عکسی در دستان یک مرد کور

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
نگاهی به شعر واقف صمد اوغلو
واقف از فقدان نور و تاریکی طریق سخن می‌گوید از گم‌گشتگی و حرمان. از واماندگی نسل خود سخن می‌گوید که در میان غبار ایدئولوژی دروغین گرفتار آمده است...


نویسنده: قربان عباسی

 

من نمی‌دانم خدا هست یا نیست؟ نمی‌دانم این سؤال مرا در خود غرق کرده و هلاکم خواهد کرد یا نه. اما زین پس دعا روانه درگاهش نمی‌کنم بلکه کمندی سویش خواهم افکند.

واقف صمد اوغلو

 

 

واقف صمد اوغلو یکی از بزرگ‌ترین شاعران آذربایجان و در واقع از صداهای مطرح شعری این سرزمین پر از نور است. در پنجم ژوئن ۱۹۳۹ در شهر غبطه‌برانگیز باکو چشم به جهان گشود. رئیس‌جمهور حیدر علی‌اف در سال ۲۰۰۰ او را «شاعر ملی آذربایجان» لقب داد، که چهل و پنج سال بعد از پدرش، صمد وورغون (۱۹۵۶-۱۹۰۶) اولین کسی بود که این جایزه و این عنوان افتخارآمیز را کسب نمود. واقف عضو پارلمان آذربایجان (مجلس ملی) هم هست و یکی از آن شش نماینده مجلسی است که در سال ۲۰۰۱ وقتی آذربایجان توانست در این مجمع قانون‌گذاری اروپایی پذیرفته شود و به شورای اروپا در استراسبورگ منصوب شدند.

واقف برادر یوسف صمد اوغلو است، رمان‌نویس و داستان کوتاه نویسی که داستان «گل‌ها» را نوشته است و نیز خواهری دارد آی بنیز وورغون قیزی (متولد ۱۹۳۷) که زندگی‌نامه پدرش را به نگارش در آورده است تا یاد و خاطره بزرگ‌مردان تبارش را زنده نگه دارد.

واقف استاد موسیقی و نوازنده زبردست پیانو هم هست، به موسیقی کلاسیک تسلطی کامل دارد، لکن طرفدار و هواخواه موسیقی جاز هم هست در مکتب موسیقی بولبول حضور یافت و از هنرستان هنرهای زیبای باکو (که اینک آکادمی موسیقی باکو نامیده می‌شود) فارغ‌التحصیل شد و بعد هم با دلی پر از اشتیاق سری پر از سودا عازم آکادمی موسیقی مسکو شد همان آکادمی‌ای که افتخار چایکوفسکی را بر عنوان خود نشانده است.

انار دیگر نویسنده معاصر با واقف جایی نوشته است: «ما اعضای نسل به اصطلاح شصت هستیم. در مطالعات ادبیات آذربایجان ما را نسلی می‌شناسند که در دهه ۱۹۶۰ آماج حملات تند بودیم کتک می‌خوردیم و فحش می‌شنیدیم. اینک اما هرازگاهی که ملعون واقع شویم این شانس را داریم که تاج سر هم خطاب شویم. اما راستش فقط نسل ماست که می‌تواند امیدها و فروپاشی امیدهایمان را در آیینه آن زمان بنگرد و بفهمد فقط نسل ماست که می‌فهمد چه اشتیاق‌ها در دل داشتیم و چه حسرت‌ها و اندوه‌ها که در کنج دل خویش نپروردیم.»

