آخرین نبرد

۶ تیر ۱۳۹۴
نویسنده: علی صفری

(آژاکس سردار ناکام سپاه تروی با لباسی پاره و خون‌آلود در گوشه سیاه‌چالی تاریک نشسته است. از بالای سیاه‌چال نوری به داخل تابیده شده و مردی در هاله نور فرود می‌آید)

آژاکس: (به سوی نور سجده می‌زند) می دونستم منو تنها نمیذاری پدر

دن کیشوت: (همچون خدایان) خواهش می‌کنم. قابلی نداشت

آژاکس: در میان سپاهیان نادان همیشه وجود تو را احساس می‌کردم (نور رفته و دن کیشوت را می‌بینیم که با طنابی از سیاه‌چال پایین می‌آید، آژاکس وی را نگاه می‌کند) تو، تو که زئوس نیستی

دن کیشوت: (وی چندین تکه حلبی بر تن و قابلمه‌ای بر سر دارد، برمی‌خیزد) دن کیشوت هستم. دلاوری از اسپانیا

آژاکس: خدای من. به من که میرسه همه ادعای دلاوری می کنن. (با تمسخر) دلاور اهل اسپانیا. اصلاً معلوم نیست این اسپانیا کجای این دنیاست که حالا تو دلاورشی

دن کیشوت: (خودش را مرتب کرده و طناب را باز می‌کند) مگه من چمه؟ اصلاً تو هم دلاور. چیزی که ریخته دلاور و قهرمانه. البته که، من از نوع واقعیش هستم

آژاکس: مشخصه از ظاهرت

دن کیشـوت: (ابلهانه) راست میگی؟ از اولم معلوم بود تو مثل سایر اراذل، پست‌فطرت نیستی. (آژاکس را برانداز می‌کند) انتظار اژدها یا یه هیولا را داشتم. اما تو با این لباس مسخره‌ات.

آژاکس: این رخت به تن هیچ انسانی اندازه نیست. این لباس سردار سپاه یونانه. من آژاکس هستم. فاتح تروآ

دن کیشوت: آمستردام؟

آژاکس: چی؟

دن کیشوت: آژاکس آمستردام؟ باشگاهه

آژاکس: اینکه میگی چی هست؟ من وارث شمشیر آشیل ام. آژاکس بزرگ. در عجبم که اسم منو نشنیدی

دن کیشوت: به به آقا بسیار خوشبختم. آقای آژاکس. آقا این ادگار داویدز عجب جنگاوری بود. منم دن کیشوت فرمانده سپاه…

آژاکس: سپاه؟

دن کیشوت: سپاه، سپاه…پجاپ

آژاکس: چی؟ پجاپ؟

دن کیشوت: پالایش جهان از پلیدی‌ها. این پچاب هم برندمونه. البته تو گیرودار ثبتشم

آژاکس: همچین اسمی را نشنیده بودم

دن کیشوت: شنیدی. منتها تلفظش تو کشورای مختلف فرق میکنه. مثلاً تو سیسیل میگن تکاد. تمیز کردن کثافتا از دوروبرمون

آژاکس: تو از سربازای اولیس فریبکاری؟ اینجا هم دست از سر من بر نمیداره؟(یقه دن کیشوت را می‌چسبد- صدای گوسفند می‌آید)

دن کیشوت: آروووم باش. اولیپس کیه دیگه؟

آژاکس: نفرینی که به من خیانت کرد

دن کیشوت: آی سانچو. سانچو…پس به تو هم خیانت کردن

آژاکس: تقدیر من. تقدیر و توطئه اولیس. آنگاه که خدایان نطفه تقدیر را در تاریکی می‌بندند از آن گریزی نیست

دن کیشوت: این خدایان چه کارای بدی می کنن

آژاکس: وگرنه من را چه به همپیالگی با تو

دن کیشوت: دو تا سردار به نافت بستم جو گیر شدیا. من هم کم کسی نیستم. سالیان سال خاک دشت را به توبره کشیدم. از شرق و غرب هیچ بنی بشری جرات مقابله با من را نداشت، مگر خیانت دوست

آژاکس: همین سانچو که میگی

دن کیشوت: سانچو فقط یه راپورتچی. مشکل از عقب بود. جهان زیر تیغ تیز شمشیر عدالت خواهی من بود. سال‌های اول پیشروی ادامه داشت تا اینکه دیگه از عقب بودجه‌ای نیومد. شمشیرم کند شد و به جای زدن گردن دشمنا اونارو قطع نخاع می‌کرد. عقبی‌ها فهمیدن هزینه نگهداری اسیر قطع نخاع از کفن‌ودفن بیشتره. همین شد بهم گفتن برو مرخصی تا بودجه بیاد. (جسورانه) منم پا پس نکشیدم. قوی وایسادم. همین شد که الان اینجا در خدمتتونم

