روشنفکران و طبقه کارگر در ایران

۱ شهریور ۱۳۹۴
رقیه رضایی
بی‌توجهی به طبقه کارگر، به انفعال اکثریت این طبقه در تحولات اجتماعی حال حاضر منجر شده است. انفعالی که نه به معنای قهر، بلکه می‌تواند به معنای مرگی همیشگی باشد. تضعیف روزافزون رنجبران و حذف عملی مطالبات آنان به دوشقه‌گی سیاسی مبدل می‌شود که به استناد تجربه‌های پیشین به افزایش توان عملیاتی تمامیت‌خواهان منجر خواهد شد.

   

«اکنون این من‌ام

و شما- بیمارانِ کار!-

که زهر سرخ اعتصاب را،

جانشینِ دارویِ مزد خود می‌کنید به ناچار.» (شاملو، ۱۳۸۵: ۷۶-۷۵)

گفته می‌شود که احمد شاملو، شاعر معاصر ایران، که بعدها نام شاعر آزادی را به خود گرفت، این شعر را در سوم تیرماه سال ۱۳۳۰ نگاشته است. شاملو حین نگارش شعرهای مجموعهٔ دربرگیرندهٔ این قطعه که «قطع‌نامه» نام گرفت و نزدیک به سی سال در سرزمین مادری‌اش ممنوع بود، بدون شک یکی از چند ده نویسنده، شاعر و روشنفکری بوده است که در آن روزگار موضوع کار، کارگر و مسائل مربوط به این طبقه را در اولویت قرار داده و بر اثر این اولویت طعم حبس و شکنجه را متحمل شده است. امثال شاملو با قلم خود داعیه‌دار انقلاب انسان‌هایی بودند که خود زعم آن داشتند که شکوفهٔ سرخ آزادی از خیزش آنان تبلور می‌یابد، رنجبران و زحمت‌کشان یا به تعبیری دیگر کارگران؛ اما آیا در این روزگار، وقتی‌که با امید به رویش جوانه‌های جدید نظر می‌کنیم، هنوز شاملوهای جوانی را می‌بینیم که به خاطر هر چیز کوچک و پاک، از نازلی‌ها سخن بگویند؟ آیا هنوز آنچه در جریان فکری ایران، روشنفکری تلقی می‌شود، به پایداری و ایستادگی آنان که کار می‌کنند می‌بالد یا دست‌کم ژست‌های دفاع از رنجبران را به خود می‌گیرد؟

 

کار، کارگر و روشنفکر چیست‌اند؟

شاید بهتر باشد برای یافتن پاسخ این سؤالات، کمی عمیق‌تر به این سه واژه یعنی کار، کارگر و روشنفکر بپردازیم. هرچند برای درک بیشتر واقعیت‌هایی که می‌خواهیم با آن‌ها مواجه شویم، لزوماً داشتن زبان مشترک کافی نیست؛ اما این‌که بدانیم به قول وینچ، زبان به درک معناهای ساخته‌شده توسط سوژه‌های اجتماعی کمک می‌کند، کمی از بار مسئولیت جامعه‌شناختی‌مان را نسبت به موضوعاتی که هر روز با آن‌ها سروکار داریم کم می‌کند. گفته می‌شود که کار، فعالیتی انسانی است که در نهایت به تولید یک محصول (مادی، خدماتی، …)  منجر می‌شود، این محصول می‌تواند توسط خود تولیدکننده مورد استفاده قرار گیرد، فروخته شده و یا با محصولی دیگر مبادله شود و یا در یک شبکه کاری دستمزدی مورد مبادله قرار گیرد (مالجو،۱۳۸۸: ۹)؛ اما رویکردها به موضوع کار متفاوت است. در حالی که در رویکردهای راست‌گرا کار به عنوان یک ضرورت مطرح می‌شود و تکلیفی برای زندگی و به دست آوردن جایگاه اجتماعی و اقتصادی به انسان تحمیل می‌شود، به قول مارکوزه، کارل مارکس، نظریه‌پرداز بزرگ چپ‌گرا، «کار را در صورت راستین آن، میانجی‌ای برای به انجام رساندن نفس حقیقی انسان و تحول کامل امکاناتش می‌داند» (مارکوزه،۱۳۸۸: ۲۸۷)؛ بنابراین کار به مثابهٔ رفتاری برای کسب درآمد، به نوعی انسان را از آنچه انتظار می‌رود بدان نائل شود بیگانه می‌کند و به ازخودبیگانگی فاعل کار، یعنی کارگر منتج می‌شود.

