حسینم… «تن‌» هاست

۴ آبان ۱۳۹۴
لیلی پاپلی
«عاشورا» زمان قدسیِ تاریخی است و در پسِ «کل ارضِ کربلا» قرار بود زمینِ هر جایی که من در آن ایستاده ام، منِ کودکِ مجاور یا بزرگ، تقدس را تجربه کند و تجربه ی تقدس، آدابِ خود را دارد و مناسبات خود را که مناسبات روزمره نیست. حتی ریتم، قرار نیست ریتمِ سخیفِ آهنگی باشد که من در تاکسی مصرفش می‌کنم یا غذا، آنچه هر روز به کام معده‌ام می‌فرستم. این آداب، آدابی به غایت منظم در چارچوب حضور بود ...

آن روزهای دور برای من – کودکی از جایی دیگر و مشهدی شده – روزهای دهه‌ی نخست محرم و بیست هشت صفر تصویری بود رنگین از تنوع قومی. واضح است که هیچ درک استعلایی یا استفهامی‌ای از تاریخیت رویدادی که اینگونه دیگربار متعین می‌شد در شکل دسته‌جات عزاداری و رخت‌های سیاه و بر سر زدن‌ها نداشتم. روایت، داستانی بود مکرر که همواره دو سوی سیاه و سفید داشت. نام‌ها حتی برای کودکی‌ام غریب می‌نمود اما نه لزوماً سیاهی و سپیدی. نه مجموعه‌ای واضح و گسترده از انسان‌هایی که هر کدام ما، حتی کودکان می‌توانستیم در آن بازتعریف کنیم خودمان را و اطرافمان را.

لیلا پاپلی

تاسوعای آن سال‌ها و به همین روال عاشورا، روزهایی بود شامل مجموعه‌ای از رفتارهای جمعی و آداب سنتی به احترام تاریخیتِ یک رویداد. صبح زود بیدارمان می‌کردند و تیره‌ترین رخت‌ها را می‌پوشیدیم و می‌رفتیم نزدیک حرم امام رضا. بخت اگر یارمان بود یا صبح زود برخاسته بودیم جایی در خیابان تهران یا از آن بهتر در طبرسی می‌یافتیم رو به جمعیت. دسته‌ها مرتب و یکی پس از دیگری می‌گذشتند. این نظم تکرارشونده بود، هر گروه پارچه نوشت بزرگی حمل می‌کرد با این مضمون «تکیه‌ی/ حسینیه‌ی … شهرستانِ …» یا «شهرستانِ … مجاوران حرم». مراسم هیچ دسته‌ای تقریباً شبیه آن یکی نبود جز اینکه همه‌شان ریتم موسیقیِ فاخرشان را با سینه‌زدن یا کوبیدن سنج‌ها به یکدیگر نگه می‌داشتند. «نوحه‌ها» به زبان‌ها و لهجه‌های محلی خوانده می‌شد و منِ کودک با کشیدن چادر مادرم و پرسیدن نامِ زبان یا لهجه می‌توانستم با دایره‌المعارف زنده‌ای از آذری، ترکی، کرمانجی، عربی و … و … زیست جهانم را قدرت بخشم. ظهر، زیارت و نماز صورت می‌گرفت و بعد ما که از «یزدی‌های مجاور» محسوب می‌شدیم برای صرف ناهار به حسینیه می‌رفتیم. ناهار معمولاً در آرامش صرف می‌شد. یادم هست که بارها توصیه می‌شد که در این روزها «نخندیم» و از کنار مادرها یا پدرها دور نشویم …

عصرها معمولاً روایت بازتکرار می‌شد، دانه‌دانه سوژه‌های کلیّتِ روایت معنا می‌شدند و بچه‌ها می‌توانستند با فراغ بال بپرسند و جواب بگیرند. برای ما، کودکان مجاور در مشهد اما همیشه هزاران سوال در مورد دسته‌هایی که صبح دیده بودیم هم مطرح بود. این پرسش‌ها ممکن بود در فاصله‌ی طولانی‌ای که از درون بافت کهنِ اطراف حرم به سمت اتومبیل یا وسایل حمل و نقل عمومی هم طی می‌شد پرسیده شود.

