه گلوله حواسشونو به خودم پرت می‌کنم. میکشمشون ته این خیابون. همشونو می‌کشم و میرم عقب و بقیه رو خبر می‌کنم. با نیروها برمی‌گردم تا هم تو رو نجات بدیم هم اینکه این منطقه رو از دستشون در بیاریم

کمال: یعنی واقعاً میشه اینجوری؟

صادق: چرا نشه

کمال: خیلی خوبه. منم این گوشه قائم میشم تا زود برگردی. تا کی می‌رسی؟

صادق: اگه الآن راه بیفتم تا دو ساعت دیگه اینجام

کمال: باشه. برو دیگه؛ اما اگه قبل رفتنت اومدن چی؟

صادق: اونا فعلاً درگیر بازارن. فعلاً اینورا نمیان. خالی کردن بانک واسه وقتیه که خیالشون از منطقه راحت باشه. پس من برم. چیزی لازم نداری؟

کمال: نه فقط زود بیا

صادق اسلحه را به سمت کمال پرتاب می‌کند

صادق: دیوانه… فکر می‌کنی من جان وین‌ام؟ چه خیالی کردی؟ این تفنگو بگیر هرکی اومد این سمت بزنش

کمال: چی؟

صادق: میگم هوا منو داشته باش برم بی‌سیمو بیارم

کمال: یعنی نمیری؟

صادق: چرا میرم. سر راه هم ساکتو میارم یه سر بریم کربلا. این همه آدم آخه چرا تو زنده موندی

(صادق به سمت ورودی می‌رود تا بتواند بی‌سیم را بردارد تا اینکه منافقین متوجه شده و به سمتش تیراندازی می‌کنند)

صادق: کمال. کمال

کمال: چیه؟

صادق: بزنشون دیگه

کمال: نمی‌تونم به خدا

چند تیر به داخل زده می‌شود و کمال دستش به ماشه می‌رود و به نزدیکی صادق شلیک می‌کند

صادق: اوووووووی. منو نه. اونا رو بزن

کمال: باشه. باشه

(تیراندازی می‌کند اما بی‌فایده است. از ترس پشت پیشخوان مخفی می‌شود)

صادق: کمال. کمال. خدا لعنتت کنه. من اینجا گیر کردم. کمال

کمال: چیه؟

صادق: کجا رفتی پس؟

کمال: این پشتم

صادق: اون پشت چه غلطی می‌کنی؟

کمال: قائم شدم

صادق: بهت میگم پاشو بزنشون

(صدای خمپاره می‌آید و بانک را خاک بر می‌دارد)

کمال: صادق

(صدایی شنیده نمی‌شود)

کمال: صادق

(نگاه می‌کند و متوجه می‌شود که صادق تیر خورده است)

کمال: صادق. یا ابوالفضل. صادق زنده‌ای؟

صادق: زهر مار چرا داد می‌زنی؟

کمال: فکر کردم مردی

صادق: خدا لعنتت کنه این‌قدر نزدی تا اونا زدن

کمال: بیا اینجا

صادق: نمی‌بینی مگه؟ تیر خوردم

کمال: چه کار کنم. بزنمشون؟

صادق: تو اگه بزن بودی همون اول می‌زدی

کمال: پس چی؟

صادق: هیچی فقط قبل از اینکه برسن برو سراغ اون کیف

کمال: برسن؟ کجا برسن؟

صادق: با من یکی به دو نکن. اون کیفو بردار

کمال: کدوم کیفو؟

صادق: اون پسره رو می‌بینی، همونی که موهاش فره

کمال: اون؟

صادق: آره همون. ببین کنارش یه کوله افتاده. یه کوله خاکی رنگه

کمال: آره

صادق: خدا خیرت بده. برو اونو بردار (کمال مکث می‌کند) برو دیگه

(کمال به سمت او می‌رود و کیف را بر می‌دارد. دوباره به سمتش تیراندازی می‌شود)

