زندگی ادبی محمود

۱۶ آذر ۱۳۹۴
گفت‌وگوی منتشر نشده با محمود گلابدره‌یی
درنگ: علی خلیلی _ جانشین قانونی گلابدره‌یی و صاحب مادی و معنوی آثار او _ در واپسین ماه‌های حیات گلابدره‌یی چند گفت‌وگو با او انجام داد که متن زیر حاصل یکی از این جلسات است. درنگ در فرصت بعد باقی این جلسات گفت‌وگویی را منتشر خواهد کرد. با تشکر از آقای علی خلیلی

اولین اثر تو «فرار» و «افسانه‌ی اسیران» است.

افسانه‌ی اسیران، سوخت. توی میگون سوخت. اول انتشارات امیرکبیر می‌خواست چاپ کنه که چاپ نشد. زندگی دو خانواده‌ست. یک خانواده‌ی توده‌ای که اومده شمرون باغی خریده و یک باغبونی داره که این باغبون هم توده‌ای‌یه. بچه داره و زن داره و اینجوری.

اولین کتابی که چاپ شد ازت چی بود؟متن-سید_محمود_گلابدره_ای - Copy

«سگ کوره‌پز». فکر کنم ۴۲ چاپ شده؛ انتشارات «رَز» چاپ کرد. مسئولش حیدری نامی بود که مرد. بعد چاپ این کتاب پرش گرفت. محمود عنایت گفت که بهترین دیالوگ در ادبیات فارسی این دیالوگ کتابه «صبح که حالا کی برو کپه‌ی مرگت رو بذار صد دفعه هم بهت گفتم این توله‌سگ نجس رو به خودت نچسبون.»

راجع به محمود عنایت بگو؟

محمود عنایت بزرگترین مترجم بود.

خب بعد از سگ کوره‌پز؟

بعد از سگ کوره‌پز، «پر کاه» چاپ شد. سال ۵۰ دراومد. پر کاه را یک انتشارات نمی‌دونم پیوند، چی چاپ کرد. این ناشران از بین رفتن همه‌شون.

پس کی انگلستان بودی؟

از ۴۲ تا ۴۷ انگلستان بودم. اون‌جا «افسانه‌ی اسیران» را روش کار می‌کردم. با دست پر اومدم ایران تا برخوردی که با انتشارات فرانکلین کردم. فرانکلین گفت، اسم قهرمانش رو باید عوض کنی. اسم قهرمانش فرح بود. من گفتم، عوض نمی‌کنم. خلاصه برخورد شد و از اونجا فرستادن انتشارات امیرکبیر، اونا چاپ کنن. امیرکبیر هم که چاپ نکرد. 

هیچ نسخه‌ای پیدا نمی‌شه ازش؟

همه‌ی فصل‌هاش اینور و اونور چاپ شده، همش تو این جنگ- منگ‌ها مثل جنگ احمد شاملو. جنگ گلسرخی. نمی‌دونم جنگ‌های اون زمان دیگه. ایرج گرگین و …

بعد از پر کاه چی؟

بعد از پر کاه «بادیه» است. رمان بادیه. نه. بعد از پر کاه ۶ داستان از نویسندگان شوروی که جایزه‌ی لنین برده بودند.

خب راجع به «6 داستان» بیشتر بگو، محمود جان.

۶ داستان از نویسندگان درجه یک جایزه لنین بگیر اون زمان بود.

داستان بود؟

داستان بود دیگه. سال ۵۱ یا ۵۲ بود که چاپ شد. انتشارات دنیا چاپ کرد.

بعد؟

بعد از این رمان «بادیه» رو نوشتم.

کی بود؟

«بادیه‌»، نمی‌دونم دیگه. چاپ کردند. «صدای معاصر» چاپ کرد مثل اینکه سال ۵۲،‌53 بود. بعد از این رمان «سرنوشت بچه‌ی شمران» چاپ شد.

چه سالی بود؟

این دیگه می‌خوره به ۵۳ و ۵۵٫

کی چاپ کرد؟

انتشارات «ایران یاد».