ریتم‌ها اما ماه‌ها در ذهن می‌ماند؛ ریتم ساده، درست و فاخر نوحه‌ها حتی وقتی واژه‌ها کمرنگ می‌شدند به صورت زیرلبیِ زمزمه‌واری تکرار می‌شد. بعدها که نوجوان شدم در انبوهی از کاست‌های موسیقی پاپ و کلاسیک، همواره نوحه‌های بخشی و حسین فخری و نوحه‌های محلیِِ روستاهای خراسان باقی ماند … چیزی که نه‌تنها نشان از یک روایت، نه تنها نشان از یک بازمعنای تاریخی، نه فقط نشانه‌ی سپیدی در مقابل سیاهی که نشانه‌ای از تنوع عظیمی بود که مردمِ مرا در خود بازخوانی می‌کرد … قسمتی از این تنوع.

***

برای بازدید از بنایی قاجاری به اطراف حرم دعوت شدیم. هزار سال بود انگار که دیگر در مشهد نزیسته بودم. خانه را دیدیم. بعد با همسرم شروع کردیم به بازدید بافت اطراف حرم. تقریباً چیزی باقی نمانده بود. من نقشه‌ای خیلی کلی در ذهن داشتم: -اینجا حسینیه‌ی اردبیلی‌ها بود … اینجا کرمانی‌ها … اینجا … یادم نمی‌آد!. همه‌ی اطراف حرم به شکل مغمومی غرق شده بود در ساختمان‌های به نهایت خاکستری بلند، در جنگلی از سیمان و شیشه‌ی سکوریت و جای هول‌آور دندانه‌های فلزیِ بولدوزور بر دیواره‌ها. ترجیح می‌دادم در آن بافتِ مرده نمانم. برایم این قسمت شهر، شهری که در آن زیسته بودم، شهری که در آن رشد کرده بودم بی‌معنی شده بود. دیگر نه از آجرکاری‌های خانه‌ها خبری بود، نه از کاشی‌های آبی و از آدم‌هایی که هر وقت از کنارت می‌گذشتند سرشان را تکان می‌دادند که یعنی «سلام». کوچه‌ها به شکل غریبی به اشکال بی‌قواره ذوزنقه یا متوازی‌الاضلاع بزرگ شده بودند و اتومبیل‌های رقت‌برانگیز به دیوارهای کاهگلی چسبیده بودند، دیوارهایی که هجوم آهنِ لوله‌های گاز تبدیل‌شان کرده بود به طنز تلخی از دیوار. فاجعه وقتی رخ داد که نتوانستم کوچه‌ای که هزاران‌بار معلمِ کودکی‌ام مرا از آنها عبور داده بود تا به در خانه‌ای آشنا در نزدیکی گنبد سبز برسیم پیدا کنم. جای کوچه، خانه‌های آجر سفالی مکعبی روییده بود و من تنها به یاد می‌آوردم که خانه‌ی معلمم، خانه‌ای بود با در چوبی و کلون. بغضم ترکید …

***

روزگاری «روایت» در سرزمین ما مصرف‌ناشدنی بود. روایت وضعیتِ ما بود، وضعیتی که تا ابد تکرار می‌شد و هزار هزاربار به هزارزبان ترجمه می‌شد. چنین روایتی از زیستِ شرافتمندانه‌ی انسانی نیازمند فاخرترین شکل حضور بود، شعرِ و شعور تعزیه که وهم و قدرت و رویارویی را با هم جمع می‌کرد، نوحه که قرار بود ریتمی درشان رویداد را در خود تکرار کند و نظم که نخِ تسبیح همه‌ی این مکانیسم بود.۳

در بازتعریفِ «حسین» در مقابلِ کلیّتِ ظلم قرار بود من، منِ کودک، بازمعنای سنتِ ایستادگی، بازمعنای خودم در روایتی تاریخی را زیست کنم. قرار نبود روایتی چنین شرافتمند با واژگانی که در زیست هر روز استفاده می‌کنیم، با شکلی که هر روز حضور را در قامتش تجربه می‌کنیم تعریف شود. «عاشورا» زمان قدسیِ تاریخی است و در پسِ «کل ارضِ کربلا» قرار بود زمینِ هر جایی که من در آن ایستاده ام، منِ کودکِ مجاور یا بزرگ، تقدس را تجربه کند و تجربه ی تقدس، آدابِ خود را دارد و مناسبات خود را که مناسبات روزمره نیست. حتی ریتم، قرار نیست ریتمِ سخیفِ آهنگی باشد که من در تاکسی مصرفش می‌کنم یا غذا، آنچه هر روز به کام معده‌ام می‌فرستم. این آداب، آدابی به غایت منظم در چارچوب حضور بود …