در هرحال، این نوشتار در پی برجسته کردن رابطهٔ کارگران و روشنفکران است، بنابراین پرداختن به این مفاهیم نیز ضروری است. کارگر، چنانکه پیش‌تر نیز اشاره شد، فاعل کار است. کاری که برای نزدیک به دو قرن، از رویکرد چپ‌گرایانه، عامل اصلی ازخودبیگانگی کارگران بوده است، در اذهان مارکسیست‌ها منجر به شکل‌گیری طبقه‌ای به نام کارگر یا پرولتاریا شد؛ اما آن‌طور که محمد مالجو، نظریه‌پرداز اقتصاد سیاسی، می‌گوید، دو نگاه به این طبقه در تاریخ اندیشه چپ حضور داشته است. نگاه نخست که قدیمی‌تر است طبقه کارگر را در رابطه‌اش با ابزار تولید تعریف می‌کند. این بدین معناست که این نگاه، المان تفکیک طبقه کارگر از سایر طبقات اجتماعی را عدم مالکیت وی بر ابزار تولید و مالکیت سایر طبقات بر ابزار تولید می‌داند. در حالی که نگاه جدیدتر، رابطهٔ طبقه کارگر با مازاد تولید را نقطه فصل این طبقه با سایر طبقات می‌داند (مالجو،۱۳۸۸: ۹-۱۰). این نگاه با در برگرفتن اشکال دیگر کار، معلمان، کارمندان دستگاه بوروکراتیک، پرستاران و سایر مشاغل این‌چنینی را نیز بنا به عدم بهره‌مندی آنان از مازاد تولید، در زمره طبقهٔ کارگر قرار می‌دهد.

 اما روشنفکر کیست؟ هرچند با جمع‌بندی تعریف‌های متعارض موجود در رابطه با روشنفکری، نمی‌توان گزاره یا گزاره‌هایی جامع و مانع را برای تعریف مفهوم روشنفکری ارائه داد، اما با ارائه سنتزی از تمام تعریفات متعارض در رابطه با روشنفکر می‌توان آن را چنین بیان داشت. روشنفکر از طبقه تحصیل‌کردگانی در جامعه است که با دغدغه‌های انسانی، اجتماعی، ارزشی، فرهنگی و سیاسی اقدام به موضع‌گیری در مباحث و مسائل حساس و مهم جامعه خویش و جامعه جهانی می‌کنند.  روشنفکر نسبت به مسائل جامعه خود و جامعه جهانی و نیز نسبت به آرمان‌ها و بایسته‌ها احساس مسئولیت و تعهد می‌کند. رامین جهانبگلو، نظریه‌پرداز سیاسی و اجتماعی، در اثر خود با عنوان زمانی برای انسانیت بشر (۱۳۷۸)، معتقد است که از روزگار سقراط به بعد روشنفکران، به عنوان وجدان بیدار جامعه، وظیفهٔ خود را نگهبانی از حقیقت و عدالت دانسته‌اند. امّا از روشنفکر به معنای «مروج ایده‌ها» در عصر روشنگری تا تعریفی که گرامشی از «روشنفکر بومی» ارائه می‌دهد، مفهوم روشنفکر همواره در تغییر و تحول بوده است. همزمان با این تغییرات، در شکل رابطهٔ روشنفکران با طبقه کارگر نیز تحولاتی صورت گرفته است. بسیاری بر این باورند که با به پایان رسیدن عصر ایدئولوژی‌ها، روشنفکران عملاً در عرصه‌های اجتماعی چندان حائز اهمیت نیستند. به‌طوری‌که می‌توان نقش آن‌ها را در تمامی حوزه‌های نفوذ پیشین آن‌ها کمرنگ‌تر از همیشه برآورد کرد و همین امر سبب‌ساز از میان رفتن رابطهٔ روشنفکران و کارگران شده است. این‌که دیگر روشنفکران چندان علاقه‌ای به نوشتن و دفاع از طبقه کارگر ندارند، حاصل زوال روشنفکری است.

