قضاوت حداکثری، با اطلاعات حداقلی، بدون جست‌وجوگری

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
هدی صابر

درنگ| این مطلب را شهید هدی صابر در سال ۱۳۸۶ در واکنش به مطالبی از محمد قوچانی با عنوان «انحراف چهل‌ساله» و «نسل سوخته» (درباره بانیان سازمان مجاهدین) نوشت؛ این مطلب از هدی صابر پیش از این در نشریه چشم‌انداز ایران – شماره ۴۴ تیر و مردادماه ۱۳۸۶ منتشر شده بود.


قضاوت حداکثری، با اطلاعات حداقلی، بدون جست‌وجوگری

هدی صابر: در دهه‌ای که پس سر گذاشته‌ایم با باز احیای جامعه مطبوعاتی و انتشار نشریات نو، نسل جدید قلم‌به‌دست، در مدار ژورنالیسم بروز و ظهور یافت و رشحات خامه‌اش را در دوران موسوم به اصلاحات عرضه کرد. اتفاق خجسته‌ای بود که تحریریه نشریات نو با میانگین سنی بسیار کمتر از گذشته، ظرفیت‌های خود را در خدمت اطلاع‌رسانی و نشر آگاهی قرار داد. به هر روی نسل جدید به‌عنوان مهم‌ترین بخش در طیف‌بندی سنی جامعه، می‌باید به امکانات خاص خود دست یافته و در پیشبرد دوران جدید مشارکت می‌جست. تقلیل میانگین سنی قلم‌زنان روزنامه‌ها به ۲۵ سال و کاهش میانگین سنی مدیران ـ اعم از مدیران، سردبیران و دبیران سرویس‌ها ـ به ۴۰ سال، رخدادی مهم تلقی می‌شد. در میان مجموعه نوواردان به جامعه مطبوعاتی، برخی با قلمی روان‌تر و قریحه‌ای خوش‌تر، چهره کردند و از جمله اینان؛ محمد قوچانی که در روزنامه شرق تا پیش از توقف انتشار و هم‌اینک در هم‌میهن، هم قلم می‌زند و هم سردبیری را عهده‌دار است. در دهه‌ای که از آن یاد شد، کار ابزارهای جریان اصلاح‌طلبی، در ارائه برخی نوپدیدی‌ها، توفیقی نسبی داشتند. در این میان مطبوعات به‌عنوان مهم‌ترین کار ابزار، نونگاری‌هایی عرضه کرد؛ اما نوپدیدی‌ها به طور اعم و نونگاری‌ها به طور اخص به «سطح» بسنده کردند و به «عمق» بی‌اعتنا یا کم‌اعتنا.

نسل نوِ صاحب‌قلم جدا از آن‌که در رویکردهای خویش خصوصاً رویکردهای تاریخی‌اش، همه تاریخ و تمام جهان را ذیل پارادایم اصلاحات و با گفتِ مدنی امروزین تحلیل کرده و از لمس فضاها حتی نزدیک‌دست‌ترین آن‌ها ازجمله فضای دهه ۶۰ به دور است، بار پژوهندگی و جست‌وجوگری را نیز کمتر به دوش می‌کشد. سایه گستردن پارادایم و گفتِ امروزین بر همه دوره‌ها و پهنه‌ها، هم‌نفس و هم‌وضعیت‌نشدن با دوره‌های پیشین و دوری از کنکاش لازم و تکاپوگری ضرور، ارزش پژوهشی نوشتارها را به طور جدی با تردید مواجه می‌کند. قلمِ «خوش» تنها به روانی و عبارت‌پردازی نیست، پژوهندگی، امانت‌داری، انصاف و مسئولیت، محصول قلم را به واقع، «خوش» می‌کنند.

