لمپن انتلکتوئل‌ها و ماجرای زندگی انسان ایرانی

۱۲ مرداد ۱۳۹۴
به بهانه نمایشنامه ابرها

حمید ملک‌زاده: هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی بتوانم اندیشمندی مانند اسلاوی ژیژک را دوست داشته باشم. این هم به خاطر تظاهرهای خودش بود و از آن مهم‌تر به خاطر این بود که هر چیز نامطلوبی که هر روز در حلقه دوستانم می‌دیدم ارتباطی با ژیژک یا به واسطه او نسبتی با ژاک لاکان برقرار می‌کرد. اندیشمندانی که سال‌ها بعد از شنیدن درباره‌شان و بر اساس ضرورتی که در کلاس درسی در دانشگاه پیش آمد بود به مطالعه آن‌ها پرداختم و بعد از آن بود که احساس کردم همه آدم‌های اطرافم به من خیانت کرده‌اند. سوءاستفاده آدم‌هایی که می‌شناختم از اندیشه‌های این اندیشمندان امکان بزرگی را که در ساحت اندیشه سیاسی در مطالعه آثار ژیژک و لاکان نهفته بود از من مخفی نگاه داشته بود و دادگاهی را نمی‌شناختم که بتوانم برای این «جنایت» از آن‌ها شکایت کنم. درست بعد از این مسئله بود که تصمیم گرفتم هر بار در نوشتن‌های گاه‌به‌گاهم این دسته از اطرافیانم را افشا کنم تا شاید اگر ذهن جستجوگری مانند خودم با «نا دانِش تولیدشده در صفحات مجازی، وب‌سایت‌ها، وبلاگ‌ها و جمع‌های دوستانه این فرزندان خائوس» مواجه شد، به گزارشی درباره ضرورت گذشتن از «تفکرخانه‌های پوشالی» آن‌ها دسترسی داشته باشد. هرچند می‌دانم که امروز و این‌طور که به نظر می‌رسد، در سایه ناکارآمدی و بیماری دانشگاه ایرانی در فلسفه و علوم انسانی، برای سال‌های زیادی در آینده «ناحق» در مقابل «حق» انحصار تربیت شاگردانی را در اختیار گرفته است که به امید پیروزی بر «طلبکارانی که زیاده‌خواهی پسران بر دوش پدران گذاشته است» روش‌هایی برای پیروزی بر هر استدلالی و در مقابل حضار در هر دادگاهی را جستجو می‌کنند. روش‌هایی که به شاگردان این فرصت را می‌دهند که با استفاده از آن‌ها بتوانند راحت‌تر به زندگی و لذت‌هایی که خیال می‌کنند درون آن گذاشته‌اند بپردازند.

ابرها، نوشته کمدی‌نویس مشهور یونانی انگار گزارشی است از ماجرایی که بناست «لمپن انتلکتوئل»های مجهز به فن بلاغت، با اتکا به حافظه خوبشان در آینده‌ای نه‌چندان دور برای مردمی به وجود بیاورند که روزی به اعتبار همان فن، کتک خواهند خورد و در مقابل شاهدان رسوا خواهند شد. ماجرای ما اما با واقعیتی که پدر کمدی کهن یونانی به تصویر کشیده است یک تفاوت اساسی خواهد داشت:

تفکرخانه سقراط یک چیز بیرون از خانه ما نیست که بتوانیم به راحتی آن را آتش بزنیم؛ و احتمالاً زئوس، ما را در به آتش کشیدن آن به راحتی یاری نخواهد کرد. این تفکرخانه بخشی از تاریخ مردمی خواهد بود که سرنوشت چند نسل از مردمانش را به دست «استدلال بی‌اساس» به نابودی خواهد کشید.