هرچند این دست باورها به خودی خود می‌توانند بار منفی یا مثبتی داشته باشند، اما بدون شک منکر این مسئله نیستند که روشنفکران و کارگران که پیش‌تر به مثابه دو بال تئوری و پراتیک مطرح بودند، امروزه به مثابهٔ دو خط موازی شده‌اند که هیچ‌یک تمایل ندارد راهش را کج کند و به دیگری نزدیک شود؛ بنابراین برای شفاف‌تر کردن تحول این رابطه، شاید بتوان از بسط برخی نمونه‌های رابطهٔ دوسویه کارگر و روشنفکر بهره برد. البته این تحول ریشه در تحولات حاصل‌شده در نهادهای روشنفکری نیز دارد. کانون نویسندگان ایران یکی از این نهادهاست.

 

کانون نویسندگان ایران

در اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۷، عده‌ای از نویسندگان و شاعران نامدار ایران دست به تأسیس این نهاد صنفی فرهنگی و اجتماعی زدند. از آن جمله می‌توان به احمد شاملو، سیمین دانشور، جلال آل احمد، سیمین بهبهانی، محمود اعتمادزاده، احمدرضا احمدی، اسماعیل خویی و رضا براهنی نام برد. این کانون که بیش‌تر فعالیت‌های خود را در حوزه‌های صنفی تعریف کرده است، در نخستین بیانیه خود، معروف به «دربارهٔ یک ضرورت» که در اول اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۷ منتشر شد، اصول فعالیت این کانون را چنین بیان می‌کند:

۱- دفاع از آزادی بیان با تکیه بر قانون اساسی و اعلامیه جهانی حقوق بشر

۲-  دفاع از منافع صنفی اهل قلم با تکیه بر اصول قانونی (بی‌نام، ۱۳۷۸، ۱۷-۱۹)

چنان‌که از اصول ذکرشده برمی‌آید و حتی در موضع‌گیری‌های این انجمن دربارهٔ استیضاح عطاالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد دولت اول اصلاحات و همچنین بیانیه محکوم کردن اصلاحیه قانون مطبوعات در تیرماه ۱۳۷۸ نیز این مشی اصلاح‌طلبانه به‌خوبی مشهود است؛ اما در جریان فعالیت صنفی و سیاسی این تشکل که عموماً به دلیل دفاع از آزادی بیان از سوی نهادهای حاکم سرکوب شده است، همواره نویسندگان و روشنفکرانی بوده‌اند که به‌واسطهٔ خط فکری خود، صدای رنجبران تلقی می‌شده‌اند. در این میان رضا براهنی، احمد شاملو، سعید سلطان‌پور از جمله برجسته‌ترین این افراد بوده‌اند. سعید سلطان‌پور از جمله شاعران و نویسندگان چپ‌گرای کانون نویسندگان ایران بود که در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ در مراسم ازدواجش بازداشت و در سی و یکم خردادماه همان سال تیرباران شد. هرچند برخوردهای امنیتی با آنچه این نهاد، آن را دفاع از حقوق صنفی اهل قلم می‌دانست، از ابتدای تأسیس این انجمن وجود داشته است، اما می‌توان نقطهٔ اوج آن را آذرماه ۱۳۷۷ و ترور محمدجعفر پوینده و محمد مختاری دانست. لازم به توضیح است که اکثر اعضای این کانون بنا به سرکوب‌های گسترده جریان‌های چپ و تبعید اجباری آنان در سال‌های دههٔ ۶۰، تحولات بین‌المللی و کاسته شدن از تشنجات جریان جنگ سرد و تماس‌های پی ‌در پی با گفتمان‌های راست‌گرا در سال‌های دههٔ ۷۰ به‌واسطهٔ تلاش حکومت وقت برای دست‌یابی به کارآمدی اقتصادی و سیاسی که منجر به تغییر فضای کلی سپهر سیاسی کشور در آن سال‌ها شده بود، کمتر متمایل به طبقه کارگر و مطالبات آن‌ها بودند. همین امر به نوبهٔ خود در جریان روشنفکری موسوم به حسینیه ارشاد نیز کم‌وبیش قابل ملاحظه است.