در پی این تعریض، روی نوشتار زین پس با محمد قوچانی است که قلمش روان و در مواردی عبارت‌پرداز است؛

سردبیر شرق، پیش از تعطیل موقت نشریه، دو گریز تاریخی زد؛ یکی به مصدق با عنوان «پوپولیسم مصدق» و دیگری در دو نوبت به بنیان‌گذاران مجاهدین با عناوین «نسل سوخته» و «انحراف چهل‌ساله» هر دو گریز نیز قاطع و بی‌ترحم. هر سه مورد نیز نه پژوهشی، نه چند منبعی و تنها با اکتفا به تک‌منبع. تک‌منبعی که نوشتار پوپولیسم مصدق بر برخی مستندات کم‌شمار آن، قوام گرفته بود، حتی «خوب‌خوانی» هم نشده بود. در آن نوشتار، داده‌های محدودی از کتاب «نقش نیروهای مذهبی در بستر حرکت نهضت‌ملی»، مبنای قضاوت قاطع برای پوپولیست معرفی کردن مصدق قرار گرفته بود. مستقل از این رویکرد، دو گریز تهاجمی یکی در اسفندماه ۱۳۸۴ و دیگری در انتهای تیرماه ۱۳۸۵ به محمد حنیف‌نژاد و بانیان مجاهدین، روا شد. محتوای مقاله «نسل سوخته» در اول اسفند ۸۴، دل را درد دار می‌کرد و جوهر نوشته «انحراف چهل‌ساله»، ذهن را زخم می‌زد؛ زخمی پرالتهاب. وقتی در ۲۵ تیر ۸۵ آن نوشتار را در آبادان خواندم، حرارتم از حرارت فصل خرماپزان افزون‌تر شد. درصدد نوعی پاسخگویی به آن بودم که شرق تعطیل شد. چندی پیش «چشم‌انداز ایران» دریچه‌ای به نقل آن مقاله گشود و با آن‌که تمایل داشتم پاسخ را به نشریه تحت مدیریت قوچانی عزیز ارسال کنم، هم قوچانی در شرق نبود و هم زمان زیاده از حد می‌گذشت. زین‌رو از فرصت چشم‌انداز ایران بهره گرفتم. حال من و او و چند فراز مختصر و از سر دغدغه؛

اول فراز: هم ضرورتاً و هم بی‌تردید، در هر دور تاریخ، نسل نو ورود به عرصه، حق نقد نسل‌های پیش از خود را داراست. استفاده از این حق، هم گذشته را می‌پالاید و هم ضریب خطا را در مسیر «آزمون‌وخطایی» پیشاروی می‌کاهد. این‌که مصدقِ محور نهضت ملی، شریعتی اندیشه‌ورز دهه‌های چهل و پنجاه و حنیف‌نژادِ راه‌اندازِ فاز نوین مبارزاتی در آغاز دهه چهل و دیگر صاحب اثران می‌باید به چرخه نقد دورانی وارد شوند، ضرورتی است که نیازمند «مجوز» نیست. جریان فکری ما و منِ نوعی نیز به‌عنوان عضو کوچک این خانواده، پاسبان و محافظ مردان اثرگذار و دوران‌ساز نیستیم. نقد استراتژیک، اعتقادی و سیاسی گذشتگان، هم ضرور، هم گریز و گریزناپذیر و هم نیک سنتی است، اما ورود به مدار نقد، پیش‌نیازهایی چند می‌طلبد:

روش

ساختار

حریم

«روش» به‌عنوان ابزاری برای فرآوری عناصر نقد، «ساختار» به‌منزله ظرف نگهبان عناصر نقد با تضمینِ خروجی «مسئولانه» و «حریم» به مفهوم لفافه‌ای برای حفظ حرمت‌ها و پاسداشت جهد و تلاش و رنج و عرقِ کوشندگان و تکاپوگران پیش از ما. از منظر ضرورت پیش‌نیازها، ورود بدون روش، ساختار و حریم، نه ارزش، که «خطر» است. خطری که سی‌سال است از مجرای پرده‌دری‌ها و حریم‌شکنی‌های بی‌رحمانه تاریخی، خصوصاً بر «بی‌مدافعان» انباشته شده و به «سیلو» مبدل گردیده است. این سیلو را صاحبان قدرت و امکانات انحصاری با تهاجمی یک طرفه بنا نهاده‌اند. در چنین شرایطی، به کارگیری روش، ساختار و حریم از ضرورتی چند چندان برخوردار است. در «نسل سوخته» و «انحراف چهل‌ساله»، پیش‌نیازها کاملاً غایب بودند.

