خسی سوار بر باد…

۷ مهر ۱۳۹۴
از بین این همه خانه استیجاری کدام خانه، خانهٔ من است؟...روستایی دیگر نیست که خانه باشد، شهری نیست که خانه باشد. این فضای ناامن، خشونت آشکارِ هولناکی را به دنبال داشته است...آدم‌هایی که نمی‌توانند ریشه بدوانند...در این وضع همه در مقابل هم می‌ایستیم، روستایی‌ای که حس می‌کند در بانک تحقیر می‌شود و شهری‌ای که حس می‌کند مناسباتش جدی گرفته نمی‌شود و همهٔ ما قربانیِ مکانیسمِ از بالایی‌ای هستیم که همه راهکارش از «خسی در باد کردنِ» ما می‌گذرد.

لیلا پاپلی یزدی: آخرهای ماه که یارانه را می‌ریزند به حساب، روستایی‌ها باید بیایند شهر تا پول را برداشت کنند. دلیلش خیلی واضح است…روستاها بانک ندارند. روستاییان کارت بانکی به دست سوار مینی‌بوس‌های گازوئیلی لکنته می‌شوند و می‌آیند شهرهایی شبیه اینکه من تویش می‌زیم، نیشابور. روستاییان مناسبات خودشان را دارند و همین است که در این روزها بانک‌های شهر غلغله می‌شود، پر می‌شود از انبوهِ مردمی که نمی‌دانند برای گرفتن پول باید چه روشی اتخاذ کرد. بانک‌ها بروشور ندارند. هیچ تابلوی آگاهی‌دهنده‌ای نیست و همین است که مراجعه‌کننده روستایی وادار می‌شود به شهری مراجعه کند. «می شه برام بیست تومن بگیرین؟» شهری مناسبات خودش را دارد. عجول است، وقت ندارد، حوصلهٔ ترافیک و شلوغی را ندارد، روستایی را پس می‌زند، غر می‌زند، تحقیر می‌کند و سر آخر از سرِ اینکه بخواهد کارِ خودش راه بیفتد پول را از عابر بانک می‌گیرد و می‌گذارد کفِ دست روستایی، اخم و تَخم هم می‌کند و می‌رود. روستایی نمی‌پرسد تو وقت درو را می‌دانی؟ نمی‌گوید:«هی…تو در روستای من یک نادانِ به تمامِ معنا محسوب می‌شوی ها». این را نمی‌گوید، او هم در فکر محصول است و دامش. باید برگردد سرِ مزرعه و مرتع. همین است که پول را گرفته نگرفته سوار همان مینی‌بوس‌های پر دود لکنتی می‌شود که بِدَوَد برسد به روستایش.

دیروز در صفِ طولانیِ خودپرداز بانک سر چهارراه اصلی شهر، زنی روستایی با کودکی که انگار گرد زردچوبه بر صورتش پاشیده بودند از من خواست پانزده هزار تومان برایش از دستگاه بگیرم. دستِ زن باند پیچی شده بود. خواستم رمزش را بپرسم که دستش را از زیر چادر درآورد تا کودکش را جابه‌جا کند و من بی‌هوا دو انگشت قطع‌شده پیچیده شده در پانسمان را دیدم. حس کردم دارم آب می‌شوم. –دستتون چی شده؟ – داشتم درو می‌کردم، داس خورد به انگشتام… پانزده تومن را آرام گذاشتم توی کیفش و کارتش را. در آن ثانیهٔ کش‌دار، واژه لال بود. چیزی شبیه سیمان ریخته بود توی سلول‌های مغزم و قدرت کنش را از من گرفته بود. فقط همه جان تصویر انگشتان قطع شده بودم و بس. برگشتم بروم توی صف که مردی میان‌سال اسکناس هزار تومانی‌ای از جیبش درآورد و به سمت زن دراز کرد. زن خودش را عقب کشید و چهره‌اش را در هم کرد. با لحنی که سعی می‌کردم جانب‌دارانه به نظر نیاید رو به مرد گفتم: ایشون متکدی نیس! فقط خواست از کارتش پول برداره کمکش کردم… مرد اسکناس را گذاشت توی جیبش و زن لبخند زد. بچهٔ صورت زردچوبه‌ای زد زیر گریه و تا آمدم اسمِ روستای زن را بپرسم دیدم در انبوهِ جمعیت نزدیک بازار غیب شده است. دویدم به سمت بازار؛ اما نبود…به جایش زنِ میان‌سال روستاییِ دیگری را دیدم که فریاد می‌زد پنج هزار تومانیِ تقلبی بهش انداخته‌اند…