 من سعی خواهم کرد تا از طریق ارجاعاتی به نمایشنامه ابرهای آریستوفانس به چیزی بپردازم که به پیشنهاد یکی از دوستان، از آن‌ها با نام «لمپن انتلکتوئل» یاد خواهم کرد. انسانی که انگار در «تفکرخانه سقراطی» که آن را به‌جای تاریخ معاصر ایران می‌گذارم، به سوفیستی «رنگ‌پریده و پر از حرامزادگی» تبدیل شده است. موجودی با حافظه‌ای خوب که «فقط به خدایان سه‌گانه، «خائوس»، خدای ابرها و خدای زبان فکر] می‌کند[ و نه به خدایان دیگر». موجودی که به راحتی می‌شود او را در کلاس‌های فلسفه در مؤسسات آموزشی رنگارنگی که در جای‌جای پایتخت پراکنده‌اند، توی وبلاگ‌ها و دیگر شبکه‌های اجتماعی، درست به اندازه کافی‌شاپ‌ها و جاهای دیگری که احتمالاً تعدادی از مردم و مخصوصاً جوان‌هایی که به دنبال فرار کردن از «بازپرداخت بدهی‌هایی هستند که تاریخ پدرانمان برای ما به‌جای گذاشته است» گرد هم آمده‌اند، پیدایشان کرد و با کمال تعجب دید که هرکدام مجموعه زیادی از «تماشاگران» را گرد خود جمع کرده‌اند. تماشاچیانی که در مقابل خطاب استرپسیادس به آن‌ها که «آه، کودن‌های بدبخت! فقط منبع درآمد مایید و بس! دیگر به هیچ دردی نمی‌خورید! فقط فروش بلیت را بالا می‌برید. طبل‌های توخالی! تنها به درد پشم‌چینی می‌خورید. خرفت‌های بی‌عقل!» شادمانه هورا می‌کشند و پول و اشتیاق و سرخوشی‌شان را به صورت‌های مختلف نثار این سوفیستهای تازه می‌کنند حیران نشسته‌اند. این‌ها غافل از صدای همسرایانی که الهگان حاکم‌اند، آن‌ها که می‌دانند این مردم «دیری است که مشتاق داشتن فرزندی حقیقت ستیز، دشمن عدالت و پیروز در برابر رقبا است. به گمانم به آرزویش می‌رسد؛ اما شاید به زودی آرزوی لال بودن پسرش را بکند.» حیران به دهان‌هایی دوخته شده‌اند که اجازه شکل‌گیری هیچ معنای نهایی‌ای را در ذهن‌هایشان نمی‌دهند.

 

لمپن انتلکتوئل‌ها و ابرها

تا اینجای بحث تقریباً مشخص کردم که قصد دارم درباره چه چیزی صحبت کنم. از اینجای نوشته‌ام را به‌طور خاص به برشمردن ویژگی‌های محصولِ ناخواسته تاریخ مردمی خواهم پرداخت که برای سرباززدن پدرانمان از بازپرداخت بدهی‌شان به تاریخ تولید شده‌اند. این‌ها محصول ناباوری پدرانی هستند که مسئولیت نتایج به‌دست‌آمده از انتخابشان در هیچ جای تاریخ انسان ایرانی از مشروطه به این طرف را نپذیرفته‌اند. از ساده‌لوحی خودشان و تسلیم شدنشان در قبال «شهوات جوانی» در بستر قدرت شرمگین هستند و به اعتبار «دانش کم» و «ضعف‌های تاریخی‌شان» سعی می‌کنند تا با فراگرفتن «علم جدید» به مقابله با وام‌دهندگانی بروند که به زودی اصل و بهره وامشان را طلب خواهند کرد. پدرانی ساده‌دل که در پیوندی نامیمون با قدرت جدید از خانواده روستایی خود فاصله گرفته و به دام زیاده‌خواهی رنگ‌های جهانی گرفتار شده‌اند که با آن آشنا نیستند؛ و نمی‌توانند خود را با واقعیت‌های برآمده از جهان تازه‌ای که به لطف ازدواج با زنی شهری به آن وارد شده‌اند وقف دهند. ناچار برای برآمدن از پس هزینه‌های زندگی تازه و انتظارات همسر و فرزند عزیزکرده‌شان قرضی را به گردن می‌گیرند که از پرداخت آن ناتوان‌اند. قرضی که برای فرار کردن از پرداخت آن به «تفکرخانه سقراط» پناه می‌آورند. سقراط به ایشان قول می‌دهد که «یک ورّاج تمام و کمال، گرگ باران‌دیده‌ای سرسخت و یک زبان‌باز حرفه‌ای ] می‌شوند[». امری که به خودی خود برای مردی روستایی که ریشه در ارزش‌های دین یونانی دارد و عمرش در جهانی متفاوت از آن چه به او آموزش داده می‌شود گذشته است امری خطیر و غیر ممکن است. پیوند او با طبیعت امکان اجرا کردن دستورالعمل‌های سقراط را از او سلب کرده و او را به مضحکه‌ای برای خندیدن تماشاگران تبدیل می‌کند. مردی که عبایش را در گروی دانش داده و کفش‌هایش را از دست داده است. او به واسطه نیاز مبرمش به پیدا کردن راه فرار از قرض‌هایی که به عهده گرفته است، پسرش را به «خانه دانش» روانه می کنه و در انتظار نتیجه نهایی می‌نشیند. تا «الهگان بزرگ سستی! اندیشه، سخن، نیرنگ، رذالت، فخرفروشی، دروغ و فراست» را به او بیاموزند. محصول نهایی این آموزش مجموعه‌ای از ویژگی‌ها را دارد که اولین آن‌ها «جدایی از زمین» است.