 

حسینیه ارشاد

به طور کلی بسیاری نام حسینیه ارشاد را از فعالیت‌های علی شریعتی به یاد دارند. شریعتی از نظریه‌پردازان مطرح اسلام سیاسی چپ بود که تلاش کرد تا با بازسازی مفاهیم دینی تصویری نوین و جذاب از اسلام ارائه دهد و در این راستا از اکثر مفاهیم دینی مانند انقلاب- تغییر- جهاد – امت- امامت- شهادت- انتظار و غیره، مفهومی سیاسی و کارآمد برای زمان خود ارائه دهد. جان اسپوزیتو، نقش شریعتی در شکل‌گیری رویکردهای اسلامی پیش از انقلاب ایران را حتی از آیت‌الله خمینی نیز بیشتر می‌داند (اسپوزیتو، ۱۳۸۲: NA). او، شریعتی را در مقایسه با سید قطب قرار می‌دهد و او را از جمله روشنفکرانی می‌داند که در روند تغییر ایدئولوژی چپ‌گرایانه با چپ‌گرایانه اسلامی بسیار تاثیرگذار بوده‌اند. جلسات درس و مباحثه به سبک‌های جدید و جذاب که گویی خارج از عرف آن روزها و شاید هم‌اینک نیز بوده است، در بالندگی گروه‌های چپ اسلام‌گرا دخیل بوده است. بعدها چهره‌های برجسته دیگری نیز راه وی را ادامه دادند، مرتضی مطهری، سید محمود طالقانی و مهندس عزت‌الله سحابی از آن جمله‌اند، اما هیچ‌یک از پرداختن به مسئلهٔ کارگران سرباز نزد. هر یک به شیوه‌ای سعی در ارائهٔ بدیلی برای جنبش‌های چپ‌گرا نمودند. برای مثال مقصود فراستخواه، استاد دانشگاه و جامعه‌شناس در مقاله‌ای تحت عنوان چپ دینی ما و تصویر شبح‌ناک مارکس، درباره مرتضی مطهری و مرجعیت آثار وی در میان چپ اسلام‌گرای پیش از انقلاب می‌گوید: «او نیز خود برای این کار عمدتاً به کتبی وطنی در حد «ماتریالیسم دیالکتیک» از تقی ارانی یا برخی آثار دست چندم ترجمه‌شده درباره مارکسیسم (مثل اصول مقدماتی فلسفه ژرژ پولیتسر) و بعضی آثار عربی مصر درباره کمونیسم مراجعه می‌کرد. عمق معانی فلسفی در آثار خود مارکس و مضامین جامعه‌شناختی آرای او مغفول بود. چپ اسلامی با این سطح از درک بود که در انقلاب، به تعابیر ایدئولوژیک چپ‌گرایانه از سنت اسلامی سوق یافت.» به هر حال چه فرض را بر شناخت صحیح کنشگران چپ اسلام‌گرا در دوران پیش از انقلاب بگذاریم، چه خیر، حسینیه ارشاد از زمان علی شریعتی تا کنون در شکل‌گیری و ابقای نوع خاصی از اندیشهٔ سیاسی که دو الگوی اسلامی و مارکسیستی را مدنظر قرار می‌دهد، بسیار مؤثر بوده است و این شیوهٔ تشکل‌یابی حتی در میان هواداران نظام جمهوری اسلامی نیز به کار گرفته شده است. نهادهایی چون مهدیه تهران و سجادیه تهران از آن جمله‌اند که به خوبی از تأثیر غیرقابل انکار این‌گونه نهادها خبر می‌دهد. البته لازم به توضیح است که فشارهای سیاسی بسیار زیادی که در طی ۶ سال اخیر، حسینیه ارشاد را احاطه کرده است، به تضعیف این نهاد منجر شده است.

