در مجلس وعظ حافظ

۸ شهریور ۱۳۹۴
حافظ سراینده عشق و وصال و سرمستی و شوریدگی و شیدایی است. می‌داند «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» و عشق همچون بن‌مایه و فکر مسلط حافظ در تمام زندگی و شعر حافظ حضور دارد. همین تأکید مکرر بر عشق است که شیوخ و زهاد زمانه را برمی‌آشوبد.

 

قربان عباسی: سال‌های سال با حافظ قرین بوده‌ام. هر گاه و بی گاه که غبار غم بر دلم سنگینی کرده کنجی گزیده و به باغ پرمصفای حافظ پناه برده‌ام. و چه شب‌ها که به مصرعی از او اشک از دیده سترده‌ام. این قرابت و انیس بودن با حافظ است که زندگی‌ام را شکل داده است و چه می‌دانستم بعد از گذشت روزگاران و سده‌ها پس از مرگ او گفتن از عشق مکروه خواهد بود و داروغه‌ها و گزمه‌ها کوچه بسته و دهانت را خواهند بویید و به تعبیر شاملوی بزرگوار عشق را کنار تیرک دروازه تازیانه خواهند زد.

حافظ دیوانش را با عشق می‌آغازد و با حیرت هنوز هم الا یا ای‌ها الساقی حافظ است که گشایش گر مردمان بخت‌برگشته است و محرومان از مهر بزرگان. می‌آموزد که در این منزل جانان امن عیش نیست چرا که جرس مرگ مدام فریاد می‌زند که بربندید محمل‌ها. حافظ گذرایی و ناپایی جهان را یادمان می‌آورد و در این اضطراب و تاریکی طریق و جهان پرموج و پرشرر با همه گرداب‌هایی که در خود دارد یادمان می‌آورد که چون سبکباران نیندیشیم و چونان عمل نکنیم. حافظ راه و رسم منزل را به ما می‌آموزد و مکرر فریاد برمی‌دارد که چون سالکی راه آگاه ره بپوییم و دل بسته چنین جهانی فانی و ناپایدار نباشیم و چه بسیار زیبا در همان آغاز دیوانش خطاب به همه می‌گوید:

«متی ماتلق من تهوی دع الدنیا و اهملها» که ترکانه‌اش این می‌شود: «بوشا دونیانین اسبابین، یاشا حافظ کیمی ایللر.»

حافظ در زمانه‌ای زیسته و آموخته است که سم ریا در رگ‌ها و شریان‌های جامعه به شیوه‌ای چنان سهمگین اندک مانده‌های شرف و خود بودن را به یغما برده است. دلش از صومعه و خرقه سالوسان گرفته است و آواره و سرگشته در پی دیر مغان و شراب ناب است. چه در معنای عرفانی‌اش بگیریم و چه در معنای ظاهری‌اش.، در هر حال شراب و خوردن آن استعاره‌ای است از گریز از آگاهی دردناک و آلام هستی. از ما می‌خواهد چراغ مرده فرو نهیم و به شمع آفتاب رو کنیم. بی‌قرار است و بی‌تاب و بی‌صبر می‌خواهد سر بر آستان یار بسابد باز هم چه فرقی می‌کند که این یار آن یگانه یار دور از دسترس باشد که بر ملکوت و عرش فرش انداخته است و یا آن یار زمینی که دربر نیست و چشم شاعر همه بر در که بازش یابد. حافظ در این مناسبت طریق وصال می‌پوید می‌رود، سالک است، رهپوست، بی‌قرار است و خراب به قول خود می‌خواهد برسد اما شاید خود نیز واقف به مقصد نیست از این رو می‌پرسد: «کجا رویم بفرما از این جناب کجا». می‌داند که همه جا حضور و بارگاه یار است و حتی دوزخ تنها بخشی از قلمرو اوست. او همه جا هست و نفس می‌کشد. دعاگوی بارگاه کبریایی است و آن شاه جهان را خطاب قرار می‌دهد و عاجزانه و پر بیم از او می‌خواهد که این سائل بخت‌برگشته و باژگون بخت را به تخت خویش فراخواند. از رقیب دیو سیرت به خدای خود پناه می‌برد که شاید آن شهاب ثاقب مددی کند سها را. تردید جانش را می‌گزد. گاه آسمان هم خاموش می‌شود ندایی از هیچ کجا به گوش نمی‌رسد و حافظ حزن زده و غمین خطاب به آسمان می‌پرسد: «تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا». با امید و هزاران امید در دل نسیم صبحگاهی را می‌جوید که پیام‌آور است از یار و دل‌خوش است که شاید پیام سحر بنوازد آشنا را. حافظ همه تلاش خود می‌کند که به وصال برسد به وصالی پایدار بی‌زحمت آن رقیبان دیوسیرت. رخ همچو ماه تابان یار را می‌بیند و یک دل نه صد دل عاشق قد سرو مانندش می‌شود. و همه این‌ها را تأثیر دعای صبحگاهی‌اش می‌داند.

