«و عشق که خواهر مرگ است…»

۱۱ مهر ۱۳۹۴
قسمت نوزدهم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند

یگانه جان!

وقتی که هستی چنان سرشار از «تو»ام که خردک جایی نیز برای «دیگر» و «دیگری» نمی‌ماند و «دوزخ وجود دیگران»[1] مثل کوه آتشی که بر «سیاوش» و «ابراهیم» سرد و گلستان شد. برای من نیز خاموش می‌شود. و ظلمت و ظلماتی که به کامم کشیده بود و هر لحظه بیشتر فرومی‌برد، در آفتاب طالع چشمانت، فرومی‌شکند و «آزاد» و «رها» به چنان قدرتی می‌رسم که می‌توانم به خویشتن خویشم، به «خود» و «خودی» م[۲] راه بیابم و خود را – این وجودی را که گرچه امروز ترد و جوان و شاداب می‌نماید اما با اندک تعمقی می‌توانم و می‌توانی هجوم بی‌علاج و گریزناپذیر موریانه‌های بی‌رحم زمان را در ذره‌ذره‌اش احساس کنی و با هر در آیینه نگریستنی، جای پا و دندانشان را ببینی و با خورده شدن در لحظه‌ها، پوسیدن و پوک شدن و در نهایت فروریختن این خیمه یا «تخته‌بند» سست و ویرانی شدنی را پیش‌بینی کنی – فراموش کنم و صدای دندان‌های موریانه‌ها و کابوس جویده شدن و زهرخند چندش‌آور مرگ را نشنوم و نبینم …

… اما همین که می‌روی دوباره به این کالبد و چارچوب اسیر موریانه‌های زمان و زهرخند بی‌رحمانه و چندش‌آور مرگ و پیر شدن و رانده شدن به «جهنم وجود دیگران» بازمی‌گردم و رابطه‌ام با زندگی شاد و شاداب و زنده در حال «شدن» قطع می‌شود و به اعماق «بودن» بیگانه با حرکت و حیات و رشد فرو می‌غلتم.

پیش از آنکه در صبح چشمانت بیدار شوم و این جسدهای متحرک و «… پوک / … پوک پر از اعتماد»[3]

را ببینم و بشناسم. اینانی را که «دندان‌هاشان به وقت جویدن، سرود می‌خوانند و چشم‌هاشان به وقت خیره شدن می‌درند و صبور، سنگین و سرگردان از کنار درختان خیس می‌گذرند … و رشته‌های آبی رگ‌هاشان مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهشان بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبشان آن هجای خونین را تکرار می‌کنند:

  • سلام!
  • سلام!»[4]

و تمام ارتباط بشری‌شان، سرمای گزنده‌ای است که در قندیل‌های یخی این سلام‌های بی‌جواب منجمد شده است …

… و این همه گور کهنه و نو، که از وحشت، نه «گور» ف که خانه و خیابان و کوچه … نامشان نهاده‌اند، و جز یکی شدن با این همزاد، با این مرگ – این خواهری که به جای خواهر کوچک‌تر، عشق، در حجله‌اش یافته‌اند – گریز و گریزی ندارند… و این دنیای کینه و نفرت و دشمنی، دنیای دیوار و سیم خاردار و تابلوهای «ورود ممنوع»، «گردش ممنوع»، «لبخند ممنوع»، «دیدن ممنوع»، «شناختن ممنوع»، «فهمیدن ممنوع»، «نوشتن ممنوع»، «گفتن ممنوع»، «خواندن و شنیدن ممنوع»… و با فریادهای تأکید پهلوان‌های الکن، «کاکا رستم» هایی، که از گیسوان خواهران و مادرانشان، برای بستن دست‌های «رستم» و «اسفندیار» ریسمان بافته‌اند و «سایه داش آکل‌ها را با تیر می‌زنند»[5] و «پوریای ولی» را به مریدی هم نمی‌پذیرند! – بر سر چهارسوق‌ها، هشدار می‌دهند که «نفس کشیدن هم ممنوع» … و دنیای تجارت و معامله و خریدوفروش، دنیایی که اگر صدای سلامی سکوتش را بشکند، باید به سرعت خودت را آماده کنی و همه تن چشم بشوی و در ظلمت زمان – روز یا شب چه تفاوت دارد؟ – دست‌هایش را بجویی و برق سرد خنجر پنهان و آشکارش را بیابی تا غافلگیر نشده باشی.

