وقتی خورشید چیزی برای کشتن باقی نمی‌گذارد

۱۷ تیر ۱۳۹۴
نگاهی به رمان «فصل مهاجرت به شمال» نوشته طیب صالح
«فصل مهاجرت به شمال» طغیانی است که منجر به هیچ می‌شود. طغیانی که ماحصل آن اِنفعالی محتوم برای سرزمینی است که پس از ۶۰ سال زیر پای شمال بودن، همچنان جنوبی‌ترین سرزمین جنوب به شمار می‌رود تا اگر چه مصطفی سعیدهایی از دل آن بیرون آمده باشند اما دست آخر اگر در بازی شمال استحاله نشوند، به ناچار خود را به دست نیل می‌سپارند تا پیش از آنکه در اشکِ ناتوانی غرقه شوند، در اعماق رودی تاریخی بروند که مارپیچ می‌رود و خبر از دیواره‌های مصنوعی شمال در اطراف آن نیست.

روح‌الله سپندارند: «چقدر آب اینجاست و چه سبزه‌زارهای پهناوری! چقدر رنگ! بوی اینجا غریب است، مثل بوی تن خانم رابینسن. صداها چه ترد و لطیف است، مثل خش‌خش بال پرندگان. اینجا جای منظمی است، خانه‌ها، کشتزارها و درخت‌هایش طبق نقشه ردیف شده‌اند. نهرها هم مارپیچ نیستند، بلکه بین دو دیوارهٔ مصنوعی جاری‌اند. قطار هر چند دقیقه در هر ایستگاه می‌ایستد؛ عده‌ای شتابان پیاده و دسته‌ای شتابان سوار می‌شوند؛ بعد قطار باز راه می‌افتد. نه جنجالی و نه هیاهویی.»

صحبت از استعمار که به میان می‌آید، اولین نامی که می‌تواند یادآور این روایت باشد، انگلیس است، بعد از آن شاید نام‌های دیگری چون فرانسه و پرتغال و اسپانیا هم در ردیف‌های بعدی قرار گیرند چرا که هر چند برخی از آن‌ها پیش‌قراولان استعمار بودند اما انگلیس و بعد از آن فرانسه تا سالیان سال حتی پس از جنگ‌های جهانی داعیه‌دار حکمرانی بر سرزمین‌هایی بودند که از آن‌ها به «جنوب» تعبیر می‌شود. «فصل مهاجرت به شمال» اما روایتی است وارونه به سرزمین‌های شمالی تا سویه‌هایی متفاوت از سیر و سلوک شرقی را به تصویر بکشد.

رمان «فصل مهاجرت به شمال» نوشته طیب صالح نویسنده سودانی است که داستان مردی را روایت می‌کند که پس از سال‌ها تحصیل در انگلستان، به سرزمین مادری‌اش (ده دورافتاده‌ای در کرانه رود نیل در سودان) باز می‌گردد و در میان تمام آشنایان و اهالی آن روستا،‌ تازه‌واردی را می‌بیند که در غیاب او ساکن روستا شده و برای خودش خانواده تشکیل داده است. مردی به نام مصطفی سعید که هیچ‌کس اطلاع درستی از گذشته او ندارد، اما همه به درست‌کاری و هوشمندی و کارآمدی‌اش در روستا مهر تأیید می‌زنند. راوی داستان که تا انتهای رمان هم نام او مشخص نمی‌شود، شبی در هنگام مستی مچ مصطفی سعید را می‌گیرد. مصطفی سعید پس از آنکه همراه با راوی و یکی دیگر از اهالی روستا، می‌نوشد، شعری را به زبان انگلیسیِ صریح می‌خواند که همین مسئله مشت او را پیش راوی باز می‌کند. کنجکاوی‌های راوی تا جایی پیش می‌رود که مصطفی مجبور می‌شود داستان زندگی‌اش را برای راوی تعریف کند و تمام کلنجارهای داستان از همان جایی شروع می‌شود که مصطفی سعید از گذشته‌اش می‌گوید. حالا تمام آن زندگی بر روح و فکر راوی سنگینی می‌کند. راویِ رمان که خودش هم تحصیل‌کرده انگلستان است، بعدها در هر محفلی از روشنفکران و تحصیل‌کردگان کشورش که می‌نشیند، سخنی از مصطفی سعید به گوشش می‌رسد و همه به ذکاوت و هوش بالای او معترف هستند اما هیچ‌کس از سرانجام او اطلاعی ندارد. هیچ‌کدام از آشنایان سابق او تصور نمی‌کنند که مصطفی سعید با آن همه توانمندی، به روستایی دورافتاده برود و جایی در دستگاه دولتی نداشته باشد و در نهایت هم به دست خودش به زندگی‌اش پایان دهد.

