برای گمشدهٔ آناستازیا

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
قسمت هفتم و هشتم از کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا»
تمام کردن و به فرجام رساندن یک عشق مثل خواندن یک کتاب است که تو فکر می‌کنی هیچ کس جز خودت آن را نخوانده است.

کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا» نوشته کیانوش دل‌زنده است که آن را در اختیار درنگ قرار داده است. این کتاب در چند نوبت منتشر می‌شود که قسمت هفتم و هشتم یا همان تز  ۷ و ۸  را در اینجا می‌توانید بخواند.

 

۷

 رمز کودتا را شنیدی؟ بانکداران پیروز انقلاب‌اند! درست، در زمانی که همه مشغول رعایت قانون و تمامی حاشیه‌های امنیتی عشقشان بودند، بانکداران شهر را به تسخیر خود درآورند و هیچ کس نفهمید چطور در شهری که اکثریت آن پولی ندارد تا در بانک ذخیره کند، بانکداران می‌توانند یک شبه تمامی شهر را در تسخیر نیروی خودشان درآورد! مسئله خیلی ساده است آناستازیا، اگر تنها مسئله بر سر کالا و خرید کالا بود محدودیتی ایجاد می‌شد، اما وقتی سر کار عشق با پول باشد، می‌شود تا ابد آن را ذخیره کرد، انتزاعی از غلیان احساست که مشخص نیست چه میزان توانایی می‌تواند آن را تولید کند. بانکداران شهر سه تا پنجاه برابر از دارایی‌های خودشان را شروع به وام دادن کردند، با این خیال ساده که تمامی مردم شهر یک شبه عزم نمی‌کنند دارایی‌هایشان را بیرون کشند و این بود که در زمان بحران، وقتی حباب ترکید، این قانون شد که فقرا به بانکداران وام دهند. دارایی‌های عمومی عشق را خصوصی کردند، و دارای های خصوصی مثل غرور را عمومی…چه شد که اینطوری شد آناستازیا؟ زمانی که توازن نیروهای جنگنده من و تو از بین رفت، تا آن زمانی که تو به من نیاز داشتی، می‌توانستیم از تخاصم به تعادل برسیم، ولی زمانی که ارتش ذخیره بانکداران که تماماً توهم بود، قانون اصلی رابطه ما شد همه چیز بهم ریخت. تو از حساب‌های بانکداران به راحتی وام می‌گرفتی، غافل از اینکه اساساً پولی در آنجا نیست و به سرعت به بازتولید قدرت خود می‌پرداختی و من که هیچ حسابی نداشتم عقب‌تر از تو ماندم. آری، آناستازیا، بانکداران پیروز انقلاب‌اند! اگر پیروزی در شکاف قدرت تو و من است، اگر به معنی انحصار قدرت تو و دوری من از آن است خوب تو پیروز انقلابی، و هیچ نشانه‌ای هم نیست که بگویم این بی‌عدالتی از بین خواهد رفت.

چرا از خودت سؤال نمی‌پرسی پس از این سال‌ها با هم بودن، تو از کجا این همه توانمند شدی که من مجبور شوم برای رسیدن به تو تا بدین حد از غرورم خرج کنم، که اگر تمامی معادلات هم برعکس شود، آنقدر فرورفته‌ام که تنها نیروی انگیزاننده من یعنی غرورم هم خال توهم بودن تو نمی‌رسد. اما این حق را دارم، بپرسم آناستازیا، چه شد که تو در حجم وام‌های بیکرانت که از جیب‌های خالی من برداشت می‌کردی چگونه تا بدین حد از توقع رسیدی که متوجه نشوی آغاز کجاست؟ این تجربه زیسته را از نیاکانمان به ارث بردی، زمانی که نیمی از زندگی دو نیم شده، در خیر بود و شر، نیمی دیگر آن بر برج عاج و کف فرش و رستاخیر آخرش شوالیه ناموجودی که تنها به اسم عشق از حباب خالی عشق شوالیه شد. اقتصاد عشق زمانی به ویرانی می‌رسد که در هر جای شهر بانکی سبز شود و از نداشته مردم به آن‌ها وام دهد. از حباب‌های خالی از توهم دو زندگی زیسته، یکی در واقعیت یکی در توهم. حال که بانکداران پیروز شده‌اند و دیکتاتوری بانکداران مستولی شد است، زیاد دور از تفکر نیست، که آپارتوس به آپارت شبانه هر شبت تبدیل شود. همان پیرمرد در جای دیگر گفته بود، جهان اقتصاد، اندام را می‌سازد.