بعد؟

بعد دیگه با این «ایران یاد» منو خریدن.

چطوری؟

اومدن یک ملیون تومن منو خریدند که تمام آثار منو چاپ کنن.

به چه صورت خریدن؟

گفتند تو دیگه مال مایی و یک ملیون تومن دادن به ما و ما هم ۱۷، ۱۸ تا قرارداد نوشتیم و «صحرای سرد» اولین کتابی بود که چاپ شد. بعد رمان «پرستو» چاپ شد. بعد قرار بود «پر کاه» چاپ بشه. «پر کاه» رو می‌خواستند چاپ بکنن که توده‌یی‌ها اومدن ریختند اون‌جا. اون‌جا رو گرفتند و ریختند همه رو گرفتن. اصلن اومدن ما رو هم گرفتن.

توده‌یی ها گرفتنتون؟

آره. توده‌یی‌ها. یک جوان توده‌یی اون‌جا بود که مال انتشارات پلی‌بوی و اینا. وقتی پلی‌بوی می‌ره، اینا اون‌جارو راه می‌اندازند. اونا هم توده‌یی‌ها رو جمع می‌کنند و می‌فرستند دنبال ما. و بعد گفتند که شما باید این پول رو پس بدی ما هم رفتیم یک تلفن ۲۷ داشتیم فروختیم.

اون یک ملیون رو برگردوندی؟

برگردوندم.

قراردادها چی شد؟

قراردادهارو پولش‌رو گرفتم.

نه. منظورم خود قراردادها چی شد؟

قراردادها رو فسخ کردیم دیگه. دونه دونه قراردادها فسخ شد ولی پول کتاب‌هایی که درآورده بودند، ۵ تا کتاب درآورده بودند، پرستو و صحرای سرد و سرنوشت بچه‌ی شمرون و … پول اینارو به من دادند. ۱۵ درصد روی جلد.

دوتاش‌رو نگفتی. چی بود اونا؟

دوتای دیگه‌رو نمی‌دونم چی بود.

خب، صحرای سرد چه سالی بود؟

این مال سال‌ 56. دیگه بوی انقلاب اومده بود.

پرستو هم همین‌طور؟

آره. دیگه بوی انقلاب اومده بود. بعد من افتادم توی انقلاب دیگه. از کانون منو بیرون کردند. چون رفته بودم افتاده بودم توی انقلاب. دادگاه واسه‌ی من تشکیل دادن. گفتند این انقلابی شده می‌ره تو خیابونا.

منظورت از دادگاه چیه؟

دادگاه قوانین و مقررات کانون. لی‌لی ارجمند رئیس دادگاه بود و اونا گفتند، این افتاده توی انقلاب و صبح تا غروب بجای این که بیاد سرکار می‌ره توی خیابونا.

توی کانون چی کار می‌کردی؟ چه کتاب‌هایی چاپ کردی؟

آهان، کانون رفته بودم «اسماعیل اسماعیل» رو چاپ کرده بودم و «حسین آهنی» و …

خب این که مال بعد از پیروزی انقلاب هست.

آره. آره. جنگ شروع شده بود می‌خواستند اهواز رو بگیرند.

قبل از این که انقلاب پیروز بشه توی کانون کتابی چاپ کردی؟

نه. چاپ نکردم.

راجع به کانون صحبت کن. چی شد رفتی توی کانون؟

من توی کارخونه نیسان بودم. ماشین نیسان. روزی ۵ تا مونتاژ باید می‌کردند و تولید می‌کردند. من این روزی ۵ تا رو تبدیل کردم به روزی ۱۰ تا. به کارگرا گفتم، اگر روزی ۱۰ تا تولید کنید من ۲ برابر به شما حقوق می‌دم.

محمودجان این مال بعد از انقلاب هست یا قبل از آن؟

نه. اینا همه توی انقلابه.