دوم فراز: در هر دو نوشتار تنها از تک‌منبع استفاده شده است. دانش امروز و ابراز نظرهای امروزین مقید به رویه علمی، اساساً تک‌منبع‌پذیر نیست. آن هم دو منبعی که ویژگی‌ها و شرایط تنظیم و تدوین خاص خود را دارایند؛

«نسل سوخته» برگرفته از نوشتار حسین احمدی روحانی در زندان اوین در ابتدای دهه ۶۰، زیر بازجویی و به فاصله چندماهی پیش از اعدام وی و «انحراف چهل‌ساله»، مأخوذ از محتوای مجموعه سه جلدی، «سازمان مجاهدین خلق ایران: از پیدایش تا فرجام» منتشره از سوی «مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» وابسته به وزارت اطلاعات. نوشتارِ زیر بازجویی می‌تواند منبعی برای مطالعه فرض شود، اما اساساً منبعی برای قضاوت نیست. نوشتار فردِ در سه کنجِ پریشان‌حالی که در آستانه عدم و مرز بود و نبود سیر می‌کند. مسلمانِ مارکسیست‌شده‌ای با اتهام ارتداد و نیز براندازی، در زندان یک نظام مذهبی ضدمارکسیست که انتظار دارد زندانی زیر بازجویی، «کل گذشته» خود را با قلم سیاه، خط بکشد و «تواب» شود. مجموعه سه‌جلدی از پیدایش تا فرجام، حتی نام نویسندگان را نیز به همراه ندارد و با عنوان «کوشش جمعی از پژوهشگران» منتشر شده است. پژوهشگرانی که به دور از قواعد بازار نشر، هویت فردی خود را بروز نداده‌اند حتی با نام «مستعار». به‌طور قطع تک‌منبعی منتشره از سوی نهاد اطلاعاتی، هر چه پژوهشی، نمی‌تواند مستند صدور رأی قرار گیرد.

برای دستیابی به یک ارزیابی نقادانه از بانیان مجاهدین این امکان بود تاز از مجموعه منابع مکتوبی چون «بر فراز خلیج» ـ محسن نجات حسینی ـ «از نهضت آزادی تا مجاهدین» و «آن‌ها که رفتند» ـ لطف‌الله میثمی ـ «سازمان مجاهدین خلق نگاهی از درون» ـ محمدمهدی جعفری ـ و نیز از خاطرات منتشره از سوی منتقدان سازمان از جمله «خاطرات احمد احمد»، «خاطرات عزت‌شاهی»، «خاطرات محمد مهرآیین»، «خاطرات علی دانش منفرد» و نیز از دانش و تحلیل چهره‌هایی چون دکتر محمد محمدی گرگانی، مهندس عزت‌الله سحابی، دکتر رضا رئیس طوسی، دکتر محمد میلانی و… و همچنین چهره‌های منتقد مجاهدین، در کنار زندگینامه‌ها و دفاعیات شهدا، بهره‌گیری شود.

در شماره مورخه ۱۳۸۵/۶/۱۹ روزنامه شرق با عنوان «همه گزارشات ساواک قابل استناد نیست.» متن سخنان آقای احمد احمد از مبارزین دهه‌های ۴۰ و ۵۰ و عضو سازمان مجاهدین خلق به طبع رسیده است. در لید همان مطلب که توسط روزنامه تهیه شده آمده است: «او [احمد احمد] که از نزدیک شاهد تغییر و تحولات جریان‌های مبارز بوده و زندان، بازجویی و شکنجه را تجربه کرده است، در این مراسم [مراسم رونمایی کتاب «سازمان مجاهدین خلق ایران، از پیدایش تا فرجام»] به موضوعی پرداخت که امروزه بسیاری از محققین و نویسندگان تاریخی به آن مبتلا هستند. او می‌پرسد: اسناد، گزارشات و برگه‌های بازجویی به جای‌مانده از دستگاه پلیسی ـ امنیتی شاه یعنی ساواک، برای نوشتن تاریخ «چقدر محل اعتنا و ابتناست؟»

بدین‌ترتیب خود شرق نیز با طبع این مطلب، روش استناد به دست‌نوشته‌های زیر بازجویی را زیر سؤال برده است؛ اما سردبیر، پیش از آن از همین روش برای «قضاوت» بهره برده است.

