ساعت شنی

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
لیلا پاپلی یزدی

 زن ایستاده کنار در. نگاهش می‌کنم. چشم‌های درشتش گود افتاده‌اند. صورتش به زردی می‌زند. ته‌مایهٔ زیبای حیرت‌آوری نگاه همزمان آرام و شورشی‌اش را به شکل غریبی جذاب می‌نمایاند.

– می‌تونم بیام داخل؟

– از بنگاه اومدین؟

– بله…

– بفرمایین.

– شوهرم هم همراهمه…

– بفرمایین…

در را باز می‌کنم و از پسِ راهروی چرکی پشتِ زن می‌روم توی خانه‌شان. می‌ایستم وسط هال که شاید هفت هشت مترمربع وسعت دارد، شاید کمتر. عمران، همسرم، پشت من می‌ایستد. زن با دست راستش چادر کهنهٔ خاکستری‌اش را می‌چسبد.

– راحت باشین، همه جا رو ببینین…

راحت نیستم. برمی‌گردم و نگاه می‌کنم به عمران که خیره شده به پسرکِ زن. من می‌روم توی اتاق. وسایلشان توی کارتن چیده شده و بقیهٔ خرت و پرت‌ها ریخته کف زمین. وانمود می‌کنم اتاق بعدی را هم دیده‌ام. چیزی ته دلم می‌گوید این فضا خصوصی است، خیلی خصوصی. واردش نمی‌شوم. در آشپزخانه را باز می‌کنم. روی گاز هیچ‌چیز نیست. روی کابینت‌ها هم.

– حیاط داره اینجا؟

– آره …

عمران دارد با پسرک خوش و بش می‌کند. زانوهای بچه به شکل رقت‌باری از زیر پوست خاکستری‌اش بیرون زده‌اند. پوست کنارهٔ چشم‌هایش آویزان است، انگار جاذبهٔ زمین همهٔ هم و غمش را گذاشته که پوست پسرک را تا می‌تواند بکشد سمت خودش. زن در را باز می‌کند.

– می خائن حیاط رو ببینین؟

بی‌آنکه ما چیزی در تأیید بگوییم در حیاط‌خلوت را باز می‌کند. در خراب است و جلویش گلدانی گذاشته‌اند که باز نماند.

– قشنگه…خوش‌سلیقه‌این…

حیاط شمعدانی دارد. این را می‌گویم و برمی‌گردم و خیره می‌شوم به صورت زن که توی نور کمرنگی که از در زهوار در رفته کثیف می‌زند توی راهرو، پر از سایه‌روشن شده است. حس می‌کنم چروک‌های کوچکی زیر لب‌هایش جمع شده‌اند در آرزوی رهایی فریاد. زن به من نگاه نمی‌کند. به ذهنم می‌رسد در تمام این چند دقیقه یک‌بار حتی مستقیم توی چشم‌هایم نگاه نکرده. عمران هم پشت ما ایستاده. زل زده‌ایم به شمعدانی‌های توی حیاط که انگار تنها موجود زندهٔ این خانه‌اند.

از در که می‌آیم بیرون خیره می‌شوم به در اصلیِ خانه که کوچک و تنگ چسبیده به چارچوب کهنهٔ فلزی. درست کنار در، کولر آبی قدیمی‌ای گذاشته‌اند که لوله‌های فلزی قراضه‌اش توی نور کمرنگ برق می‌زنند و با هر بار وزش باد سینی زنگ‌زدهٔ زیرش می‌نالد. به نظرم می‌رسد دیوارهای خانه خسته‌اند، یک لحظه رهایشان کنی ول می‌شوند کف زمین. توی دلم می‌گویم کاش از زن می‌پرسیدم محلهٔ بعدی که می‌روند کجاست.

عمران توی ماشین سخت فرمان را گرفته

– غذا داشتن رو گازشون؟

– نه…

– سر ظهره…

– آره…

– آدرس بعدی کجاست…

– نه خیلی دور…

صدای آدل از ضبط ماشین let the sky fall را فریاد می‌کند

***

-محله‌اش به درد شما نمی خوره…

مرد بنگاه‌دار زیر تابلوی «بحث سیاسی ممنوع» در بابِ به درد بخور بودن محله‌ها برای مشتری‌ها اظهار نظر می‌کند.

– من که بچه بودم این محله از مسجد جنوبی‌تر خالی از سکنه بود. هیچ‌کس اونجا زندگی نمی‌کرد. حالا تا بالای کوه خونه‌س…توی هم توی هم…یه چیزی منو می‌ترسونه.

