حیوانی سفید در شب

۹ آذر ۱۳۹۴
سیدحسن موسوی (دانشجوی کارشناسی ارشد باستان شناسی، دانشگاه شهید بهشتی)

شب است. آدم­ها در خوابی عمیق غوطه­ ورند. مرد اما، آرام و بی­صدا در حاشیه ­ی رود نشسته است­. دستش را در آب فرو برده و چون غریقی بی‌پناه در آبی سیاه‌رنگ در فکر گذشته­ های دور و نزدیک دست­ وپا می­زند. دستی نیست رهایی­اش بخشد. نجات‌غریقی نیست نجاتش دهد. تنها و بی­کس نشسته است و به زندگی‌اش فکر می­کند. به اندوه سال­های رفته و ابهام سال­های نیامده­ اش، به داستان بودنش، به سرزمینش و به هر آنچه به زندگی وصلش می‌کرد.

می­نگریست، به شب می­نگریست، به کوه­ های دوردستی که بارها و بارها به هوای شکار، به هوای یافتن چیزی برای خوردن از صخره­ های سخت و کدرش بالا رفته بود، به مراتع آن سوی رود، به تپه ماهوری ­ها و پستی و بلندی­های تیره شده زیر باران سیاهی شب. می­ نگریست و به روزهایی می­ اندیشید که بزها و گوسفندانش را در آنجا رها می­کرد تا بچرند و خوش باشند و طعم آزادی را پیش از مردن و سلاخی شدن بچشند و به سبزه­زاری که حالا به زردی گرائیده بود؛ و داشت از تغییر فصل می­گفت، از رفتن و از دور شدن. از جایی برای زندگی، از اینکه باید می­رفت، باید بار سفر می­بست و از سرزمینی که تمام علقه­ ها و دوستی­ هایش را شکل داده بود می­گذشت. چه کسی مجبورش کرده بود بگذرد؟ از دوست داشتنش بگذرد، از زمینش و از جایی که در آن متولد شده بود.

اینجا سرزمین روزهای خوشی ­اش بود؛ سرزمینی با روزهای بی­پایان، روزهایی که در حال و هوای کودکی بارها و بارها طعم زندگی در آن را چشیده بود و هر زمان که هنگامه ­ی رفتن و کوچیدن فرا می­رسید به این حال می ­افتاد. غمی سیاه و گران چون کوه پیش رو، بر قلبش می­نشست و اندوهی بی­پایان چون رودی آرام و در جریان، بودنش را هر دم از سر می­گرفت.

سربلند کرد و به آن سوی رود خیره شد. به تپه ماهوری­ های جنوب نگاه کرد، به یاد روزهای گرم و طاقت‌فرسایی که در این تپه­ ها به دنبال گاو و گوسفندان، آهسته در حالی که ترانه­ ای محلی زیر لب زمزمه می­کرد در حرکت بود، گاه می ­ایستاد و گاه در سایه ­ی درختچه ­های کوتاه و تُنک روی تپه ­ها می­نشست و بی­ آنکه به چیزی فکرکند، بی­ آنکه زیر ضربات شلاق­ وار اندوهِ روزهای زیبایی که به سرعت باد در حال گذر بود تن به درد بسپارد، بی هیچ اندیشه­ای به محاسبه روزهای مانده می­پرداخت و به این فکر می­کرد که در این کوچ آیا باز هم به آنجا خواهند رفت؟ آنجا که می­شد سرپناه بهتری برای سرمای زمستان ساخت؟ آنجا که علوفه­ های بیشتری در سرمای زمستان برای چهارپایان نگون­بخت گرفتار در طویله وجود داشت؟