 

جدایی از زمین

اولین چیزی که استرپسیادس در ورودش به خانه سقراط با آن مواجه می‌شود شاگردانی است که «درحالی‌که سر بر زمین کرده و ماتحتشان در هواست» به تعمق در ستارگان مشغول‌اند. این، تعمقی درباره نجوم به‌عنوان یک واحد زبانی است. در واقع بر اساس آن‌چه آریستوفانس نشان می‌دهد در خانه سقراط اندیشیدن مربوط به بلاغت است. درحالی‌که سر در زمین فرو رفته است می‌توان ستارگان را به‌عنوان کلماتی با نقش‌های دستوری خاص به کار گرفت، از مجموعه‌ای دانش‌های مربوط به اساطیر و قصه‌های استفاده کرد و جملاتی را ساخت که در آن‌ها مقصود هر فراگیر فضیلتی برآورده شود. این مواجهه با شیوه آموزش و تفکر سقراطی در آریستوفانس با برخورد پیرمرد با سقراط کامل می‌شود. سقراط در بالای سبدی نشسته و تاب می‌خورد، پیرمرد که از دیدن این صحنه متعجب می‌شود دلیل این کار را از او می‌پرسد و این‌طور پاسخ می‌گیرد که: «اگر روی زمین می‌ماندم و از این جایگاه پست به آن‌ها که در اوج‌اند، نگاه می‌کردم، انبان کشف و شهودم خالی می‌شد چون زمین با نیرویی سترگ، عصاره ذهن را جذب می‌کند». سوفیست سقراطی، به قرائت آریستوفانس، موجودی است که برای مردمانی که بر روی زمین زندگی می‌کنند و در پیوند با طبیعت قرار دارند و به دنبال پاسخ‌های ساده‌ای برای پرسش‌های مشخصشان می‌گردند، سخنانی غیرقابل فهم دارد. بارها از زبان استرپسیادس می‌شنویم که تنها به دنبال یافتن راهی برای رهایی از شر طلبکارانش است، در حالی که آموزه‌های سقراط درباره ضرورت رها شدن از زمین و تعمق در موضوع مورد مطالعه به اعتبار شهودی است که تنها بستر رخ دادنش زبان است. آموزش سقراطی در ابرها در واقع یک‌جور جستجو برای صورت‌های تازه‌ای از گزاره‌های مشخص است که در آن‌ها با جابه‌جا کردن نقش‌های دستوری موضوع مورد اندیشه، راهی برای متقاعد کردن مخاطبان درباره عقیده شخصی برآمده از خواست فردی اندیشمند می‌یابد.

 این مهم‌ترین ویژگی «لمپن انتلکتوئل»های امروز در جامعه ایرانی است. موجوداتی که هر روز در حال پارو کردن لایک در صفحات مجازی و یا پول در مؤسسات آموزشی مختلف هستند که با تکیه بر معلمی که به تبعیت از آریستوفانس آن را «ناحق» می‌نامیم شاگردان تازه‌ای تربیت می‌کنند. انسان‌هایی که عموماً از جریان زندگی روزمره مردم و مسائل واقعی هر روزه‌شان فاصله گرفته‌اند و با اتکا به توانایی‌های بلاغی‌شان به صادر کردن گزاره‌هایی مشغول‌اند که مردمِ نیازمند به پاسخ را مبهوت نگه می‌دارد. این «شاگردان ناحق» به خوبی در وراجی استادند، درباره هر چیزی اظهار نظر می‌کنند و درحالی‌که سر در آسمانِ خالی کرده‌اند به پرسش‌هایی مربوط به چیزی که در زمین اتفاق می‌افتد پاسخ می‌دهند. پاسخ‌هایی که برای پدران غیرقابل فهم هستند. پاسخ‌هایی مصنوع که انسان تازه‌ای را می‌طلبند که بی کم‌ترین ریشه‌ای در یک زمین خاص بتواند آن‌ها را تقلید کند؛ و در این راه از ابرها کمک می‌گیرند که «حامی حقه‌بازها…پزشک‌های بدنام، جلف‌های آراسته‌ای که تا فرق ناخن انگشتری دارند و شاعرهای چرندگو هستند. این شاعرها بیکارهایی هستند که ابرها زندگی آن‌ها را تأمین می‌کنند.»