بگذار قهرمانان صاحب‌امتیاز این قرن که همه چیز دارند بر آن نسل سخت‌کوش و رنج‌دیده سخت نگیرند. هیچ کس زمان تولد و مکان و بودگاه خود را به دل خویش انتخاب نمی‌کند و هیچ یک از ما اگر به میل خودمان بود قطعاً آن شرایط ناگوار و آن همه مصیبت‌های سیاسی را انتخاب نمی‌کردیم. آن دوره و زمانه-آن دوره پرادبار سال‌های ۱۹۶۰ که اینک به بایگانی تاریخ سپرده شده است با همه دشواری‌ها و صعوبت‌هایش برتری‌ها و نقاط قوت خود را هم داشت. اما ما-جوانان آن دوره و زمانه-بزرگ شدیم آن هم در فضایی مشحون و مملو از ریا، دروغ، دورویی و نیرنگ، جهالت. در نظامی بار آمدیم و بزرگ شدیم که کوچک‌ترین اندیشه مستقلی فرجامی جز مرگ و اردوگاه‌های کار اجباری در پی نداشت. هر صدای مخالفی در گلو خفه می‌شد و هر نوع دلسوزی و انتقاد می‌توانست تو را تا پای چوبه دار پیش ببرد. اما ما ایستادیم و نفس کشیدیم، تلاش کردیم تا نفس بکشیم و زنده بمانیم. چاره‌ای نبود همه کوششمان را به خرج دادیم که به زبانی غیرمستقیم احساسات و اندیشه‌های خود را بر زبان بیاوریم و چه بسیار از اندیشه‌ها و احساساتمان را بین سطور پنهان می‌کردیم و چه بسیار نمادها و تمثیل‌ها که خلق نکردیم. در سرزمین استبداد و دیکتاتوری صراحت لهجه امکان ندارد لاجرم شاعر خود را در کلافی از استعاره و تمثیل می‌پیچد و این سرنوشت همه ما دهه شصتی‌ها بود.

در این اشعار که بسیاری‌شان تاریخ سرایششان به سال‌های ۱۹۶۰ تا ۱۹۸۰ می‌رسد، واقف اشتیاق خود برای آزادی را بر زبان می‌آورد. خود می‌نویسد: «روزی که قلم به دست گرفتم، دانستم که برده‌ای بیش نیستم.» نظام سیاسی اتحاد جماهیر شوروی همیشه خواستار تمجید و تحسین خود و دولتی بود که عملاً بر یازده منطقه زمانی سلطه داشت. اما این کار از واقف ساخته نبود، واقف با دلی محزون و با سری در سودای آزادی با همه اشتیاق‌هایش برای رهایی بود که آثار خود را در سال ۱۹۶۳ منتشر کرد. لکن خفقان و سرکوب باعث شد که هر چه می‌سرود و هر چه در دل داشت بگذارد در بقچه‌ای و تا سال ۱۹۹۱ در خفا و به دور از چشم اغیار نگه دارد. کتاب‌های شعر او بسیارند و من‌جمله «تلگرامی از جاده»(۱۹۶۸)، «بخت روز»(۱۹۷۲ (،«خدایا! من اینجا هستم»(۱۹۹۶)، «جزیره سبز دور دست» (۱۹۹۹ (، «حلقه بخت») ۱۹۹۹ (که کاملاً یک درام است و البته همه را به الفبای سیریل نوشته است.

اما شعر شاعری چون واقف و همه زجردیده‌های زمانه وی خود بهترین گواهی است بر بزرگی روح ایشان. محمد اقبال لاهوری جایی گفته است: «ملت‌ها در قلب شاعرانشان به دنیا می‌آیند و در دستان سیاستمدارانشان می می‌میرند». این درباره شاعری چون واقف هم مصداق دارد که ملت آذربایجان را در دل خویش به دنیا آورده است و تا بدین جا رسانده است و زین پس بزرگی و کوچکی این ملت به دست سیاستمدارانش خواهد بود که راه بزرگی و عظمت بپویند یا طریق آن مرد پولادین را. و به راستی که سقراط چه نیک اشاره کرده است که شاعران بهترین مفسران خدایان هستند و مگر واقف در چنان زمان پرادبار و مملو از ضجه‌های جان‌سوز درباره سکوت نسروده است؟

