کاپیتال

۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
لیلا پاپلی یزدی

وقتی صاحب یک‌سوم یک خانهٔ کوچک در سرحدی‌ترین قسمت شهر شدیم، اقواممان برایمان «کاپیتال» را هدیه آوردند. آن شب، وقتی این شیء را از عقب وانت پیاده کردند و آوردندش به خانهٔ ما، من و دوستانم و همسرم نیم ساعتی خیره‌خیره نگاهش کردیم و بعد زدیم زیر خنده. اسمِ این شیء چه بود؟ یا کارکردش؟… نمی‌دانستیم. شور کردیم، بنا به عادت هر شیئی در خانهٔ ما باید نامی داشته باشد و نامِ این شیء را «کاپیتال» گذاشتیم.

کاپیتال بی‌کارکردترین شیء خانهٔ ما بوده و هست. در وضعیتِ اقتصادی‌ اجتماعی‌ای که ما زندگی می‌کنیم، اشیا باید کارکرد داشته باشند یا دور انداخته شوند یا فروخته شوند، حد وسطی وجود ندارد. روزی دوستی که سابقهٔ مشاهدهٔ چند خانهٔ شمالی‌تر شهر را داشت گفت که کاپیتال در واقع نوعی میز است که تویش میوه‌های گران‌قیمت قرار می‌دهند. من خیره شدم به کاپیتال و تصورش کردم در حالی که آناناس و انگورهای سیاه از کناره‌اش آویزان است، بعد تصور کردم که در خانهٔ ما حداکثری‌ترین میوه‌ای که گیرش بیاید تکه‌های هندوانه است و درست به این دلیل که کناره‌هاش کنگره‌دار است آب هندوانه راه می‌افتد کفِ زمین. توی ذهنم به شانسِ بدِ «کاپیتال» نسبت به همراهانِ تولیدشده‌اش لعنت فرستادم. این‌طور بود که کلاً روی کارکرد احتمالی واقعی «کاپیتال» خط کشیده شد. «کاپیتال» را کشیدیم کنار درِ خانه و فکر کردیم می‌شود به عنوان جای کلید ازش استفاده کنیم. دوستان‌مان معتقد بودند گذاشتن «کاپیتال» کنارِ درِ خانه فکر خوبی است درست به این دلیل که اگر سارقی گذارش به این سمت شهر بیفتد گمان خوب در بابِ این خانه خواهد کرد و قبل از لغزیدن روی کوهِ کتاب‌ها که وسط هال خانه روی هم انباشته شده‌اند یا ولو شدن روی کاناپه‌هایی که جای میز غذاخوری و رختخواب و میزتحریر و سالن گردهمایی استفاده می‌شوند، چشمش به جمال براقِ «کاپیتال» روشن خواهد شد.

اما این کارکرد کاپیتال مدت طولانی حفظ نشد، به نظر می‌رسید برای این تنِ سنگین باید کارکرد جدی‌تری پیدا کرد. زمستان که شد، لباس‌های سبک را روی کنگره‌های «کاپیتال» پهن می‌کردیم تا خشک شود. با گرم شدن هوا اما کاپیتال عملاً بلااستفاده ماند، این شد که همسرم تلاش کرد بین کاپیتال و پر استفاده‌ترین شی‌ء موجود در خانه یعنی کتاب و نشریات ارتباط برقرار کند. همین شد که قرار شد روزنامه‌هایی که می‌خوانیم را روی کاپیتال قرار دهیم و روی فواصل زیرینش کتاب‌های در حال خواندن را قرار دهیم. دو سه روز بعد فهمیدیم چنین کاری ممکن نیست. قسمت زیرین کاپیتال محدب بود و این از چشم ما دور مانده بود و وقتی کتاب‌ها را رویش قرار می‌دادیم قل می‌خوردند کف زمین. کاسهٔ چینی فوقانی‌اش هم در بهترین حالا تحمل ده نشریه را داشت و بعد روزنامه‌ها و مجله‌ها از رویش سرریز می‌شدند. این شد که به این نتیجه رسیدیم کاپیتال و کتاب جماعت آبشان در یک جوی نمی‌رود، کتاب‌ها را از دور و برش برداشتیم. «کاپیتال» تنها شده بود تا اینکه یک روز وقتی به سرعت داشتم می‌دویدم سمتِ در تا بازش کنم آستین پیرهن گلدارم گرفت بهش و پاره شد. به نظرم «کاپیتال» فکر یک اقدام عملی افتاده بود، می‌خواست نشان بدهد به تنِ این خانه زار می‌زند. یک روز خیلی جدی باهاش حرف زدم، گفتم ممکن است فرش‌های این خانه مستعمل شده باشند و از ۶-۷ لیوانِ موجود هر کدام یک گل داشته باشند یا یخچال خانه نیاز به انتقال به خانهٔ سالمندان داشته باشد اما موضوع این است که همهٔ این اشیا کارکرد دارند و دارند کاری انجام می‌دهند الا او. «کاپیتال» باید این رویِ ما را هم می‌دید. باید می‌فهمید در این طبقهٔ اجتماعی اصولاً هر موجودیتی باید کارکردی هم داشته باشد، اینکه خودش را شی‌ء تزئینی می‌دانست نمی‌توانست چیزی را حل کند. در فضایی که تزئینی‌ترین شیء قابلمهٔ مسی‌ای بود که از مادربزرگم به من ارث رسیده و مادرم به من هدیه کرده که تویش مربا بپزم «کاپیتال» باید تکلیف خودش را می‌فهمید.