صادق: بخواب رو زمین

کمال: خدایا آخه این چه بدبختیه

صادق: برداشتیش؟

کمال: آره برداشتم. چه کارش کنم؟

صادق: فعلاً یه جایی قائمش کن

کمال: تو این وضع کجا آخه؟

صادق: تو اینجا کار می‌کنی، از من می‌پرسی؟

کمال: من از جام تکون بخورم منو زدن

صادق: نترس من شلوغش می‌کنم تو برو

کمال: حالا چرا باید اینو قائم کنم؟

صادق: ببین کمال. می دونم ترسیدی ولی حواستو خوب جمع کن. اون کیف پر از نقشه‌های اطلاعات عملیاته. اگه دست اونا بیفته کار همه زاره

کمال: چی کارش کنم آخه

صادق: یه جایی امن مخفیش کن تا من به بچه‌های خودی نشونیشو بدم

کمال: اگه جای امنی بود خودم قایم می‌شدم

صادق: کمال همه اینایی که اینجا افتادن، خونشونو پای همین کیفی دادن که الآن دست توئه

(نیروهای منافق هجوم می‌آورند و بانک را به گلوله می‌بندند. کمال به اطرافش نگاه کند)

کمال: تو این وضع چه غلطی کنم من

صادق: زود باش کمال. اون کیفو یه جایی گم‌وگور کن

(کمال به اطراف خود نگاه می‌کند و تنها جای امنی که می‌یابد گاو صندوق بانک است. در آن را باز می‌کند و مدارک را داخل می‌گذارد و سینه‌خیز به سوی صادق می‌رود)

کمال: صادق…صادق

صادق: چی شد؟

کمال: گذاشتمش تو گاو صندوق

صادق: آخه خدا خیرت بده اونا واسه پولم که شده اولین جایی که بگردن همون گاو صندوقه

کمال: حالا میگی چه کار کنم؟

(صدای پای سربازان دشمن به گوش می‌رسد)

صادق: دیگه کار از کار گذشته. تا بخوان واسه بردنش وانت بیارن چند ساعتی وقت هست. (بی‌سیم را بر می‌دارد) کسی اونجا هست؟ آهای. پشت این خط کسی هست؟ (کسی جواب نمی‌دهد) آقا اگه کسی اون پشت هست بدونه که هرچی نیرو بوده کشته شده. ما توی بانک سپه خیابون امامیم. امانتی حسن صدیقی اینجاست. ما اینارو مشغول می‌کنیم تا خودتونو برسونین. امانتی را توی گاوصندوق بانک گذاشتیم. این خط کنترل میشه پس زودتر از اونا برسین (آهی می‌کشد) تمام (رو به کمال) حالا دیگه فقط ما موندیم. باید دعا کنیم قبل از اونا به اینجا برسن (تفنگ را بر می‌دارد و در جواب تیراندازی شلیک می‌کند)

(سربازان با آرپیجی بانک را هدف می‌گیرند. تمام صحنه را گرد وخاک گرفته است. کمال نگاه می‌کند، صادق همانجا در اثر اصابت چندین ترکش جان سپرده است. کوله را از گاوصندوق بیرون می‌آورد. چندین نارنجک برداشته و برای خروج به سمت درب پشتی می‌رود. صدای گلوله به گوش می‌رسد. به سمت ورودی شلیک می‌کند. سربازان نزدیک شده‌اند و صدایشان به گوش می‌رسد. به سمت گاو صندوق رفته، داخل شده و در را می‌بندد.)

 

پرده دوم:

با بسته شدن درِ گاوصندوق صحنه تاریک شده و تمامی فضای بانک به خاموشی درون گاوصندوق ختم می‌شود. صدای خفه و گنگ سربازان و هراز چند گاهی چندین گلوله به گوش می‌رسد. با شنیدن این صداها نفس‌های کمال سنگین‌تر شده و فضا را در بر می‌گیرد اما از کمال تنها همین صدا به گوش می‌رسد. صدای سربازان دشمن به گوش می‌رسد که داخل بانک شده‌اند.