سوم فراز: جدا از دو فرازی که در حوزه روش مطرح شد، فراز بعدی در حوزه ساختار قابل طرح است؛ چنان‌چه در هر نوشتار، خصوصاً نوشتار نقادانه، نویسنده از قبل، ساختاری تعبیه نکرده باشد، منطقاً در ساختار منبع اصلی مورد مطالعه واقع می‌شود و به عبارتی خواه ناخواه همان ساختار را برای نوشتار برمی‌گزیند. بدین‌لحاظ نویسنده دو مقاله نسل سوخته و انحراف چهل‌ساله، عملاً در ساختار تک منبعی که مورد مطالعه قرار داده است، رفت‌وآمد می‌کند و لذا با خروجی‌های هر دو تک‌منبع، وحدت برقرار می‌کند.

خروجی دست‌نوشته زیر بازجویی حسین احمدی روحانی، در چند محور قابل درک و دریافت است:

◦ تأسیس سازمان مجاهدین خلق، عکس‌العملی شورشی نسبت به نهضت آزادی است.

◦ بانیان مجاهدین عجول و سطحی بوده‌اند.

◦ و مهم‌تر از همه، یأس فلسفی نسبت به هرگونه مبارزه و تلاش آزادی‌خواهانه و عدالت‌طلبانه.

نویسنده مقاله «نسل سوخته» در عمل با خروجی‌های دست‌نوشته حسین روحانی، هم‌سو شده است:

«پیدایش سازمان مجاهدین خلق به روایت حسین روحانی شورشی علیه لیبرالیسم بود.»

از منظر ضرورت پیش‌نیازها، ورود بدون روش، ساختار و حریم، نه ارزش، که «خطر» است. خطری که سی‌سال است از مجرای پرده‌دری‌ها و حریم‌شکنی‌های بی‌رحمانه تاریخی، خصوصاً بر «بی‌مدافعان» انباشته شده و به «سیلو» مبدل گردیده است. این سیلو را صاحبان قدرت و امکانات انحصاری با تهاجمی یک طرفه بنا نهاده‌اند

حال آن‌که تأسیس مجاهدین، به‌منزله تولد مولودی نو در جریان زایمانی طبیعی بود. مرحوم بازرگان در بحث‌های خصوصی میان اعضای نهضت‌آزادی در زندان و پس از پایان محاکمات، چنین عنوان کرده بود که «شرایط و فاز مبارزات تغییر کرده است و ما در مبارزات آتی نقش رهبری به عهده نداریم. ما باید رحِمی شویم برای تولد مولود جدید.» پیش‌بینی‌ای که اندکی بعد تحقق یافت و عناصری از شاخه دانشجویی نهضت‌آزادی در روند مبارزاتی خود به مولود جدید مبدل شدند. این تبدل، نه شورشی بود و نه مهارگسیخته بلکه توأم با حداکثر احترام و مدارا با رهبران صاحب کسوت نهضت آزادی و با «رخصت» تاریخی از آن‌ها به‌ویژه مرحوم طالقانی، قبل از دست یازیدن به «عمل» بود. بانیان نهضت در سال ۴۷ ادبیات ایدئولوژیک نسل نو را نیز مطالعه کردند. ادبیاتی که نویسنده «نسل سوخته» با گذشت چهل‌سال آن را «سطحی» و پیش پا افتاده خوانده و خالقان آن ادبیات را «فقیر تئوریک» می‌خواند. بی‌عنایت به آن‌که آن ادبیات در دوران «فقر نزدیک به مفرط منابع» سامان یافت و امروز با گذشت چهار دهه از آن هنگام، جوانی نو ورود به عرصه، با یکی دو «کلیک» می‌تواند به حجم انبوهی از اطلاعات خام و فرآوری شده در پیچیده‌ترین مباحث نظری دست یابد و «حافظ» آن شود؛ و نیز بی‌بذل توجه به آن‌که همان ادبیات که طبیعتاً کاستی‌های خاص خود را داراست از کشاکش سه تا چهار هزار ساعت مطالعه توان‌فرسا در طول نزدیک به یک دهه، حاصل آمده است. ادبیاتی که «درون‌سازمانی» بوده و نه «برای انتشار.» سامان‌دهندگان همان ادبیات به‌طور جد در پی روش مطالعه بهینه و متدلوژی تفکر و درک و دریافت بوده و توفیقاتی جدی در همین حوزه داشته‌اند.