حس کردم تیری آتشین از سویهٔ چپ بدنم همهٔ دیگرش را می‌سوزاند. استیصال مطلق کلمه ندارد. در مقابل استیصال مطلق در هر فرهنگی فقط می‌شود گریست…این را دیروز به جان فهمیدم…

***

مداخلهٔ دولت‌های سدهٔ اخیر ایران در مناسبات اجتماعیِ شهری- روستایی- عشایری امری بسیار مطالعه شده است. نمونهٔ ویژه‌اش، اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم هنوز تجربه‌ای است که تجربه‌کنندگانش در قید حیات و راویان زنده‌اش حی و حاضر هستند. تغییر سیستم مدیریتی کشاورزی سنتی به شکلی بی‌یال و دم و افول تدریجی و سپس سریع بنیهٔ کشاورزی ایران از حدود همان زمان آغازید و بعد با مهاجرت بی‌رویه به شهرها، به هم خوردن تعادل جمعیت روستایی- شهری و سرانجام تخریب شدید محیط‌زیست همراه شد. یارانه هم چیزی است از همین جنس. یارانه پدیدهٔ نوی غریبی را همراه داشته است، چیزی شبیه سفری اجباری ماهانه به شهر. روستایی‌ای که پیش که از این ممکن بود هرگز مجبور نشود پایش را به شهر بگذارد یا جز در موارد معدود سوار آن مینی‌بوس‌های چرک نشود، حالا مجبور است ماهانه حساب تحقیرشدگی‌اش را به روز کند و برگردد سرزمینش. انگار دستی بزرگ بخواهد نشانش بدهد که «شهر» موضوعیتی دیگر دارد که تو «نمی‌دانی» و من تو را می‌کشم به شهر، هر آن‌که بخواهم که بدانی و تحقیر شوی و آزرده برگردی.

در شهر اما آدم‌ها شکلی دیگر از جابه‌جایی را تجربه می‌کنند. هر محله پر است از بنگاه‌های املاک که هر ساله تجربهٔ پر و خالی شدن آدم‌هایی را دارند که مجبورند دم‌به‌دم محله‌شان را عوض کنند. هنوز کارتن‌ها در این خانه باز نشده باید راه بیفتند دنبال خانهٔ استیجاریِ دیگر. شهرها به سمت پایین کش می‌آیند و شبیه می‌شوند به آدمی با تورم بدنی به شکل گلابی. چاقی شکمی شهرها منجر شده به شکل‌گیری محله‌هایی بی‌پارک، بی‌وسایل بازی، بی‌شادی. شهرها شبیه شده‌اند به خوابگاه‌های[۱] بزرگ…شبیه شهری که من در آن می‌زیم که نه کتاب‌فروشی دارد، نه کافه، نه جایی برای جمع شدن و دیالوگ، نه سالن سخنرانی عمومی و نه پارک بزرگ…پارک‌ها آب می‌روند، فضای گفتگو مچاله می‌شوند و آدم‌ها آن‌ها که می‌توانند می‌روند تهران و آن‌ها که می‌توانند می‌روند آن سوی مرز و باز جمعیت سرریز می‌شود از روستا به شهر و روز از نو روزی از نو. روستاییانی که در روستایشان از طبقه بالای فرهنگی محسوب می‌شدند در شهرها افول می‌کنند و شهری‌هایی که در شهرهای ریز و درشتشان از طبقه بالای فرهنگی محسوب می‌شوند در تهران می‌روند در حاشیه و این جابه‌جایی همین‌طور ادامه دارد.