دنیایی که وقتی طرح لبخندی را بر لبی ببینی، باید دلت فروبریزد. و کسی در جانت زمزمه کند که: نکند فرمان قتلت را به دست آورده است؟! نکند برای سرت – سرِ بی‌ارزش و مقداری که پیش از این اگر با فروافتادن تیرآهنی، یا سنگ و سندان و پتک و آجری، یا چرخش اشتباه چرخ‌های کالسکه و درشکه و ماشینی و یا هزار شکننده و کشنده دیگری، پریشان می‌شد و گوشت و استخوان و مغز و خون و زندگی لهیده‌ات، بر در و دیوار و بر گذرنده‌ای دوپا یا چهار چرخ شتک می‌زد و لباس و ماشین و دیوار تازه و تازه‌سازی را چرکین می‌کرد به جای دفن و گم‌وگور و پنهان کردنت، به سراغ کس و کارت می‌رفتند که تاوان آلودگی و خرابی احتمالی مالشان را بگیرند نه اینکه مرگت را، مرگی چنین دردناک و بی‌رحمانه، را تسلیتی خشک‌وخالی بگویند – ارزش و مقداری قائل شده‌اند و به دست آوردنش را جایزه تعیین کرده‌اند. دنیایی که سرشار از آدم‌های بشردوست! و آزادی‌خواه! است، اما اگر تو ساده‌لوحانه از مرز تظاهر بگذری و به حوزه عمل قدم بگذاری، خودت را آماده قربانی شدن بکنی و زندان و شکنجه و نقص عضو و بیماری و به فرض ماندن و زمین‌گیرشدن و در نتیجه، احتیاج و درماندگی و گرسنگی و بیکاری را به جان بخری. اندکی هم نباید تردید کنی که «آزادی خواهان» و «بشردوستان» … ناگهان غیبشان می‌زند و کسی را پروای تو و سرنوشت تو نخواهد ماند.

راست است که:

«من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن

من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین

رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ»[6]

اما این فقط در دنیای گیاهان و درخت‌ها و پرندگان و درندگان … است نه در دنیای آدم‌ها، یا درست بگویم دنیای «دیگران»، دیگرانی که با پایین تنه‌شان زندگی می‌کنند، با دهانشان می‌بینند و «دروغ» را نشخوار می‌کنند و وقتی که حرف می‌زنند، سخت مراقب‌اند که نگاهشان به نگاهت گره نخورد و چشمانشان – که استعداد دروغگویی ندارد – حقیقت را برق نزند.

… و من پیش از آنکه در صبح چشمانت بیدار شوم و روشنی را بشناسم، چشمانم را بیابم و روشنی و ظلمت را ببینم – که به قول «گلستان» برای دیدن تاریکی هم باید چشم داشت و دید – می‌توانستم به نوعی خودم را قانع کنم. مثل «دیگران» خودم را بفریبم و به ترتیبی با کلاه‌های رنگارنگ و گوناگون شرعی و عرفی، روزگار بگذرانم. اما دیگر از هنر چندین ساله «خودفریبی» کاری برنمی‌آید. «دیگران» را – این فروشندگان ارزش‌ها و مفاهیم اعتبارهای بشری را- شناخته‌ام و تنهایی را در غلیظ‌ترین و دردناک‌ترین صورتش دریافته‌ام.

وقتی هستی و این خیمه خالی را که نام مرا بر تارک دارد، برمی‌افرازی از شکستن، فرورفتن و همرنگ جماعت شدن، هراسم نیست اما همین که میری و مرا به خود – خودی که دیگر «خود» نیست، «خودی» است پاکی و زیبایی و شرف و بی‌نیازی و «تو» ست – وامی‌گذاری، وحشتم می‌گیرد. ول‌شدگی و بی‌دفاعی هستی‌ام را می‌آکند. کسی در کالبد خالی‌ام با صدایی لرزان، می‌نالد که: نکند پیش از آمدن «او» – یعنی تو – یکی از این دیگران، یکی از این الخناسان به درونت – یعنی من – راه یابد و تو را از «مردم»، از هم‌زنجیران، از بردگان، و از بی‌اصل و نسب‌ها … جدا کند.

باز اگر این گورهای نو و کهنه آماده و گرسنه و دهان‌گشوده نبود و بی‌هراس از فروغلتیدن و زنده به گورشدن و خداوندانِ مرگ را به رضایت رساندن، می‌توانستم لحظه‌هایی به گرمای ملایم خواب پناه ببرم، عمر جداافتادگی‌های ناگزیر کوتاه‌تر می‌شد. اما چگونه می‌توانم، که از مرز فریب و «تن‌پوش» های دروغ گذشته‌ام و به عریانی رسیده‌ام. آن هم عریانی‌ای که این باد سرد پایان‌ناپذیر را، که از درون و برون، بر این خیمه‌خالی افتاده بی «تو» هجوم می‌آورد باید تحمل کنم و تاب بیاورم.