 چه خودشیفتگی والایی نه اینکه یگانه صندلی لهستانی کافه تو از اندامت حجمی از تفاوت و وقار بسازد و تک فرش ماشینی من با عرق‌گیر ِچرکِ یک ویرانگر که به دنبال نیمکت پارک است. چه قیاس زیبایی که آیینه توالت خانه‌ات از تو قدیس‌های بسازد و آیینه عمومی گِل گرفته و تُف گرفته از خمیردندان خانه من از من یک آواره بسازد. جهان زیبایی است زیستن با بانکداران که این‌گونه اشیاء را به کرایه می‌دهند تا ما انسان‌ها در تطبیق با آن‌ها به شکلی از  آن‌ها تبدیل شویم که گسترده‌تر و ساده‌تر و بدون مقاومت‌تر قابل خریدوفروش شویم. این آپارتوس دست‌های من را هم ساخت درست همان زمانی که رُژ لب فرانسوی تو لب‌هایت را می‌ساخت، سیگارهای من نوک انگشتانم را.

آناستازیا، قطار مطرودان شهر را می‌بینی؟ خیل عظیمی از روسپی‌ها، دست‌فروشان، کولی‌ها، و روشنفکران مزین به بیماری تفاوت که چگونه، چون در منطق آپارتوس تو جای نمی‌شوند به آشویتس روانه می‌شوند. تا فردا روزی در اندک زمانی فرصتی پیدا کردند آشویتس دیگر بسازند. این نفرت از در تخاصم عشق از کجا می‌آید ؟ چرا روی دیگر سکه عشق، نفرت است ؟ قصه همانطور که در منطق اقتصادی تو می‌چرخد خیلی ساده است. چون تفاهم تو زمانی منطق است که هر دوی آن‌ها قواعد را پذیرفته باشند. اما، آنانی که در منطق اقتصادی تو نباشند، آنانی که پولی در بانک نداشته باشند، آنانی که تنها دارایی‌شان هویت خودشان و دیده شدنشان است، آنانی که عشقشان تنها در ابراز عشقشان است اساساً نقشی هم نمی‌تواند در پذیرش آن منطق داشته باشند که تو بخواهی با آن به تفاهم برسی. این راز دیگر مالیخولیای شهر تو است که بانکداران نوید تفاهم، تساهل، مدارا می‌دهند. در جهانی که مطرودان به رسمیت شناخته می‌شوند تنها می‌توان حذفشان کرد و لابد همین حذف هم می‌شود تفاهم و تساهل درست می‌گویند؟ به صنوبر گفته بودی…. آنان درست می‌گویند با گُوریل نمی‌توان شطرنج‌بازی کرد و تو هم درست گفته بودی با آدمی که قواعد عشق را بلد نیست نمی‌توان عاشقی کرد. اما یادت رفت بگویی و از خودت بپرسی چرا باید برخی گوریل خطاب شوند؟ این خطابه حقوق بشری تو تنها برای دایره بشری تو خوب است نه بشریت.