«فصل مهاجرت به شمال» برای نخستین بار در سال ۱۹۶۲ در سودان به چاپ رسید و به گفته مترجم –مهدی غبرایی- از همان زمان هم با استقبال مواجه شد. این رمان تا کنون به بیش از ۳۰ زبان دنیا ترجمه و انتشار یافته است. در سال ۲۰۰۱ آکادمی ادبی اعراب این اثر را به عنوان مهم‌ترین رمان عربی قرن ۲۰ انتخاب کرد.

سرزمین سیاهان که نویسنده این رمان به آنجا تعلق دارد، ۶۰ سال تحت استعمار انگلیس قرار داشت و در نهایت در سال ۱۹۵۶ استقلال خود را از بریتانیا به دست آورد. هر چند سودان دیگر روی آرامش را ندید و با وجود منابع نفتی نتوانست از نظر اقتصادی بلند شود، به طوری که در گزارشی که سال ۲۰۱۳ منتشر شد سودان پنجمین کشور جهان از نظر گستردگی گرسنگی در میان اهالی معرفی شد. جنگ‌های دارفور و جدایی سودان جنوبی هم از دیگر دردسرهای بعدی این کشور بود.

«فصل مهاجرت به شمال» را رمانی کلاسیک و پسااستعماری می‌دانند که دو روایت هم‌ارز از راوی و مصطفی سعید، دوگانهٔ شمال-جنوب را به تصویر می‌کشند. برخی از منتقدان این رمان را با «دلِ تاریکی» جوزف کنراد مقایسه می‌کنند. الینا رائون در یادداشتی که در ابتدای ترجمه فارسی این رمان هم چاپ شده است، می‌نویسد: «اگر دل تاریکی را خوانده باشید، شباهت‌های بسیاری با این رمان می‌یابید. هر دو از کسی سخن می‌گویند که از تمدن خود دل می‌کند و به دامن مخالف پناه می‌برد تا تجربه‌های آن متحولش کند. در دل تاریکی مردی انگلیسی وارد کنگو می‌شود. در فصل مهاجرت، مصطفی –دانشجویی درخشان، اما بی‌پناه- برای تحصیل به قاهره و سپس لندن فرستاده می‌شود. او که کمابیش در کورهٔ تجربه گداخته بود، از زنانی که خود را به پای «این هیجان غریب» می‌انداختند، خیلی زود ملول می‌شود. به عمد از سرزمین خود، تاریخ و مبنای فرهنگ آن راست و دروغ می‌بافد و تحویلشان می‌دهد و آن‌ها هم عین خیالشان نیست –فقط می‌خواهند این دست‌های آبنوسی به ایشان برسد.» (فصل مهاجرت، صفحه ۱۲)[i]

با این حال مصطفی سعید در «فصل مهاجرت به شمال» با مارلو در «دل تاریکی» تفاوت‌های آشکاری دارد،‌ او برای تحول به شمال نمی‌رود، او فقط در فرایندی قرار می‌گیرد که یک جنوبیِ نابغه به یک باره وسط بازی ترقی می‌افتد و دست بر قضا باز همان شمالی‌ها او را کشف می‌کنند و به قاهره می‌فرستند و آنجا هم او را رهسپار شمال می‌کنند. مصطفی سعید تنها آرزوی ناخودآگاه زندگی را دنبال می‌کند. این همان آرزوی اسپینوزایی است که از سرریز ناب زندگی سرچشمه می‌گیرد که خودش را طلب می‌کند. با این حال زندگی او در انگلستان، او را در گودال سیاهی می‌غلتاند. در حالی که مارلو در سفر به دل تاریکی در کنگو به روشنایی و خودآگاهی می‌رسد.

مصطفی سعید از سرزمین سیاهان، در شمالِ سفید دست به انتقامی می‌زند که خود از آن بی‌اطلاع است؛ او با ولع تمام می‌خواهد همه زنان شمال را به تسخیر درآورد و بعد هم ویرانه‌ای از سودای عشق را به حال خویش رها کند تا به کام مرگ برود. آنچه استعمار با سرزمین سیاهان –سودان- کرد، او با زنان شمال می‌کند، با این تفاوت که نه آرمانی دارد و نه در کام‌جویی‌هایش هدفی را دنبال می‌کند، حتی در دادگاه بیش از هر چیز مجازات مرگ را انتظار می‌کشد. او شوقی برای زندگی ندارد، چرا که در دوگانه شمال و جنوب، همه از دست‌رفته‌های جنوب را به دست شمال دیده و درک کرده است. با این حال مصطفی سعید دیگر جهان را نمی‌خواهد. به گفته میشل بن‌سایق امروز ما همه می‌دانیم که از دست رفتن آرمان‌ها و رنجوری جامعه، ما را به جایی رسانده که الگوی تعلیم و تربیت مبتنی بر شوق را رها سازیم. تعلیم و تربیت کودکان ما دیگر به نوعی نیست که پاسخگوی شوق خواستن جهان باشد: تعلیمات عمومی بر اساس تهدید، چنگ زدن به جهان و خروج بدون آسیب از خطرات آینده است. این وارونگی روش تعلیم و تربیت، معرف یک تغییر فرهنگی اساسی است که به ندرت به آن توجه شده است. (بن‌سایق، ۱۳۸۸: ۸۳)[ii] و این همان چیزی است که طیب صالح ۶۰ سال قبل به ظرافت روایت می‌کند.