اعضای عضوگیری‌شده در سال‌های نخست که هم‌اینک منفرد و مستقل‌اند، چنین نقل می‌کنند که حنیف‌نژاد برای ارائه یک ساعت بحث، سی‌ساعت مطالعه می‌کرد. هم آنان عنوان می‌دارند که روش جاافتاده حنیف در بحث‌های مطالعاتی جمعی آن بود که هر فرد می‌باید ده ساعت مطالعه می‌کرد و در کنار آن حداقل ده تا پانزده ساعت «تفکر»، تا آمادگی ورود به بحث جمعی را کسب کند و باز بیان می‌کنند که حنیف در مواردی متعدد در حال درازکش و پا به دیوار، ۴ تا ۶ ساعت خیره به سقف، فکر می‌کرد و بر دغدغه‌هایش متمرکز می‌شد. این چنین فردی چه تفکرش را بپسندیم، چه نپسندیم، نمی‌تواند «سطحی» باشد.

حنیف‌نژاد به گفته مدیرمسئول چشم‌انداز ایران، یک دهه تمام، مجاهدین را در فاز قهرآمیز، بدون اسلحه نگه‌داشت و در مدار کسب صلاحیت مستقر کرد. مهم آن بود که در تب و تاب بروز جنبش مسلحانه در کردستان به سال ۴۶، او به التهابِ عمل بخشی از اعضا تن نداد و هم او طرح ترور شاه را توسط اعضا نپذیرفت و از هر تقلای «مکانیکی» پرهیز می‌کرد و پرهیز می‌داد. حنیف جوان در ضرورت صبر و تعادل، گزاره‌ای بیان کرده است که تنها از پیرانِ جهان‌دیده پشت منحنی می‌سزد:

«برای آن‌که یک سانتیمتر مکعب خاک در کف اقیانوس رسوب کند، یک میلیون سال زمان مصرف می‌شود. طبیعت پرحوصله است ما نیز باید صبر و حوصله پیشه کنیم.»

برخلاف قضاوت نویسنده «نسل سوخته»، او و نوع او نمی‌توانسته‌اند «فرزندان عجله» باشند. کتاب خاطرات حسین روحانی یا همان دست‌نوشته زندان را که می‌خوانی، درمی‌یابی که یأس فلسفی نویسنده بر سطور آن، تار تنیده است. کتاب را که می‌بندی، دیده‌ات را هم اگر لحظه‌ای ببندی، این جمله در پس پیشانی‌ات آونگ می‌زند که «نکنه که هر تلاش و تکاپو، پوچه و زندگی کوچه‌ای دو سر بن‌بسته؟» اما چشم که باز کنی، به خود آیی و سنت بشر و جوهر توصیه‌های دوست «جاوید» را که از دالان‌های ذهن عبور دهی، تلنگر به خود می‌زنی که نه این چنین نیست. مقاله «سه نسل سوخته»‌ را که از دیده و ذهن می‌گذرانی، با دل دردی فراتر از دل درد ناشی از خوردن «میوه کال و گس»، لحظه‌ای به خود نهیب می‌زنی که وقتی منطق تاریخ این است که «نسل اندر نسل می‌آیند و می‌بالند و می‌پوسند و می‌سوزند»، مگر تو «خل و چل» ی که در پی آرمان، به دنبال باورِ بدوی؟ با مقالاتی هم مضمون با مقاله «نسل سوخته»، باور «دوران» در ذهن اجتماعی «می‌سوزد».