در حاکمیت «دیگران» – این هم خون و هم خاک‌های برادر اما بیگانه‌تر و بی‌رحم‌تر از بیگانگانِ دشمن – و در این سرمایی که لحظه‌ای فرونمی‌نشیند و پوستم را از درون و برون به شلاق گرفته است و سیاه می‌کند. و خود و خودی‌ها را می‌بینم که سیاه می‌شویم، می‌شکنیم و در برق دندان‌ها و چشم‌های گرگان و کفتاران و زوزه پایان ناپذیرشان، که بازگویان و مفسران زمانه بی‌عاطفه مایند. به چنان انجماد ناباوری می‌رسم که خفتن را – دست‌کم برای اندکی فراموشی و با علم به برادری با مرگش، برای تمرین مرگِ محتوم ظالمانه – آرزو هم نمی‌توانم بکنم.

نمی‌دانم هرگز به اسارت اتاقی سرد – فقط سرد، و تنها در زمستانی معمولی و طبیعی که حتی این «دیگران» نیز کلاه و پالتوهای پوستشان را به ناگزیر از گنجه‌ها بیرون می‌آورند و میان نشخوار دروغ‌هاشان، این راست را هم می‌جوند: که چه سرمایی! – درآمده‌ای؟ اگر چنان سرمایی را چشیده باشی، می‌دانی که برای تشنگان، قطره‌ای خواب، زندگی و رهایی است؛ اما گویی بزرگ‌ترین هنر و رسالتِ «سرما»، کشتن خواب است. تو می‌روی و خورشید چشمانت غروب می‌کند و من به اسارت ظلمت و سرما درمی‌آیم. و در ظلمتِ سردِ تنهایی، دیوارهای آهنی دشمن را می‌بینم که از همه سو، به هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند و امکان تنفس را هر دم برای من گرفتار در این قفس فلزی سخت و سخت‌تر می‌کنند و سرما افزون و افزون‌تر می‌شود و زوزه گرگان در گورستان پشت خانه‌مان بلند و بلندتر و هول دریده شدن چنان نیرو می‌گیرد که وجود قفس را بدل به نعمتی می‌کند.

می‌کوشم بخوابم اما ممکن نیست. «سرما»، فروافتادن پلک‌ها را امکان نمی‌دهد؛ تا از این قفس و قفس‌های کوچک و بزرگ بگریزم و در «فراموشی» خواب گم شوم. بیرون از اینجا گور است و گور. و چشم‌هایت را مدام باید به پیش پایت بدوزی. با یک لحظه غفلت، گور تو را می‌بلعد و بی‌آنکه حتی لحظه‌ای فرصت زندگی و خوشبختی داشته باشی، فرو می‌روی، بی آنکه امید بالا آمدنی بتواند درد زنده به گور شدنت را اندکی بکاهد، یا حتی امیدی گنگ دلخوشت کند.

چنین است که در این سرمای قطبی با این دیوارهای یخ و فلز که هر لحظه به هم نزدیک تر می‌شوند مانده‌ام. گاهی در امتداد این دیوارهای بلند پیش می‌روم. دوشادوش دیگران. به هنگام رفتن، دلواپس نگریستنمان نیست- که گفتم یک غفلت کوتاه، گور و مرگی دراز و دردانگیز و هولناک است که بی‌شک قرنی طول می‌کشد تا آدم تمام کند – اما وقتی می‌ایستیم، یعنی از سر خستگی، رفتن عثمان را مثلاً به عنوان استراحت قطع می‌کنیم و با پوست‌های سیاه شده، هم را در چشم‌های شیشه‌ای یکدیگر می‌بینیم. احساس می‌کنیم که در آینهٔ چشم‌های هم می‌شکنیم و ویران می‌شویم و می‌دانی و می‌دانیم که آینه شکسته بدشگون است.

پس می‌بینی رفتن، بیهوده است، نگاه کردن، دیدن ویرانی خود و دیگران است و ایستادن، مرگی که لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. تنها با خورشید چشم‌های توست که می‌توانم در برابر سرما و این گورهای دهان گشوده و دیوارهای آهنی تهدیدکننده مقاومت کنم.