 

علل تحول رابطه میان روشنفکر و طبقه کارگر

۱- فروپاشی شوروی

در باب علل تحول رابطهٔ بین روشنفکران و طبقه کارگر، از یک‌سو بسیاری به تغییرات گفتمانی ناشی از تحولات اجتماعی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دههٔ ۷۰ اشاره می‌کنند. فروپاشی شوروی به‌عنوان اصلی‌ترین عامل تغییر گفتمانی در سطح بین‌المللی شناخته می‌شود. گفته می‌شود که برخی از احزاب دست‌چپی در ایران با فروپاشی شوروی، آلترناتیو عملی خود را از دست داده و همزمان با بحران‌های سرکوب احزاب چپ، توان عملیاتی بازسازی ایدئولوژیک و پراتیک خود را از دست دادند؛ اما از سوی دیگر، این موضوع چندان صحت تاریخی ندارد. مازیار بهروز در اثر خود با نام شورشیان آرمان‌خواه؛ ناکامی چپ در ایران می‌گوید ریشه‌های ناکامی چپ در ایران را باید در عوامل داخلی جست زیرا انحطاط چپ در ایران پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی صورت گرفته است. (بهروز،۱۳۸۰: ۲۳۰). در هر حال به نظر می‌رسد که در خلأ گفتمانی حاصل شده در این سال‌ها به واسطه انحطاط چپ و متعاقباً سیاست‌های تعدیل ساختاری دولت موسوم به سازندگی، فضای نسبتاً آزاد شده اقتصادی منجر به شکل‌گیری قطب‌های جدید اقتصادی شد که با رویکردی فرهنگی به مسئلهٔ کارآمدی نظام سیاسی-اقتصادی ایران می‌نگریستند. فرهنگ تازه‌تاسیس مصرف نیازمند عرصهٔ گشاده‌تری برای جولان داشت. رفته‌رفته ابعاد جدیدی از نظام خودنمایی می‌کرد که تکنوکرات‌های حاکم آن را تبدیل به فضای فرهنگی و سیاسی جدیدی کردند. برآیند این تحولات در عرصه‌های ذکر شده به دوم خرداد ۱۳۷۶ منتج شد.

۲- هژمونی گفتمان مصرف

در حالی که سپهر سیاسی ایران تحت تأثیر گفتمان جدید اصلاح‌طلبان، هرگونه حرکت مستقلی را متهم به رادیکالیسم می‌کرد، سرخوردگی سیاسی سال‌های پس از انقلاب ایران و شکست جریان‌های چپ در جریان منازعات دههٔ ۶۰ در گوشه و کنار کشور منجر به شکل‌گیری مطالبات جدیدی در جامعه مدنی شد. جامعه مدنی که قرار بود سدی برای حمایت از فرد باشد (چاندوک،۱۳۷۷: ۹۳-۹۶)، حامی شکلی از سرمایه‌داری دولتی شد. استیلای گفتمان سرمایه‌داری که با بهره بردن از ابزار جامعه مدنی صورت پذیرفته بود، به اقبال مصرف در معنای سرمایه‌دارانهٔ آن منجر شد. دیگر سوژهٔ مصرف‌کننده بر سایر اشکال سوژه، از جمله سوژهٔ انقلابی غلبه داشت و به معنای واقعی کلمه هژمونی کامل گفتمانی سرمایه‌داری قابل مشاهده بود. در این میان روشنفکران نیز از این قاعده مستثنی نبودند. تغییر گفتمان تا ظریف‌ترین لایه‌های فکری و نظری روشنفکران ایران رسوخ کرده و طبقه کارگر به حاشیه رانده شد. متعاقباً گروه هدف فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی اکثر آنان را از طبقه کارگر به‌عنوان سوژهٔ تحول به طبقه کارگر به‌عنوان سوژهٔ مصرف تغییر داد.

