از ناسیونالیسم رمانتیک تا ناسیونالیسم کور

۹ مرداد ۱۳۹۴

حنیف امام قلی زاده: ناسیونالیسم اساساً پدیده‌ای غربی است. ریشه‌های ناسیونالیسم رمانتیک به تلاش اروپاییان برای ایجاد همبستگی در بین مردم برای مبارزه با حاکمان برمی‌گردد. در ایران نیز این نوع ناسیونالیسم، یعنی ناسیونالیسم رمانتیک، با شروع مبارزات برای استقرار مشروطه پدیدار شد. ناسیونالیسم رمانتیک و صورت رادیکال آن در ایران تا بدانجا پیش رفت که به نفی گروهای قومی منجر و از درون آن کسروی زاده شد که اساساً منکر وجود هرگونه قومیتی غیر از آریایی در ایران بود.

سؤال نخستین که در پیش می‌آید این است، دلیل کسروی برای نگارش کتبی در ارتباط با تاریخ آذربایجان و خوزستان چه بود؟ شاید استوارترین دلیل آشفتگی و عدم توسعه در ایران بود. کسروی ریشه‌های این توسعه‌نیافتگی را گسست و چندپارگی مردم می‌دانست. کسروی کار را تا بدان جا پیش برد که از جعل تاریخ برای رسیدن به هدفش ابایی نداشت و با کشته شدنش صورتی رادیکال از ناسیونالیسم رمانتیک ایران به یادگار گذاشت.

بعد از شکست مشروطه اما ناسیونالیسم شکست نخورد. ناسیونالیسم خود را به واسطه افرادی همچون ملک‌الشعرای بهار در ردای حکومت مطلقه رضاشاه بازپروراند. اما این بار تاریخ به گونه‌ای دیگر رقم خورد. اگر ناسیونالیسم رمانتیک در دوره مشروطه باعث همگرایی نسبی مردم ایران شده بود (نمونه‌اش مقاومت مردمی آذربایجان به سرکردگی ستارخان و باقرخان) در دروه رضاشاه این نوع ناسیونالیسم باعث دل‌آزردگی و احساس جدا افتادگی در بین مردم نواحی حاشیه‌ای شد. این احساس عدم رضایت تا بدانجا پیش رفت که مردم آذربایجان و کردستان دست به طغیان زدند و در خلأ قدرت و همچنین حمایت روسیه حکومت‌های خود مختار و مستقل (به ترتیب) تشکیل دادند. حکومت‌هایی که در قالبی ناسیونالیستی دارای محتوای کمونیستی بودند (از خلیل ملکی نقل شده است برای تهیه گزارشی برای حزب توده در آن وانفسا به آذربایجان سفر کرده بود در بازگشت به گلایه گفته بود در تمام میدان‌های تبریز عکس سردمداران شوروی آویخته شده است پس عکس ستارخان و باقرخان کجاست).

اما نکته قابل‌توجه احساس سمپات گونه‌ای است که مردمانی که در آن دوره زیسته‌اند، به حکومت خودمختار آذربایجان دارند. نگارنده به شخصه چندین مورد با افراد در این مورد بحث داشته و هر بار نوعی از احساس غرور در چهره آن‌ها هنگام صحبت در مورد حکومت خودمختار آذربایجان مشاهده کرده است. با وجود عبث بودن آن حرکت با توجه به ارتباط بارز و آشکارش به حکومت شوروی که در تمام دوران چشم به خاک ایران داشته است احساس این تعلق خاطر از کجا ریشه می‌گیرد؟

رضا شاه پیرو کارهایی که مصطفی کمال در ترکیه انجام می‌داد و با استفاده از آراء و اندیشه‌های برخی روشنفکران (که البته بعدها منتقد رضاشاه شدند) سعی در ایجاد دولتملت نوین در ایران داشت. اما رضا شاه نیز همچون مصطفی کمال چشم خود را به واقعیت‌های اجتماعی کشور خود بست. همانطور که آنتونی دی. اسمیت در کتاب خود با عنوان ناسیونالیسم و مدرنیسم به صراحت و با ذکر نام ایران به این مسئله اشاره می‌کند، امکان تشکیل دولتملت نوین به جای امتحکومت با کمک گرفتن از ناسیونالیسم (همانند کاری که اغلب کشورهای اروپایی انجام دادند) در برخی از کشورها از جمله ایران کاری نشدنی بود و است. همان تلاش بیهوده رضاشاه کار را بجایی رساند که مردمان غیر فارس زبان سودای جدایی در سر پروراندن و حتی در این راه یار و یاور هم شدند (نمونه‌اش کمک‌های پیشه‌وری و قاضی محمد به هم).