پس در نظام سابق رفتی کارخونه‌ی نیسان؟

در نظام شاهی رفتم توی کارخونه‌ی ولوو. رئیس انبارهای ولوو بودم. زبان سوئدی بلد بودم و زبان انگلیسی بلد بودم و ترخیص می‌کردم و بار می‌گذاشتم. بعد ژاپنی‌ها منو کردن رئیس کارخونه‌ی ماشینای نیسان. ۶۰۰ تا کارگر داشتم. گفتم روزی ۲ برابر به شما حقوق می‌دم. شما هم روزی ۱۰ تا ماشین تولید کنید. کاری نداشت دیگه. می‌اومد تق‌تق‌تق سوار هم می‌کردند. روزی ۱۰ تا تولید شد. بعد خوردیم به پست روشنفکرا که بیا، تو هم بیا توی کانون کار کن. بعد من از اون‌جا اومدم بیرون. از اون‌جا اومدم کانون پرورش فکری.

چند وقت توی کانون بودی؟

از سال ۵۱ توی کانون بودم تا سال ۵۷٫

رسمی بودی؟

رسمی بودم دیگه.

بیمه اینا هم داشتی؟

بیمه، حقوق، حکم، همه چی. مثل همه.

خب، در این چند سال توی کانون چی کار می‌کردی؟

کار می‌کردیم. قصه‌های نوشته شده را انتخاب می‌کردیم. چاپ می‌کردیم. سیروس طاهباز اینارو چاپ می‌کرد. بعد خورد به انقلاب. سیروس طاهباز دیوانه شد. بعد ما هم دست این سیروس طاهباز رو گرفتیم بردیم اهواز. توی جبهه‌ها. خرازی هم اون موقع همه‌کاره بود. ۲ تا کارت به من داد و رفتیم که حاصلش شد یکی «اسماعیل اسماعیل» یکیش هم «حسین آهنی». یکیش هم شد «ابراهیم ابراهیم» این «ابراهیم ابراهیم» رو غلامرضا امامی به نام خودش چاپ کرد.

خب، حالا برگردیم به قبل. شما «پرستو» را با ایران‌یاد کار کردی. بعد ۲ تا اثر دیگه که الان یادت نیست. بعد رفتی کانون. توی کانون دست به قلم بودی؟

نه. از من می‌خواستند که برای کانون بنویسم. منم می‌گفتم، برای کانون نمی‌نویسم.

محمودجان توی انقلاب، افتادی روی موجِ انقلاب که کار نوشتن «لحظه‌های انقلاب» شروع شد.

آره. موج انقلاب منو برد. کارم شده بود دیگه توی خیابونا دویدن. یه کارم شد نوشتن «لحظه‌های انقلاب». لحظه‌های انقلاب رو که نوشتم اون‌وقت منو از کانون اخراج کردند. کانون هنوز پابرجا بود. قدرت داشت. منم رفته بودم انقلابی شده بودم. سرکار نمی‌اومدم. منو اخراج کردند که چرا انقلابی شدم و لحظه‌ها رو نوشتم که ۵۸ چاپ شد.

خب بعد جنگ شد و با سیروس طاهباز رفتی جبهه و ۳ تا کتاب نوشتی. کتاب‌ها رو کی چاپ کرد و چی شد کتاب «ابراهیم ابراهیم» تو؟

دوتا را کانون چاپ کرد. «ابراهیم ابراهیم» رو این غلامرضا امامی به نام خودش ور داشته چاپ کرده که همه هم می‌دونند.

چرا پیگیری نکردی؟

نکردم، اون موقع‌ها. نکردم دیگه.

بعد از این کش‌وقوس‌های انقلاب و کانون چه کار می‌کردی؟

من بعد از اینا دیگه قصه می‌نوشتم و چاپ می‌کردم. «چلچله‌ها» رو هم نوشتم که بعدها چاپ کردم. دیگه من داستان‌های جنگی می‌نوشتم. همه‌ی داستان‌های من جنگی‌اند. «طوطی» و اینا. از کانون هم که اخراج شده بودم کارم شده بود نویسندگی.