در این افکار بود که چیزی آن سوی رود در تاریکی شب توجه­اش را جلب کرد. چیزی بزرگ جثه، بی­حرکت چون روحی بر جای میخکوب، اما درخشان در تاریکیِ شب. شبی که ماه غایب بود و آسمان پرستاره­ ترین شب خویش را تجربه می­کرد. خواست چشمانش را در این تاریکی بفشارد شاید خوابی نابهنگام باعث شده بود شبحی از اوهام پیش چشمانش تصویر شود. چند بار چشمان خسته­اش را مالید اما نه! روحِ میخکوب شده بر جای خشکیده بود. نه توهم بود و نه خواب. چشمانش درست می­دیدند. چیزی، شاید موجودی لاغراندام با وسعتی دو برابر انسانی معمولی در حالی که با چهار میخ قطور در زمین فرو رفته بود ایستاده و با سری کشیده و پوزه­ی چهارپایی بی­آنکه تکانی بخورد و صدایی از خویش درآورد او را تماشا می‌کرد. مرد بی‌صدا برجای نشست. خواست برخیزد ولی بی­درنگ پشیمان شد. سعی کرد تا آنجا که می‌تواند آرام و ساکت باشد، مبادا این روح سرگردان از صدای او به ناگاه رم کند و بگریزد. با خود اندیشید که به چه چیز خیره شده است. ثانیه­ای خیره ماند و باز به دیدگانش مشکوک شد. شک کرد به اینکه چون روزهای خسته از دِرو بهاره، درو آنچه در پاییز کاشته و به امید باران زمستانی رهایش کرده بودند، چشمانش وهم و واقعیت را درهم آمیخته و لحظه ­های دروغینی را پیش رویش مجسم کرده باشند یا روزهای چراء که در آن گاه تخته ­سنگ‌های سفید و بزرگ را به اشتباه گوسفند و بز می­دید. اما بعید بود آنچه می­دید تخته سنگ باشد یا چیزی وهم­آلود که دیدگانش را فریب می­داد. پاهای میخکوب شده بر زمینش، بدن کشیده و راستش، سرش، انحنای اندام­هایش و احساس زنده بودن و نفس زدنش، احساس اینکه چیزی نه از جنس دوپایان خودبین که چهارپایی رام و بی­حرکت، سینه­ای مواج از شریان زندگی دارد واردارش می­کرد که فکر کند چیزی ورای یک جسم بی­روح در آن سوی رود، درست روی همان تپه­ ها ایستاده است بی­آنکه ترسیده باشد و رنگ شب تاریک را بر گستره­ی دنیای بی‌حد و حصرش احساس کند. در اندیشه بود مرد، و درگیر نگریستن که به ناگاه سایه­ ی سفید حرکت کرد. تکانی به خود داد و دوباره برجای میخکوب شد. مرد نیم­خیز از هیجان به این تغییر، بی ­اختیار دستی برد و سنگی از کناره ­ی رود برداشت. خواست موجود چهارپای خسته از تاریکی را براند. احساس خطر برای لحظه ­ای زیر پوستش دوید اما خیلی زود بر جایش خشکید. نه! این چهارپای زنده بی ­خطر بود.