حافظ بازتاب‌دهنده هر آن چیزی است که در جامعه‌اش می‌گذرد. جامعه‌ای که در غیاب عشق، طریق نامردی و نفرت و دیو سیرتی را برگزیده است. اما برای وی مکشوف نیست که چرا چنان شده است و راز معما را نمی‌داند و نمی‌تواند بگشاید باز به سرمستی پناه می‌برد و به خوش باشی رندانه خویش که می‌سراید:

«حدیث از مطرب و میگو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را».

به زیبایی یار یگانه خویش پناه می‌برد و اعتراف می‌کند که جمال یار مستغنی از عشق ناتمام ماست چرا که روی زیبای یار به آب و رنگ و خال و خط حاجتی ندارد. وقتی از هموندان خود ناسزا می‌شنود چون پیری دانا به مصرعی پاسخشان می‌گوید:

«بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتی» که باز ترکانه‌اش این می‌شود: «سویوبسن راضی‌ام آنجاق سنی عفو ائیله سین آللاه».

حافظ می‌داند که بی نگاه آن آشنای دیرین و آن یگانه یار جهان هستی آدمی جز کشتی شکسته‌ای بیش نیست. بی‌مهر او همه در باتلاق و لجن‌زار این جهان فرورفته‌ایم. فرامی‌خواندمان که بدانیم فریب گردون را نخوریم و دلبند افسونش نباشیم که جز ده روزی نمی‌پاید. حافظ مکرر را ما را به سحرگاه می‌کشاند و مدام از دعای صبحگاهی می‌گوید انگار خلوتی می‌جوید و خود را تنها دربارگاه یار حاضر می‌بیند. سحرگاه که عمده مردم خوابند و کیست که نداند خواب –این رقیب دیو سیرت- چسان ما را از درگاهش دور می‌کند. خواب استعاره‌ای است از ناآگاهی و جهالت و نادانی و غفلت، حافظ ما را فرامی‌خواند که بسراییم

«هات الصبوح هبُوا یا ای‌ها السُکارا»(هئی! مست لر مئی ایچمک خوشدور سحر زامانی». حافظ سرمست از این دیدار دیار یار و تجلی چهره اوست. می‌داند که هموست باید این درویش بینوا را تفقدی کند.

حافظ به نیکی اندرزمان می‌دهد که در پی آسایش گیتی باشیم و راه آن را بر ما آشکار می‌کند. با دوستان مروت با دشمنان مدارا. نه قمه و قلیچ به دست می‌گیرد و فرمان و فتوای قتل می‌دهد و نه به خاطر اندک وجیزه و جیفه دنیا نامروتی پیش می‌گیرد و خانه خراب می‌کند. خرقه می‌آلود به تن نمی‌کند و پاک دامانی خود را در دل این همه بلاهت حفظ و صیانت می‌کند. در میان نامردمی‌ها و نامروتی ها مردی کردن و مروت عین هنر است. این عندلیب شیدا دل در گرو دکه شکرفروشان دنیا نمی‌نهد و چه زیبا خطاب به زمامداران زمان می‌سراید:

«به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر/ به دام و دانه نگیرند مرغ دانا را» که راست گفته است و گفته‌اند: «کمنده باغلاماق اولماز ذکالی عنقانی».