***

در وضع جابه‌جایی یارانه‌ای کسی نمی‌تواند ریشه بدواند، فرصت ریشه دواندن در یک فضا نیست، فرصت عادت کردن به در و دیوار، گفتگو با همسایه‌ها، خریدِ گلدان و ساخت یک جاکتابی. هر جا که ساکن می‌شوی باید فکر جای بعدی باشی وگرنه اضطراب بی‌خانه ماندن جانت را خواهد خورد. جابه‌جایی مداوم سبب می‌شود دانش محلی‌ات، لهجه‌ات و روش رفتارت در مکان بعدی به کار نیاید، جهان را پس می‌زنی، جهان خودت را، جهانی را که می‌شناخته‌ای، حوصله‌ات از این همه جابه‌جایی از آدم‌هایی که نمی‌شناسی و نمی‌شناشندت و حالِ شناختت را هم ندارند سر می‌رود. این شناخت متزلزل از جهان سبب آن است که نسل بعدی مفهومِ «خانهٔ مادری/پدری» را درنیابد. از بین این همه خانه استیجاری کدام خانه، خانهٔ من است؟…روستایی دیگر نیست که خانه باشد، شهری نیست که خانه باشد. این فضای ناامن، خشونت آشکارِ هولناکی را به دنبال داشته است…آدم‌هایی که نمی‌توانند ریشه بدوانند…در این وضع همه در مقابل هم می‌ایستیم، روستایی‌ای که حس می‌کند در بانک تحقیر می‌شود و شهری‌ای که حس می‌کند مناسباتش جدی گرفته نمی‌شود و همهٔ ما قربانیِ مکانیسمِ از بالایی‌ای هستیم که همه راهکارش از «خسی در باد کردنِ» ما می‌گذرد. مکانیسمی که انگار تداومش را از بی‌نظمی ذهنی ما، از جابه‌جایی‌های مداوم از نبودِ دیالوگ بر اثر خستگی مزمن می‌گیرد…

***

در بانک نوبتم شمارهٔ ۹۸ است و تا دست‌کم دویست دقیقه فرصت دارم مشاهده‌گر مکانیسمِ غریبی باشم که قرار است به تحقیر آدم تا لحظهٔ مرگ ادامه دهد…کارمند بانک عصبانی برای مردی روستایی شرح می‌دهد که باید زیر کاغذ را امضا کند و زن عصبانیِ دیگری برای کسی که می‌خواهد یارانه را بگیرد با صدای بلند توضیح می‌دهد که باید توی حسابش بیش از پنج هزار تومان نگاه دارد. من و خیلِ آدم‌های دیگر نشسته بر صندلی‌های بانک این فضای ابزورد هول‌انگیز را می‌نگریم و من فکر می‌کنم به آدم…آدمی که می‌تواند روستایی باشد یا شهری، آدمی که می‌تواند مناسبات کرامت‌مندانه‌ای داشته باشد…آدمی ریشه دوانده در جایی، در ذهنیتی، در آرامشی…آدمی در کنار گلدان‌های بزرگ، در کنار مزارع زرد، در کنار خوشه‌های گندم…

دستی می‌خورد بر شانه‌ام:«می شه ده هزار تومن برداری از کارتم، حاج خانم؟» قطره‌های اشک و لبخندی از سر استیصال در هم می‌آمیزد…

 


[۱] -تعبیر شهرهای خوابگاهی را در یک شبکهٔ اجتماعی خواندم در پستِ دوستی که نامش را به یاد نمی‌آورم و امیدوارم اگر تعبیر خودِ او بوده است مرا ببخشاید بابت این فراموشی.

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (14)