شب چون قیری چسبنده همه چیز را در خود فروبرده بود و حیوان چون محکومی مغروق در آبی سیاه لحظه­ای به آرامی می­جنبید و لحظه­ای بر جای می­خشکید. مرد راحت بر سنگ­های کناره­ی رود نشست و چون راهبان خسته از مکاشفه­ای سکرآور جسمش را رها کرد و عمیق و آرام نفس کشید. چیزی برای ترس و دلهره نبود اگرچه نمی‌دانست آن موجود زنده در آن سوی رود چیست ولی خطری احساس نمی­کرد. به تخته­ سنگی که پشتش قرار داشت چسبید و رها از هر فکر و اندیشه­ای به تصویر پیش­روی می­ نگریست، تصویری که می‌توانست یادآور آخرین ساعات شبی باشد که فردایی از جنس کوچیدن داشت. آخرین ساعاتی که با برآمدن خورشید چون برف زمستانی در گرمای بهار آب می­شدند و چونان رودی جاری به سرایی دیگر می­ خزیدند. ساعاتی که در آن به همه چیز می‌اندیشید به همه چیزهایی که در دوری بی ­پایان در یاد و خاطره­اش می‌چرخید. به روزهای دِرو و داس­های سنگینی که با دستان خویش می­ساخت، به غروب­های دلپذیری که سفال‌های زندگی­اش را با دستان خود از گودال مملو از گرمای آتش بیرون می­آورد و با لذتی وصف‌ناشدنی به نقوش خشکیده بر آن­ها می­نگریست و سینه­اش مالامال از احساس می­شد. به سنگ‌هایی که از دورروبرش، از هرجایی که گذرش می­افتاد جمع می­کرد شاید به کاری می­آمد و روزی از یافتنشان شاد می­شد. سنگ­هایی که اینک باید در کنار وسایلی که چندان ضروری نبودند یا از کار افتاده بودند رها می­کرد و می­رفت. به همه چیز، به روزهای چرا، به لحظه ­های آتش و پختن و به آنچه از کوهستان گرم می­یافت. در این یادآوری موج‌گونه بود که ناگهان به نظرش رسید کاری بکند و آنچه در این شب پایانی می­دید را ثبت کند و خاطره­ی آخرین ساعات ماندنش را تصویر کند. برخاست، ظرفی را که چند روز پیش با دستان خود ساخته بود اما رنگی بر جسمش نداشت را برداشت و آنچه باید برای رنگ زدن، برای تصویر کردن این تابلوی زیبای پایانی به کار می­بست را از انبار داشته­هایی که برای کوچیدن جمع کرده بود برگرفت و باز بر لب رود نشست. حیوان هنوز به همان حالت پیشین بود. انگار در انتظار بود تا در یاد زمانه­ی درگذرش ثبت گردد؛ انگار هنوز هم از یاد نبرده بود روزهای بی‌پایان مردن را.

شب رخت بر بست، روز برآمد و بی­خبران از رویداد­های شب‌هنگام از خواب برخاستند. جنب­وجوش رفتن از همان آغاز، ولوله­ ای در میان ساکنین انداخته بود. راهِ رفتن را باید رفت. باید برای آنچه پیش می­آید آماده شد و آینده را با لبخندی عمیق در آغوش گرفت. این راز زیستن است برای مردمانی که هرگز زندگی از حرکت بازشان نداشته و ایستادن قانون محتوم بودنشان شده است. رفتند و آمدند، جمع کردن، بر جای ریختند و آنچه باید در این سفر با خود می­بردند را در کوله ­هایشان جای دادند و برای سفر آماده شدند. در این میان اما…

 تازه دریافتند از مرد خبری نیست، وسایلش برجای بود اما از خودش خبری نبود. چرخیدند و گشتند، تا دوردست‌ها، تا دامنه ­های کوه پیش رفتند، تپه ­ها و دشت­های درهم تنیده را زیر پا گذاشتند اما خبری نبود، هیچ خبری…! نه، از مرد هیچ نشانی دیده نشد. ناگهان کسی که از سوی رودخانه می­آمد فریاد کشید چیزی اینجاست، جلو دویدند، دیگرانی از جنس نگرانی­های روزمره­ ی آدمی­، آدم­هایی از جنس بغض­های زیستن و کسانی که زندگی را رنگ نزده رها کرده و به آغوش خاک تن می­دادند، آری همین­ها جلو دویدند تا ببینند چه نشانی از مرد مفقود شده یافته‌اند. اطرافش حلقه زدند، کسی که از رودخانه برگشته بود وسط ایستاده و با حرصی مملو از هیجان نفس می­کشید. چیزی در دستانش گرفته بود، سفالی رنگ زده، ظرف را چنان در آغوشش می ­فشرد گویی قلب گمشده­ ای را به یغما برده است. ظرف سفالی را آرام آرام از سینه ­اش گرفت و در هوا چرخاند و مرد … . مرد نفرین شده از جای برنخاسته، هنوز تصویر شب پایانی خویش را به اتمام نرسانده در رود افتاده بود و تنها آنچه از او برجای مانده بود، ظرفی با تصویر حیوانی سفید در شب بود.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (26)