به زاهد زمانه‌اش می‌تازد راز درون پرده را نمی‌داند، چرا که مست عشق خدا نیست و این حال نیست زاهد عالی‌مقام را. و خطاب به دزدان طریق و شکارچیان ایمان خطاب می‌کند: «عنقا شکار می نشود دام بازچین». تنها بر آستان یار، خود را موظف می‌داند که خدمت کند و از خدمت به آنانی که با دام و دانه در طریق آدمی نشسته‌اند سرباز می‌زند. و در چنان فضایی اسیر ریا و ستم که بسیاری مردمان را به هوای حوری و غلمان و بهشت دل‌خوش می‌کنند. داد می‌زند که آدم نیز در بهشت نتوانست بماند. بهشت آنجاست که یار دربر باشد و عیش نقد. و در ادامه می‌سراید:

«ساقیا برخیز و در ده جام را/خاک بر سر کن غم ایام را»

به می ساغر و سرمست و شوریده دلق از سر برمی‌کشد و با باده عرفان و ادب، روی از باد غرور برمی‌گیرد و خاک بر سر نفس نافرجام می‌ریزد. در زمانه‌ای که حافظ مردمانش را «افسردگان خام» خطاب می‌کند، دود آه سینه نالان خود را روانه آسمان می‌کند. که از میان آن همه خواص و عوام کسی را محرم راز دل شیدای خود نمی‌داند». می‌داند فقط زمانی دلش آرام خواهد گرفت که آن سرو سیم اندام را که آرام از دل او برده است خاطر خوش کند. و در میان تنهایی و بلای دهر و دوری یار ما را به صبر فرامی‌خواند

«صبر کن حافظ به سختی روزو شب/عاقبت روزی بیابی کام را». می‌داند که با صبر و دعا به درگاه یار بلبل خوش الحانِ بخت، بار دگر خواهد خواند و این سرگردان و مضطرب سرانجام در سایه سرو و در دامن گل و ریحان، رونق عهد شبابی خود را بازخواهد یافت.

حافظ واقف به ناپایداری جهان است و نیک می‌داند که هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است و می‌پرسد «گو چه حاجت که برآری به فلک ایوان را». و چه زیبا توصیف می‌کند غداری دهر را

«برو از خانه گردون بِدر و نان مطلب/کائن سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را». شعری که همگان باید لاجرم روزی خواستار این باشند که بر سنگ قبرشان حک شود

«قوناغین اولدورور آج عاقبت آلچاق دونیا/ یئمگه آچما آغیز بوشلاگینن دونیانی».

حافظ یار مردان خداست. خود را نشسته بر کشتی نوح می‌داند. می‌داند که باید از سجن جهان گریخت و بایست زندان جهان را روزی بدرود گفت. نه کسی تا ابد زندانبان این جهان است و نه کسی تا ابد زندانی آن. دلگیر زمانه‌ای است که عده‌ای به نام دین و قرآن دام تزویر گشوده‌اند و ناچار به سخن درمی‌آید که

«حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی

دام تزویر مکن چون دگران قرآن را»

از قوم ریاکاران و مزوران زمان می‌گریزد و می‌داند که عاقبت ایمان خویش خراب خواهند کرد آه آتشناک و سوز ناله شبگیر خود را روانه بارگاه کبریایی‌اش می‌کند که شاید به یاری یار بر دل سنگینشان اثری کند و چه قدر یقین دارد که تیر آهش از گردون می‌گذرد. و خطاب به همه آنان که سد راه کامیابی‌اش هستند می‌سراید

«رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیرما».

