وقتی ما مردگان فریاد می‌زنیم

۱۹ مرداد ۱۳۹۴

محمد آقازاده: جوانی که بی‌خیال در شبیخون غروب پارک هنرمندان با صدای خوش، آواز می‌خواند همان‌قدر در واقعیت تصرف می‌کند و منطق زندگی متصلب را به ویرانی می‌کشد که بازیگران جوان در پرفرمنس «من و محصص مینوتور هستیم» کلیت زندگی را در هم می‌ریزند، از آن عادت‌زدایی می‌کنند تا بار دیگر نسبت به اشباحی به خودآگاهی دهشتناکی برسند که همه جا در محاصره‌شان قرار می‌دهند ولی خود را در منطق روزمره نامریی می‌کند.

اشباح زندگی را غارت می‌کنند، آزادی را در ناآزادی به خفگی می‌کشند. در خانه‌ای نا گرفته با دیوارهایی که پر از تصاویر خوفناک‌اند ما هم جزئی از «وقتی ما مردگان برمی‌خیزیم» می‌شویم، همراه این گروه، اشباح را احضار می‌کنیم و در فرم‌ها و آواهای تهی و ضرب‌آهنگ‌های آیینی که بوی خون، مرگ و جنون می‌دهد با هم می‌خوانیم: تمام زمستان گرمم کن، اما گرم کن همه زمستان. گزاره‌ای مهمل که منطق زبان را می‌شکند، توتولوژی‌ای که بیهودگیِ درخواست‌های عاشقانه را به رسوایی می‌کشد. در جامعه خوف‌زده تمنای عشق غیر ممکن است.

مجسمه‌ها چون فرزندان ساخته می‌شوند تا ویران شوند. هنر در زمانه ما با ویرانگری و انکار کلیت زندگی حفره‌ای در ذهن‌ها ایجاد می‌کند. جامعهٔ غارت‌زده و به تاراج‌رفته که در شکاف طبقاتی، خود را سوراخ می‌کند تا سر از جهنم در آورد، هنر جز در بی‌فرمی خود را فرم نمی‌دهد. در جامعه ما دوری از مراکز تئاتری، یعنی همان‌جایی که هنرمند تابع منطق قدرت و روابط کالایی ازخودبیگانه می‌شود، خود فی‌نفسه به نمایش، خصلت اعتراضی می‌دهد و در فقر امکانات، فربگی امکانات اشرافیت مدیریت هنری را رسوا می‌کند.

بعد از نمایش در پارک هنرمندان با دو نفر از روزنامه‌نگاران،‌ ضیافت کوچکی برای روز خبرنگار بر پا می‌کنیم. ضیافتی سوگ‌زده. در غیاب آزادی بیان، رسانه‌ها گورستان آرزوها و خلاقیت‌ها شده‌اند و ما مردگان در گوشه‌ای به پا می‌خیزیم تا لااقل بین خودمان از غارت‌هایی حرف بزنیم که ناآزادی را بر مطبوعات تحمیل می‌کنند. صبح در پشت اتاق عمل یک بیمارستان دولتی، فقر و ناتوانایی آدم‌ها را می‌فهمم و غروب آن را در یک اجرا.

پیاده که به طرف خانه می‌روم حس می‌کنم سردم است، سرما خورده‌ام. می‌دانم کسی نیست که گرمم کند در انبوه تنهایی. به داروخانه می‌روم، قرض سرماخوردگی می‌خرم و می‌خورم. در روزگاری به دام افتاده‌ایم که تنها پناهگاهمان قرص‌ها هستند. ما مردگان برخاستیم؛ اما تنها وقتی حنجره‌مان پر از نعره شود ممکن است اتفاقی بیفتد و زندگی بتواند زندگی کند. می‌توانید به حنجره خودتان بیندیشید.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (31)