بود … تا تلاش شد این شکل حضور تقلیل داده شود. همین شد که ناگهان نوحه‌های فاخرِ عاشورایی با موسیقی به شدت روزمره‌ی پاپ، آن هم نه پاپِ درخور، آمیختند. ریتم از بین رفت. گوش موسیقاییِ ما که در روزمره آسیب دیده بود در عاشورا ترمیم نشد و نوای رمیکس و تنظیم کامپیوتری و صداهای تربیت ناشده، جای ملودی‌های سنتی و ریتم محلی را گرفت. تعزیه‌خوانان سعی نکردند ساعت‌های سیکو و موبایلشان را مخفی کنند و تعزیه را با کارناوال اشتباه گرفتند. ناگهان شکلی نو از عزاداریِ محرم در محله‌های نوینِ روییده از سیمان و سکوریت تجلی یافت. یک خطر بزرگ اما در این میان، غریبگی این بافت بود با آنها که سنتِ این مناسبت را می‌دانستند. نسل پیشین در بسیاری بافت‌ها قدرت تحمل ریتم‌های رمیکسی شده‌ی خوانندگان پاپ و تغییر نام معشوق به قهرمانان کربلایی‌اش را نداشت و پس کشید.

***

روایت عاشورا از سیاسی‌ترین روایاتِ مردمِ خاور نزدیک و نه فقط مسلمانان و نه فقط شیعیان است. مورخان قرون اولیه و میانه -فارغ از مذهب و رویکردهاشان- بسیار پیش از تأکید صفویان همواره راویان روایتِ عاشورا بوده‌اند. قدرت این حجم از تاریخ نه فقط در شکل رویداد که در وضعیت فراتاریخی آن است، در آن است که هر  کس فرای زمان و مکان می‌تواند خود را در جایی از صحنه‌ی کربلا بازیابد، چه کودکی باشد چه زنی یا مردی یا پیری. از دست کم دوران آل‌بویه که شواهد نسبتاً متقنی از مویه بر امام سوم شیعیان و نواده‌ی شریف پیامبر اسلام وجود دارد، آدابی نیز برای چنین شیون و مویه‌ای تعریف شده است. واضح است اشکی که بر تاریخ و آدمیان عاملش ریخته می‌شود، برای پیروزی‌ای که چالش و آلترناتیوِ شکست است از منظر مناسبتی و قدسیت نباید شبیه همان مراسمی باشد که برای هر انسان فارغ از عاملیتش ریخته می‌شود. همین است که در فرایندی تاریخی تلاش می‌شده تا بهترین شعر، بهترین پرفرمنس، بهترین ملودی و حتی بهترین غذا برای چنین تاریخی قدسی تدارک شود.

در این سال‌ها اما در بین سنتِ نوظهور از بین بردن هر میراث پیشینی، بسیار تلاش شده تا بافت، پرفرمنس و حضور و ریتم احترام به روایتی به غایت شرافتمند از تاریخ استحاله شود. چرا؟ شاید به این دلیل که همه‌ی آن روایت، از غیر مصرفی‌ترین روایاتِ تاریخِ این گستره‌ی جغرافیایی است، شاید به آن دلیل که تاریخی که امکان مصرف ندارد برای ساختارهای امروزین هولناک است چه آنان تلاش می‌کنند هر پدیده را تعریف تاریخی کنند که بهترین ریتم و ملودی و پرفرمنس را ضبط کنند و روایتی فرای تاریخ می‌تواند فی‌نفسه رقیبی اساسی برای آن سطح از خودمرکزبینی به شمار آید.

«حسینِ» روایات سنتی، حسینی است که یک تاریخ را شرمنده‌ی خود کرده است. در روایتِ سنتی، «حسین» ایستاده است بر تاریخ، آن تنِ درددیده بازتولید می‌شود به هزاران شکل و همین است که حسینِ روایت شده در تاریخ سنتی «آموزه» است و نه مستحقِ دلسوزی، او به شدت تحسین‌برانگیز است و تجلی تفکر او را می‌شود زیست در هر تاریخی و تاریخیتی، او حسینی است که در هیچ جای چالشش با هستی متوسل به «نفرین» نمی‌شود، گویی که پیروزی برای او متقن باشد. در مقابل، «حسینِ» نوحه‌های نو، حسینِ روایتِ اشعار پاپِ نفرین گونه‌ی «دلم با تو هماهنگه» است نه «شورشگرِ خلقِ عالم» و آنکه «سرهای کبریان» را از سنگینی عزای خود خم می‌کند.

