مرگ، جمعیت و امر سیاسی

۲۰ تیر ۱۳۹۴
آرمان مسعودی، مریم نعیمی

 

«ما تنها یک مسئله فلسفی داریم: خودکشی، یعنی اینکه بفهمیم آیا زندگی ارزش زندگی کردن دارد یا نه؛ این تنها پاسخ به سؤال فلسفی است. اینکه جهان معنایی ندارد، دقیقاً دلیل آن است که انسان ناگزیر است معنای خود را بیافریند و هولناک‌ترین مسئله در عالم آن نیست که جهان با ما دشمنی دارد بلکه در آن است که نسبت به ما بی‌تفاوت است اما اگر بتوانیم این بی‌تفاوتی را شکست بدهیم و جایش زندگی را درون مرزهای مرگ بپذیریم، شاید آنگاه بتوانیم به عنوان انسان نیز زندگی راحتی داشته باشیم. هر اندازه هم تاریکی [نگون‌بختی در جهان] عمیق و ژرف باشد، انسان باز هم می‌تواند درون این تاریکی روشنایی خود را بیافریند و خود را به تحقق برساند. مهم‌ترین وظیفه ما آن نیست که معنای زندگی را بیابیم بلکه آن است که [جسارت داشته باشیم تا] بپذیریم که در واقع زندگی معنایی ندارد.»

کامو، اسطورهٔ سیزیف

 

مرگ

مرگ یک عاقبت زیستی است. مرگ زیستی حادثه‌ای است که زندگی موجود زنده را پایان می‌بخشد اما واجد معنا و تولیدکنندهٔ معنا نیست. اگر انسانی نباشد که به مرگ فکر کند مرگ پدیدهٔ بی‌معنای زیستی باقی می‌ماند. مرگ زیستی نه پیش‌درآمد دارد و نه تبعات. در لحظه اتفاق می‌افتد و تمام می‌شود یا دقیق‌تر تمام می‌کند.

از میان تمامی موجودات زنده، تنها انسان است که می‌داند خواهد مرد. (الیاس، ۱۳۸۸) و این دانستن تبعات معنایی دارد. زندگی را تحت تأثیر قرار می‌دهد. انسان به مرگ می‌اندیشد و برایش چگونه مردنش و چگونگی مراسم خاک‌سپاری‌اش مهم است. او برای بازماندگان «وصیت» می‌کند. در بسیاری مواقع او محل خاک‌سپاری خود را مشخص می‌کند. این دانستن مرگ را فلسفی می‌کند و دغدغهٔ ناشی از این دانستن مناسک ایجاد می‌کند و اینجا است که مرگ اجتماعی می‌شود. در اینجا است که مرگ وارد حیطهٔ دیگری می‌شود. مرگ اجتماعی انباشتی از معنا است. تجربهٔ مرگ جایگاهی محوری در تاریخ بشر دارد.

«مرگ» پایان سوژگی فرد مرده است. مرزی است که «بدن» دیگر از آن خود نیست و آیندهٔ آن به دست بازماندگانی است که به تن بی‌جان معنای نو می‌بخشند و به‌واسطهٔ آن، بدن مرده می‌تواند کنش‌های بسیاری در سطوح مختلف جامعه تولید کند. نوع مرگ و پایان یافتن زندگی فرد مرده، پیشینهٔ زندگی او و بازماندگان، هر یک از جمله عواملی هستند که می‌توانند به نوع کنشگری در رابطه با بدن فرد مرده دامن بزنند. بدن بعد از مرگ در هر سطحی همچنان دیگران را وادار به کنش می‌کند. چه در سطوح خانوادگی و چه در سطوح سیاسی و اجتماعی. به بیان دیگر «مرگ» مقوله‌ای‌ست جمعیت‌ساز. دسته‌های مختلفی به‌واسطهٔ مرگ یک فرد و به پاسداشت زندگی او شکل می‌گیرد؛ اما از طرفی دیگر جمعیت خود به خود وجد برانگیز است، نگاه‌ها را به سوی خود جلب می‌کند و وجههٔ بیرونی آن بسیار در سطحی از جامعه تأثیرگذار است.

