برای گمشدهٔ آناستازیا

۲۹ خرداد ۱۳۹۴
قسمت نهم و دهم از کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا»
کتاب «۱۱ تز برای گمشدهٔ آناستازیا» نوشته کیانوش دل‌زنده است که آن را در اختیار درنگ قرار داده است. این کتاب در چند نوبت منتشر می‌شود که قسمت نهم و دهم یا همان تز ۹ و ۱۰ را در اینجا می‌توانید بخواند.

۹

 

خشونت ِعشق زمانی سازنده عشق است که برسازنده قانون نباشد، اما درست زمانی که آن شوق و شیدایی از نابودی قانون به ساخت مجدد آن سر می‌زند، از نو و دوباره قانون را جایگزین عشق کرده‌ایم. ناگزیری ما در مواجه با این نیروی ویرانگر شیدایی باعث می‌شود که به دست خودمان بر آن نهیب زنیم و در مجموعه‌ای از قوانین آن را بپوشانیم و آن‌وقت دوباره از نو گرفتار همان معایبی می‌شویم که برای آن دست به انقلاب عاشقانه زده بودیم. برابرنهادی دو جنون در برابر هم می‌شود برنهاد عقل. تنها در زمان بحران‌های عاشقانه می‌شود با عقل از عشق هتک حرمت کرد آناستازیا؟ چه کارایی معقولی دارد عقلانی به زندگی نگریستن نه؟ اینکه مجموعه جوارح را در مقیاس اعداد خلاصه کنیم، اینکه برای تقسیم عادلانه عشق به اعداد زوج برسیم، تو یک شوی و دیگری یک، یا چهار در تقسیم دو از دو. چه کاری است زیستن با اعداد فرد. که همیشه یک پسمانده از خود باقی می‌گذارند. کدام است یا کدام جفت یا فرد بوده‌اند؟ شکافتن عدد فرد از مضروب زندگی بهترین کار است. اینکه، جدا کنیم آن یکتایی ۱ از ۳ را به حال خود رهایش کنیم. تا شاید در جای دیگر زوج شود. چه کاری است آخر یکی دیگر پیدا کردن تا او هم به جمع ما بپیوندد نه آناستازیا؟ پس به همین سادگی عقلانی باید به عشق نگاه کرد.

اما این ۱ رانده شده از مجموعه و منظومه عددی تو به زندگی فقط یک آدم، یک فرد نیست. درست آن زمانی که از دریچه جمع و تفریقت به زندگی نگاه می‌کنی یک نفر در صف طویل اعداد تو در انتظار خوانده شدن است، حتی اگر چیزی را تغییر ندهد. ۱ را ضرب در ۳ کن، حاصلش خود توست اما برای آن ۱، یک عالم زندگی است. چرا باید هر چیزی را ساخت، چرا باید آن ویرانی نخستین را، آن انفجار بزرگ را، تنها برای دیده شدن ساده کرد. چرا آناستازیا.

انفجار نخستین دو چشم در هم، انفجار دو انتظار از هم و سوزش دو تب در دیدار، و انقسام آن در دو تک جدا افتاده از هم، چه معنی می‌تواند داشته باشد. دو دیگری که در پایان عشق راحت می‌توانند، سوی زندگی خودشان روند! ساده آناستازیا.

جمع کردن و ضرب کردن دو آدم در یکدیگر، هر چه شود، تقسیمشان از یکدیگر دو چیز از قبل بوده نیست.

پس بیا مجدد در انگاره ذهن من دعوا کنیم، بگذار خشونت عشق از نهان بیرون خزد، اجازه بده لابه‌لای غیاب تو، تو را هزار بار بُکشم تا برکشم و آن وقت در میان رقص مردگان سرود آغاز سر دهم که چه شود؟ رسیدن به هیچی که دیگر نمی‌تواند در قامت هیچ بودن خودش باقی بماند. معلق باشد. زجر بکشد. چه رذیلانه است آناستازیا، که در آغاز تمامی جدال‌ها و جنگ‌ها باید به پایانی از نوع آشتی رسید، بسان همان اعداد زوجت. بسان ادعای خانواده دوستانه تو که باید نقطه اتکا پیدا کرد. کجای آن شور عاشقانه اتکا داشت که تو دنبال قوانین عرفی برای زندگی کردن امروزت می‌گشتی؟

مگر بر روی صفر هم می‌توان به چیزی دل خوش بود! آن صفر که تو انتظار اتکا بر رویش گشتی زمانی که بر پشت تو گام برمی‌دارد به هیچ کاری نمی‌آید.