نفر اول: همه اینجا مردن

نفر دوم: یعنی همین یه نفر اینجا بود؟

نفر اول: بیا اینجا (مکث) بهت گفتم بالاخره توی بانک یه چیزی گیرمون میاد (با پا به گاو صندوق می‌کوبد)

نفر دوم: بی‌سیم بزن بگو یه ماشین بفرستن اینو ببریم. اونجا وقت داریم تا سر فرصت بازش کنیم

(نفس‌های کمال فضا را پر می‌کند؛ اما وقتی صدای سربازان قطع می‌شود او به تکاپو می‌افتد. درون کوله را جستجو کرده و چراغ‌قوه‌ای پیدا می‌کند. آن را روشن می‌کند و اطرافش را وارسی می‌کند. صحنه تاریک است و تنها نور چراغ‌قوه وجود دارد و کمال وسط صحنه چمباتمه زده و حالتش طوری است که نشستن در گاو صندوق را تداعی می‌کند. با چراغ‌قوه‌اش داخل کوله را سرک می‌کشد و با همان نور اندک به خواندن برگه‌ها مشغول می‌شود.)

کمال: این همه آدم مردن واسه اینا؟

برگه‌ها را گوشه‌ای می‌گذارد و کیف را خالی می‌کند. تعداد زیادی پلاک بیرون آورده نگاهشان می‌کند. کیف را واژگون می‌کند اما دیگر چیزی در آن نمی‌یابد. مقداری پول درون گاو صندوق است. آن‌ها را برداشته و می‌شمارد.

کمال: کی فکرشو می‌کرد یه روز کنار این همه پول باشم؟ شاید کنار این جنگ یه چیزی هم به من برسه

(دوباره به سراغ برگه‌ها می‌رود و با دقت آن‌ها را می‌خواند.)

کمال: چی نوشته این تو؟

(نقشه‌ای در میان برگه‌هاست. آن را بیرون می‌کشد و باز می‌کند. در این حین صدای کمال به صورت همزمان از بیرون پخش می‌شود. در این صدا او کاملاً آرام است و خبری از نفس زدن و تنش نیست.)

صدا: بچگی‌هام همیشه عاشق این بودم که توی کمد واسه خودم خونه بسازم

(کمال همچنان مشغول چک کردن نقشه است.)

کمال: نقشه شهره؟

صدا: گاهی تمام روز رو اون تو می‌موندم تا مادرم غذامو واسم می‌آورد توی کمد

کمال: (چیزی را در نقشه پیدا می‌کند) آره

صدا: کلاس سوم وقتی شاگرد اول شدم بابام واسم یه کره جغرافیا خرید. بدو بدو رفتمو اونو توی کمدم قایم کردم

کمال: این که بانکه. اینم مدرسه. چه باحال

صدا: شبا قبل از خواب می‌رفتم و با چراغ‌قوه‌ام بهش خیره می‌شدم. اول شروع کردم به پیدا کردن تمام دریاهای عالم (در پشت صحنه اطلس زمین به نمایش گذاشته می‌شود و با دیالوگ‌های صدای خارج از صحنه جا پاهایی را می‌بینیم که نقشه را طی می‌کند)

کمال: واسه این بود که همه مُردن؟ نقشه رو که سر بازار هم می‌فروشن

صدا: بعدش نوبت رسید به جنگلا

کمال: فرقش اینه که این پر از نقطه قرمزه. چه مسخره

صدا: بعدش کوه‌ها

کمال: شایدم این نقطه‌ها رمزه

صدا: اسم همه اینارو در آوردمو توی یه کاغذ نوشتم. واسه خودم یه برنامه جهانگردی گذاشته بودم

کمال: معنیش چیه؟

صدا: تصمیم گرفتم هر شب توی کمدم به یکی‌شون سفر کنم. خرج چندانی نداشت. فقط محض احتیاط یه لقمه نون پنیر، چند تا میوه و قمقمه‌ام را بر می‌داشتم