می‌دانی که از مرز فریب گذشته‌ام. «میوه ممنوع» را خورده‌ام. بقول آن عزیز که سخنش را مدام زمزمه می‌کنی:

«… همه می‌دانند

همه می‌دانند

که من و تو از آن روزنه سردِ عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می‌ترسند

همه می‌ترسند، اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم …»[7]

ما، یاغی و عاصی و شوریده بر هرچه که به هر نام به خورد زمانه و مردممان می‌دهند، زندگی‌مان را بر این واقعیت – یکی از آن هزاران هزار درسی که آن عزیز به ما داده است و می‌دهد – بناکرده‌ایم. که اصل، «شعور» است نه دانش و شعور در جان و فطرت ماست اما «دانش» را در طول حیات می‌آموزیم و تجربه می‌کنیم.

… و این «شعور» بود که در جانمان شعله می‌کشید و گویی مدام فریاد می‌زد: دشمن، راه رهایی را نشانت نخواهد داد، او تو را توان بهره دادن داری نگاه می‌دارد و همین که دریابد سودی نمی‌رسانی یا منافعش را به خطر می‌اندازی، کارت را تمام می‌کند.

چنین بود که گفتیم آنچه دشمن می‌آموزد برای «استثمار» و بهره‌کشی بیشتر است پس ما، در حقیقت می‌آموزیم که چگونه می‌توان بیشتر «استثمار» شد.

با فرمان «شعور» بود که چراغ را جستیم و یافتیم و آن همه گورهای آماده و تازه و رشدیابنده را دیدیم. و باز «چراغ» بود که در آن ظلمت مرا به تو و تو را به من نشان داد – مگر نه این بود که سه سال کنار هم بودیم و هم را نمی‌دیدیم؟- با «چراغ» بود که «چشمه» را یافتیم و آن های‌های گریه زلال شبانه‌ها برامان معنا شد و آموختیم که باید جوشید، باید نوشید، باید از صلابت و سختی صخره‌ها نهراسید. و با همه نرمی و لطافت، «صبر» و «انعطاف» و «امید» را سلاحی کرد و بی تصور «شکست» تنها سرودخوان «پیروزی» شد و ما با یافتن «چراغ» و «چشمه»، هم را به کمال دیدیم و در زلال چشمه با تمامیت ایمانمان غسل کردیم و دروغ و ناپاکی و نامردمی را از تن و جان شستیم و شسته و پاک، رودررو ایستادیم و خویشتن خویش را در آیینه پاک چشمان هم دیدیم و «عشق» را پیمان بستیم و گفتیم که:

نباید ترسید،

«سخن از پیوند سست دونام

و هم‌آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست.

سخن از عشق است و پنجره‌های باز

و هوای تازه … »[8]

… و نترسیدیم. «سیب» را که بالاخره چیده بودیم و در تن سرخ تردش دندان فشرده بودیم، خوردیم و از «مینو» ی «نمرود» ی به بیرون پرتاب شدیم و تن‌پوش‌های رنگارنگ و «نرم» و «زبر» به نازک و کلفت و تابستانی و زمستانی که با پارچه‌های دروغ و فریب و با استفاده از نادانی و ندانستن‌های ما، بر قامتمان پوشانده بودند، فروریخت. و اینک من عریانم. و در این «برزخ» سرد، تنها چشمان توست که وقتی هستی و آن خورشیدها می‌تابند، هم مثل «تشنه مولانا» – که با صدای آب عطش و اشتیاقش را افزون می‌کرد و در دست‌هایش قدرت بیشتری می‌یافت که از سر دیوار بلند خشت از پی خشت جدا کند و در رودی بیفکند که گرچه دور از تشنه زندانی دیوار بلند بود، اما بود می_گذشت و با فروافتادن هر خشت صدای «وصل» آرزویی را بلندتر و نیرومندتر می‌کرد – این ظلمت غلیظ می‌شکند و عطش مرا برای مقاومت و پیکار با «ظلم»[9] افزون می‌کند هم تحلیل رفتن در «ظلمت» و همراه و هم‌رنگ شدن با این ستم پذیران و توجیه و تأویل کنندگان «ظلمت» و «ظلم» حاکم و به خدمت خداوندانِ «جهل» و «تاریکی» و «ستم» – و در یک کلمه «ظالم» – درآمدن را ناممکن و محال میکند.

وقتی که هستی چنان سرشار از توأم و دنیایم چنان روشن از آفتابی که از چشمان تو می‌تابد که نه از ظلمات ظلمِ حاکم هراسی دارم و نه از خداوندان و نگاهبانانش.