۳ – پسا فوردیسم و گفتمان مصرف

همچنین تحول در درک نظری از مفهوم کار، به‌عنوان شاخص ممیز تعریف طبقه کارگر، به‌طور بین‌المللی و از زاویه شیوه تولید جدید که پسافوردیسم نام گرفت نیز در تحول رابطه بین روشنفکران و طبقه کارگر بسیار مؤثر بود. سازمان اجتماعی-اقتصادی مبتنی بر شیوهٔ تولید جدید از شیوهٔ تولید انبوه، کورپوراتیسم و روابط طبقاتی فوردیسم متفاوت بود. همزمان با زیر سؤال رفتن مرزهای ملی و تضعیف اقتصادهای ملی ناشی از جهانی شدن اقتصاد و جایگزینی تخصصی شدن انعطاف‌پذیر برای بازارهای خاص به‌جای تولید و مصرف انبوه، نیروی کار نه بر حسب ساختار طبقاتی سلسله مراتبی، بلکه بر اساس مرکز و پیرامون سازماندهی شدند (نش،۱۳۸۷: ۳۱۴). همین‌طور بیکاری بلندمدت ساختاری ناشی از حضور تکنولوژی‌های جایگزین نیروی انسانی و زوال سیاست طبقاتی، دموکراتیزه‌شدن عرصه‌های سیاسی و اجتماعی ناشی از شبکه‌های اجتماعی و افزایش فردگرایی و تکثر سبک‌های زندگی به‌ویژه در ارتباط با الگوی مصرف، منجر به تحول در درک مسلط از مفهوم کار و نتیجتاً طبقه کارگر شد. کارگران دیگر زحمتکشانی که از مازاد تولید خود بهره نبرده و استثمار می‌شدند نبودند. در این درک جدید، کارگران در زنجیرهٔ تولید و مصرف، هرچند هنوز مهره‌های تشکیل‌دهندهٔ تولید بودند، اما در مقایسه با قبل، سهم بیشتری از مصرف را به خود اختصاص می‌دادند. این چنین کارگران دیگر فقط مشغول کار نبودند، بلکه گاهی می‌توانستند از محدودهٔ طبقاتی خود فراتر رفته و طعم مصرف را بچشند. کار نیز دیگر کمتر به معنای تولید ارزش اضافه بود و بیشتر به شیوه‌ای برای گذران زندگی بدل می‌شد. راهی که کارگران از رهگذر آن می‌توانستند کسب درآمد کرده و بیشتر مصرف کنند. شکل‌گیری هژمونی مصرف به معنای تسلط گفتمانی مصرف به‌واسطه نهادها و رسانه‌های تازه تأسیس دهه ۷۰ نمونه بارز این تحول در معناست. در واقع با تسلط گفتمان مصرف، سلطه طبقه سرمایه‌دار با رضایت طبقه کارگر میسر شد. طبقه کارگر هرچند که در شورش‌های شهری اوایل دههٔ هفتاد سهیم بود، اما به خرید شامپوهای تبلیغ شده در کانال‌های رادیو و تلویزیونی نیز می‌رسید و بدین شکل از سوژهٔ تغییر در نظام اقتصادی و سیاسی به سوژهٔ مصرف شرکت‌های مختلف تولیدکننده کالاهای مختلف بدل شد.