حال گاهی جمعیتی که در خصوص مرگ شکل می‌گیرد به خود وجهی عمومی می‌گیرد و گاهی مرگ‌ها استثنایی می‌شوند و جمعیت‌هایی با عاملیت سیاسی در پیامدشان شکل می‌گیرد. سؤال اینجاست چه نوع جمعیتی را می‌توان به عنوان یک کنش‌گر سیاسی در نظر گرفت؟ چه نوع جمعیت‌هایی نشان‌دهنده سیاست‌گریزی و ضد کنش‌گری هستند؟

 

ملت، جمعیت، مردم، انبوه خلق

شاید بهتر باشد در وجه نخست بتوانیم معنای چنین مفاهیمی را روشن کنیم. اینکه مردم چیست و جمعیت چه نمودی از خود بر جای می‌گذارد و در نهایت جایگاه من/بدنِ من در میان انبوه خلق کجاست و آیا هر جمعیتی که به‌واسطهٔ بدن‌های افراد شکل می‌گیرد «آگاه» است؟ جمعیت از چه عاملیت و قدرتی برخوردار است؟

 پاسخ به این سؤال‌هاست که می‌تواند نگاه پدیداری به یک وضعیت را که به شکل‌گیری یک جمعیت منجر می‌شود روشن سازد.

 

ملت

 «ملت» حاصل تولیدات ساختارهای حاکمیتی است، در واقع ملت اساساً وجود ندارد بلکه توسط ساختارهای سیاسی ساخته می‌شود و به آن هویت بخشیده می‌شود (نک فرهادپور، ۱۳۸۹).

 

مردم

 مفهوم دیگری که می‌تواند در کنار مفهوم ملت قرار گیرد «مردم» است. مردم مفهومی شمارش‌ناپذیر است. هر ساختاری قصد تصاحب آن را دارد و به راحتی می‌تواند تبدیل به امر وانمودهایی شود که ساختار نیازمند آن است. (مهرگان، ۱۳۸۹) مفهوم «مردم» سیالیت مظلومی دارد. یک وضعیت باعث می‌شود که مردم در سطح شهر ظاهر شوند و موجب شکل‌گیری جمعیت را فراهم آورند، جمعیتی که با امر «دیده شدن» رابطه‌ای مستقیم دارد. جمعیت به‌واسطهٔ بدن‌های ماست که شکل می‌گیرد.

 

جمعیت

شکل‌گیری جمعیت به‌واسطه بدن‌هایی است که توده‌وار در جایی برای دیده شدن و احتمالاً رساندن معنا و پیامی به گروهی خاص جمع می‌شوند. عموماً در جمعیت‌هایی که شکل می‌گیرد نمی‌توان از فردیت حاضرین سخن گفت (Canetii, ۱۹۷۸)، بلکه هدف پررنگ کردن یک معناست. به عنوان مثال زمانی که یک فرد در یک تظاهرات کشته می‌شود و یا قربانی یک جریان می‌شود، جمعیتی که در تشیع جنازهٔ او شکل می‌گیرد اعتراض به وضعیتی را نشان می‌دهد که باعث مرگ فرد شده است.

 

انبوه خلق

مردم یکی است. جمعیت از افراد طبقات بی‌شمار تشکیل شده است، اما مردم این تفاوت‌های اجتماعی را به هویتی واحد تبدیل می‌کند و تنزّل می‌دهد. برعکس، انبوه خلق یکپارچه نیست، بلکه متکثر و چندگانه باقی می‌ماند. انبوه خلق از مجموعه‌ای از یگانگی‌ها تشکیل شده است- و در این‌جا منظور ما از یگانگی‌ها، سوژهٔ اجتماعی‌ای است که تفاوتش را نمی‌توان به همسانی فروکاست و این تفاوت همچنان به صورت تفاوت باقی می‌ماند. اگرچه انبوه خلق چندگانه و کثیر باقی می‌ماند، گسسته و متفرق و فاقد انسجام نیست (نگری، هارت، ۱۳۸۷).