(کمال بی‌حوصله شده و نقشه را درون کیف می‌گذارد. از جیبش یک شکلات بیرون می‌آورد و می‌خورد)

صدا: من مسافر بودم. هر شب سوار کمد جادوییم می‌شدم و دور دنیارو می‌گشتم. یه شب می‌رفتم وسط اقیانوس آرام. آرووووم. کمدم می‌شد یه قایق بادبانی و منم ناخداش (صدای موج‌های دریا به گوش می‌رسد)

کمال: (نفس‌هایش سنگین می‌شود) آخه این چه کاری بود من کردم؟ کدوم آدم عاقلی میره توی گاوصندوق قایم میشه

صدا: کدوم آدم عاقلی توی کمد خونه می‌سازه کمال. مامانم اینو می‌گفت و منو بغل می‌کرد. می‌گفتم این خونه نیست مامان، این کمد جادوییمه. باهاش میشه کل دنیارو گشت

کمال: کمک…آهای…کسی اینجا نیست؟

صدا: اون وقتا اکثر بچه‌ها توی کوچه بازی می‌کردن اما من دلم کوچه‌های بزرگترو می‌خواست. کوچه‌هایی که رفتن به سمتشون فقط از کمد من ممکن بود

کمال: خودت خواستی کمال. نکشتی، حالا کشته میشی

صدا: هیچ‌وقت جرئت دعوا کردنو نداشتم. چند باری کتک مفصلی نوش جان کردم. قرار بود بزرگ بشمو یادم بره پس من از هیچ کدوم از اونا اتفاقاً کینه‌ای نداشتم

کمال: (شروع به ضربه زدن و دست‌کاری در گاو صندوق می‌شود تا راهی برای خروج بیابد)

صدا: چهارده‌ساله شدم. توی اون سن دیگه برای خونوادم قابل قبول نبود که توی کمد کارامو انجام بدم. گاهی حتا فکرای بدم در موردم می‌کردن. شده بود که بابام یهو میومد در کمد باز می‌کرد ببینه چی کار می‌کنم

کمال: (از وضعیتی که دچار شده بی‌تاب می‌شود) اه

صدا: اه. چه فرقی می‌کنه چند سالمه. این کمد منه. از بچگی با من بوده. اون هم مثل من بزرگ شده. یه جورایی تازه از من بزرگ‌ترم هست

کمال: (کمی آرام می‌شود. این آرامش ناشی از کاهش اکسیژن است و بیشتر به بی‌حالی می‌انجامد)

صدا: شایدم راست می‌گفتن. توی اون سن دیگه نمی‌تونستم راحت برم توی کمد اما از سر لج بازی هم که شده خودمو به زور اون تو جا می‌دادم

کمال: باید یه راهی باشه. آره یه راهی باید باشه

صدا: من بالاخره بهشون ثابت کردم که کمدم یه جعبه جادوییه. آره همیشه یه راهی هست

(کمال با چراغ‌قوه مشغول تفتیش دیواره است)

صدا: شاید دیگه توی کمد جا نمی‌شدم، اما روی اون چی؟ حالا قد من بلندتر شده بود و می تونستم خودمو به بالای کمد برسونم

(کمال متوجه صدایی می‌شود و سرش را به دیواره گاوصندوق می‌چسباند)

صدا: از اون بالا می‌شد همه‌جا رو دید. همه جای عالم. اونور جنگلا، کوه‌ها (می‌خندد) تازه توی اون سن بود که فهمیدم بابام داره کچل میشه

کمال: کسی اونجاست؟ آهای

صدا: نه… از بالای کمد شاید بشه همه‌جا رو دید؛ اما چه فایده وقتی نتونی عطر گل‌ها رو حس کنی؟