در یکی از خطبه‌های مردم‌پسند خودت بارها از نقش استثمار و خشونت گفته بودی، اما قدری فکر کردی برای کسی که تنها حقش از زندگی دیده شدن است چه باید کرد؟ با خودت فکر کردی تنها دارایی یک انسان دیده شدن است و وقتی دیده نمی‌شود چگونه باید با او همدردی کرد؟  نه آناستازیا، همدردی را فراموش کن. به رسمیت بشناس… تروریست را هم به رسمیت بشناس این انفجار بزرگ در منهتن شاید تفاهم نباشد، اما بی‌شک یک ابراز ساده است برای دیده شدن. آن دیوانه‌بازی شبانه برای خودکشی و چشمان گرایان تو برای دوان‌دوان شدن در بیمارستان‌ها یک بیماری دردناک است که کسی بخواهد دیده شود. شمایل آن قرص‌های برنج نه از فرط جنون… نه آناستازیا، از آن رو بود که معتادی به جلب‌توجه آخرین فن خودش را بزند، غافل از اینکه یک انتحار است. زمانی که تو، خطاب به تو آناستازیا، هنگام سفر، چاقو و نقشه همراه داری چطوری می‌توانی از عدم خشونت بگویی؟ زمانی که قلبت را برای معشوقه‌ات قفل می‌کنی ترسی در تو است. این خصیصه بارز شهر بانکداران است که به تو می‌گوید در تاریکی همیشه خطری هست.

پس از معشوقه‌های که شبانه به سراغت می‌آیند فاصله بگیر. بله، آناستازیا، آنانی که خارج از منطق بانکداران زندگی می‌کنند، بهتر از خود بانکداران قوانین آن را می‌فهمند، پس لازم نیست، از واژه درک نشدنت پیش صنوبر بگویی. من بهتر از تو حتی تو را درک می‌کنم. چون من در آن منطق اقتصادیِ عشق، نیستم. من خارج از آن هستم. آن استثماری که تو از آن می‌بافی را من هم درک می‌کنم، برای درک شدنش لازم نیست و نبوده است که من هم مثل تو باشم، اتفاقاً چون تو داخل آن هستی و با واسطه آن به جهانت نگاه می‌کنی درکش نمی‌کنی. اما من مطرود و طرد شده خارج از آن،  آوایی دارم برای دیده شدن.. درست مانند آن روسپی خسته که جهان خیابان‌های شهرش به دورش می‌چرخد. از پشت پنجره‌های مشبک پلیس ضد شورش، هم می‌توان به جهان نگریست آناستازیا، حتی اگر آن پنجره آنقدر کوچک باشد که نفس کشید با صدای نفس‌های شبانه هم می‌توان  در مواجه عاشقانه به  راز انزال  عاشقانه  پی برد. اما، آن کسی که در برج ایفل نشسته است هرگز خود برج را نمی‌بینید، پس بهترین مکان برای اختفا ندیدن استثمار در دل آن بودن است. راز زیستن در جهان بانکداران همین است، دیدن سخت است، پس چشمانتان را به ما دهید تا ما جای شما نگاه کنیم. با این استدلال ساده تو که نمی‌توانی چشمانت را ببینی، پس آیینه به دست گیر و تو که نمی‌توانی در عشق، عاشقانه به عشقت نگاه کنی، پس اجازه بده ما به جای تو نگاه کنیم. که می‌گوید زنان کچل زشت هستند! جواب تیزهوشانه‌ات را تقدیر می‌کنم، اما منظورم نویسنده و راویش نبود، منظورم این است تو چطور فهمیدی عاشق نیستی، یا آن عشق چرا زشت بود. جهان تو برساخته روایت بانکداران بود. همان‌ها که از فقدان من سوءاستفاده تمام را کردند و از جیب‌های خالی من سه برابر از نداشته‌هایشان را به تو وام دهند تا تو در زمان انفجار بزرگ و بحران مالی به آن‌ها وام دهی. منظورم آقای «ک» بود بله، ک محاکمه که چون کسی آن جلسه دادگاه نمایشی را نمی‌دید می‌توان برود در جهانی خارج از گفتمان تو تا تو هر بلایی سرش آورد، آی هموساکرها. که حکم مرگتان را همین الان آناستازیا، امضاء کرد، چراکه شما درک ندارید، چراکه مثل او نیستید، چراکه مثل او به جهان نگاه نمی‌کنید، چراکه منطق او والاترین است و برترین. پس آناستازیا، بیا قتل‌عام کن، شیرهای گاز را باز کن، که برایت اثبات شود، که مادران هنگام مرگ، بچه‌هایشان را زیر پا می‌گذارند تا بالا بیایند و ثانیه‌ای دیرتر بمیرند، مگر غیر از این به دنبال اثبات هستی، تو می‌خواهی ویرانی را ببینی خوب اینگونه می‌بینی، مگر نمی‌خواهی ثابت کنی آن‌ها انسان نیستند. ثابت می‌شود، گفتم که آناستازیا، نویدی از پایان جهان نیست، اما ویرانی‌ها و دودهای این تبعیض اول از همه به دامن خودت می‌افتد.