«سکوت»(۱۹۸۲ (

طریق‌ها طولانی‌اند

طریق‌ها کوتاه‌اند

آیا فرقی دارد

در کدامین کشور

یا در کدامین طریق راهت را گم کنی؟

هزاران کشور

هزاران زبان

آیا فرقی دارد

در کدامین کشور

در کدامین زبان

سکوت کنی؟

 

واقف از سکوت سخن می‌گوید از نگفتن و از باد آسیمه سر ستمی که بر ملتی می‌رود و رمق از جانش می‌ستاند نظامی که با کشتن زبان و حذف آن وی را تا حد یک حیوان زبان‌بسته پایین می‌آورد و در نهایت امر کسان جامعه را با بغض‌های فروخفته در گلو به سوی گور می‌کشاند. وقتی وادار به سکوت باشی در افیون خموشی مچاله شوی چه فرقی می‌کند به کدام زبان سخن گفته باشی و از کدام سرزمین کپک‌زده و دچار تشنج.

 

واقف در سال ۱۹۸۶ شعر «نقشه راه» را می‌نویسد

کجا هستم من؟

کجا؟ به من بگو

خدا را نوری بیفکن و شمعی برافروز

بر این مکان تیره برای یک دم

بگذار ببینم کجایم من؟

حتی اگر نتوانم از آن بیرون بروم.

شعر خود گویاست، واقف از فقدان نور و تاریکی طریق سخن می‌گوید از گم‌گشتگی و حرمان. از واماندگی نسل خود سخن می‌گوید که در میان غبار ایدئولوژی دروغین گرفتار آمده است در میان تلی از دروغ و حیله و نیرنگ که چون ذرت بوداده به خورد مردم داده می‌شود. صحنه غمباری که غبارآلود هم است. غبار غم و غم غبار هردو شاعر را و ملتی که در قلب خویش می‌پرورد در خود فرو می‌برد واقف می‌پرسد از دانایان طریق که ای بسا از سر تعصب اینک به قطاع الطریق بدل گشته‌اند.

سال ۱۹۶۴ شعر «بهشت و جهنم» را می‌نگارد

وقتی می‌خواهم بهشت را ببینم

چشمانم را می‌بندم

وقتی می‌خواهم جهنم را ببینم

آن‌ها را باز می‌کنم

به صریح‌ترین لهجه ممکن جهانی جهنمی را به رخ خوانندگانش می‌کشد. اشپربر در کتاب «گام نهادن در راه هدفی دست‌نیافتنی» می‌گوید

«در زمان استالین شادی و شعف اجباری بود؛ برای نمونه یک عضو کمیته مرکزی در نشستی که استالین در آن شرکت می‌کرد و سخن می‌گفت پیش از آنکه مطمئن شود او نخستین کسی نیست غیرممکن بود که از کف زدن دست بردارد. کف می‌زد و دور و برش را نگاه می‌کرد تا ببیند چه کسی به عنوان اولین نفر از دست زدن دست می‌کشد. خوب البته این خشونت بود. انسان در یک چنین جامعه‌ای متحدالشکل باقی می‌ماند» (۱۴۷ ص)

توتالیتاریسم و تمامت خواهی تلاش می‌کند به مغز شلیک کند. مغز مخاطب خود را از کار می‌اندازد و کوشش می‌کند مغز و اندیشیدنی خاص را در آن تعبیه کند. برای تو هیچ کیستی و بودنی و هویتی جداگانه قائل نیست باید آن باشی که وی می‌خواهد و هرگونه سر برافراشتن همان و سر از سیبری درآوردن همان. خوف و وحشت و ارعاب و تهدید، خفت و خفقان است که به در می‌کوبد جامعه یکسر بیشتر ندارد و یک مغز نیز و آن سر استالین است و مغز پرکار آن. مابقی را باید فریفت و اگر نتوان فریفت باید کوبید و کوفت.