 

اجزای تشکیل‌دهندهٔ مردم در اتحادی که به وجود می‌آورند، خاصیت خود را از دست می‌دهند و با نفی یا کنار گذاشتن تفاوت‌های خود به همسانی بدل می‌شوند؛ بنابراین، یگانگی‌های متکثر انبوه خلق با وحدت تفکیک‌ناپذیر مردم تضاد دارد. انبوه خلق سوژهٔ اجتماعی فعالی است که بر اساس مشترکات یگانگی‌ها عمل می‌کند. انبوه خلق سوژهٔ اجتماعی فعالی است که از نظر داخلی متفاوت و چندگانه است و سامان و عمل آن نه بر همسانی یا وحدت (چه رسد به فقدان تفاوت)، بلکه بر آن‌چه به صورت مشترک دارد، مبتنی است.

 

 

آخرین استعارهٔ کشنده

مرگ بزرگ‌ترین دغدغه بشری است. آن سطحی از مناسبات که هیچ ادراک پدیداری قادر به تفسیر آن نیست.

به هر روی ایده‌های مرگ و مناسک وابسته به آن، به خودی خود بعد اجتماعی مرگ را پررنگ می‌کند تا جایی که ایده‌ها و مراسم مشترک «مردم» را وحدت می‌بخشد و مراسم متفاوت گروه‌ها را از یکدیگر جدا می‌کند (نک الیاس، ۱۳۸۸). در واقع مرگ یک فرد و حوادث بعد از آن موجبات تفکیک‌پذیری‌های بیشتری را فراهم می‌آورد؛ اما همان‌طور که ذکر شد دلیل مرگ یک فرد، خود از موضوعاتی است که می‌تواند تأثیر زیادی بر معنادهی، استعاره‌سازی و شکل‌گیری جمعیت داشته باشد. مرگ یک فرد عادی با مرگ یک «سلبریتی» تفاوت‌های بسیاری دارد و به موجبات آن کنش‌های متفاوتی را هم برمی‌انگیزد. ولی دلیل مرگ است که گاهی معادلات را به هم می‌زند و مرگ یک فرد عادی می‌تواند موجبات یک انقلاب را نیز فراهم آورد و مرگ فرد می‌تواند رستاخیز یک رخداد شود. نمونه‌های بی‌شماری در طول تاریخ می‌توان مثال زد که یک جامعه به‌واسطهٔ مرگ یک فرد در وضعیتی استثنایی قرار گرفته است و حیاتی سیاسی را در برهه‌هایی از زمان در یک جامعه ایجاد کرده است. به عنوان مثال در جریان مشروطه یکی از لحظات مهم برای شکل‌گیری جمعیت، کشته شدن طلبهٔ جوانی به نام سید حمید است که متعاقب دستگیری شیخ محمد واعظ به تیر سربازان عین الدوله صدر اعظم ناصرالدین‌شاه کشته می‌شود. بدن این طلبه شعلهٔ اعتراض را در پایتخت به اوج می‌رساند و قیام مشروطیت میان مردم کوچه و بازار پرشور می‌شود (کسروی، ۱۳۸۰).

اما زمانی می‌رسد که انسان با آگاهی از مرگ، زندگی خود را در مسیری قرار می‌دهد که ممکن است جانش را در آن راه از دست بدهد. به بیانی دیگر- و آن چیزی که موضوع بحث حاضر است- گاهی انسان به دلیل عدم تحمل شرایط خودکشی می‌کند، اما این همهٔ ماجرا نیست. گاهی مرگ خودخواسته، آخرین استعارهٔ کشندهٔ عامل آن است: اعتراض! گاه این استعاره‌های کشندهٔ تلخ، فریاد زندگی را بلند می‌کنند. تظاهرات گسترده اجتماعی در تونس، با خودسوزی یک جوان تونسی به نام محمد بوعزیزی شروع شد و پس از چندی به شورش مردمی انجامید. این جوان تونسی در اعتراض به این که پلیس مانع شده بود، وی بدون جواز سبزی و میوه بفروشد، خود را در خیابان آتش زد و متعاقباً در بیمارستان درگذشت. این حادثه باعث شروع هفته‌ها تظاهرات خشونت‌آمیز خیابانی در سراسر تونس، در اعتراض به بیکاری، فساد و گرانی مواد غذایی شد و به تغییر رژیم و فرار رئیس‌جمهوری تونس انجامید. علاوه بر این، خودسوزی‌های اعتراضی پس از این اقدام در چند شهر دیگر تونس و چند کشور دیگر از جمله عربستان سعودی، مصر، موریتانی، الجزایر و سوریه اتفاق افتاد. تولید چنین استعارهٔ تلخی که در ناامیدی مطلق تولید خشم می‌کند و منجر به شکل‌گیری جمعیت‌هایی با خشم سازمان‌یافته می‌شود.