آن خودکشی نافرجام، آن دیوانه‌بازی‌های بی‌فرجام، داستان معتاد به عشقی بود که برای دیده شدن تنها برای دیده شدن از خود گذشت  تا دیده شود و این همان تناقض است نابودی آنچه هست تا غیابش پدیدار شود. می‌بینی چه خوب منطق بانکداران را از حفظ هستم. تو باید به مرحله توهم برسی به مرحله فقدان، نابودی، برج‌های منهتن نیویورک هیچ‌گاه تا به ابد این‌گونه پایدار نمی‌ماند مگر اینکه دیوانه‌ای مثل من منفجرش کند. خیال ساده‌دلانه‌ای بود، نمی‌دانست جایش یک سمبل و نماد می‌گذارند که در اعماق همان میزان توهم و راز این بار به داخل زیرزمین‌های منهتن رود. زندگی است دیگر، یادت می‌رود، بانکداران هم دروغ‌هایشان را باور می‌کنند.

 

۸

 

پارنویاست عشق. دروغ بزرگی می‌گویم و آنقدر آسان دیگران به سمت آن یورش برشان می‌دارد که خودمان هم می‌ترسیم جا بمانیم و در میان همین ترس یاد می‌گیریم همدیگر را جا بگذاریم. رقابت بدیهی فرض شده در عشق پارنویاست آناستازیا. حسام، سراسر  دیشب سعی داشت این را به من بقبولاند. اینکه انتظار برای یک دروغ بزرگ‌ترین دسیسه‌ای است که خودم برای خودمان کشیده‌ام. اینکه، واقعیت حذف رابطه‌مان تو را برجسته کرده است. این دوری تو، این دسترس‌ناپذیری تو تماماً توهمی بیش نیست. حتی نصیحت کرد، به سراسر آن رابطه نگاه کنم که اگر ماندنی بود خوب باید بماند. حتی گفت : «ناخودآگاه بیرون است.»

آناستازیا، آن روز که قرار بود فکرهایت را بکنی یادت هست، همان روز که داستان آنقدر برایت ساده بود که شب با یک پیامک تمامش کردی. یا آن روز که سراسر روز خوابیدم تا وقتی خبر می‌دهی انتظار خبرت را نکشم. من جواب تو را می‌دانستم اما، آن شورش در هم تنیده در امید مرا مجبور به ارتکاب تکرار می‌کرد. از آن روز قول دادم با تو مواجه نشم. بعد از آن هم یاد گرفتم در همین رقابت بدیهی فرض شده زنان مختلف دیگری را جایگزینت کنم. درست باید به خاطر بسپاری از همان روز بود که کافه‌روی را یاد گرفتم و یاد گرفتم به بطالتم رسمیت ببخشم. یاد گرفتم ساعت‌ها به آدم‌ها نگاه کنم و از دریچه چشمانشان عشق را به سخره بگیرم، چه افسونی دارد این خود برتری بینی که سیر کردنش، مرحله برای بعد از عشق است.