حافظ سراینده عشق و وصال و سرمستی و شوریدگی و شیدایی است. می‌داند «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق» و عشق همچون بن مایه و فکر مسلط حافظ در تمام زندگی و شعر حافظ حضور دارد. همین تأکید مکرر بر عشق است که شیوخ و زهاد زمانه را برمی‌آشوبد. عشق فکر جگرسوزی است و می‌داند تنها به شعله عشق و اخگر سوزان اوست که خستگی و غمگینی و انجماد و افسردگی مردمان را به خاکستر بدل خواهد کرد. و می‌داند بی آن آدمی در این بادیه قربانی غول بیابان خواهد بود و فریفته و فریب خورده سراب و ای بسا که ایام شباب آدمی به غلط صرف شود. انگار هشدار می‌دهد و جوانان را به شنیدن نصیحت پیر دانا دل فرامی‌خواند. آن‌ها را به قصر دل‌فروز عشق و مهر فرامی‌خواند که مباد آفات ایام خرابشان کند و مهرشان بگسلد. فرامی‌خواند که به بزمگاه چمن برشوند و بنفشه بر طره خویش نهند و به آب میِ لعل، خرقه بشویند و می‌داند که جای غم باد هرآن دل که نخواهد شادی. می‌داند که تاراج خزان در راه است و سرمای زمهریر شتابان بر بوستان سمن و سرو و گل و شمشاد گذر خواهد کرد از این رو از استعاره کشتی نوح بهره می‌گیرد. فرامی‌خواندمان تا جهان ملعون را پشت سر نهیم و پا بر عرشه کشتی نوح بگذاریم. دریای طوفانی و سیلاب‌های دهشتناک بلا و مصیبت را تنها به شراب سرمست کننده ایمان به خداست که می‌توان تاب آورد. کشتی نماد گذرایی و تحرک و حرکت است. نماد رفتن و بازنایستادن. نماد تاختن به فراسو و به پیش است و نیز استعاره‌ای از حرکت به سوی مقصدی معلوم. حافظ تمام تم مایه‌اش در همین استعاره است که جهان را چون کشتی نوح تلقی می‌کند که به‌راستی ساکنانش انگشت‌شمارند و در آن تعداد وحوش و حیوانات از تعداد با ایمانان بسی بیشتر. ازاینروست که به سلاستی تمام و با صراحتی تام می‌سراید

«حافظ از دست مده صحبت این کشتی نوح /ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت»

می‌داند شب زمانه بسیار تار است. از ما می‌خواهد دل در گرو آتش طور نهیم و وادی ایمن پیش گیریم. انگار می‌خواهد همه را بی‌حضور ملامت‌گران بیکار به وادی خدا رهنمون کند. دل‌های غم‌زده سرکش گرفتار را به سوی بزمگاه یار و به ملکوتش رهنمون کند. در برابر ملامت‌گران و عتاب‌گران بیکاره و پرحرف با لبخندی بر لب قد علم می‌کند و خطاب به همه مخاطبانش در همه زمان‌ها و اعصار یادآوری می‌کند:

«حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج/فکر معقول بفرما گل بی‌خار کجاست»

حافظ اهل دل است و اهل قال نیست. و این از نامبارکی دهر است که همیشه و همواره اهل قال عرصه را بر اهل دل تنگ کرده‌اند چه خود نیز دل‌تنگ‌اند. اندرون حافظ مملو از فغان و مشحون از غوغاست و به قول خود از آن رو به دیر مغانش عزیز می‌دارند که آتش عشق و مهر در دل او شعله بر می‌کشد. فضای سینه حافظ هنوز پر زصداست. او یکی نیست او هزاران است. انگار که نورسفید عشق در دل او رنگین‌کمانی ساخته است. و این خمار صد شبه چه خیال‌ها که در سر نمی‌پزد. با عشق به ستیز ملامت گران زمان می‌رود و به رغم مدعیانی که منع عشق می‌کنند جمال چهره یار را حجت موجه خود می‌داند. از بخت پریشان خود گله می‌کند و از کوته دستی خود که به زلف دراز یار نمی‌رسد لکن باز تأکید می‌کند که علیرغم محجوب بودن رخ یار، خیال روی‌اش در هر دم و در هر طریق همره ماست. حافظ عاشق ورد صبحگاهی و نسیم موی یار است و دلگرم ترانه چنگ و اما خود به صراحت تأکید می‌کند

«غرض زمسجد و میخانه‌ام وصال شماست/جز این خیال ندارم خدا گواه من است»