 

مسئله

اکنون دو دغدغه مطرح است. یکی در خصوص جمعیت‌هایی است که فاقد معنا هستند و یا به قولی فاقد هرگونه کنش سیاسی. جمعیت‌هایی که معلق هستند و به نوعی وجوه حیاتی‌شان از حیات برهنه[1] فراتر نرفته است. جمعیت‌هایی که بی مطالبهٔ ویژه‌ای شکل می‌گیرند و به همان سرعت پراکنده شده و یا مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرند. عموماً ساختارهای حاکمیتی به جمعیت‌هایی که بدون دخالت آن‌ها ترتیب داده‌شده روی خوشی نشان نمی‌دهند، یا با آن‌ها مبارزه می‌کنند یا آن‌ها را ندیده می‌گیرند، از طرف دیگر بسیاری از اپوزیسیون‌های سیاسی و نیز ساختارهای حاکمیتی که نیاز به حضور خیابانی دارند قصد تصاحب جمعیت به نفع خود را دارند.

دغدغهٔ دیگر، شکل نگرفتن جمعیت‌هاست. شوکی که وارد نمی‌شود. جرقه‌ای که در تاریکی رو به افول می‌نهد و آتشی به پا نمی‌کند. مرگ‌هایی که وارد عرصهٔ عمومی نمی‌شوند.

مردی در خرمشهر خودسوزی می‌کند. در آستانهٔ سال نو ۱۳۹۴ شمسی. دکه‌داری که اسباب معیشتش را «شب عیدی» از او می‌گیرند. خودسوزی می‌کند. آیا این فرد خود را وارث سلسلهٔ تلخ مرگ‌های خودخواستهٔ خاورمیانه‌ای می‌دانست و هیچ‌کس نشنید؟

رزمنده‌های آسیب‌دیدهٔ جنگ ایران و عراق بارها به وضعیت دردناکشان اعتراض می‌کنند. چندین خودسوزی طی سال‌های مختلف گزارش شده است، اما کسی نمی‌بیند.

چه می‌شود که ماهیت مرگی که ظرفیت تولید یک وضعیت استثنایی را دارد کنشی را در جامعه برنمی‌انگیزد؟ تنها سکوت و بی‌تفاوتی و مصرف لحظه‌ها…

ضد مسئله

شاید باید در مفهوم کلی استعلایی جمعیتِ یک‌دستِ کنش‌ورز شک کرد و همچنین به مفهوم یکسان‌ساز اتحاد. شاید انبوه خلق همان خیل تشییع‌کنندگان آن مردی هستند که اعتراض استعاری کشنده‌اش آب را در دل پایتخت‌نشینان دم عید تکان نداد و ما هنگامی که دست به قلم می‌بریم و از فقدان کنش در هراسیم، از یاد می‌بریم که مردم، که جمعیت، که انبوه خلق همیشه صدایش به پایتخت نمی‌رسد؛ که مطالبه و اعتراض فقط آن‌چه حول و درون «مرکز» می‌چرخد و حضور دارد نیست؛ که خلق انبوه است و گاهی صدا و انسجام دارد، اما این جهانی است که همه چیز حتی برای دیده شدن انتخاب می‌شود. میزان اهمیت جمعیت‌ها به انتشار یک‌دست‌شان نیست. تشییع‌جنازهٔ مردِ تلخِ استعاره، خود رخداد است در بافت بومی، با دردهای بومی، به شکل بومی. این‌که «ما» نمی‌بینیم خود مجالی دیگر می‌طلبد.