 تمام کردن و به فرجام رساندن یک عشق مثل خواندن یک کتاب است که تو فکر می‌کنی هیچ کس جز خودت آن را نخوانده است. درست از همان روز بود یاد گرفتم با دیده تحقیر به آدم‌ها نگاه کنم. چه افسونی دارد این خودستاییِ فاجعه داشتن، یک پارنویا که عشق می‌ناممش. فاجعه که به یکباره تو را از همه آدم‌های شهر بزرگ می‌کند و تو فکر می‌کنی سراسر رابطه‌های عاشقانه فرجامش به پایان می‌رسد به خاطره مشترک که تو پیش‌تر آن را ترک کرده‌ای، چون ترک خود عشق. از همان روز هم قبر گردی در گورستان را یاد گرفتم، اینکه تمام زندگی را با تفاله‌های پایانش باید نو نگهش داشت. از همان روز به قرون‌وسطا و اینگینشس علاقه‌مند شدم و یاد گرفتم به‌جز خودم همه را ابله بدانم، چه بسا اتحادیه ابلهان. حسام.. درست می‌گوید، این مالیخولیای تنها دوستی و این دوری از بیرون پیامده یک نخبه‌گرایی حاد مزمن به خود برتری بینی ناشی از ترک تو است، …. مابقی جمله کش دارش………………………….. را به خاطر ندارم. می‌بینی آناستازیا، چقدر ضعیفم کرده‌ای؟ آنقدر ضعیف که در حجم این خود برتری بینی خودباورانه که حسام نوشخوار می‌کند، دیگر چیزی از خودم نمی‌گوید، تازه در میان این همه عیب‌های عدیده، جز حسام با همه آدم‌های دوروبرم هم‌نشینی می‌کنم و قصه جدایمان را با هزار برابر جزئیات که نمی‌دانی نقل می‌کنم. من نیروی تأثربرانگیز خودم در دیگران واقف شده‌ام و تازه دیگر حتی نمی‌ترسم از کاربرد آن برای جلب‌توجه. حسام حتی توصیه کرد در مواجه با روسپی‌ها قدر انصاف را رعایت کنم و از مواجه با آن‌ها نترسم. او گفت : زن وجود ندارد، چه احمق هستند این فیلسوف‌های فرانسوی نه؟ شهوت سیری‌ناپذیر چشمان تو از هزار بار کوکتل مولتف‌های انقلاب فرانسه کاراتر هستند، آن وقت او می‌گوید وجود ندارد. چه قدرتی والاتر از مزه گوجه‌سبزهای که مارش سربازان فرانسوی را به هم می‌ریزد. گوجه‌سبزهای مثل خوردن تو در دهان معشوقه‌ات که هم‌اکنون تمامی پندارهای ذهنم را آب می‌اندازد. همنوایی شبانه با ارکستر همسایه روبروی خانه‌ام همین را ثابت کرد، که هر بار من را بیرون می‌بیند و می‌گوید اگر صدایشان مزاحم است به او بگویم که داخل میکرفون ضبط کنند و من هر بار به او می‌گویم ایرادی ندارد، چون من از موسیقی لذت نمی‌برم. چه ترسی است از اعتراض نمی‌دانم، چه ترسی است که همواره چون اشباح شب‌ها قدم می‌زنم و طوری راهم را پیدا می‌کنم که هیچ‌کس جز خودم من را نبیند، حتی آناستازیا، از خرید از یکجای ثابت می‌ترسم. پارنویاست عشق، اینکه هر گام از افکار و کارهایت زیر نظر باشد. چه جاسوسی از این والاتر که روزی تو برگردی و قصد کنی، زندگی‌ام را کاوش کنی. چه چیزی از این دردناک‌تر که تمامی کارهایت را طوری آرایش کنی که روزی یک نفر بخواهد آن را ببیند. حتی آنوقت مجبوری برای مرگت برنامه‌ریزی داشته باشی که آن روز تو حتماً باشی و حتماً باید خبرش به تو هم برسد و بعد تازه باید زنده باشی تا تمامی این‌ها را ببینی، می‌بینی آناستازیا؟ چه کار دشواری ست؟آدرس خانه هاری هالر گرگ بیابان را هم باید حفظ باشی. چه درایتی می‌خواهد در درندگی بی تو بودن. آناستازیا، کاش تو هم قدری از این درایت را داشتی تا من از این همه کنجکاوی بی تو بودن رها زندگی می‌کردم. اینکه، معشوقه‌ات می‌تواند اندازه من قدرت تخیلت را ارضا کند؟ اینکه معشوقه‌ات می‌تواند برایت از هر سوزنِ خیابان، نخی را کوک کند؟