 مسیر آموزش استرپسیادس تازه در اینجا آغاز می‌شود. این اولین اصلی است که شاگرد پیر باید یاد بگیرد. این‌که از زمین فاصله بگیرد، به ابرها نگاه کند تا بتواند از ایشان بیاموزد که چطور در مقابل با هر چیز یا هر کسی باید به شکل او در بیاید. این مقدمه بخش مهم دیگری از آموزش سقراطی در نگاه آریستوفانس است که ما را به ویژگی دوم لمپن انتلکتوئل‌ها هدایت می‌کند. من دوست دارم این ویژگی را افسون‌زدایی از جهان بنامم. افسون‌زدایی‌ای به نفع شکل تازه‌ای از دینی نسبی‌گرا که هر چیزی را ممکن می‌کند. هر چیزی را درست به همان اندازه‌ای که ساختن جملات متفاوتی به‌وسیله جابه‌جا کردن نقش دستوری کلمات اجازه می‌دهد و تا جایی که مقصود اصلی سوفیست اهل بلاغت که شکست دادن رقیب است ممکن می‌کند.

 

افسون‌زدایی از جهان و مسئله نفی

«آه، پسرم! آه، آه! از این‌که صورت رنگ‌پریده‌ات را می‌بینم، خوشحالم! حالا آماده انکار و مخالفتی!» این جمله ایست که استرپسیادس بعد از به پایان رسیدن یک دوره آموزشی وقتی پسرش را در «تفکرخانه سقراط» می‌بیند می‌گوید. شاگرد پیر اینک «زبانی تیزتر از هر شمشیر دیگری» را به لطف آموزش‌های «تفکرخانه» در اختیار دارد که می‌تواند به کمک آن از زیر بار دِینی که به عهده گرفته است شانه خالی کند. چیزی که به‌طور خاص می‌توانیم از این جمله دریابیم را در این بخش به‌عنوان «افسون‌زدایی از جهان و مسئله نفی» نام گذاشته‌ام.

شاید مهم‌ترین ویژگی یک «لمپن انتلکتوئل» اتکا به یک‌جور نفی ناقص باشد. یک نفی بی‌بنیان که به سمت هیچ شکلی از ایجابیت حرکت نخواهد کرد. ایده نفیِ برسازنده از ایده‌های مهم در فلسفه هگل است.«در هگل ــ و دربارهٔ مفهوم سلبیت ــ با این مسئلهٔ اساسی مواجهیم که هر نفی در حکم اثبات است. این بدین معناست که برای هگل محدود کردن یک چیز یعنی مشخص کردن «چه چیز نبودگی آن». این مشخص کردن ــ از راه سلب کیفیات به چیز ــ یک فرایند ایجابی است. تا جایی که از محتوای بحث‌های هگل بر می‌آید تعلق نداشتن یک کیفیت به چیزی که سعی داریم «چیستی‌اش» را تعیین کنیم ما را وارد یک فرایند مداوم از نفی‌ها خواهد کرد. برای هگل چیستی چیزها در واقع در جریان همین نفی‌های پی در پی ــ و نفیِ نفی‌های پیشین ــ است که مشخص می‌شود. نفی برسازنده‌ای که هر لحظه امکاناتی را که ممکن است به موضوع مورد نظرمان حمل کنیم نفی می‌کند؛ تا در نهایت خَلَئی در میان کیفیات بازمانده برای شناسایی و نشان دادن موضوع مورد نظر برایمان باقی می‌ماند. انگار اینکه چیزی وابسته به مقولهٔ خاصی نیست تصدیق این است که آن چیز به مقولهٔ دیگری وابسته است ــ اگرچه شاید ندانیم که آنچه مقوله‌ای است. و درست به‌واسطهٔ همین سلبیت است که ــ چنانچه پیش‌تر اشاره کردیم ــ روح در کار ساختن خود از خلال کرانمندان اندیشه‌ورز خواهد بود. این مفهوم را تیلور به‌خوبی ــ و به اختصار ــ برای ما روشن کرده است: «کوچک‌ترین مجموعه‌ای از گزاره‌ها که می‌تواند حق مطلب را در رابطه با واقعیت بیان کند متشکل از سه گزاره است: اینکه A، A است؛ اینکه A، A– نیز هست؛ و اینکه A– در نهایت نشان خواهد داد که A است. (تیلور، ۱۹۷۱: ۱۵)»(ملک‌زاده،۱۳۹۳: ۶۱-۶۰)