گفته بودی، من به دنبال آرامشم، گفته بودی به دنبال کسی هستم که به او اتکا کنم، گفته بودی گفته بودی از اتکای عصبی‌ات از آدم‌ها به چیزها و از چیزها به آدم‌ها راهت را پیدا می‌کنی. چه افسوس که تو اعداد، چیزها، و ایده‌ها را می‌سازی که درست در همان زمان سازندگی‌ات خودت را، جا بگذاری که آن‌ها به جای تو تصمیم بگیرند، چه خلاقیت و نبوغی داری تو آناستازیا! گفته بودی، زندگی یعنی همین زیستن بر مدار صفر. این زیستن تو یک معنی بیشتر ندارد، برای حفظ خودت برای وزن چیزها زمانی که از پشت پنجره به نجات زندگی‌ات فکر می‌کنی یک نفر جانش را از دست بدهد و تو تنها به افتخار فرهیختگی‌ات به پاس فکر کردن به زندگی‌ات، به طعم قهوه‌ات فکر کنی. اگر خوشبختی زندگی تو یعنی آرامش یعنی اتکا چرا باید گاهی کار کنی که به ناخشنودی تو منجر شود؟ این پوشش فریب‌کارانه تو از بارور کردن فضایلی نظیر اتکا و آرامش تنها توجیهی است برای اینکه بر مزار مرده‌ها گریه نکنی. هکلبری فین قصه من، دنیای شناور تو بر آن رودخانه، قصه نجات تام نبود، قصه بخشندگی خانم باوقار سفیدپوستی بود که سر آخر قصه‌اش لطف کرد و تام را بخشید.

چه پست شده‌ام من آناستازیا، چه خوب از غیابت استفاده می‌کنم تا تو تنها متهم این روایت باشی. اما چه مجازاتی کمتر از اینکه تو حتی به خودت نیامدی در این محاکمه، از خود دفاع کنی. در آخرین دیالوگمان گفتی، دیگر دیر شده است، چه دیر شده است؟ گفتی، دخترم را برای پسرت می‌گیری. چه ابلهانه است این گزاره‌های نوانخانه پرستانه تو. از کروموزوم‌های یخ‌بسته بر دریچه رؤیاهای شبانه مگر فرزندی تاکنون متولد شده است؟ چرا می‌سازی، چرا به دستان خود از واژه‌های مبهمت هزار خیال جای می‌گذاری، چرا آناستازیا، عریان داستان خیانت‌ات را نمی‌گویی. چرا نمی‌گویی، یک هفته پس از رفتن من به آن مسافرت، سه هفته قبل‌تر، معاوضه کردی من را با تمامی خاطراتمان به یک خاطر نویی دیگر برای کشفی دیگر برای اتکای دیگر. تمامی آن خون‌ها ریخته شد تا تو بار دیگر قوانین را از آن بسازی؟

تلخ است تنهایی بامزه‌ای از خاطره‌ها که پر از معما است. معمای جریان یک زندگی که نابود شد، اما هنوز به خاطر آن خاطرات مجبور است به زیستن خود ادامه دهد. این یک شکوائیه نخبه پرستانه نیست، یا یک شتاب در قضاوت. این تنها بخشی از واقعیت زیسته شده با توست. چه ساده‌دل بود، که تو از نفرت‌هایت به آدم‌هایی می‌گفتی… از انکارت از تمامی آن چیزهای، که در همان لحظه ملتمسانه با جان دل می‌خواستی‌شان. راست می‌گویند، آدم‌ها عاشق انکارشان هستند. راست می‌گویند آدم‌ها آن چیزی را که دوست دارند انکار می‌کنند؟ چه اصراری داشتی تو با ناخودآگاهت بجنگی و ویران کنی رؤیاهای کسی که هنوز در برابر حضور تو از ریخته افتاده بود. تو مثل روانکاوی بودی که با دروغ‌هایت، اجزا من را از هم ربودی و بعد رهایم کردی، تا خودم با دردهایم نه اینکه آن‌ها را به همدیگر بچسبانم، نه بلکه با تک افتادگی آن‌ها زندگی کنم.