۴ – بحران مارکسیسم ارتدوکس

در این میان، در کنار تمامی عوامل نام‌برده، عامل جدیدی در حال شکل‌گیری بود. زاویه‌ای که روشنفکران پیش از این تحول از آن به طبقه کارگر می‌نگریستند و به تحلیل معادلات اجتماعی و اقتصادی در سطوح خرد و کلان می‌پرداختند، یعنی مارکسیسم ارتدوکس، دچار بحران شد. ناکارآمدی اقتصادی و سیاسی بزرگ‌ترین سرمایه‌داری حزبی جهان و داعیه‌دار دیکتاتوری کارگران به برجسته شدن اندیشه‌های چپ‌گرای بدیل یا مصلح به‌خصوص از نوع اروپایی منتج شد. مارکسیسم- لنینیسم در اقصی نقاط جهان کم‌کم پرچم صلح به سمت کاپیتالیسم برافراشته و ننگ تسلیم شدن را به جان می‌خرید. در عین حال، نظریه‌پردازان چپ، که از سال‌های پیش دست‌اندرکار نقد آنچه بر چپ می‌رفت بودند، سوژهٔ انقلاب را نه طبقه کارگر بلکه مردم می‌دانستند. لاکلائو از جمله نظریه‌پردازانی بود که اشتباه فاحش مارکسیسم ارتدوکس را نه در محوریت بخشیدن به انقلاب، بلکه در تعریف سوژهٔ انقلابی به شکل متافیزیکی می‌دانست. مارکسیسم بحران‌زده در پی بازسازی تئوریک خود، به نفی تولید و به دنبال آن اقتصاد به عنوان مقوله تمامیت‌بخش هستی اجتماعی پرداخت. از این رهگذر، نظریه انتقادی معاصر دست رد به سینهٔ اهمیت مارکسیستی فعالیت تولیدی زده و بنا به همین امر، از اهمیت طبقه کارگر به‌عنوان سوژهٔ تغییر کم کرده و متعاقباً از توجه روشنفکران به طبقه کارگر را کاسته و به سوژه‌های دیگری مانند دانشجویان و روشنفکران (هربرت مارکوزه)، «مردم» (ارنستو لاکلائو)، «سوژهٔ وفادار» (آلن بدیو)، زنان و اقلیت‌های نژادی (نظریه‌های پسا استعماری) معطوف کرد.

 

بی‌توجهی به طبقه کارگر؛ بحران روشنفکری

با وجود درست بودن واقعیت‌های مذکور، بی‌توجهی روشنفکران به طبقه کارگر نوعی بحران عمیق روشنفکری است. لگدمال کردن سنت چپ توسط اپوزیسیون نئولیبرال و ایجاد فضای وحشت برای اهل قلمی که رویکردهای چپ‌گرا دارند هرچند می‌تواند بهانهٔ خوبی برای بی‌توجهی به طبقه کارگر باشد، اما نافی این بحران نیست. در فضای کنونی روشنفکری ایران اگر چه بسیاری با مذموم کردن خود امر توجه به طبقه کارگر و نیز با ارائه نقدهای تند و تیزی که عموماً از سوی کلیت جامعه مورد پذیرش است عرصه را بر روشنفکران این حوزه تنگ می‌کنند، لیکن تمامی جامعه ایران از این فضای بی‌توجهی متضرر خواهد شد. چنانچه رسالت روشنفکران را موضع‌گیری‌های سیاسی و اجتماعی در مواجهه با شرایط حاضر بدانیم، ضرورت پرداختن به مسائل طبقه کارگر نیز با توجه به تأثیرگذاری آنان بر شرایط روشن خواهد شد. جای خالی کارگران در جنبش‌های سیاسی و اجتماعی شکل‌گرفته در دهه‌های اخیر در ایران به خوبی قابل مشاهده است. اعتراضات به نتایج انتخابات سال ۸۸ که بعدتر شکل دیگری به خود گرفت و به جنبشی اعتراضی علیه سرکوب و استبداد بدل شد، مشتی از این خروار است. سکوت طبقه کارگر در اعتراضات دموکراسی‌خواهانه سال ۷۸ نیز به نوعی مبین همین موضوع است؛ بنابراین به نحوی، عدم توجه روشنفکران به طبقه کارگر از سوی کارگران تعبیر به تضاد منافع بین این طبقه و جنبش دموکراسی‌خواهانه ایران شده و طبعاً به بی‌توجهی طبقه کارگر اعم از اکثریت منفعل و اقلیت رادیکال آن منجر شده است.