محمد آقای قوچانی! چند روزی از درج مقاله نسل سوخته می‌گذشت که یکی از همان نسل اولی‌ها را که مستقل است و منفرد، سر پل تجریش دیدم؛ دستی، بوسی، حالی و احوالی و سپس ردوبدل چند جمله‌ای. اولین جمله‌ای که به من رد کرد، دل‌آزاری از مقاله تو بود. با نوک قلم، ذهنش را زخم‌زده بودی. او برای خود «آدم» ی بود، نسوخته بود. هنوز آرمانی در سر داشت و تپش قلبی. آیا همه نسل اولی‌ها سوختند؟ حنیف با همه مرامش سوخت؟ هستند افرادی از همان نسل اول که هم‌اینک در همین ایران کرسی استادی دارند، قلمی دارند، بیانی دارند، تجارب انباشته قابل انتقالی دارند و معلم‌اند.

مشابه همین برخورد را بخشی از جامعه و بخشی از روشنفکران با بچه‌های تمام زندگی گرو گذاشته در آبادان و خرمشهر تحت محاصره و اشغال آغاز جنگ، روا می‌دارند. آن‌ها نیز ذهنی زخم‌خورده دارند. قضاوتِ قاطع این چنینی بر چه منطقی پشت زده است؟ بخش مهمی از روشنفکران و اکثریت نسل نو، متأثر از شرایط دورانی و نیز تحت تأثیر آموزه‌های انتهای دهه ۶۰ و ابتدای دهه ۷۰ هجری خورشیدی، به نسبیتِ همه‌چیز حتی تا خدا حکم می‌کنند. پارادوکس غریبی است؛ قضاوت‌های قاطع و «یقین» ی در عصر حکومت «نسبیت».

خروجی سه جلد کتاب «از پیدایش تا فرجام» نیز آن است که «هیچ» راستی و «مستقیمی» در بانیان وجود نداشته است، حنیف و یاران، دین‌دارانی بوده‌اند که سپس دین‌گرا شده‌اند و همه تلاششان «مونتاژ» گزاره‌هایی از اسلام با مارکسیسم بوده و جان و روان‌شان مقهور و منکوب علم دوران یا مارکسیسم بوده است. خروجی مقاله «انحراف چهل‌ساله» که در آخرین جمله آن نمودار است، هم‌سان با خروجی همان مجلدات است: «انحراف مجاهدین خلق یک انحراف بیست‌ساله نیست، انحرافی چهل‌ساله است.»

نویسنده اگر خود در طی یک روند پژوهشی این جوهر را دریافته بود، محل درنگ داشت، اما این نیز مأخوذ از همان تک‌منبع است. نویسنده می‌توانست با جوانی‌اش، ذهن فعالش، تیزهوشی‌اش، بکاود و بجوید و دریابد که از حنیف و همراهان، روایت‌های مستند دیگری هم وجود دارد. نویسنده‌ای که با هزار سختی و توأم با «اکراه»، تنها یک‌بار به دین‌داری حنیف اشاره می‌کند و وداع وی با هستی را «مرگ» می‌خواند و از کاربرد لفظ «شهادت» ابا دارد، می‌توانست به حقایق مستندی راه برد؛

◦ محمد حنیف‌نژاد در خانواده‌ای عمیقاً مذهبی دیده به هستی گشود و پدرش حمدالله از فعالان مذهبی ـ سیاسی شناخته‌شده تبریز بود.

◦ محمد، نوجوانی و جوانی‌اش را در مکتب قرآن حاج‌یوسف شعار، جلسات مذهبی آقای کهنمویی، بحث‌های آقای قاضی و نیز در میانه دسته‌های عزاداری تبریز به‌عنوان میان‌دار و نوحه‌سرا، سپری کرد. پیش از حضور در نشست‌های فکری ـ مذهبی شهر، پدرش قرآن را پیشارویش گشوده بود.