آناستازیا، در تمامی مدتی که عاشق بودی در منظومه اعداد یک ۱ باید حذف می‌شد تا با ۱  یکدیگر به زندگی بنشینی. عشقت را به زبان انگلیسی تازه درک می‌کنم، که بروی در مقابل آن، آدم خودنما که از او به اصطلاح متنفر بودی… بنشینی تا بعد در یک معادله پیچیده بفهمی عاشق او هستی! که بفهمی تمام گذشته‌ات بچه بودی! بچه بودن، نفهم بودن تو، دلیل می‌شود برای درک خیانت‌های بزرگت. چه بزرگی مقتصدانه‌ای، چه توجیه خوبی آناستازیا. و بعد بنشینی انکار کنی که عشق دورغی بیش نیست. درست است پارانویاست. یک دروغ بزرگ که آنقدر بزرگ است بترسی مبادا دیگران از تو زودتر باورش کنند. شاه بیت روایت آن روزت را به خاطر دارم، همان روز که از بی‌تابی نبودنت به زمین و زمان فرصت می‌دادم فریبم دهند. گفتی: فلان ماشین به مراتب کارآمدتر است از هزار ایده نوشته‌نشده تو و هزار کتاب خوانده شده تو. راست می‌گویی، آن پیرمرد هم گفته بود ماشین بخار کارآمدتر است از هزار سال تاریخ فلسفه است. اما اگر زندگی آن پیر را درک می‌کردی می‌فهمیدی او خودش بیشتر از هزارسال تاریخ ماشین بخار نوشت و ایده پرداخت.

چه می‌شود کرد… شاخه شناخت‌شناسانه تو به زندگی در اعداد و کمیت‌هاست و من با توجیه‌های من‌درآوردی می‌خواهم بدان بپردازم. تو اعداد را مفروض گرفته‌ای و من به دنبال این هستم که این اعداد از کجا می‌آیند و چرا به یکباره اینگونه جای تک‌تکمان در صف نشست.

زهر این خیانت تلخ است، تلخ‌تر از خود تنها شدگی. چرا باید خیانت باشد، این را حسام گفت. گفت جرم تو تنها این است که در این لحظه جای من در پنجره عقبی ننشسته‌ای. اما من فکر می‌کنم بزرگ‌ترین جرم تو این است که بودی نه اینکه اکنون هستی. غیاب امروز تو از گذشته دیروز تو می‌آید. راست می‌گویی آناستازیا، تو بچه بودی و من چقدر عاشق آن بچگی بودم. زن وجود ندارد؟ زن تنها آرزوی میل مرد است در بیرون خود؟ باید از زنی ترسید که از نیروی این شیء بودن آگاه باشد و بعد از به کار بردن آن ابایی نداشته باشد؟ چقدر ضد زن است این جملات، وقتی نمی‌تواند حضور فاعلیتِ شناسای تو را در ویرانی یک زندگی درک کند. آناستازیا، هر چه هست معادله پیچیده‌ای از هوا و آن ۱ تک افتاده نیست، هر چه هست به همان حباب‌ها و مناسبات اجتماعی برمی‌گردد… تو از دریچه آن به زندگی نگاه می‌کنی. شاید بسیار مبتدیانه و مبتذلانه و کلیشه‌ای باشد، اما بی‌شک پول امر مهمی است. آن هم زمانی که بانکداران کودتا کرده باشند.

 

 

۱۰

خیابان، مسیر نیست، خیابان فضا است. یکی تهی بودگی از حجمی که می‌توان در آن بود و از آن عبور کرد. می‌توان از جایی شروع کرد و در راهروهایش به مقصدی هدایت شد که تنها خدای خیابان می‌خواهد… خرید کردن، غذا خوردن، یا که تنها در آن بدون هدف پرسه زدن، رقصیدن، آواز خواندن، عزاداری کردن. خیابان را آدم‌ها می‌سازند، همان زمانی که در ذهنشان مسیرشان را انتخاب می‌کنند، همان زمانی که مسیری ندارند، همان زمانی که خیابان می‌شود محل اشتراک دردها و آرزوها. یک درد عمومی را می‌توان به اشتراک گذاشت، می‌توان در یک فستیوال و کارناوال جمعی به یکباره با همه آدم‌ها آشنا شد، یک حس جمعی را دریافت کرد و به عضویت آن جمع درآمد، می‌توان از همان نیروی شباهت با آن‌ها با آن‌ها درگیر و یکی شد. اما عشق یعنی تفاوت یعنی پیمودن مسیر که خاص است، تنها به تجربه فردی درمی‌آید. شاید همین رذالت بورژوازیش هست که باعث می‌شود تو برتر باشی. آناستازیا، درد عشق بی‌مقصد است، نمی‌توان با کسی در آن شریک شد، هیچ‌کس هیچ تجربه‌ای از آن ندارد و اگر هم دارد به خاطر خاص بودگی‌اش است. هیچ آدمی در گستره مسیر پیدا نمی‌شود و بایستد با تو همگام شود، این رازی است که از همان روز خیابان‌ها را برای من ساخت. هیچ‌کس خیابان دردهای تو را طی نکرده است.