 

اما «ندیدن» «ما» برای همگان گران تمام می‌شود. برای جمعیتی که شکل گرفته است. برای سکوت هراس‌آوری که بر رنج سرپوش می‌گذارد و کش می‌آید. برای ناامیدی‌ها، مهاجرت‌ها، به انزوا رفتن‌ها و هزینه‌های سخت‌تر و سخت‌تر برخی‌مان. برای شنیدن صدای انبوه خلق باید جستجو کرد. چرا که «مرکز» و صدای یکنواخت و کر کننده‌اش وهمی بیش نیست. انبوه خلق در گریز از مرکز شکل می‌گیرد.

 

 

–         آگامبن، جورجو، ۱۳۹۰، وسایل بی‌هدف، یادداشت‌هایی در باب سیاست، ترجمه امید مهرگان و صالح نجفی، تهران، نشر چشمه

–          الیاس، نوربرت، ۱۳۸۸، تنهایی محتضران، ترجمه یوسف اباذری، ارغنون ۲۶، مرگ، صص ۴۴۷- ۴۵۵

–         کامو، آلبر، ۱۳۸۲، افسانه سیزیف، ترجمه علی صدوقی، م.ع. سپانلو، تهران، نشر دنیای نو

–         کسروی، احمد، ۱۳۸۰، تاریخ مشروطه ایران، تهران، صدای معاصر

–         فرهادپور، مراد، ۱۳۸۹، دولت/ملت و سیاست مردم، قانون و خشونت، تهران، رخداد نو، تهران، صص ۴۳۸- ۴۵۳

–         مهرگان، امید، ۱۳۸۹، سیاست طبقاتی و مفهوم مردم، قانون و خشونت، تهران، رخداد نو، صص ۴۵۳- ۴۶۸

–         نگری، آنتونیو، مایک هارت، ۱۳۸۷، انبوه خلق، جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری، ترجمه رضا نجف زاده، تهران، نشر نی

 

 

–         Canetti, Elias, ۱۹۷۸, Crowds And Power, Translated from the German by Carol Stewart, published by Continumm, New York

 


[1] حیات برهنه موضوعی است که جورجو آگامبن آن را مطرح می‌کند. به‌طور کلی منظور از حیات برهنه زیست صرفاً بیولوژیکی حیوانی است که هنوز هیچ مفهوم نمادین و سیاسی به خود نگرفته است. (نک آگامبن، ۱۳۹۰)

نظر شما چیست؟

  1. Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 219

    Warning: mysql_query(): Access denied for user 'root'@'localhost' (using password: NO) in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226

    Warning: mysql_query(): A link to the server could not be established in /home3/adderang/public_html/wp-content/plugins/comment-rating/comment-rating.php on line 226
    class="comment even thread-even depth-1" id="li-comment-371">
    عزیزی :

    درود بر نویسندگان،دست اندر کاران و خواندگان.
    با نظر به دغدغه و انگیزه نویسندگان که از متن بر می آید از ذهن حقیر چنین می گذرد که مرگ (دقیق تر : هراس از مرگ و اهمیت آن) در مناسبت با جامعه ، عامل کنترل اجتماعی توسط قدرت هم هست. نوع تربیت و شیوه زندگی در جوامع شهری دهه های اخیر در جهان توسعه یافته و حتی رو به توسعه از انسان ها موجوداتی ساخته که از فکر کردن به آسیب و مرگ هم می هراسند. به بیان دیگر ایجاد،جعل و تبلیغ معنا، ایجاد سردرگمی در معنا یا گسترش هراس از مرگ با تکنیک ها یا فرصت طلبی ها در این راستا از ابزارهای قدرت برای کنترل هستند که بیش از هیستری های توده ای غیر قابل کنترل مقطعی و انقلابی به کار آمده اند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)