تفاوتی که نفی در هگل با نفی موردنظر ما در اینجا دارد همین ایجابیت موجود در آن است. دانش‌آموخته «تفکرخانه» در ابرها یک مرجع نهایی حقیقت است که راز نا دانِشش در به تعویق انداختن گزاره‌هایی ایجابی است. همین فقدان ایجابیت برآمده از نفی در اوست که همواره شرایطی را به وجود می‌آورد که بر اساس آن حقیقت در انحصار «سوفیست فاضل و زبردستِ» قصه وجود دارد. حقیقتی که به او امکان می‌دهد تا به اعتبار آن هر چیزی را به‌نقد بکشد. هیچ‌چیز تا جایی که در محدوده منافعش قرار نگرفته باشد او را راضی نمی‌کند. رضایتمندی او وقتی به دست می‌آید که ناتوانی «معلم حق» و «تماشاگران» در دفاع کردن از خود را ببیند. این تنها هدف «لمپن انتلکتوئل»های ایرانی است. آن‌ها نقد می‌کنند و هر بار از آن‌ها بخواهی که در قبال «نه»ای که صادر کرده‌اند یک جایگزین ایجابی ارائه بدهند مسیر گفتگو را تغییر می‌دهند، دادگاه تازه‌ای بر پا می‌کنند و به خواهان، نسبت‌هایی می‌دهند تا او را از میدان به در کنند. لمپن انتلکتوئل‌ها تنها در میان «گروهی از شنوندگان» حاضر می‌شوند. آن‌ها معیار صدق و کذبی جز تأییدی را که از شنوندگان «گیج و حیران» به دست می‌آورند در اختیار ندارند. آن‌ها از «جهل مخاطبانشان ارتزاق می‌کنند. برای آن‌ها بهتر این است که «شاهدان دادگاه» و «تماشاگران مناظره‌هایشان هزاران نفر باشند.» شاهدان بیشتر را راحت‌تر می‌شود فریب داد». این عبارت را درست در همان‌جایی که استرپسیادس برای دیدار دوباره با فرزندش پس از پایان دوره آموزش به «تفکرخانه» مراجعه کرده است می‌توانیم ببینیم:

استرپسیادس:

سلام سقراط! بیا این کیسه آرد را بگیر…ببینم، پسرم این روش استدلال مشهور را آموخته؟

سقراط:

بله.

استرپسیادس:

فوق‌العاده است! آه، ای رذالت آسمانی!

سقراط:

تو همیشه پیروز خواهی بود!

استرپسیادس:

حتی با حضور شهود؟

سقراط:

البته اگر هزار تن باشند، برای تو بهتر است.

چیزی که زیادی شهود برای سوفیست با خود به همراه می‌آورد مجموعه‌ای از جهالت‌هاست که راحت‌تر می‌شود قانعشان کرد، آن‌ها را خطاب کرد، تمرکزشان را به هم ریخت و در حالتی از گیجی، انگار که جادو شده‌اند، از آن‌ها تأیید گرفت، مبارزه را پیروز شد و به مبارزه بعدی فکر کرد.

مسئله آخری را که در این نوشته به آن می‌خواهم بپردازم به‌طور خلاصه در «نا دانِش» می‌توان خلاصه کرد. نا دانِش نسبت مشخصی هم با مسئله افسون‌زدایی دارد. این مفهوم افسون‌زدایی از آن دست مفاهیمی است که در میان «لمپن انتلکتوئل»های امروزی، شیادان تفکرخانه‌ها، کاربرد قابل‌توجهی دارد. نا دانِش ابزار «تفکرخانه» است. شمشیری که به‌وسیله آن «معلم حق» را مغلوب می‌کنند و سرخوشانه به تربیت «حقّه‌بازها» می‌پردازند که گفتگوی برای نزدیک شدن به حقیقت را به مونولوگ‌هایی تبدیل می‌کنند که منافع خاص ایشان را فراهم می‌کند.