آژاکس: عاقبت جاه‌طلبی. مردم به قهرمان نیاز دارند نه ماشین کشتار

دن کیشوت: (کف می‌زند) رأی من آژاکسه. بس کن این حرفارو. قهرمان. قهرمان. ببینم الان تو مثلاً قهرمانی که هم بند من جاه‌طلب شدی؟

آژاکس: معلومه که هستم. الگوی زندگی من هرکول بوده. عقدهٔ قهرمانی ندارم اما قهرمانم. خودتم که میگی از روی اسمم یه باشگاه زدن. حالا یه اشتباهاتی بوده اما نه به اندازه‌ای که هومر گنده‌اش کرده. البته سوفوکل برداشت بهتری از من داره. اون میگه زندگی من اوج یک تراژدیه

دن کیشوت: قهرمان کتاب بخون. الان یه قرنی هست که همه فهمیدن داستان تو بیشتر یه کمدیه تا تراژدی

آژاکس: همه غلط کردن (با خشم) کجای زندگی من خنده داره؟

دن کیشوت: همه جاش. فکر می‌کنی نمی دونم شب بعد از تروووا، توی چادرت چه کار کردی. اونم وقتی فهمیدی اولیس را کردن سردار سپاه. حالا من هی چیزی نمی گم، تو سوءاستفاده کن

آژاکس: منو چیزخور کرده بودن. تو حال خودم نبودم وگرنه تو میدون نبرد بهشون ثابت کردم کی سردار سپاهه. نکنه میخوای به تو هم بفهمونم؟

دن کیشوت: وضعیت ما مثل همدیگه ست پس لازم نیست چیزیو به من ثابت کنی. (مکث) گفتن در اولین طلوع اعدام میشم، اما…اینجا خبری از دار و دستگاه قصاص نیست. (اطراف را وارسی می‌کند. نور خاموش و روشن شده و به جای دن کیشوت یک گوسفند در سیاه چال است. آژاکس وی را نگریسته و چشم‌هایش را می‌بندد)

آژاکس: اینجا بیشتر به یه دارالمجانین شبیه تا سیاه‌چال. (جیب‌هایش را می‌گردد) نگهبان… نگهبان…من به قرص هام احتیاج دارم. نگهبان…

دن کیشوت: قرص مصرف می‌کنی؟(نور عوض شده و دن کیشوت بازمی‌گردد)

آژاکس: تویی؟ آره. گاهی وقتا که اعصابم به هم می ریزه چیزایی می‌بینم که…(دن کیشوت وسط حرفش می‌پرد)

دن کیشوت: چی می‌زنی؟ قرص رو میگم

آژاکس: یه نصفه کلونازپام

(دن کیشوت از جیبش بسته‌ای را بیرون می‌آورد)

دن کیشوت: ژلوفن، کلریدیاز، زولپیدم، زاناکس، آها بیا اینم کلونازپام. فقط اینو باید طبق دستور پزشک مصرف کنی‌ها

آژاکس: (از جیبش کاغذی بیرون می‌آورد و به دن کیشوت نشان می‌دهد. قرص را خورده و آرام می‌شود) منو ببخش بابت رفتارم. چند وقتیه از این دکتر به اون دکتر. آگه می دونستم بیمه به جنگجوها تعلق نمی گیره از همون جوونی فلسفه می خوندم. این دکتر آخری خونمو به جوش آورد. منم از دیوار مطب آویزونش کردم. هر آدمی همین کارو می کنه. نمی کنه؟ (دن کیشوت با ترس تصدیق می‌کند) همون ابله باعث شد منو به اینجا بیارن. نمی دونم تو این مدت چی به سر زنم تکمسا آوردن

دن کیشـوت: (متعجبانه) تو زن داری مگه؟

آژاکس: بله. دلیل من برای پیروزی. تو چی؟ خانواده ای داری؟

دن کیشوت: به اون صورت که نه. من تنها همراهم سانچو بوده. البته قبل از اینکه این بار بزرگ را بردارم یه خبرایی بود

آژاکس: چه خبرایی؟

دن کیشوت: چه میدونم، عاشقی و از این حرفا

آژاکس: خوبه که تا زمان اعدام وقت توی این دخمه بگذره. برام تعریف کن

دن کیشوت: راستش توی محلمون یه دختری بود که مادرزادی یه چشم داشت. من هر روز برای کار از دم خونه اونا رد می‌شدم و می‌دیدم که پشت پنجره نشسته. احساس کردم منو نگاه می کنه ولی گفتم حتماً توهم زدم. (با خنده) میدونی دیگه، بلوغ نوجوانی و این چیزا. یه روز دیگه اونجا نبود. واقعیتش نگران شدم. مادر دختره اومد دم خونمون و یه نامه به من داد. بهم گفت هیچ وقت نمی‌بخشمت الاغ. نوشته بود که منو دوست داشته. اینکه هر روز میومده پشت پنجره و نگام می‌کرده. حتا چند باری بهم چشمک هم زده. (مکث) اما خودت قضاوت کن. من از کجا می‌فهمیدم؟ با وجود یک چشم، مفهوم چشمک زدن زیر سؤال نمی‌ره؟