 آناستازیا، خیابان، از همان روز از عدم مشارکت باز ایستاد، دیگر روز برای من زمانی شروع شد که همه خواب بودند. همان زمانی که ساعت‌ها بدون هیچ مقصدی راه می‌رفتم. همان روزی که در زیر عر زدن‌های شبانه خودم را از نگاه دیگران پنهان می‌کردم. خیابان دیگر از پیش ساخته نبود. خیابان را من ساختم. مکان‌های مورد نیاز: دکه‌ای برای خرید سیگار، کافه‌ای بدون مشتری.. اما جاهای دیگری هم لازم بود، کل شهر که با هم در آن به تجربه مشترک رسیده بودیم، شاید بجا آوردن درد تنها در خیابان باشد که به اتفاق نازل می‌شود اینکه، در همان مکان‌های تکراری منتظر باشی آن نفر پیدایش شود، همان ماندن در میان دو هدف و احساسی که چه باید بکنی، و همیشه پایت می‌لرزد، آناستازیا، من تو را دیدم و پایم لرزید. اما همیشه در همان کافه چشمم به در بود که تو بیای و توضیح بدهی چرا اینطور شد. چرا اینطور شد؟

لابه‌لای تمامی میزهای کافه تنها یک صندلی قابلیت نشستن دارد، همان که پشت شومینه است اما درست می‌توان بدون اینکه دیده شوی بفهمی چه کسی می‌آید و چه کسی می‌رود، چه کسی از کنار آن پنجره رد می‌شود و چه کسی داخل آن را دید می‌زند و از قاب کوچک پنجره آدم‌ها را دسته‌بندی کنی. آدم‌هایی که قدشان به پنجره نمی‌رسد و هیچ‌وقت دیده نمی‌شوند و آدم‌هایی که آنقدر بلند هستند که آن‌ها تنها می‌توانند تو را ببیند. همین خاصیت هم هست که صندلی مشتری همیشه پشت به پنجره است و صندلی کافه من درست به سمت پنجره است، اما آن یکتا جای من فرق دارد. کافه برای من فراتر از خوردن قهوه و کشیدن سیگار است، کافه برای من اتاق انتظار است، انتظار، برای من یعنی هر وقت تو را می‌خواستم از زندگی خداحافظی می‌کردم؛ آنقدر می‌خوابیدم تا زمان دیدارت برسد، انتظار برای من یعنی آنقدر به تلفنت زنگ بزنم تا خود پایان مسیر با تو باشم، انتظار برای من یعنی دست‌پاچه شدن و شاید دستشویی رفتن‌های مکرر… کافه برای من استخوان‌بندی گوشتی دارد… دیدن آدم‌ها و زجر کشیدن با دوست داشتن‌های تصنعی و اینکه دوست داشته باشی فکر کنی تصنعی است. خواندن کتابی در اشتراک با مابقی، کافه برای من عبادتگاه درد هم هست، اینکه، شاید معشوقه‌ات دوست داشته باشد تو را دقیقاً به همان‌جا بیاورد و من تو را ببینیم که چطور دل می‌دهی… حتی به این هم فکر کردم شاید بیایم تا تو مرا ببینی، چه خیال‌های مبتذلی، کافه برای من مشارکت نیست، تنها جایی است که بدون هدف می‌توان ساعت‌ها در آن نشست، و چشم‌چرانی کرد، فکر کرد، انتقاد کرد، اما از حرکت باز ایستاد، کافه فراموشخانه خدایان است. مکانی که باید میان دو آدم و بیشتر به اشتراک و تقسیم برسد و تو یک نفر آن را فتح می‌کنی، همین خیال فتح انفرادی است. تنها پیمودن مسیر نه رسیدن به مسیر.