کمال: برادر، آهای

صدا: (با صدای مادرانه) هیس. وقتی داداشت اینجا نیست یعنی توی کمدش خوابه. باز بیدار میشه و الم‌شنگه راه می‌ندازه که آدم یه لحظه هم توی کمد خودش نمیتونه راحت باشه. مامان مهربونم. مامانم منو خیلی دوست داشت. (با صدای مادرانه و همراه با عصبانیت) کمااااااااااال

(صدای چند تن از سربازان دشمن به همراه ماشینی به گوش می‌رسد که برای بردن گاوصندوق آمده‌اند)

نفر اول: بیا اینجا. بیا بیا بیا. خب خوبه. دیگه بیشتر از این تو نمیاد

نفر دوم: قبل اینکه ایرانی‌ها برسن باید اینو بار بزنیم. یکی از اینا قبل مردنش بی‌سیم زده و موقعیتشونو گفته. انگار چیزای مهمی توی گاوصندوقه

کمال: اینا که خودی نیستن

صدا: (با غم) یه روز وقتی اومدم خونه دیدم کمدم نیست. خیلی از وسایل نبودن اما واسه من فقط اون کمد مهم بود

کمال: (به برگه‌های محرمانه نگاه می‌کند) چرا من؟

صدا: چرا کمد من؟ (با صدای پدرانه) واسه اینکه واسه خونه خواهرت لازمش داشتیم. بابام خیلی سعی می‌کرد این جملاتو جوری بگه که من متقاعد بشم. تو دیگه بزرگ شدی

کمال: من این‌قدر بزرگ نشدم تا بتونم این کارو انجام بدم

صدا: (با صدای پدرانه) باید یاد بگیری گاهی وقتا برای این که به درد دیگران بخوری از خودت مایه بذاری

کمال: (نفس‌هایش به شمارش افتاده است) وقتی اینجا خفه شم و بمیرم چطور می تونم این برگه‌ها رو حفظ کنم

صدا: (با صدای پدرانه) حتا گاهی باید واسه آدمای دیگه از جون خودتم بگذری

کمال: من نمی‌تونم

صدا: می‌تونی

کمال: من…

صدا: (با صدای پدرانه) تو دیگه مرد شدی بابا. از پسش بر میای

(کمال اشک می‌ریزد)

صدا: مرد که گریه نمی کنه

(کمال اشک می‌ریزد و در خود جمع می‌شود)

صدا: (صدای پدرانه) یه روزی میشی قهرمان زندگی بابا

کمال: (از شدت خشم فریاد میزند)

صدا: دوست داری با هم بریم بیرون؟

(صدای منافقین شنیده می‌شود که در مورد پول‌های درون صندوق حرف می‌زنند)

مرد اول: حالا این ارزششو داره؟

مرد دوم: بالاخره گاوصندوق بانکه. اگه اون مدارک هم به درد نخوره باید پول خوبی نوش باشه

مرد اول: (فریاد) اون جرثقیلو بیارید باید اینو ببریم توی وانت

صدا: (پدرانه) اخماتو باز کن. دوست داری با بابا کجا بری؟

(جرثقیل گاوصندوق را بر می‌دارد و این را از واژگون شدن کمال متوجه می‌شویم)

صدا: (پدرانه) بالاخره نگفتی دوست داری کجا بریم؟ (با بغض و صدای خودش) همه جا

(گاوصندوق را درون وانت می‌گذارند و حرکت می‌کنند و به همین سبب صدای ماشین و تکان‌های آن دیده و شنیده می‌شود)

 

پرده سوم:

(به محض راه افتادن وانت صحنه توسط ویدیو پروجکشن پوشش داده می‌شود. در حین حرکت کمال هم تکان می‌خورد اما خودش همچنان مچاله شده و حرکتی نمی‌کند. صدا همچنان مونولوگش را ادامه می‌دهد و همگام با آن تصاویری در پس‌زمینه و به صورت متحرک نقش می‌بندد)

صدا: توی کمدم خیلی جاها رو رفته بودم. سرزمینایی که پای هیچ آدمی به اونجا نرسیده بود؛ اما تا حالا با بابام هیچ جایی نرفته بودم