همین رابطه کنش و واکنشی حتی در تاریخ‌نگاری ما هم رسوخ کرده است و تاریخ برای این افراد ظرفی شده است برای ریختن آش داغ ناسیونالیسم رمانتیک در آن. تاریخنگارانی که به نگارش تاریخ نخبگان ایران پرداخته‌اند، تفکرات خود را بر دو اساس بنیان نهاده‌اند. گروهی به شکوه ایران پیش از اسلام باور داشتند و گروهی دیگر به شکوه ایران پس از اسلام. از گروه اول زیرین کوب‌ها به نگارش کتاب دو قرن سکوت پرداختند و در گروه دوم افرادی چون ناصر پور پیرار کتاب دوازده قرن سکوت را نوشتند، هرچند که بعدها گروه سومی مانند تورج دریایی سر برآوردند و گزینه سومی را روی میز گذاشتند.

البته نمی‌توان به صراحت ناسیونالیسم گروهای قومی را ناسیونالیسم رمانتیک نامید. ناسیونالیسم گروهای قومی بیشتر ناسیونالیسمی از نوع ناسیونالیسم تدافعی است. این گروه در برابر خطر از بین رفتن هویت فردی و گروهی خود دست به مقاومت می‌زند و همین شکاف بین این دو دسته را بیشتر می‌کند. اما کار بدین جا ختم نمی‌شود. همیشه هستند گروهای رادیکالی که از احساسات افراد برای پیشبرد اهداف خود سوءاستفاده کنند و نتیجه‌اش حوادثی مانند هتل تارای مهاباد یا جریان روزنامه ایران، می‌شود. این جریان که شاید بشود آن را ناسیونالیسم کور نامید هویت ملی‌شان را به همه چیز از جمله عقلانیت اولویت می‌دهند و باعث رادیکال‌تر شدن فضا می‌گردند.

سؤال دیگری که نیاز به کنکاش دارد این است که آیا اساساً نیاز به هویت قومی (فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ و …) وجود دارد یا نه. هویت ملی از هر نوعش همانند آنچه هویت ایرانشهری نامیده می‌شود (و می‌توان گفت سیدجواد طباطبایی سردمدارش است) نوعی نگاه به گذشته دارد. می‌توان گفت هویت (با وام گرفتن از فوکو) نوعی از دیگر بودگی است. افراد برای داشتن هویت نیاز به ایجاد تمایز بین خود و دیگری دارند. زمانی که این نوع نگاه در بین گروهای قومی مختلف به وجود می‌آید گذشته‌نگری و بازیافتن اصالت جایگزین نگاه به جلو و دریافتن فرهنگ مدرن می‌شود. گروهای قومی به جای یافتن جایگاه خود در بین فرهنگ جهانی در پی استخراج فرهنگ و سنن کهن و مستعمل خود می‌روند و از پندارها و اندیشه‌های نوین غافل می‌مانند. نوعی بومی‌گرایی و هویت قومی به جای جهانی گرایی و جهان وطنی می‌نشیند و شکاف‌های موجود را عمیق‌تر می‌سازد و راه را برای توسعه پایدار می‌بندد.

***********

آنچه ذکر شد «چه هست‌ها» بود اما در مورد «چه باید کردها» شاید بحث‌هایی بسیار بیشتر نیاز است البته و افرادی خبره. شاید ذکر قسمتی از کتاب ناسیونالیسم و مدرنیسم که ذکرش آمد پایانی مناسب برای این مقال و شروعی برای بحث‌های بیشتر باشد:

کسانی چون جمال عبدالناصر، سوکارنو و نهرو، در حالی که به طور انتزاعی مردم را می‌ستودند، بیشتر درصدد تلاش برای ایجاد یک فرهنگ والای جمعی بودند که اقوام و پیروان مذاهب گوناگون را در دولت‌های جدید آن متحد سازند، و نه در صدد رمانتیک کردن فرهنگ‌های مردمی که ممکن بود وحدت شکننده دولتی را که به ارث برده بودند را تضعیف و در نتیجه تجزیه کنند (ناسیونالیسم و مدرنیسم، آنتونی دی. اسمیت ترجمه کاظم فیروزمند، انتشارات ثالث).

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=SQT8ZUeikNZsFy6iEn8Vt8ZfsD%2BSERgoAQLHseVI7YVG40yamhMYNZvWje7H7LPiyak6ikPjf70x0BcLJOqjoA%3D%3D&prvtof=pwRYWMRchdzhGRIMHsl0GL7zFYXb8J3aooywLkQArrk%3D&poru=97byZeGpNoYTUhIiaIkITqS9p9hqhBEaB%2Fv%2FkbwczQF4rpsyO1y1j6bVPwqlg2fMI%2FPU2gETjeLruC%2BF7p2tKg%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>