 اصلاً می‌دانی هر آدم تنهایی که به کافه می‌رود توی چشم است، می‌توانی به آسانی دردش را بفهمی، شاید این وقاحت در اشتراک درد است که به تو جسارت می‌دهد کافه‌ها را فتح کنی. اینکه، اجازه بدهی دیگران تو را زیر نگاهشان بگیرند، برایت دل بسوزانند و همین که در را می‌بندی مسخره‌ات کنند. اما این قدرت فتح تنها برای زمانی است که دفعه اول به کافه‌ای وارد می‌شوی. بعدها تکراری می‌شوی. فرقی با آن صندلی لهستانی نداری، قرار است آنجا بشینی به در و دیوار نگاه کنی. تو فاصله داری با کل حجم آدم‌های آنجا و هیچ‌گاه با آن‌ها در ارتباط نیستی. کافه یگانه جایی است که شخصیت‌ها پنهان می‌ماند؛ چون آدم‌ها بیشتر خودشان هستند، آنقدر خودشان هستند که این عریانی آن‌ها را پنهان می‌کند، محو می‌کند، آن خودشان هستند، منظورم این است، آن‌ها آن چیزی هستند که دوست دارند باشند، همین هم هست که سعی کردنشان توی ذوق می‌زند و عریانشان می‌کند، این دوست داشتن‌ها که دیگران تو را چطور ببینید، خود واقعی همان آدم‌هاست. عقده‌های سرگشته از اسارت تنهایی از اینکه برای دیده شدن به مکان کوچکی نیازی داری تا حجم چشمان و نظارت پایاپای آنان را تحت نظر بگیری. من هم دوست دارم، درد کشیدنم را نبینی، فکر کنی به روال طبیعی زندگی‌ام ادامه می‌دهم و اگر هم می‌خواهی ببینی حتماً باید در آن مکان ببینی، سرگردانی تو از محیط تازه و اشراف من به تمامی محیط حمله.

دکه روزنامه فروشی، تا کافه یک بیست قدم راه است. کاربری او خرید روزنامه نیست، خرید شارژ و سیگار است. شارژ که نیاز نیست. اما سیگار چرا. فکر می‌کردم سیگار کشیدنم برایت مهم است، اینکه هر بار از کوره در بروی و اجازه ندهی سیگار بکشم، خیال خامی است دیگر، فکر می‌کنم برایت مهم است. اما گشت زدن لابه‌لای اخبار اتفاقات و رد شدن، روزنامه فروش را در مرحله از نظارت قرار می‌دهد، اینکه چه کسی واقعاً اخبار را می‌خواند و چه کسی تنها آنجا ایستاده است که وقت می‌گذراند. خانه را هم که برایت گفتم، موزه خاطراتی است به امید روزی که تو بیایی آن را ببینی. اما این خانه انباری هم دارد، درست زمانی که همه خواب هستند، می‌توانی بروی بالای پشت بام و خودت را روی بلندترین مکان آوار کنی. می‌توانی احساس معلق بودن را و نشئگی از درد را با جان دل حس کنی و تا می‌توانی تلوتلو بخوری و عر بزنی. عر بزنی آناستازیا.