… اما وقتی که در امتداد بی‌رحم «ناگزیری» می‌روی و دور می‌شوی و بی آنکه بخواهی تنهایم می‌گذاری؛ بی‌خورشید چشم‌هایت در «ظلمت» غرق می‌شوم و زوزه تازیانه‌های «ظلم» و شکافتن پوست و گوشتِ «مظلوم» و چک‌چک آرام و پایان‌ناپذیر خون زندگی، هستی‌ام را می‌آکند. و مثل همه روز و شبان ظلمت شده بی‌خورشید چشم‌های تو، می‌دانم که تنها روزنه امیدی که برای گذشتن از این لحظه‌های بهم بافته بی‌آفتاب نگاهت وجود دارد، خواب است اما عریان و گرفتار در سرمای کشنده و بیرحم ظلمت ظلم، چگونه می‌توانم پلک برهم بگذارم و در سوز سرما و صغیر تازیانه‌ها و صدای آرام و مظلوم شکافته شدن گوشت انسان را نشنوم؟ و در بستر منجمد شب فروروم و با یاری خواب که برادر مرگ است و ادامه بیداری‌های پر ظلم و ظلمت و تظلم، زمان بی‌تو را آسان‌تر بگذرانم؟

می‌دانم که اگر بتوانم پلک‌هایم را به ترتیبی گرم و سنگین کنم، در خواب گم می‌شوم و در آن گم‌شدگی می‌توانم صدای «تنهایی» را که در خونم می‌گرید، و زوزه مرگ را که دنیایم را آکنده است، نشنوم و برای اندکی هم که شده، فراموش کنم که کیستم و کجایم و هرلحظه با پیر و جوان و زن و مرد و کوچک و بزرگ وطنم، تازیانه می‌خورم. به خود می‌پیچم، مچاله می‌شوم، می‌میرم و همچون «سیزیف» یا «ققنوس» از خاک و خاکستر خویش می‌رویَم و باز تازیانه است و مچاله شدن است و شکسته شدن است و مرگ و رویشی چندین‌باره …

اما برای چند و چندمین بار تکرار کنم که بی «یگانه» در این دنیای «بیگانه» بی تو و بی‌خورشیدی که از چشمانت می‌تابد به سرما می‌رسم و عریانی‌ام را بیشتر و عمیق‌تر درمی‌یابم.

تا هستی، شعله چشمانت گرمم می‌کند و می‌توانم فراموش کنم که چه هستم، کجایم و چقدر با مرگ نزدیک و از زندگی سرشار، اما چون می‌روی به خود یخ‌زده‌ام برمی‌گردم و خیل تنهایان را می‌بینم که به قول «شاملو» چون کوه‌ها باهم‌اند و تنهایند.

به آن‌ها، به آن کوه‌های باهم و تنها، می‌پیوندم، با آنان کشیده می‌شوم. با همه غلظت تاریکی می‌بینمشان که در انجماد تنهایی یخ می‌زنند و می‌میرند و کاری از دستم برنمی‌آید و می‌دانی که این دردناک‌ترین و کشنده‌ترین درد دردهاست.

 

 

 

 

 


۱٫ «.. پس جهنم اینجاست. هیچوقت گمان نمی‌کردم … یادتان هست؛ گرز آتشین، اژدهای هفت سر… آه! چه شوخی‌هایی! گرز آتشین می‌خواهد چه کار، وجود دیگرانبرای آدم جهنم است.»«مرده‌های بی کفن و دفن، خلوتگاه …» سارتر، ترجمهٔ صدیق آذر، ناشر سخن،۱۳۳۹ ص ۱۶۵٫

 

 

 

 

. نگاه کنید به «خودی» و «رمز بی‌خودی» اقبال لاهوری [۲]

 

 

 

 

و ۴٫ «تولدی دیگر» فروغ [۳]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

. نگاه کنید به کتاب «سه قطره خون» قصهٔ عظیم داش آکل و شناخت «کاکارستم» الکن.[۵]

 

 

 

 

. سهراب سپهری[۶]

 

 

 

 

. تولدی دیگر از شعر فتح باغ فروغ فرخزاد.[۷]

 

 

 

 

. تولدی دیگر- فتح باغ.[۸]

 

 

 

 

. می‌دانی که اینجا نه کتابخانه‌ای هست و نه کتابی: اما با اینهمه از کنار هم گذاشتن «ظلمت» و «ظالم» منظوری دارم، اگر زحمت بکشی و از کتابخانه دانشکده، فرهنگ نفیسی را بخواهی و معانی و مشتقات ظلم و ظلمت و ظالم را نگاه کنی خیلی عمیق‌تر منظورم را می‌فهمی.[۹]

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (32)