– چی؟

– ده سالم که بود سیل اومد، مردای محل رفتن پشت مسجد. اونجا فقط یه خانواده زندگی می‌کردن که مُرده بودن… از سیل می‌ترسی؟… از خونه های تو هم تو هم که آگه آب بره توش…مردای محل دیر رسیده بودن چون نمی‌شد رفت توی خونه هه به سادگی …به نظرت از آقاهه بپرسیم چرا می گه محله هه به درد ما نمی خوره؟…

خیره می‌شوم به انبوهِ مگس‌ها که وسط بنگاه املاک جمع شده‌اند و توی سر و کول هم می‌زنند، انگار سرِ لشِ مرده‌ای برای شام امشبشان دعوایشان شده باشد. یک جایی تهِ سرم صدای فریادهای آن شبِ سیل‌زده گوش ذهنم را کَر می‌کند و چشمه‌ام را نورِ خاطرهٔ جسدهای خیس زیر لحاف گل‌گلی کور.

***

ته شهر سلسله جبالِ «فقدان» شهر را تمام می‌کند. کوه دیگر حتی مقابل قدرتِ خلأگونهٔ فقر سکوت کرده، کوه‌ها مدت‌هاست مرز‌بودگی‌شان را صبورانه گذاشته‌اند زمین تا مردم رویشان خانه بسازند. این محلهٔ انتهایی موزهٔ «ندارد»هاست، فاضلاب ندارد، پلاک شهری ندارد، فضای سبز ندارد… خب، هوای خوب دارد. هوایش را می‌شود خورد. کنار جوی ایستاده‌ام که می‌بینم دو زوج موش کوچک دنبال هم می‌دوند. زورکی لبخند می‌زنم… موش داره… راستی «آژانس بانوان» هم دارد. این را در راه دیده‌ام. از پله‌های باریک می‌آییم بالا. روی هر پاگرد پوستر بزرگ زردنبویی تأکید دارد «دشمن را به خانه راه ندهید». راهروهای تنگ بوی پیاز می‌دهند. پیاز مانده…تا پیرمردِ بنگاهی در خانه‌ای را که می‌خواهند اجاره بدهند بزند، من و عمران از نردهٔ کنار پلکان آویزان می‌شویم و تاب می‌خوریم. نرده آویزه‌های کوچک دارد که به نظر می‌رسد روزی سفید رنگ شده بوده‌اند.

– آدم بیفته اون پایین می‌میره عمران؟

– آره…می‌میره دیگه…

***

شهرها شبیه ساعت شنی شده‌اند، ساعت‌های شنی بزرگی که آدم‌ها از کمرکشش می‌افتند پایین و بعد یک خروار شن می‌ریزد روی سرشان. شن‌ها تا یک بی‌نهایت منحط کش می‌آیند، شهرها مرز ندارند هر چه سر راهشان است می‌خورند. کش می‌آیند و کش می‌آیند و قدر کش آمدنشان، قدِ کش آمدن «فقدان» در جیب‌ها در کلی‌ترین وجه معنایی‌اش است. از کمرکشِ ساعت شنی که بیافتی پایین دیگر معنای زمان با فرایند دفن شدن تدریجی‌ات معنا می‌یابد. اینجا زمان مطلقیتش را از دست می‌دهد، زمان مثل خمیر با خمیرمایهٔ پوست زردِ زیر چشم‌ها یا آویزه‌های کنار زانو ور می‌آید. جنوب شهر عین پارچه کهنه‌های کماجدان مادربزرگ که بوی پوسیدگی و نا می‌دهند جر می‌خورند و از میانشان خانه‌های کوچک خاکستری سر برمی‌آورد. آدم‌ها، آدم‌هایی مثل من و ما، آدم‌های کمرکشِ ساعتِ شنی هر روز از کناره‌های شیشه‌ای لیز ساعتی که تویش گیر کرده‌ایم بیشتر زیر آوار شن پایین می‌آیند.

***

بالای کوه ایستاده‌ام، تهِ ساعت شنی. روی کفِ لیزش. سرم را می‌گیرم بالا. نور کدرِ آفتاب از پس شیشه و شن چشمم را می‌زند. با چشم‌هایی نیمه بسته از حجم نور و آوار، دست عظیمی را می‌بینم که برای تکان دادنِ دوبارهٔ ساعت پایین می‌آید. دست دور لیوانِ برعکسِ چنگ می‌شود. چیزی مغشوش توی ذهنم یک صفحهٔ پیش نوشته را خط‌خطی می‌کند…من صاحبِ این دست را می‌شناسم، مانند همه همسایه‌های مدفون در شِنم…

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (24)