«کاپیتال» اما لج کرد، شروع کرد به پاره کردن رخت و لباس آدم‌هایی که می‌آمدند خانهٔ ما. یک بار تهدیدش کردیم که علی‌رغم احتمال ناراحتی اقوامی که خریدندش اگر به همین حرکت ادامه دهد می‌گذاریمش سر کوچه. کمی آرام گرفت. بعد کارکرد نویی پیدا کرد، وقتی می‌رفتیم کارِ میدانی، بیلچه و کلنگ‌هایمان و متر و کمچه را می‌گذاشتیم توی کاسهٔ کاپیتال. بعدتر که کارهای میدانی کمتر شد، گلدانی را گذاشتیم توی کاسه‌اش که مواظبش باشد به این امید که حس گلدوستی‌اش را تحریک کنیم و کمی به خود آید.

هفتهٔ پیش که برگشتم خانه بعد از مدت‌ها، «کاپیتال» را خاک گرفته بود. پاکش کردم؛ اما روز بعد نمک‌نشناسی‌اش را بهم ثابت کرد. آستین رخت نوی قرمزم را پاره کرد. این‌قدر عصبانی شدم که لگد محکمی زدم به پایه‌اش اما پایم درد گرفت. این بود که مشت زدم توی کاسه‌اش. داد زدم که شورش را در آورده و این قاعدهٔ معارضه نیست. فکر کردم باید بفهمد داریم توی این خانهٔ کوچک تحملش می‌کنیم…باید می‌فهمید.

***

امروز با پسرم یکهو شروع کردیم به خواندن «بلا چاو»…هی صدایمان بلندتر شد. بعد پسرم گفت به نظرت همسایه‌ها چه فکر خواهند کرد؟ گفتم در چنین محله‌ای مردم تعارف ندارند اگر از سر و صدای ما بدشان بیاید سرشان را از پنجره بیرون خواهند کرد و فریاد خواهند زد- هوووووووووووی! ساکت…همین شد که ما ورژن آلمانی بلاو چاو را بلند بلند خواندیم…

Eines Morgens, in aller Frühe,


o bella ciao, bella ciao, bella ciao, ciao, ciao,

eines Morgens, in aller Frühe


trafen wir auf unser'n Feind.

 ریتمش اما درست در نمی‌آمد. اول سعی کردیم با ضربه زدن به پشتِ گیتار پسرم ریتم را در بیاوریم بعد با کوبیدن پاها به کف زمین؛ اما خوب در نمی‌آمد. من همین‌طور مستأصل مانده بودم که دیدم پسرم کاسهٔ کاپیتال را برداشته و باهاش ریتم گرفته. چشم‌ها را بستم و شروع کردیم.

«وقتی بمیرم…برایم آخرین فصلِ آرامش را بیاور…بلا چاو… بلا چاو»…

آهنگ که تمام شد. نگاه کردم. هیچ‌کس از هیچ‌کدام از پنجره‌های کوچک اطراف خانه اعتراض نکرد. هیچ‌کس نگفت – ساکت…دوباره هم بلاو چاو خواندیم این بار بلندتر. بعد رو به شنوندگان کنسرت خیالی‌مان تعظیم کردیم و تشکر کردیم. کاسهٔ «کاپیتال» را هم بلند کردیم و نشانشان دادیم. آن‌ها هم دست و سوت زدند.

وقتی آمدم توی خانه، کاسهٔ «کاپیتال» را گذاشتم رویش و گلدان را. دور ایستادم و نگاهش کردم. حس کردم چهار اسبی که پایه‌های «کاپیتال»اند لبخند زدند به پهنای صورتشان.

 

 

نظر شما چیست؟

  1. فرانک :

    داستان زيبايى بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (31)