◦ از بدو ورود به دانشکده کشاورزی کرج در مهرماه ۱۳۳۸، جلسات قرآن در خوابگاه و انجمن اسلامی برپا کرد و در باز احیای انجمن اسلامی و ادامه فعالیت کیفی آن نقشی محوری ایفا نمود. هم او جدا از آن‌که انجمن‌های اسلامی دانشجویی را در سطح دانشگاه‌های کشور و همه دانشکده‌های دانشگاه تهران، تکثیر و فعال کرد، در ارتقای کیفی انجمن‌ها نیز بس فعال ظاهر شد.

◦ جوان تبریزی، خود قرآن به دست بود و نسل فعالان آن روز انجمن‌ها را قرآن به دست کرد. وی با بهره از مراودات شخصی خویش با طیفی از روحانیون نواندیش، پای آن‌ها را به دانشگاه باز کرد و با همه جوانی مسیر برخورد اعتلایی با نهادهای مذهب سنتی پیش گرفت.

◦ همبندانش در زندان سال ۴۲ چنین نقل می‌کنند که در عین جوانی چنان با قرآن هم‌بسته و هم‌زیست بود که هر آیه از هر سوره‌ای را که مد نظر داشت، کتاب را در همان نشانی مورد نظر باز می‌کرد.

◦ نهج‌البلاغه را به‌عنوان متن مکمل قرآن، اساساً او و همفکرانش به میراث ادبیات مذهبی وارد کردند.

◦ حنیف از بدو فعالیت در دوران پس از زندان ۴۲، افراد را با دو ملاک عضوگیری می‌کرد؛ «درد دین» داشتن و «درد مردم» داشتن.

◦ او در سیر حرکت فکری و سیاسی ـ اجتماعی خود، معتقدتر و «مذهبی» تر می‌شد. حنیف در چارچوب مبانی اعتقادی، «هدایت» را در ابتدا در حد «فصل» می‌دید، اما در واپسین ماه‌های حیات به‌عنوان «اصل» فرض می‌گرفت.

◦ یکی از روحانیون بنام در محفل دانشجویان انجمن اسلامی پاریس، در پاییز ۵۷ این‌گونه نقل کرده است که «به هنگام نمازخواندن حنیف‌نژاد، دیوارهای زندان اوین می‌لرزید. من این چنین نمازی از هیچ روحانی ندیده بودم.»

◦ آن هنگام که در سحرگاه ۴ خرداد ۵۱، کلید در قفل سلول چرخید تا مرد آذری را به میدان تیر چیتگر رهسپار کنند، فریاد برآورد: «زنده باد اسلام، زنده باد قرآن، مرگ بر امپریالیسم.»

◦در آخرین پیام قبل از اعدام، او و مردانی چون او به همفکرانشان توصیه داشتند: «دستمایه‌های اعتقادی خود را جدی‌تر بگیرید.»

◦ در سطور وصیت‌نامه کوتاهش خطاب به پدر و مادرش چنین می‌خوانیم: «هر زمان به یادم افتادید، قرآن بخوانید.»

از نوجوانی تا آستانِ عدم، بر مسیر «مذهب» دویدن و با کتاب «زیستن» ی این چنین، محلی برای تردیدافکنی‌های هویتی باقی می‌گذارد؟ در طول سه‌دهه‌ای که پشت سر نهاده‌ایم از او به‌عنوان پایه‌گذار «نفاق» یادی شود، اهل نفاقی می‌شناسی که در مسیر «زنده» گی، دم به دم ضریب انسجام اعتقادش، افزون شود؟ و با خدا رفیقانه‌تر نشست و برخاست کند؟

چهارم فراز: در پی روش، ساختار و خروجی، اینک حریم؛

بی‌مقدار کردن دیگران، در قدرت بودن و خود را در هزار ضرب‌کردن و غیر خود را به هزار تقسیم کرده و موجود میکروسکوپی جلوه دادن این و آن، در جریان سال‌هایی که از سر گذرانده‌ایم، کمتر حریمی برای مفهوم «حریم» باقی گذارده است. خاصه بر آنانی که حتی از حق داشتن یک سنگ سالم بر مزار خود هم محروم بوده‌اند. حدوداً یک سالی است که بر مزار شهیدان چهارم خرداد، سنگ مزاری ناشکسته و سروی نیم تازه ـ نیم خشکیده برقرار است. هم آنانی‌که بر حریم‌ها خوش ایستادند و مضاف بر آن، ژرفا و گستره «حریم» را عمق و پهنا بخشیدند. هم آنانی که کل مسئولیت یک جریان گسترده را بر دوش گرفتند و به جان خریدند تا «جان» دیگران را نجات بخشند و در میانه آنان حنیفی که فرمان تیر خود در میدان تیر چیتگر را، «خود» صادر کرد.