در چنین زمانه‌ای که هرکسی زمین‌گیر می‌شود و رمق از جانش ستانده می‌شود واقف با جسارتی ترکانه شعر آزادی را می‌سراید

«آزادی»(۱۹۶۹ (

تو ای آزادی

مادرم هستی

من فرزند توأم

که غریبه‌ها او را پرورده‌اند! تو بیرق سفیدی هستی

که آخرین امیدم آن را برافراشته است

من بادم

تو را به اهتزاز درمی‌آورم

جسارتی در قلمرو خدایان. در سرزمین یکه‌تازانی که لب‌ها را می‌دوزند تا حقیقت را در پستوی ذهن‌ها همچنان کپک‌زده نگه دارند. واقف سراینده آزادی است، گام‌به‌گام ما را پیش می‌برد و خطابمان می‌کند سر از پا برداریم و به اهتزاز بیرق شرف بنگریم. گویند از خصلت باد است که چون بر هر چیز بگذرد خصلت آن را با خود می‌آورد چون به عطر خوش بگذرد عطر آن را با خود آرد و چون بر گند بگذرد گند آن را. و من با تأکید می‌گویم چون بر آذربایجان بگذرد شرفش را. و این کم موهبتی نیست. آزادی الماس و پرارج‌ترین الماسی است که فرزندان آذربایجان -سرزمین یکپارچه آتش -در دل خویش پرورده‌اند.

واقف در سال ۱۹۸۶ شعر دیگری می‌سراید عنوانش هست «در غیاب پرندگان، حتی یک گنجشک»:

می‌توانی بر ایوان خانه بنشینی و

دلت را شاد کنی

و گاه در میانه روزی تابستانی

به یاد بیاوری

و گاه جنون‌آسا مست شوی

خوشحال باشی

 

در فقدان گل‌ها

حتی گلی پژمرده و مرده

می‌تواند بهار را بسازد

در فقدان آزادی

حتی ماه

تأثیر آزادی را دارد

چنین است که کودکان، خفته چنان سبکبالانه

خواب ماه را می‌بینند

بقچه واژگان واقف آمیزه‌ای است از بهار، پرنده، آزادی، شادی، امید، سرمستی، شرف و همه آن‌ها را یکجا در حریری از بوسه می‌پیچد و روانه مخاطبش می‌کند. کوی به کوی می‌رود و چنین می‌سراید:

«حقیقت»(۱۹۸۳ (

اگر چراغی برافروزم

در تاریکی این ملالت

نورش را کجا خواهد ریخت؟

چه خواهم دید؟

از دیدن چیزهای بد بسیار بیمناکم

نمی‌دانم چه کنم، نمی‌دانم چه کنم

می‌ترسم چراغی برافروزم

اما از این نیز بیم دارم

که به تاریکی عادت کنم

و بتوانم در درون آن ببینم

حقیقتی است عیان که در قلمرو ستم و تعدی به حریم انسان‌ها بسیاری میل دارند یا چنان در سردارند که آدمی را همچون خفاشی رمیده و بیمناک به پستوی تاریکی پس برانند. خدایانی که تاریکی ستا و سیاه پسندند چندان دل‌خوشی از روشنایی نور و خورشید و خورشیدشان ندارند. در قلمروی چنان سیاه و پر بیم دیدن نیز عذابی است الیم. اما واقف فانوس خویش را برمی‌گیرد با کورسوی امید دردل از میان جنگل بیم خود گذر می‌کند و به آفتاب سلامی دوباره می‌کند. چرا؟ چون هدف دارد و آرمانی بزرگ در سر و این را شعر دیگرش «آرمان» خلاصه می‌کند

«آرمان»(۱۹۸۲)

باز آن وزوز همیشگی

در سرم جریان دارد

باز شروع شده است

کیست که به من نیاز دارد؟ چیست که مرا می‌طلبد؟

خدای من؟

آیا درهای زیادی باقی مانده است

در کوریدور این حیات؟

من مثل عکسی هستم

در دستان یک مرد کور..