آژاکس: (حیران) ها… بعدش چی شد؟

دن کیشوت: خیلی ناراحت بودم. فرداش که از خواب بیدار شدم رسالت پالایش جهان از پلیدی هارو به من سپردن. همه چیز از خاطرم رفته بود تا اینکه…تو منو یاد اون انداختی (نور خاموش و روشن شده و به جای آژاکس یک گوسفند در زندان است) کجا رفتی؟ این حربه دشمنه تا منو از راهم دور کنه. فکر کردن به گذشته چیزیو عوض نمیکنه. کجایی؟(دست به اسلحه می‌شود اما خبری از شمشیر نیست. تکه سنگی را بر می‌دارد و آماده پرتاب می‌شود. نور دوباره تعویض شده و آژاکس بر می‌گردد که سنگ به وی برخورد می‌کند)

آژاکس: روانی وحشی چت شده

دن کیشوت: وحشی تویی که معلوم نیست از کدوم خراب شده ای اومدی. دشمن کجا رفت؟

آژاکس: کدوم دشمن؟

دن کیشوت: همون جاسوس رذل که گوشه زندان مخفی شده بود

آژاکس: اینجا جاسوسی نیست فقط منو تواییم

دن کیشوت: چرا. اون الان اینجا بود. شمشیر منو بیار سانچو. آی مفت خور بیکاره کجایی؟

(آژاکس سعی در آرام کردن وی دارد و دست‌هایش را می‌گیرد)

آژاکس: آروم باش سردار. این رفتار از شما بعیده

دن کیشوت: (تغییر حالت می‌دهد) راست میگی؟

آژاکس: بله (صدای گوسفند می‌آید و باز دن کیشوت طغیان می‌کند)

دن کیشوت: از من هیچی بعید نیست. بعید وقتیه که یه سردار اسپانیا توی بند باشه. سانچو (فریاد می زند) رهایی نزدیکه

آژاکس: (عصبانی می‌شود) کم کم داری عصبانیم می‌کنی دیوانه

دن کیشوت: ببین کی به من میگه دیوانه. اگر توی این قفس نبودم طعم تیز شمشیرمو بهت می چشوندم مرده کش

آژاکس: به عنوان وارث آشیل بیش از این نمی ذارم به من توهین کنی. توهین به من توهین به آشیله

دن کیشوت: حتماً آشیل هم از همون دسته حرومی هایی که زیر تیغ شمشیر من جون دادن

آژاکس: آشیل بزرگ مرد یونانه. تا من هستم نمی تونی به اون بی حرمتی کنی. دروازه‌های آتن به قدرت نام آژاکسه که هنوز پابرجا موندن

دن کیشوت: من آنتنو به آتیش می‌کشم. زود باش لباس رزم بپوش و با شرافت بمیر، بی شرف (بر می‌خیزد)

آژاکس: دیگه مطمئن شدم که این توطئه اولیسه. کجاست تا تقاص گناهانشو پس بده. ترسوی بزدل. (روبروی دن کیشوت می‌ایستد. نور صبحگاهی از بالا به سیاه چال می‌تابد) خورشید با خون تو طلوع میکنه. بایست و بمیر دلقک

(گرد زندان می‌چرخند و برای هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. به سمت یکدیگر حمله کرده و پنجه در پنجه می‌اندازند. روی زانو نشسته و سرهایشان را به هم می‌چسبانند)

آژاکس: تو را می‌کشم تا عبرتی بشه برای جاسوسان (بع بع گوسفند)

دن کیشوت: پایان این رسالت با خون تو خواهد بود واز این جور حرف‌ها (بع بع گوسفند)

آژاکس: دلقک

دن کیشوت: پلید

آژاکس: دیوانه

دن کیشوت: خودتی

(ابن کلمات را تکرار می‌کنند و در این میان صدای همهمه گوسفندان بیشتر شده و صدای آنان دیگر به گوش نمی‌رسد. صحنه خاموش و روشن شده و تنها دو گوسفند در وسط سلول می‌مانند که با سرشان با یکدیگر مبارزه می‌کنند. بر هر دو نوری تابیده می‌شود. نوری روحانی)

 

پایان

 
 
 
 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (10)