محمد آقای قوچانی! شیفتگی و رابطه مرید و مرادی برقرار کردن با هرکس ذیلِ «کس» اصلی، مخدوش کردن «حریم» خدا و شرک است. احترام و تملق به انسانی از نوع حنیف نه از سر این‌گونه شرک‌ورزی و نه از سر به احتراز درآوردن بیرق رادیکالیسمِ نوستالژیک یا عشق به مشی خاص و اسلحه است؛ که از سر پاسداشت یک‌گونه «زنده» گی حامل عشق و روش و منش است. «مشی» نه مقدس، نه پایدار و نه تمام دورانی است؛ می‌آید و می‌رود، متناسب با دوران؛ اما عشق، روش و منش، پایدار و برقرار و فراتر از این دوران و آن دوران.

حریم گذشتگان و نیز حاضران را مرئی داشتن در این دوران نه ضرور که «فریضه» است، خصوصاً حریم آنانی که نیستند، پهلوانانه زیستند و پهلوانانه جستند.

مدیران مطبوعات، از سر اضطرار، اجبار یا اختیار، حریم قدرت‌نشینان را مرئی می‌دارند و «مبادا»های گونه‌گونی را در ذهن مرور می‌کنند. حریم بی‌دفاعان و مباداهای اصولی و اساسی کجا مرور شوند؟ 

محمد آقای قوچانی! پاسِ حریم، غایب بزرگ دو نوشتار «نسل سوخته»‌ و «انحراف چهل‌ساله» بود. در انحراف چهل‌ساله حتی حریم خصوصی حنیف‌نژاد و مهم‌تر از آن حریم شخصی خانم پوران بازرگان نیز محل اعتنا واقع نشد. از قلم این چنین تراوش شده است که «باید توجه کرد که پوران دارای هیکلی درشت و تقریباً بدقواره و چهره‌ای نازیباست و بدون جذابیت. وقتی چادر سرش می‌کند با آن قد بلند مثل این است که مرد چادر به سر کرده. به هر حال مسئولان گروه می‌گفتند در این جریان حنیف‌نژاد دست به فداکاری می‌زند و برای نجات پوران و جلوگیری از ضربه تشکیلاتی که می‌توانست وارد شود، با پوران به‌رغم میل خود ازدواج کرد.» در منش ایرانی و نیز در فرهنگ مذهبی، ورود به حریم «مناسبات»، حریم «نوامیس» و رفت‌وآمد در حوزه‌های «قواره» و «چهره»، کاملاً و «همواره» ممنوع است. در دورانی که حریم‌های کاملاً خصوصی، به‌سان «پیاده‌روِ» عمومی قلمداد می‌شود، نوع ما باید جدی‌تر پاسدار حریم‌ها باشیم.

مدیران مطبوعات، از سر اضطرار، اجبار یا اختیار، حریم قدرت‌نشینان را مرئی می‌دارند و «مبادا» های گونه‌گونی را در ذهن مرور می‌کنند. حریم بی‌دفاعان و مباداهای اصولی و اساسی کجا مرور شوند؟ پاسداشت نوامیس و مواریث مبارزاتی، وظیفه‌ای است فراروی نسل نو. نمی‌توان با اطلاعات حداقلی و بدون جست‌وجوگری، بی‌روش، بی‌ساختار و بی‌حریم به «قضاوت حداکثری» دست یازید.

منتظریم تا نوشتارهای «مسئول» و از سر پژوهندگی در نقد گذشته و گذشتگان را بر پیشخوان بازار اندیشه، ببینیم و بخوانیم. تا دست نویسندگان جوان این‌گونه نقدها را بفشاریم و بر سر محصولشان گفت کنیم و گوش داریم.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)