شب را حوالتی‌ست … به شب‌های تیره‌تر

۳ آذر ۱۳۹۴
دل‌نوشته‌ای به‌مناسبت سال‌مرگ غلامحسین ساعدی به‌ قلم نفیسه مرادی
ساعدی پیوسته از جهل و طمع‌ورزی مردم در هراس بود و دربارۀ آن می‌نوشت تا شاید هم از هراس خویش بکاهد و هم از جهل آنان. بند بندِ وجودش به لحظه‌لحظۀ سرنوشت ایران و ایرانیان بسته بود و با گذشتِ روزگار می‌دید که جهلِ مردمانِ روزگارش تنها از رنگی به رنگِ دیگر درمی‌آید، بی‌آنکه از آن قدری کاسته شود و همین بود که ذره ذرۀ جانش را می‌کاست و شاید، پیش از آن‌که مرگ او را انتخاب کند، او را وادار کرد که مرگ را برگزیند.

Nafiseh Moradiنفیسه مرادی

«شب را حوالتی‌ست … به شب‌های تیره‌تر»

می‌نوشت، تا از کابوس‌هایش رهایی یابد و از این‌رو شب و روز، پیوسته و پرشتاب می نوشت؛ که کابوس‌ها در خواب و بیداری رهایش نمی‌کردند. ساعدی، از اندک نویسندگانِ روزگارِ خویش بود که به توصیف زندگیِ مردمان سرزمینش بسنده نکرد و نثرش را به تأیید آن‌چه پیرامونِ خویش می‌دید، نیالود؛ که به نقد صریح رفتار تودۀ مردم پرداخت؛ جماعتی که در داستان‌های ساعدی با آن‌ها روبه‌رو هستیم؛ به دست خودشان کابوس‌هایشان را تحقق بخشیده‌اند و ساعدی، هراسی نداشت از این‌که آینه‌ای باشد تا تصویرِ نازیبایِ ایشان را هم بدیشان بازنماید. ساعدی، که بیگانه را نخستین بار در خاک زادگاهش، در تبریز، در نوجوانی دیده بود؛ … بعدها بیگانگان بیش‌تری را دید، از خونِ خویش و با لبخندی زشت در برابر خویش …

ساعدی در تمامی داستان‌هایش، از «شب‌نشینیِ باشکوه» تا «چوب به دست‌هایِ ورزیل» و «دندیل» و پس از آن، با ایجاد فضاهای وهمی و تأثیر آن‌ها بر زندگی روزمرۀ مردم، سعی در بازآفرینیِ واقعیتِ تلخ و وهمناکی داشت که در زندگیِ مردمانِ  روزگارش می‌دید. او دو سال پس از سفر به جنوب و نگارشِ «اهلِ هوا» که مستندی بود دربارۀ زندگی و باورهای اهالی جنوب، مجموعۀ شش داستان به هم پیوستۀ «ترس و لرز» را می‌نویسد که همگی در فضای جنوب می‌گذرند و در داستانِ آخر، جماعتی را به تصویر می‌کشد که به جای مقابله با دشمنانشان، خود به جانِ یکدیگر افتاده‌اند؛ مشابه این تصویر را در «بیل» و «ورزیل» نیز می‌بینیم. ساعدی پیوسته از جهل و طمع‌ورزی مردم در هراس بود و دربارۀ آن می‌نوشت تا شاید هم از هراس خویش بکاهد و هم از جهل آنان. بند بندِ وجودش به لحظه‌لحظۀ سرنوشت ایران و ایرانیان بسته بود و با گذشتِ روزگار می‌دید که جهلِ مردمانِ روزگارش تنها از رنگی به رنگِ دیگر درمی‌آید، بی‌آنکه از آن قدری کاسته شود و همین بود که ذره ذرۀ جانش را می‌کاست و شاید، پیش از آن‌که مرگ او را انتخاب کند، او را وادار کرد که مرگ را برگزیند.

  با آن همه زخم بر دل هم‌چنان می‌نوشت و حتی آن‌زمان که در غربت بود، به همۀ دوستانش گفته بود؛ «اگر مُردم مرا با یک خودکار خاک کنید که در حسرتِ نوشتنِ یک چیزِ خوب خواهم مرد». با وجود اندوهی که بر جانِ دردمندِ دور از وطنش در پاریس چیره گشته بود و با آن‌که در آخرین نامه‌هایش چنین می‌نوشت که دیگر ذره‌ای حوصله و میل به زندگی برایش نمانده است، با این همه می‌کوشید از نوشتن باز نماند … دریغ که «قضا در کمین بود و کارِ خویش می‌کرد» …

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (12)