شاید خوانشِ ساختاری از امکان بازتولیدِ پیام عاشورا توسط نسل‌های جوان تلاش برای تبدیل آن را به ابرروایتی مورد تأیید را موجب شد. فراتاریخی‌ترین پیام عاشورا نوعی چالش با ساختار حاکمیتی است که اساساً فهمش از وضعیت، فهمی درزمانی است و این اساساً در تقابل با خوانشِ عاملان اجتماعی و تاریخی است. «عاشورا» به شکلی به شدت عملی موضوعیت «پیروزی سیاسی» را به سخره می‌گیرد. گویی در جایی از تاریخ ایستاده باشد و فریاد بزند که «پیروزی»ای اینچنین کوتاه‌مدت ارزانی خودتان! ما خود به حاکمیتِ تاریخ اندیشیده‌ایم! پیروزی، پیروزی‌ای است که قاضیِ تاریخ تأیید کند!.

تقلیلِ «نسبتی» به شدت منظم به وضعیتی نامنظم، تغییرِ آدابی چارچوب‌مند به سطحی درهم ریخته از «برویم نذری بگیریم»، شنیدن ریتم موسیقایی سخیف، صداهای آموزش ندیده و صورت‌هایی که تفاوت چندانی با روزمرگی‌شان ندارند در آرزوی مصرفِ هر مناسبت و نظم اتفاق افتاده است. فریادهای گوشخراش نوحه‌خوانان برهه‌ای که چیز چندانی از موسیقی نمی‌دانند و تلفیق داستان‌های بی‌ریشه با تاریخ شناخته شده و معتبر کربلا، قسمتی از تغییرِ فهم تاریخیِ ما از خودمان است. تغییر داستانی که تا همین دهه‌ی پیش بزرگترین صفتِ قاعده‌مند آن در خلال فهم کودکی مانند من حتی، نظم، قاعده، تنوع قومی و زبانی و از همه مهم‌تر ایستادگی بر شرافت و آرمان و حق انتخاب بود، داستانی به غایت تفکربرانگیز به تأکیدهای هزاران‌باره بر موضوع مظلومیت و نه انتخابگر بودن، تغییر قسمت بزرگی از انتخابِ تاریخی مردمان این سرزمین است. تخریب بافت‌ها نیز از آن‌سو پراکنده کردن آداب‌دانان این مناسبت‌ها را در پی داشته و در چنین شرایطی راهی برای بسیاری دینداران باقی نمی‌ماند که یا در خانه‌ها و مساجد محلی کوچک به آداب میراثدار خود بپردازند یا ناچار ابر روایت تولیدِ ساختار را از رویداد عاشورا بپذیرند.

… دردناک است که قسمت بزرگی از جهان امروز در پی پاک کردن ابر روایت‌های تحمیلی است و ما که روزگاری روایت‌هامان را در شکل خرده‌روایت‌های محلی، با زبان و گویش متنوع و با موسیقی و ضرباهنگ فاخر شکل تعینی می‌بخشیدیم امروز روی آورده‌ایم به ابرروایتی از پیش ساخته که با عربده و فریاد و موسیقی مصرفی قرار است به گوش ما فرو رود. این به‌هم‌ریختگی حاصل وضعیت سیاسی و اجتماعی است که تمایل حیرت آوری به مصرف هر پدیده‌ای دارد از تاریخ تا عاملان انسانی. به شکل حیرت‌آوری تمایل دارد که هر پدیده‌ای، هر رویدادی را به نسبت خود بسنجد و نه نسبت به طولانی مدت. در این وضع، ما دهان‌های بزرگی شده‌ایم که از موسیقی و شعر تا روایت و رویداد را می‌خواهیم ببلعیم … دیگر کسی حوصله‌ی روایت‌گری طولانی ساختارمند را ندارد، روایت می‌کنیم بی آنکه به تاریخیتش وقعی یا احترامی بگذاریم، بی‌اینکه بیاندیشیم که چشم‌های تاریخ بازتر از این حرف‌هاست.

***

حسین را و پیامش را در فرایند تاریخی، پدران و مادران ما به «تن»ها بدل کردند و اینگونه، با شعر و شعور و تفکر پاسخ «هل من ینصرنی»اش از پسِ پرده‌های تاریخ می‌شدند، راوی می‌شدند با هزاران زبانِ روایت … به فاخرترین شکل‌ها و امروز ما او را «تنها» باز معنی کردیم …

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (6)