بسیار خب. بعد؟

بعد رفتم سوئد. سال ۶۲ که رمان «دال» رو اون‌جا نوشتم. بعد فرستادم این‌جا. برای داریوش مهرجویی یک سناریو نوشتم و چاپ شد. کتابی که بعدها نشر پیکان چاپ دومش رو چاپ کرد. سوئد فقط «دال» رو نوشتم.

توی سوئد کار دیگه‌ای هم کرده بودی. از آنها هم بگو؟

آره. کار دیگه هم کردم. اون‌جا یک کتاب درسی نوشتم. کتاب درسی الف. ب. پ برای بچه‌های ایرانیا نوشتم که دولت سوئد اینو چاپ کرد. این مال سال ۶۳ و ۶۴ بود که الان نسخه‌ای ازش ندارم این‌جا.

اسمش چی بود؟

اسمش «کتاب فارسی» بود. برای ایرانیانی که می‌خواهند فارسی یاد بگیرند.

خب، خسته شدی. بعد چی شد؟

 نه. بعد اومدم ایران. افتادم زندان و بعد هم رفتم ۶۷ دوباره سوئد. از اون‌جا هم رفتم آمریکا. 

سفر سوئد اولی چند سال طول کشید؟

۲ سال. ۲ سال اون‌جا کار می‌کردم. ۶۴ تا ۶۷ ایران بود که ۲ سالش‌رو رفتم زندان. ۲ سال زندانی کشیدم تا به ۶ ماه محکوم شدم. یک سال و ۶ ماه اضافه کشیده بودم که بقیه را بهم بخشیدن. 

در واقع زیادی کشیدی تو بهشون بخشیدی؟

آره (خنده) من بخشیدم. گفتند به اتهام توهین به پدر و مادر ۶ ماه محکومی. ۶ ماه رو هم کشیده بودم. آزادم شدم، رفتم.

بعد از زندان کجا رفتی؟

بلافاصله رفتم سوئد. بعد هم رفتم آمریکا. توی آمریکا هم که دیگه کارای مختلف می‌کردم. رادیو راه انداختم. رادیوی ۲۴ ساعته را با یک نفر علاقه‌مند به این کار راه انداختم. با خانم هما احسان، رادیوی ۲۴ ساعته راه انداختم.

از این رادیوهای بیگانه‌ی ضد انقلاب فارسی‌زبان بود؟

نه. نه. فقط موسیقی و ادبیات و اینا. چون من باهاش طی کرده بودم. من درباره‌ی سیاست حرف نمی‌زنم. اون‌وقت یه شب حمله کردند به من. گفتند، فریدون فرخ‌زاد رو کشتن تو اصلن توی رادیو هیچی نمی‌گی. گفتم، آخه فریدون فرخ‌زاد یک گی بود. کشتن که کشتن. من چی بگم؟ خلاصه ریختند در رادیو و درش رو بستند. ما هم دیگه آوارگیمون شروع شد.

چه سالی بود؟

این سال ۶۸٫ دیگه امام فوت کرده بود.

چند ماه این رادیو برپا بود؟

رادیو یک ۶-۷ ماه، یک سالی برنامه داشت. ۲۴ ساعت برنامه داشت. رادیوی ۲۴ ساعته بود دیگه. بعد یک روزنامه راه انداختم. «روزنامه‌ی شمال کالیفرنیا» بود. هم‌زمان با این روزنامه یک قصه هم از من توی کیهان ور داشتند، چاپ کردند. اینا ورداشتند خوندن. گفتند تو می‌خوای هم از توبره بخوری هم از آخور. هم توی کیهان می‌خوای مطلب بنویسی هم این‌جا می‌خوای بنویسی. روزنامه رو تعطیل کردند.

این روزنامه صاحب امتیازش خودت بودی؟

آره، خودم بودم. همه کارش هم خودم بودم ولی یک نفر از این روشنفکرای علاقه‌مند خرجش رو می‌داد و اداره‌اش رو گرفته بود و منم کاراش رو می‌کردم.

