شهید همه اعصار

۲۹ مهر ۱۳۹۴
ما چوپانزادگان بي‌ فرشي جز زمين و بي ‌رواندازي جز آسمان كه مظلوميت معصوم ‏گوسفندان را در سبز دشتها پاسخ مي‌جستيم اولين بار در جان پدر نخستين چوپان – هابيل ‏‏– به سنگ كينة اولين حاكم، اولين ارباب، اولين برادر – قابيل – در هم شكستيم، و مغزمان ‏در فوارة خونمان به خاك ريخت.‏

Ashooraدرنگ– پرویز خرسند نوشته شورانگیز «شهید همه اعصار» را که به «هابیل و قابیل» نیز مشهور شد، صبح عاشورای سال ‏پنجاه شمسی نوشت. ‏

خرسند در گفت‌وگویی با «درنگ» می‌گوید شب عاشورای سال ۱۳۵۰ قرار بود مطلبی را برای فردا بنویسم تا در حسینه ‏ارشاد خوانده شود، اما تا ۱۲ شب هیچ چیز برای نوشتن نیامد. شب از نیمه که گذشت «شهید همه اعصار» جاری شد؛ ‏گویی که یکی دیکته می‌کرد و من می‌نوشتم. ‏
این نویسنده، ظهر عاشورا «شهید همه اعصار» را در حسینه ارشاد خواند و این نوشته عمیقاً بر دکتر شریعتی تأثیر ‏گذاشت. «شهید همه اعصار» به همراه دو اثر علی شریعتی یعنی «شهادت» و «پس از شهادت» به تاکید خود شریعتی به ‏ترتیب در قالب کتابی با عنوان «شهادت» منتشر شد. ‏
بعد‌ها پرویز خرسند از طریق برادر مرحومش احمد که در رادیوی مشهد به تهیه کنندگی اشتغال داشت مخفیانه وارد ‏ساختمان رادیو شد و با صدای جادویی خود و تدوین برادرش این اثر ماندگار را در قالب صوتی نیز به جامعه عرضه کرد ‏که می‌توانید این صدای جادویی را در بخش آوای «درنگ» بشنوید.‏

 

بر صفیر اولین تازیانه‌ای که فرا رفت و فرود آمد و بر پوست لختمان خطی از خون کشید ‏کدامین گوش گواهی داد؟

بر آذرخش اولین شمشیری که فرا رفت و فرود آمد و فریاد سرخ رگانمان را به آسمان ‏افشاند کدامین چشم گواهی داد؟
بر رویش اولین دیوارهای زندان و پیوستن اولین دانه‌های زنجیر، و ثقل سهمگین اولین غل ‏و یوغ و بر ظلمت غلیظ سیاهچال – خانه قرنهامان – کدامین دل گواهی داد؟
بر اولین شب گرسنگیمان – که گرسنگی تا تاقمان می‌برد – کدامین انسان گواهی داد؟
و کدامین تشنگی شناخته گواه اولین قطره مرگی بود که در دهان آبخوانمان چکاندند؟
‏… و پس از آن کدامین گوش هجوم تازیانه‌ها را شنید؟ و کدامین چشم برق شمشیرها را ‏دید؟ و کدامین دل در ظلمت زندانهامان گرفت؟ و چه کسی بر گرسنگی و تشنگی ‏همیشه‌مان گواهی داد؟
هیچکس و هیچکس،
نه هیچ گوشی و چشمی و نه هیچ قلبی،‌ که ما همه یک تن بودیم که تازیانه می‌خوردیم، ‏در برق شمشیرها می‌شکافتیم و در ظلمت خیس زندانها می‌پوسیدیم. و جز ما که بود که ‏طعم تازیانه را چشیده باشد، و درد شمشیر را کشیده باشد، و ظلمت زندانمان را لمس کرده ‏باشد، و در گرسنگی و تشنگیمان مچاله شده باشد؟ ‏
‏… و در کدام دادگاه متهمی می‌تواند به نفع خود شهادت دهد؟ این بود که بی‌هیچ دلیل و ‏مدرکی و بی‌هیچ شاهدی و حتی بی‌هیچ دادگاهی محکوم بودیم. و بی‌یافتن مدافعی تازیانه ‏می‌خوردیم، شکنجه می‌شدیم، در فواره خونمان وضو می‌گرفتیم و بر سجاده مظلومیت ‏سرخمان سر می‌نهادیم و شهیدی را آه می‌کشیدیم، آه!‏
در دادگاهی به وسعت زمین و عمق خاک و بلندی آسمان. نگاه شهید خوانمان در افق ‏آینده می‌دوید، که در دو سومان صف بلند قربانیان بود و فراپشتمان جلادان برادر، برادرانی ‏جلاد، قابیلان.‏
ما چوپانزادگان بی‌ فرشی جز زمین و بی ‌رواندازی جز آسمان که مظلومیت معصوم ‏گوسفندان را در سبز دشتها پاسخ می‌جستیم اولین بار در جان پدر نخستین چوپان – هابیل ‏‏– به سنگ کینه اولین حاکم، اولین ارباب، اولین برادر – قابیل – در هم شکستیم، و مغزمان ‏در فواره خونمان به خاک ریخت.‏
در تپش امید کم‌رنگ قلب پدر، گفتیم باشد، فواره رگانمان، آسمان و سرخ خونمان، زمین ‏را به گواهی خواهد خواند و زمانه از خاکمان، برخواهد گرفت. اما هنوز امیدمان را مزمزه ‏نکرده بودیم که زمینِ تشنه خونمان را نوشید و فراموشمان کرد. و آسمان در امواج بال ‏کلاغان سیاه شد و سرخِ رگانمان را از یاد برد.‏
‏… باز گفتیم باشد، شب خواهد مرد، روز خواهد شکفت، و جهان پیکر در خون شکسته‌مان ‏را خواهد دید. اما هنوز امید دوباره‌مان را مزمزه نکرده بودیم که کلاغان قاتل را گورکنی و ‏پنهان‌کاری آموختند، و آخرین مدرک مظلومیتمان نیز همچون خون سرخمان در دهان ‏تاریک خاک گم شد.‏
آنک آن «ما»ی مقتول، ‏
                ‏«ما»ی مظلوم، در بستر سرخِ‍ فروخفته خونمان.‏
‏    زمان! عصمت خونمان را گواهی ده، و بر مظلومیتمان حکم بران.‏
‏… و زمان خاموش، که در حکومت قابیلیان بود و ما بی‌هیچ دلیل و شاهدی، محکوم ‏همیشه بودیم. ‏
اینک «ما»، در خون شکسته و در خاک خفته در دادگاه زمانه «قابیل» جز کلاغان که ‏بوی خاک و خون تازه می‌دهند چه گواهیمان هست؟
و کیست که بوی خاک را دلیل عصمتمان بشناسد، و رنگ خونمان را بر بال سیاه کلاغان ‏دریابد؟
ما را چگونه بیاد آورند که در خاکمان پنهان کرده‌اند و «دارها برچیده و خون‌ها ‏شسته‌اند»؟
کلاغان – این قاصدان شب و سرما و زمستان – تنها شاهدان اولین کشتار ما بودند و ‏اولین گورسازان ما.‏
کلاغان – این راویان قصه‌های دروغ – قابیل را آموختند که پیکر پریشان بخون خفته‌مان ‏را – که پرچم رسوایی قاتل بود – در دل خاکِ تیره پنهان کند و مظلومیت پرخونمان را از ‏صفحه ذهنها بشوید.‏


نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (6)