 عر زدن با ضجه زدن فرق دارد، آنقدر باید بلند گریه کنی به این امید که روزی آن آدم آن درد را حس کند و به گوشش برسد. فراخواندن تمامی نیروهایی که باعث بانی دردت هستند. اما در آن لحظه به آن‌ها نیاز داری. پس از آن روز که تمامی خانه من شد چرخش دیدار تو، آن هم با دور زدن‌های متوالی از پشت ماشین. تناقض است اینکه بخواهی هم مغرور باشی هم مغموم. آناستازیا، رهایم کن و اجازه بده با آناستازیای خودم رها باشم. زندگی شاید همین باشد اینکه با دردهایت چنان انس بگیری که برای هر ذره‌اش یک نفرین بگذاری تا مخاطبش هم او را تجربه کند. اینکه او چون پرسه زنی تجربه‌اش کند. به حسام و صنوبر گفتم چه می‌کشم، نگرانیشان طولی نکشید. عشق هم اگر هر روزی بر ملا شود لابد آدم‌ها را دلزده می‌کند. روزهای اول ترحم پس از آن حسام ترسید که مبادا صنوبر عاشق درد کشیدن من برای یکدیگری شود. شاید ترسیده بود خودش نتواند درد بکشد. آدم‌ها دوست ندارند‌ تجربه‌هایشان را به یادشان آوری. صنوبرآنقدر ابراز محبت کرد، که خودش مانده بود این ابراز محبت است یا عشق. دهشتی دارد این محبت کردن، ویران می‌کند تمامی مرزها را، چه نیروی بر هم زننده‌ای دارد، جایگاهت از بین می‌رود، نمی‌دانی در شبکه راهروها و میزانسن، که هر دیگری برای زندگیش دارد چه جایگاهی دارد، چه جایگاهی بهتر از اینکه تو نزدیک به مرکزی‌ترین نقطه دیدارش باشی. صنوبر خیلی زود یاد تفاوت‌ها و دردهایش با حسام شد. آناستازیا، یعنی درد کشیدن یک نفر تا بدین حد می‌تواند تجربه شیرینی برای عاشق شدن داشته باشد؟ شاید برای همین هم هست که زندانی، عاشق زندانبانش می‌شود. زندانبان تنها راوی قصه است. تنها خدای داستان. او فقط مونولوگ می‌گوید و تو آنقدر مجبوری بشنوی و اظهارنظر نکنی که عاشقش شوی. آنقدر که برای حرف زدن در را به هم بکوبی و بگوید من اعتراف می‌کنم.

صنوبر، تقصیری نداشت، او هر چیزی به من می‌گفت… من را آرام نمی‌کرد. پس مجبور شد سوکت کند. شاید عاشق سکوتش شد. شاید چون تجربه نابی از خاطرات ما نداشت، خودش را جزئی از آن می‌دانست. شاید هم همه این‌ها را تخیل می‌دانست. به او گفتم: تو عاشق من شده‌ای سکوت کرد. …رفت، بعد حسام زنگ زد، گفت تو متوهم هستی. این ابراز از عشق یک دیگری به آدمی و بعد باز تعریفش یعنی چه؟

 صنوبر تو را ویران کرد. آنقدر ویران که تمامی رشته‌های عصبیم پاره شد. شاید همین گناه ساده عاشق شدن باشد، که دنیا را باید وارونه و سیاه تصویر کنی. آنقدر سیاه که برای داشتن یکدیگر، تنها امید رهایی‌بخش راوی قصه باشد. آناستازیا، من حرف‌هایش را باور کردم. هیچ نیروی در برهه درد کشیدن آرام‌کننده‌تر از نفرین نیست. او موفق شد من را به جهان دردهایمان ببرد. اما، یک نیروی دیگر مرا به زندگی برگرداند، یادت رفت؟ در انفرادی اصلاً وقت مناسبی نیست به دردهایت فکر کنی باید به خوبی‌ها و خوشی‌ها فکر کنی. به اینکه به گذشته احترام بگذاری. همین هم شد آناستازیا، مرزهای واقعیت از دست رفت. داستان را آنقدر با آب تاب برای دیگران تعریف کردم، آنقدر با حس‌های آن لحظه‌ها را بازتعریفش کردم، که هر بار حجمی از خیال بدان اضافه شد. آناستازیا، تو واقعاً به من خیانت کردی؟ چه تفاوت عظیمی است تشخیص مرزها، میان آنچه دوست داری باور کنی و آنچه هست و چه تضاد هستی دو نیروی تعیین‌کننده دوست داشتن‌ها و هستن‌ها. نیروی نفرتی که بقایت را تضمین می‌کند و عشقی که نابودت می‌کند. عشق همین نیرو است راه رفتن در مدار صفر. جایی تو بدترین آدم هستی و جایی بهترین. صفر یعنی معلق بودن، یعنی درجا زدن. یعنی امید بشود، خیال تکرار درد. آناستازیا، چگونه ما در مدار صفر بزرگ شدیم.


پیش‌درآمد نویسنده را از اینجا بخوانید.

قسمت اول و دوم را از اینجا بخوانید.

قسمت سوم و چهارم را از اینجا بخوانید.

قسمت پنجم و ششم را از اینجا بخوانید.

قسمت هفتم و هشتم را از اینجا بخوانید.

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)