این بازی یک طرفه است، اینکه تو همه چیز را فراموش کرده‌ای و من می‌مانم تمام آن چیزهای که به یاد می‌آورم خاطره است یا واقعیت. مخصوصاً زمانی که می‌شنو‌م مرا آقای فلان، یا به فامیل صدا می‌زنی. تا بدین حد رسمی؟ این رسم از کجا می‌آید که وقتی کسی را می‌خواهند اعدام کنند، یکبار طوری به اسم فامیل صدایش می‌زنند، که تنها همان یک اسم است. اسمی چنان پرقدرت که انگار آن آقای فلان با فامیل، قبلاً هیچ زندگی نداشته است. نقشه است آناستازیا، من می‌دانم، تو و حشام هماهنگ با هم می‌خواهید من را یک شبه روانی کنید. اصلاً هر چه بیشتر دقت می‌کنم تو و حسام با تمامی شواهد نزدیک‌بینتان رابطه دارید. چطور می‌شود، جزئیات جنایتی را وقتی من تنها شاهد آن هستم را اثبات کنم؟ چه کسی می‌تواند جز خودم باور کند. حسام می‌گوید : باید عاقل باشی، و عاقلانه رفتار کنی. وقتی خدای ناخودآگاه بیرون افتاده من تو هستی، چطور می‌توان عاقل باشم. اینجاست که بلند بر در این اتاق می‌زنم و به بدترین وجه ممکن تو را در سیم‌های مجازی ایمیل تلفن نفرین می‌کنم تا تو بیایی تا من اعتراف کنم… چه نیروی تحریک‌کننده و برانگیزاننده‌تر از نفرین و فحاشی؟ که تو بیای من را آقای فلان با فامیل فلان بنامی و سعی کنی در جرثومه بافت‌ها و ساختارها طبقه‌بندی و دسته‌بندی و بسته‌بندی کنی که من یادم بیآید، بله عقلی دارم.

آناستازیا، چه انتظارهایی داری، وقتی من سال‌های سال تنها در گوشه‌ای افتاده‌ام و تو افتخار بازجویی من را نمی‌دهی وقتی در مطرودترین جا پنهان از چشمان تو افتاده‌ام چطور می‌توانم تو را تشویق کنم که مرا ببینی. پس محکم بر در می‌زنم، با تمامی صدایم فریاد می‌کنم که من اعتراف می‌کنم و تازه یک نگهبانی پیدا می‌شود که می‌گوید فردا برای بازجویتان می‌آیند. دیشب اینکار را کردم، آنقدر بلند بر در زدم، آنقدر جیغ زدم که همسایه‌هایم مطمئن شده‌اند من دیوانه‌ام. اما آن‌ها که نمی‌دانند من چرا و چگونه از کجا و برای چه کسی اینگونه درد می‌کشم. همین ندانستن رمز دیوانگی است که گروهی خود را عاقل می‌پندارند و دست به دست هم می‌دهند تا گروهی را به نام نامی عقلانیت خودشان زندانی کنند. چون هیچ شاهدی در عشق و هیچ میزان از اسنادی وجود ندارد تا ثابت کند که در آن لحظه فرد چگونه و چرا بدین حد از نابودی خودش رسیده است که ناخودآگاهش را می‌گذارد بیرون درب. آناستازیا، نردبان ژرژ سورلِ کتابِ سرخ سیاه، را تنها می‌توان بر دریچه پنجره معشوقه‌ای گذاشت که ایمان داری با تمامی بلندقامتی‌اش عاشق است. اما اگر بدانی عاشق بوده است چی؟ در دالان‌های دنیای تو، تنها یک دفترچه خاطرات است که کار همان کتاب قانون را می‌کند.



پیش‌درآمد نویسنده را از اینجا بخوانید.

قسمت اول و دوم را از اینجا بخوانید.

قسمت سوم و چهارم را از اینجا بخوانید.

قسمت پنجم و ششم را از اینجا بخوانید.

 
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)