فراز مسند خورشید تکیه‌گاه اوست. شاید چشم‌انتظار آن است که به تیغ اجل خیمه برکند و زودتر به وصال یار برسد. حافظ در طریق ادب می‌کوشد. طواف او همه طواف کعبه دل است و دل این اندرونه آدمی برای او قداست بسیار دارد و بی‌وضو سراغ آن نمی‌رود. به آب عشق تطهیرش می‌کند و مدام و مکرر دور آن طواف می‌کند چه این منزل مقدس میعادگاه آدمی است با خدا. قداست دل است که نشان می‌دهد میزبان چگونه چند رنگ می در پیاله می‌ریزد و به پاس حضورش سر از پا نمی‌شناسد. استعاره کعبه برای دل استعاره‌ای است غامض و تامل برانگیز. و اگر چنان افتد که دل همگان به کعبه‌ای بدل شود آنگاه همه زائرانی خواهیم بود که باید دور دیگری بگردیم. و این همان عشق است. غیاب عشق و فقد آن دل را به متروکه‌ای مسکین بدل می‌کند. در واقع حافظ دل مسکین را در برابر کعبه دل می‌گذارد. و از همه ما می‌خواهد بین آن دو یکی را اختیار کنیم. و کیست که کعبه دل فرونهد و مسکین دلی برگزیند؟ فقط آنانی که گلبانگ عشق نمی‌شنوند.

حافظ از مخاطبش می‌خواهد که زیر چرخ کبود از هرچه که رنگ تعلق پذیرد تبری جوید. دل در گرو قصر سست‌بنیاد ننهند. یادمان می‌آورد که نشیمنگاه مؤمن نه این کنج محنت‌آباد است. باید دل از این دامگه برگیرد و رو به کنگره عرش کند. می‌داند یا باید دل در عیش زمین بست و یا امید به آسمان و بی‌عشق و بی‌عیش و امید ماتم‌زده را داعیه سور نخواهد ماند. او از چشمه عشق وضو می‌سازد و بر هرچه که هست چارتکبیر می‌زند. می‌داند تنها چاره خوش نشستن بر زیر این طارم فیروزه‌ای، نگریستن و چشم دوختن به نرگس مستانه و لبان غنچه یار است که چمن‌آرای جهان پرورده است. لکن از ما می‌خواهد به گل باغ جهان ننازیم چرا که غارتگری باد خزان در راه است. حافظ دم غنیمت دان است. خطاب به همه مخاطبان خود اعلام می‌دارد «هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار» چرا که کس را وقوف نیست که انجام کار چیست. می‌داند پیوند عمر ما به مویی بسته است صادقانه از ما می‌خواهد غمخوار خویش باشیم و نه غمخوار روزگار. از ما می‌خواهد که از هنر عاری نباشیم چه عروج بر فلک بی آن میسر و میسور نیست. او هنر انسان بودن را به ما می‌آموزد. یادمان می‌آورد که قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس را که از هنر عاریست. هنر آدمیت و انسان بودن که حافظ به صراحت چنین بیانش می‌کند

«دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ/که رستگاری جاوید در کم آزاری است».

این را در زمانه‌ای بر زبان می‌آورد که زاهد ظاهرپرست از حالشان آگاه نیست. لکن بیان مستوران و زاهدان صورت‌پرست را به هیچ می‌گیرد و این جفایشان را به حق واگذار می‌کند. با آن همه زخم نهان خطاب به قبیله تاریک پرستان اعلام می‌کند هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو. منادی یکرنگی است و می‌داند خودفروشان را به کوی نیک‌نامی و به کوی می‌فروشان و مستان حق راه نیست. چشم امید به لطف شیخ و زاهد خشک‌اندیش ندارد بلکه بنده پیر خرابات هست که لطفش دائم هست. بر سنگ دلی زهاد زیر بین و زبر نبین یورش می‌برد و از همه آن‌ها می‌خواهد پنج روزی که در این مرحله مهلت دارند خوش بیاسایند. و خطاب به زاهد می‌گوید

«زاهد، ایمن مشو از بازی غیرت، زنهار/که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست»

و چنان سرمستانه ادامه می‌دهد که «پای آزادی چه بندی». بر حاسدان و سخن‌چینان حمله می‌برد و تشت رسوایی‌شان را به صدا درمی‌آورد. بر غرور زاهدان اشاره می‌کند که چگونه باژگون شان کرد و به صداقت رندان که چگونه به دارالسلامشان رهنمون کرده است. آری، زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه. بر سیاه قلبان می‌تازد و تازیانه نقد خود را بر حرامیان بی‌ایمان که مردم از گزندشان شب و روز ندارند وارد می‌کند. بر خرقه سالوسان آتش می‌افکند و بر دوستانی که جیفه دنیوی به لجنشان کشانده است هشدار می‌دهد و به خود نهیب می‌زند:

«درویش مکن ناله زشمشیر احبا/کائن طایفه از کشته ستانند غرامت» و باز ترکانه اش این می‌شود که:

«دوستلار قیلیجی وورسا یارا، سیزلاما درویش/بو فرقه آلیرلار اولولردن ده غرامت». دل نگران جامعه‌ای است که رندان تشنه‌لبش را کسی آبی نمی‌دهد و گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت. جامعه‌ای را می‌بیند که «سرها بریده بی‌جرم و بی جنایت». و خطاب به طایفه غرامت ستانندگان از مرده‌ها و جامعه مرده‌پرست زمانه‌اش در مصرعی می‌نویسد «جانا روا نباشد خونریز را حمایت» وقتی بی‌چاره و بی‌تدبیر می‌شود باز به درگاه خدایش پناه می‌برد

«در این شب سیاهم گم‌گشته راه مقصود/از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود/زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت»

با دلی پر از خون، تنی پر از درد باز هم زیر برق لامع و مهتاب شب و در برابر بی‌رحمی زمان و زمانه‌اش دل از امید نمی‌شوید

«حافظ نهاد نیک تو کامت برآرد/جان‌ها فدای مردم نیکونهاد باد».

خود را غلام همت کسی می‌داند که کار خیر و بی روی ریا کرد. چون می‌داند که فردا اگر پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده آن رهرویی خواهد بود که عمل بر مجاز کرد. و چه بسیار دلشاد است که اهل ریا نیست

«ای کبک خوشخرام که خوش می‌روی به ناز/غره مشو که گربه عابد نماز کرد«و بعد هم خطاب به دل خویش می‌نویسد

«حافظ مکن ملامت رندان که در ازل/ما را خدا ززهد ریا بی‌نیاز کرد»

خطابمان می‌کند که طالع بی‌شفقت چها که نمی‌کند. خون دل در جگر و خارهای زمانه را یادمان می اوردلکن هیچ وقت از فیض روح‌القدس نا امید نمی‌شود و چشم بر یاری آن دارد. حافظ اهل غم نیست اهل حزن است جهان با همه متعلقاتش در برابر دیدگان او پشیزی نمی‌ارزد و لذا هیچ‌وقت دل نگران مال و منال و ملال دنیا نیست. اهل قناعت است از دنیای دون گذشته است مگر نسرود و نگفت

«چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر/که یک جو منت دونان به صد من زر نمی‌ارزد» او چنگ در ملکوت و سفره خدا می‌اندازد. تاج پرشکوه شاهان و داعیه‌داران دنیا فریبش نمی‌دهد که در برابر ارباب ظلم و عمله‌های زمانش خاطر خویش غبارآلود کند، زانو بزند و با گردنی آویخته کامکاری بجوید و مدعی آن باشد. کامکاری را در شرف، استقلال رأی، دلی پر از عشق، بی‌ریایی می‌جوید و بس.

مجلس وعظ حافظ بسیار دراز است. بسیار می‌توان از او آموخت. حافظ با هر مصرع شاعرانه‌اش ما را به وادی عشق رهنمون می‌کند. به جهان چون عروسی زیبا می‌نگرد و خطاب به همه زیبایی‌های نهفته‌اش می‌گوید

«حجله حسن بیارای که داماد آمد». حافظ چنین بقای ما را بر این زمین ملعون ضمانت می‌کند که بیش از این نفرین و ملامتش نکنیم. دل در خارش ننهیم و گاشنش ببینیم. به ساغر و ساقی و می به هزار زبان خموش گام در وادی حق بگذاریم و از الطاف بی‌دریغ یار سرمست شویم. حافظ مرادبخش دل بی‌قرار ماست. انیس خاطر امیدوار ما. رازدار و محرم اسرار ماست. مرهم دل‌های سوگوار ماست و یار همیشه حاضر در کلبه احزان همه ما. و اما او تنهاست. بعد قرن‌ها هنوز هم صدایش تنهاست. شاید تا آن دم که باور کنیم

«ما به آن مقصد عالی نتوانیم رسید/هم مگر پیش نهد لطف خدا گامی چند».

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (17)