واقف نیک واقف است که در چنان زمانه جان‌ستانی و انسان‌ستیزی ارج انسان همان است که عکسی در دست یک کور. لکن واقف می‌داند باید دری گشوده شود و از این سرسرا سلسله جنبانانی دیگر سر برون آورند شاید وزوز مغزش کلام مبهم خداست که او را به بیداری فرامی‌خواند. از تیزبینی و غنای جان واقف است که می‌تواند دهشتناک‌ترین سکوت و مرگ و تاریکی را در پارچه‌ای از نور و امید بپیچاند و به سوی آسمان راهی کند.

واقف همه چیز را در پیرامون خویش به خدمت می‌گیرد و هر شئی را مملو و سرشار از شربت معنا می‌کند تا جرعه‌جرعه در کام مخاطبش فرو بریزد باورش بسیار سخت است که در چنان دوزخی چنین بهشتی از درختان جاندار بیافریند

«روح درختان»(۱۹۸۵)

خدایا، آیا صدای هق‌هق کودکی که کتک خورد

می‌تواند امروز کنار این چپر شنیده شود؟

چهل سال بعد

آیا قطرات اشک‌های او

می‌تواند

اینجا کنار این درخت زیتون

آنجا که برگ‌ها این همه غبار آلودند

روی زمین بیفتد؟

شاید گناهی کبیر باشد

زار زار گریستن در حضور یک درخت

شاید، یک قطره اشک

که زیر درختی ریخته شد

برای یک درخت

بسیار بدتر از تبر باشد

خدا را خطاب قرار می‌دهد، سرشک کودکی معصوم را به یاری می‌طلبد تا جان به درخت صلح ببخشد و غبار از سیمای محزون و غبارگرفته‌اش برگیرد. این رسالت شاعر آذربایجان است شاعری که از کوره گرم تمامت خواهی استالین و وارثان آن با دلی سرشار از امید سربلند می کندو محزون شدن در سرزمین خداوند را تاب نمی‌آورد می‌داند که درختان جنگل نیز ای بسا تاب تحمل غم بشر را ندارند راستی را، زیباتر از این مفهوم را کجای جهان می‌توان سراغ گرفت.

شاید یک قطره اشک

که زیر درختی ریخته شد

برای یک درخت

بسیار بدتر از تبر باشد.

 

شعرهای واقف بسیارند و با هر بار خوانش علیرغم همه آن امید و نور و روشنایی حزنی عمیق بر جان آدمی می‌نشیند و بغض در گلو واقف را با این شعر جاودانه‌اش به درود می‌گویم.

و تو ای خدا، وقتی باران سراسیمه سر زمهریر

فرومی‌ریزد

و خانه‌های این شهر خسته را فرومی‌شوید

وقتی تنهایی و حرمان جانکاه

آبراهه‌های عبوس

هق هق کنان، به درون خیابان می‌ریزند

 

از من یادآور

به یادآور که کجا ترکم کردی

و پیدایم کن

پیدایم کن ای خدا

و زینهار

 و زینهار

کنار پنجره ایستاده و ناظرم

و بر سرنوشت خویش نظاره می‌کنم

من، سر برهنه و پابرهنه

در زیر باران خواهم رفت

اما، من همچون مالک تقدیر خویش

حتی در چنین جهانی بی‌خدا

به تو ایمان، ایمان، ایمان دارم

و چنین است که واقف در میان تردیدهای گزنده دل خویش که چگونه سکوت برگزیده و بر شیارهای جهنمی حفر شده در زمین ساکت خیره شده است باز ایمان از کف نمی‌دهد و در شعر زیبای خود «باور» می‌گوید من نمی‌دانم خدا هست یا نیست؟ نمی‌دانم این سؤال مرا در خود غرق کرده و هلاکم خواهد کرد یا نه. اما زین پس دعا روانه درگاهش نمی‌کنم بلکه کمندی سوی اش خواهم افکند.

 

 

 

 
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (16)