(تصویری از حرکت کشتی در دریا به نمایش گذاشته می‌شود. این تصویر به صورت سایه بازی است)

صدا: انگار سوار یه کشتی شده بودم که بابام ناخداش بود. وقتی دستمو گرفت فهمیدم دیگه هیچ‌وقت غرق نمی‌شم

(پدر و پسر از کشتی پیاده می‌شوند و گوشهٔ راست تصویر می‌ایستند)

صدا: دنیای بیرون از کمد واسم خیلی بزرگ‌تر از کرهٔ جغرافیام بود. اون روز با بابا منو برد آرایشگاه، وقتی خودمو تو اینه دیدم خنده‌ام گرفت. به قول بابا داشتم مرد می‌شدم

(هر دو شروع به راه رفتن می‌کنند و به انبوهی از سایه‌های افراد دیگر نزدیک می‌شوند)

صدا: وسط بازار نم‌دونم چی شد (دست پدر را رها می‌کند، پدر راه را ادامه می‌دهد) که یهو دست بابامو ول کردم. برای اولین بار تو دنیای آدمای واقعی تنها موندم. خیلی ترسیده بودم (شروع به دویدن می‌کند. او در وسط صحنه می‌دود و تصاویر پشتش حرکت می‌کنند و دویدن او را نشان می‌دهند)

صدا: من گم شده بودم

(در حین دویدن از کوچه‌ها می‌گذرد، از شهرها رد می‌شود، از دشت‌ها و کوه‌ها می‌گذرد)

صدا: جهان اونقدرها هم که فکر می‌کردم قشنگ نبود

(از نفس می‌افتد و کمی می‌ایستد، در دور دست بمب اتمی منفجر می‌شود و او به دویدن ادامه می‌دهد)

صدا: باید تا کجای دنیا دنبالش می‌گشتم؟

(سریع‌تر می‌دود، از کنار تانک‌ها می‌گذرد، بالای سرش هواپیما رد می‌شود و در کنار او انفجار رخ می‌دهد و او برای در امان بودن به داخل دریایی که به آن رسیده می‌پرد)

صدا: وقتی خوب نگاه کردم دیدم جهان هم واسه خودش شبیه یه کمده

(در آب شنا می‌کند و اطرافش تعداد زیادی ماهی حرکت می‌کنند، کمی آرام می‌شود و مشغول بازی می‌شود تا اینکه متوجه آمدن کوسه‌ای می‌شود. تندتر حرکت می‌کند و از آب بیرون می‌پرد. پدرش بیرون آب ایستاده و او را بغل می‌کند)

صدا: (پدرانه) کجا بودی تو؟ (با صدای بچه‌گانه) همین‌جا

صدا: این اولین باری بود که فهمیدم گم شدن بدترین احساس واسه هر آدمیه؛ اما تمام بدی‌هاش به دیدن کسی که می‌شناسیش می‌ارزه

(صدای پا به گوش می‌رسد و جابجایی گاو صندوق اتفاق می‌افتد. نور صحنه کم می‌شود و صداها هر لحظه بیشتر می‌شوند. در انتها با خاموشی صدای بمب شنیده می‌شود. در خاموشی به جای کمال کودکی در صحنه می‌نشیند. روبروی کمال دری باز می‌شود و نور به صحنه می‌تابد.)

صدای صادق: خب بچه‌ها امروز یه همکلاسی جدید به کلاسمون اضافه شده. (کودک از جا بر می‌خیزد و به سمت نور می‌رود) خب آقا پسر اسم شما چیه؟

کودک: کمال…(از صحنه خارج می‌شود)

پایان

 

 

 

نظر شما چیست؟

  1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-361">
    سپهر :

    درود بر جناب صفری

    • Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

      Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

      Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

      Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
      class="comment odd alt depth-2" id="li-comment-365">
      علی صفری :

      درود بر سپهر عزیزم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (15)