 

چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است

همچنین، چنانکه از شعار «چاره رنجبران وحدت و تشکیلات است» هویداست، در سنت چپ ایران، همواره اصلی مبنی بر ضرورت تشکیلات وجود داشته است. این در حالی است که تشکیلات به معنای سابق آن با حضور اشکال جدید ارتباطات اجتماعی دیگر قابل تصور نیست. اغلب انجمن‌های مخفی دنیا دیگر مخفی نیستند و به‌واسطهٔ شبکه‌های اجتماعی جدید نوعی از روابط انسانی و اجتماعی شکل گرفته است که به ذات اشکال دیگر رابطه اجتماعی را منسوخ می‌داند. رنجبران دنیا هم‌اینک از خبر انفجار معدن زغال‌سنگ سوما در ترکیه بسیار به سرعت مطلع می‌شوند و در اقصی نقاط جهان همبستگی خود را با همدیگر اعلام می‌کنند، دست به اعتصاب می‌زنند و از حمایت همدیگر بهره‌مند می‌شوند. دیگر نیاز به تشکیل انترناسیونال با سازوکارهای سابق آن نیست. بلکه تنها یک شبکه تلویزیونی یا یک توییت در توییتر می‌تواند در گردهمایی میلیونی کارگران در نقاط مختلف دنیا دخیل باشد. در این میان اما بخش بزرگی از تأثیرگذاری رسانه به‌عنوان تشکیلات بر مشروعیت آن استوار است. از دیرباز روشنفکران با کسب مشروعیت از جامعه، قدرت سیاسی و اجتماعی حاکم را به چالش می‌کشیدند. هم‌اینک نیز این موضوع دارای اعتبار است و روشنفکران به‌واسطهٔ این مشروعیت رسانه‌هایی را در دست دارند. این در حالی است که طبقه کارگر فاقد رسانه‌های مشروع و محبوب است. شاید به قول میخلز حتی یک فعال سندیکالیست که سال‌ها به‌واسطهٔ کار در سندیکاهای کارگری کسب مشروعیت کرده است و ذاتاً قدرت خود را از تشکل‌های کارگری کسب می‌کند نیز از خیل کارگران قدرتمندتر باشد، زیرا می‌تواند شنیده شود؛ بنابراین از منظر پرداختن روشنفکران به طبقه کارگر، روشنفکران نه تنها می‌توانند در شکل‌گیری تحولات عظیم اجتماعی تاثیرگذار باشند بلکه در سرنوشت این تحولات نیز بی‌تأثیر نیستند. جنبش‌های منطقه‌ای در دهه اول و دوم قرن بیست و یکم به خوبی مؤید این موضوع است. بی‌توجهی به طبقه کارگر، به انفعال اکثریت این طبقه در تحولات اجتماعی حال حاضر منجر شده است. انفعالی که نه به معنای قهر، بلکه می‌تواند به معنای مرگی همیشگی باشد. تضعیف روزافزون رنجبران و حذف عملی مطالبات آنان به دوشقه‌گی سیاسی مبدل می‌شود که به استناد تجربه‌های پیشین به افزایش توان عملیاتی تمامیت‌خواهان منجر خواهد شد.

 

فهرست منابع

  • اسپوزیتو، جان. آل (۱۳۸۲)، انقلاب ایران و بازتاب جهانی آن، برگردان محسن مدیر شانه‌چی، تهران، باز.
  • بهروز، مازیار (۱۳۸۰)، شورشیان آرمان‌خواه؛ ناکامی چپ در ایران، برگردان مهدی پرتوی، تهران، ققنوس.
  • بی‌نام (۱۳۷۸)، «صدای آواز؛ یادنامه محمد مختاری و محمدجعفر پوینده»، فصل سبز، ۱۷-۱۹
  • چاندوک، نیرا (۱۳۷۷)، جامعه مدنی و دولت؛ کاوش‌هایی در نظریه سیاسی، برگردان فریدون فاطمی و وحید بزرگی، تهران، مرکز.
  • شاملو، احمد (۱۳۸۵)، مجموعه آثار؛ دفتر یکم: شعرها ۱۳۲۳-۱۳۷۸، تهران، موسسه انتشارات نگاه.
  • مالجو، محمد (۱۳۸۹)، «طبقه کارگر پس از انتخابات دهم: انزوا یا ائتلاف؟»، فصلنامه فرهنگی و اجتماعی گفتگو، ۵۵: ۷-۱۵
  • نش، کیت (۱۳۸۷)، جامعه‌شناسی سیاسی معاصر؛ جهانی شدن، سیاست، قدرت، برگردان محمدتقی دل‌فروز، تهران، کویر.

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (19)