لمسم کن

۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
عاشقانه‌ای از هیلدا هیلست
هیلدا دِ آلمیدا پِرادو هیلست (Hilda de Almeida Prado Hilst) معروف به هیلدا هیلست، شاعر، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و محقق کشور برزیل است. هیلدا یکی از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان کشورهای پرتغالی‌زبان دنیا در قرن بیستم است.

ترجمه از پرتغالی برزیل به فارسی: ابوذر کردی

 

اشاره: هیلدا دِ آلمیدا پِرادو هیلست (Hilda de Almeida Prado Hilst) معروف به هیلدا هیلست، شاعر، نویسنده، نمایشنامه‌نویس و محقق کشور برزیل است. هیلدا یکی از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان کشورهای پرتغالی‌زبان دنیا در قرن بیستم است.

او در تاریخ ۲۱ آوریل ۱۹۳۰ در شهر ژائو (Jaú) واقع در ایالت سائوپائولوی کشور برزیل متولد شد و به تاریخ ۴ فوریهٔ ۲۰۰۴ در شهر کامپیناس (Campinas) واقع در ایالت برازیلیرا (Brasileira) چشم از جهان فرو بست.

هیلدا، تنها دختر آپولونیو دِ آلمیدا پرادو هیلست، شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار و صاحب یک کافه بود که او نیز پسر ادواردو هیلست بود که اصالتی فرانسوی داشت. مادر هیلدا بِدِسیلدا واس کاردوسو بود که از پرتغال به برزیل مهاجرت کرده بود.

در سال ۱۹۳۲ والدین هیلدا از هم جدا شدند، هیلدا تحت مراقبت مادر درآمد و در سال ۱۹۳۵ به همراه مادر و همچنین خواهر ناتنی‌اش به شهر سانتوس مهاجرت کردند، این در حالی بود که پدر هیلدا به عارضه اسکیزوفرنی حاد مبتلا شده بود.

هیلدا در سال ۱۹۳۷ وارد یک مدرسه شبانه‌روزی در سائوپائولو شد که در این سال‌ها به عنوان یک دانش‌آموز ساعی و موفق در نظر گرفته می‌شد. او در سال ۱۹۴۸ وارد دانشکده حقوق دانشگاه سائوپائولو شد. در دوران تحصیل در دانشگاه با یکی از مهم‌ترین دوستانش و البته یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان زن کشور برزیل یعنی لیژیا فاگوندِس تِلِس (Lygia Fagundes Telles) و برنده جایزه کاموئش ۲۰۰۵ آشنا شد.

هیلدا در سال ۱۹۳۷ وارد یک مدرسه شبانه‌روزی در سائوپائولو شد که در این سال‌ها به عنوان یک دانش‌آموز ساعی و موفق در نظر گرفته می‌شد. او در سال ۱۹۴۸ وارد دانشکده حقوق دانشگاه سائوپائولو شد. در دوران تحصیل در دانشگاه با یکی از مهم‌ترین دوستانش و البته یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان زن کشور برزیل یعنی لیژیا فاگوندِس تِلِس (Lygia Fagundes Telles) و برنده جایزه کاموئش ۲۰۰۵ آشنا شد.

هیلدا در سال ۱۹۵۰ نخستین مجموعه شعر خود را به نام «نشانه» (presságio) منتشر ساخت که با اقبال شاعرانی دیگر چون شاعر مهم زن برزیل یعنی سیسیلیا میرلش (Cecília Meireles) مواجه شد. در سال ۱۹۵۱ دومین مجموعه شعرش یعنی قصیده آلزیرا (Balada de Alzira) را منتشر کرد که در آن به مشکلات و بیماری پدرش اشاره می‌کند.

بعد از فراغت از تحصیل، هیلدا تحمل زندگی در شهر سائوپائولو را نداشت و تصمیم گرفت به شهر مادری‌اش نزدیک کامپیناس مهاجرت کند و در این شهر و در حاشیه آن در محلی به نام خانه آفتاب (Casa do Sol) بقیه عمرش را سپری کند.

هیلدا در سال ۱۹۶۸ با مجسمه‌سازی به نام دانته کاسارینی ازدواج کرد.

او  از پرکارترین نویسندگان زن برزیل است که حدود نیم قرن از زندگی‌اش را به صورت جدی به نوشتن پرداخت، هیلدا در سال ۱۹۷۰ از شعر به سمت داستان رفت و در این حوزه نیز توانست داستان‌های موفق و تأثیرگذاری خلق کند.

از مهم‌ترین جایزه‌هایی که هیلدا برنده شده است می‌توان به جایزه انجمن منتقدان هنری برزیل (Associação Brasileira de Críticos de Arte) در سال ۱۹۷۷ برای مجموعه داستان‌های کوتاهش اشاره کرد.

در ادامه یک شعر عاشقانه او را به زبان اصلی و همچنین با ترجمه فارسی می‌خوانیم:

Toma-me

 A tua boca de linho sobre a minha boca

 Austera. Toma-me AGORA, ANTES

 Antes que a carnadura se desfaça em sangue,

 antes Da morte, amor, da minha morte, toma-me

 Crava a tua mão, respira meu sopro, deglute

Em cadência minha escura agonia.

 

Tempo do corpo este tempo, da fome

 Do de dentro. Corpo se conhecendo, lento,

 Um sol de diamante alimentando o ventre,

 O leite da tua carne, a minha Fugidia.

 E sobre nós este tempo futuro urdindo

Urdindo a grande teia.

 Sobre nós a vida A vida se derramando.

Cíclica. Escorrendo

 

 Te descobres vivo sob um jogo novo.

 Te ordenas. E eu deliquescida: amor, amor,

 Antes do muro, antes da terra, devo

 Devo gritar a minha palavra, uma encantada

 Ilharga

 

 Na cálida textura de um rochedo. Devo gritar

 Digo para mim mesma. Mas ao teu lado me estendo

 Imensa. De púrpura. De prata. De delicadeza.

لمسم کن

لمسم کن.

دهانت در راستای دهان من است

با تشریفات خویش.

لمسم کن اکنون

پیش از آن

پیش از آنکه

تنانگی‌ام در خون به انتهایش رسد،

پیش از مرگ، عشق، پیش از مرگ من،

مرا لمس کن

میان دستانت فشار بده،

نفسم را تنظیم کن و مرا قورت بده

در میان رژهٔ اندوه تیرهٔ من.

 

هنگامهٔ تن است اکنون

هنگامهٔ تن

و آنکه گرسنهٔ درون است.

بدن، شناخته می‌شود به آرامی

یک خورشید الماس‌گون

سیرابت می‌کند،

 شیر اندام تو،

که مرا کنار می‌زند.

و بر فراز ما، چنین آینده‌ای وول می‌خورد

و ما بر تارهای دراز آن تاب می‌خوریم.

بر فراز ما زندگی است

زندگی که به تباهی می‌رود.

در چرخه‌ای.

متواری می‌شود.

 

تو زندگی را یک بازی جدید یافتی.

تو آن را مرتب کردی.

و من هلاک شدم: عشق، عشق

قبل از هر مانعی، پیش از همهٔ زمینه‌ها

بایست، بایست

با واژه‌های خویش فریاد بزنم،

یک واژهٔ افسونگر تنانه

میان شالودهٔ داغ یک تخته‌سنگ.

بایست فریاد می‌زدم

و برای آن باید چیزی می‌گفتم.

اما برای پیکر تو

تنی نامتناهی بودم.

ارغوانی.

نقره‌ای.

لذیذ.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (9)