«فصل مهاجرت به شمال» روایتی رئالیستی از تن رنجور و زخم‌خورده کشوری تحت استعمار است که شاید به گفته برخی از منتقدان فاقد هر گونه سویه انقلابی باشد اما به زعم تروتسکی هنر سوسیالیستی باید رئالیستی باشد اما نه به معنای محدود کلمه؛ زیرا رئالیسم ذاتاً نه انقلابی است و نه ارتجاعی، بلکه نوعی فلسفه زندگی است که نباید آن را به تکنیک‌های خاصی محدود کرد: «عقیده‌ای پوچ و بی‌پایه است که شاعران را، چه بخواهند و چه نخواهند، وادار کنیم که جز دربارهٔ دودکش‌های کارخانه‌ها یا شورش بر ضد سرمایه‌داری ننویسند.» (تری ایگلتون، ۱۳۹۳: ۷۴)[iii]

«فصل مهاجرت به شمال» اما طغیانی است که منجر به هیچ می‌شود. طغیانی که ماحصل آن اِنفعالی محتوم برای سرزمینی است که پس از ۶۰ سال زیر پای شمال بودن، همچنان جنوبی‌ترین سرزمین جنوب به شمار می‌رود تا اگر چه مصطفی سعیدهایی از دل آن بیرون آمده باشند اما دست آخر اگر در بازی شمال استحاله نشوند، به ناچار خود را به دست نیل می‌سپارند تا پیش از آنکه در اشکِ ناتوانی غرقه شوند، در اعماق رودی تاریخی بروند که مارپیچ می‌رود و خبر از دیواره‌های مصنوعی شمال در اطراف آن نیست.

با این حال نمی‌توان کنش مصطفی سعید را نادیده گرفت، او تمام اشتیاق شمال به واکاوی تاریخ و فرهنگ جنوب به مثابه کالایی موزه‌ای و لوکس را به سخره می‌گیرد و به گفته خودش تا جایی که می‌تواند از شرق، تاریخ و ادبیات آن سرزمین دروغ تحویل آن‌ها می‌دهد و بیشتر تشویق می‌شود و بعد هم به تسخیر زنان شمال –به مثابه نمادی از سرزمین مادری- می‌رسد.

سرانجام پس از آنکه راوی به اتاق تنهایی مصطفی سعید -پس از مرگش- راه می‌یابد دست‌نوشته‌هایی از تلاش او برای نجات مردمش می‌بیند:‌ «به مردم یاد می‌دهیم ذهن خود را باز و نیروی درون خود را آزاد کنند؛ اما نمی‌توانیم نتیجه‌اش را پیش‌بینی کنیم. آزادی، بله، ذهنشان را از خرافات آزاد می‌کنیم. کلیدهای آینده را به مردم می‌دهیم تا هر طور دلشان بخواهد عمل کنند.»

مصطفی سعید رنگ‌ها و نظم‌ها و به زعم خودش لطافت‌های ترد صداهای شمال را رها می‌کند و به سرزمینی بازمی‌گردد که به گفته راوی وقتی مأموران دولتی به دنبال زنی هستند که شوهرش را کشته است: «هر روز که زنی مردی را نمی‌کشد، چه برسد به شوهرش، آن هم در این سرزمین که خورشید چیزی را برای کشتن باقی نمی‌گذارد.» اما مصطفی سعید و راوی «فصل مهاجرت به شمال» و البته طیب صالح نویسنده این رمان دیگر نبودند که ببینند حتی بعد از سند دوحه برای صلح در دارفور باز هم درگیری‌ها ادامه داشت و در آن سرزمین که خورشید چیزی را برای کشتن باقی نمی‌گذارد، بیش از سیصد هزار تن در درگیری‌ها کشته و دو و نیم میلیون نفر آواره شدند تا سایه‌های شوم شمال، قربانیان تاریخی جنوب را تا سال‌ها بعد به اجسادی محکوم به تباهی بدل سازند.

 


[i] صالح، طیب. (۱۳۹۱). فصل مهاجرت. ترجمه مهدی غبرایی. تهران: نشر پوینده

[ii] بن‌سایق، میشل. اشمیت، ژرار. (۱۳۸۸). گسست‌های اندوهبار. ترجمه حمید نوحی. تهران: انتشارات صمدیه

[iii] ایگلتون، تری. (۱۳۹۳).‌ مارکسیسم و نقد ادبی. ترجمه اکبر معصوم‌بیگی. مشهد:‌ انتشارات بوتیمار

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (20)