 

نا دانِش

من مفهوم نا دانش را با استفاده از بخشی از گفتگوی میان «معلم حق» و «معلم ناحق» مورد بررسی قرار می‌دهم. سقراط آموزش پسر استرپسیادس را به برنده مبارزه‌ای میان این دو وامی‌گذارد. بنا می‌شود تا هرکدام از این‌ها گزارشی درباره شیوه آموزششان ارائه بدهند و بعد از آن هرکدام که پیروز شد تربیت شاگرد جوان را به عهده بگیرد. این گفتگویی نمادین است که در آن معلم حق به‌جای «دانشگاه» در حالت ایده‌آلش قرار می‌گیرد و مؤسسات آموزشی بیرون دانشگاه، کلاس‌های اسپینوزا در ده جلسه، دکارت در یک ماه و از این‌دست کلاس‌ها، در مقام معلم ناحق. برای این‌که ببینیم هرکدام از این «دو حریف قَدَر که به قدرت بیان خود اطمینان دارند و دیری است که می‌اندیشند به مصاف هم آمده‌اند» چه طور به بیان محتوای آموزش‌های خود می‌پردازند به متن ابرها مراجعه می‌کنیم.

حق: از شر من خلاص شوی؟ فراموش کرده‌ای که هستی؟

ناحق: من استدلالم!

حق: بله استدلال بی‌اساس!

ناحق: و قلدرهایی مثل تو را مغلوب می‌کنم.

حق: با کدام حقه؟

ناحق: با ضرب‌المثل‌های جعلی.

حق: … که به دل این احمق‌ها بنشیند. (تماشاگران را نشان می‌دهد.)

ناحق: بهتر است بگویی خردمندها!

این چیزی است که به‌طور عمده محتوای اصلی «نا دانِش» را تشکیل می‌دهد، «استدلال بی‌اساس». من قصد ندارم تا در این نوشته به بحث‌هایی منطقی درباره «استدلال بی‌اساس» بپردازم. چیزی که سعی می‌کنم در این بخش پایانی آن را موردبررسی قرار بدهم محتوا و مکانیسم‌های این دسته از استدلال‌هاست.

یکی از مهم‌ترین عناصر محتوای استدلال بی‌اساس، بر اساس چیزی که در نمایشنامه ابرها می‌بینیم، ضرب‌المثل‌های جعلی است. عنصری که می‌توانیم با عنایت به چیزی که امروز در شبکه‌های اجتماعی می‌بینیم در جملات قصاری پیدایشان کنیم که از قول فلاسفه و اندیشمندان بزرگ به نادرستی مطرح می‌شوند و توسط «جستجوگران حقیقت» دست‌به‌دست می‌گردند. تا جایی که از قول رنه دکارت به نوشته‌ای درباره تفکیک جنسی زنان و مردان و مصائب آن برای یک جامعه برمی‌خوریم. این یک نمونه از چیزهایی است که در شبکه‌های مجازی دست‌به‌دست می‌شوند و به نظر می‌رسد در مقابل نمونه‌ای که بعد از این به آن خواهیم پرداخت اهمیت کم‌تری داشته باشد. برای پرداختن به چیستی محتوای نا دانِش در میان لمپن انتلکتوئل‌ها باز هم به متن نمایشنامه ابرها مراجعه خواهیم کرد، جایی که آریستوفانس از زبان سقراط برای استرپسیادس درباره محتوای آموزش‌هایش مشخص می‌کند که استدلال بی‌اساس نیازمند «فن بیان»، «حافظه قوی»، «پشت‌کار در تمرین بلاغت»، «فصاحت و سخنوری» است. چیزی که به‌وفور در نوشته‌های فیس‌بوکی، کلاس‌های آموزش فلسفه در یک‌ترم و از این‌جور مکان‌ها می‌توانیم پیدا کنیم. این دسته از نا دانش را می‌توانیم در نوشته‌هایی از این‌دست پیدا کنیم: «بنیامین درجایی می‌نویسد…»، «آدورنو در اخلاق صغیر گفت…». نوشته‌هایی که با صحبت‌هایی درباره زندگی عمومی مردم، چیزهایی درباره سیاست داخلی و سیاست خارجی کشور، عشق، رابطه جنسی و از این‌دست ادامه پیدا می‌کنند. مهم‌ترین مشخصه این دست از نوشته‌ها استفاده از یک جمله نقل‌شده از یک فیلسوف یا نظریه‌پرداز اجتماعی و ادامه دادن استدلال شخصی نویسنده، بدون وفاداری به بنیان‌های معرفت‌شناختی یا الزامات دیگر یک اندیشه است. نوشته‌هایی که عموماً کینه‌های شخصی و نفرت‌های خصوصی نویسنده نسبت به موضوع موردبررسی‌اش را بازنمایی می‌کنند؛ و طوری طراحی‌شده‌اند تا هرکسی که برخلاف نظر نویسنده می‌اندیشد در مقابل قضاوتی قرار بگیرد که «خردمندانی که به تماشا نشسته‌اند» درباره او می‌کنند. این محصول نهایی آموزش‌های «معلم ناحق» است. آموزشی که ریشه در افسون‌زدایی از هر چیز و مهم‌تر از همه باورهای بنیادین یک مردم دارد. آموزشی که با قطع کردن رابطه مخاطبانش با مبانی اولیه‌ای که بناست درستی نتایج یک اندیشه به اعتبار آن‌ها سنجیده شود، در میان سرگشتگی مخاطبان، با جادوگری زبان، نا حقیقت را به‌جای حقیقت به مخاطب و تماشاچیان ارائه می‌دهد و تأیید آن‌ها را به دست می‌آورد. در ابرها وقتی حق ادعا می‌کند که می‌تواند با گفتن «حقیقت» به مبارزه با ناحق برود با این جواب مواجه می‌شود:

ناحق: با جوابی محکم‌تر تلافی می‌کنم. اول اینکه ادعا می‌کنم، عدالت وجود ندارد.

این کاری است که پیش‌تر سقراط، در آغاز آموزش‌های شاگرد پیرش با زئوس کرده بود. او ادعا کرده بود که این نه زئوس، بلکه ابرها هستند که خدایان قابل ‌تکریم‌اند.

سقراط: ابرها هر شکلی که بخواهند به خود می‌گیرند. وقتی آدم هرزه‌ای ببینند، موهای بلند و مجعد و پشمالو مثل حیوانات، مثل پسر «زنوفانتس» به شکل قنطورس درمی‌آیند.

این آغاز افسون‌زدایی از جهان شاگرد است. یک‌جور ایجاد فاصله کردن برای مبانی اعتبار بخش به دانش او برای واردکردن او به جهانی که بشود به‌وسیله زبان هر چیزی را در آن به‌عنوان حقیقتی انکار ناشدنی جای زد. آموزش‌های «تفکرخانه» مجموعه‌ای از اشعار، آموزه‌های قدیمی و جدید و گزاره‌هایی را در برمی‌گیرد که می‌توانیم تکرارشان کنیم بی این‌که دغدغه درستی آن‌ها را داشته باشیم، یا اصلاً دانش کافی برای استفاده از آن‌ها را به ما داده باشند. بر اساس همین مسئله است که می‌بینیم لمپن انتلکتوئل‌های ایرانی عموماً بیرون از دانشگاه که در نمونه ایده‌آلش بناست با نا دانش مبارزه کند، فعال هستند، عبارات بی‌معنایی درباره ضرورت عبور از دانشگاه می‌نویسند و درحالی‌که سر در زمین کرده‌اند به مطالعه نجوم مشغول می‌شوند. اینان محصول تاریخی هستند که به دنبال رهایی از بار مسئولیتِ دِینی است که به خاطر انتخاب‌هایش باید بپردازد و شادمانه فریاد می‌زنند:

«اگر رذلی گستاخ، سخنوری فصیح، بی‌حیا، بی‌شرم، یاوه‌گو، دروغ‌گویی زبردست، هرزه‌گویی کهنه‌کار، حافظ کامل قوانین، وراجی تمام و کمال، روباهی گریزپا از هر مخمصه، نرم چون بند چرمی، لغزنده چون مارماهی، زیرک، گزافه‌گو، بدذات، شروری صد چهره، نیرنگ‌باز، غیرقابل‌تحمل و سگی زرد باشم، شاید بتوانم از زیر بار قرض فرار کنم.»

 

منابع:

ملک‌زاده، حمید (۱۳۹۳) من یک نه دیگران هستم: مطالعه‌ای در انضمامیت سوژه سیاسی، نشر پژواک

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (1)