خب، چند وقت فعال بود؟

این روزنامه ۵-۶ ماه درمی‌اومد.

چه سالی؟

۶۸٫ بعد از اون روزنامه که دیگه آوارگیم شروع شد. راه افتادم و سرتاسر آمریکارو پیاده گشتم.

ورودت به ایران چه سالی بود؟

سال ۲۰۰۰ بود. سال ۷۹ من وارد ایران شدم. اولین کار که کردم، نوشتن همین «ده سال آمریکا» که اینور اونور می‌نوشتم و توی روزنامه‌ی کیهان هوایی چاپ می‌کردم.

بعد رمان «آقا جلال» رو نوشتم. بعد «چلچله‌ها» رو نوشتم که با اون چلچله‌ها فرق می‌کنه. بعد دیگه داستان می‌نوشتم و هی چاپ می‌کردم. «مادر» رو هم نوشتم. مادر سال ۸۱- ۸۲ چاپ شد که سروش چاپ کرد. «چلچله‌ها» رو خجسته زد. همین سال‌ها با «سرنوشت بچه شمرون» دراومد. بعد «آقا جلال» رو ۸۳-۸۴ بود انتشارات علی علمی با رمان «دال» چاپ کرد. «منیر» رو با «سفر به حجله‌گاه عشق» دادم به انتشارات پگاه و اون‌جا چاپ شد. آقای عطایی. دیگه رفتم سراغ ده سال امریکا و فرهنگ گستر اینو چاپ کرد که ما سر اسمش اختلاف پیدا کردیم، که چرا اسمش رو گذاشتی «ده سال هوم لسی در آمریکا». ولی آخرین کتاب، کتاب «منیر»ه.

الان چه اثری در دست داری؟

الان کتاب «گلای گیلاسای گرزدره» هست. دادم انتشارات سوره‌ی مهر که بخونه.

کی دادی؟ 

یک سالی می‌شه. دادم تایپش کنند. تایپ شدش رو یک کپی فرستادم پیش واعظی که اینو چاپ کنه.

مگه میشه. هم به سوره‌ی مهر بدی هم به واعظی؟

آره (خنده) نه دادم هنوز بهشون که .

(خنده) قرارداد که نبستی با هیچ کدومشون؟

نه. نبستم. با واعظی هم نبستم.

غیر از اینا چی داری؟

غیر از اینا هیچی، ولی خیلی چیزا دارم. کتاب «زن گم کرده همزاد» اصلش سوخت. «امام زمون» بود که دادم به کاکایی که در انتشارات حوزه‌ی امام چاپ کنه.

حوزه‌ی امام؟!

حوزه‌ی امام دیگه. حوزه‌ی آثار امام.

آهان. منظورت دفتر حفظ و نشر آثار امام خمینی است.

آره. چاپ نکرد. الان کتاب همون جاست. اینارو برو بگیر جمع کن.

حیف شد اون کتابا سوخت.

«کلبه‌ای بر قله‌ای» هم سوخت. این‌جا افتاده بود توی اون اتاق. اون گوشه افتاده بود همیشه. داشتم روش کار می‌کردم. همین‌طور سوخت که خودت می‌دونی. ما یک اشتباه بزرگی که کردیم که تو اون موقع‌ها گوه‌گیجه گرفته بودم. تو باید اون روزا می‌گفتی که باباجان بیا تمام این نوشته‌ها رو برداریم از این‌جا ببریم. این‌جا بذاریم چه کنیم؟

دوبار رفتیم برداریم که نشد.

آره، نشد. ولی باید این تصمیمی رو می‌گرفتی.

داشتیم این تصمیم رو ولی داشتی بهشون اضافه می‌کردی.

آره. باید برمی‌داشتیم می‌بردیم خونه‌ی تو. افسانه‌ی اسیران مثلن ۳۰۰۰ صفحه بود که باید می‌بردیم خونه‌ی تو که نیاوردیم و خوردیم به این مصیبت‌ها. حالا هم همه اینارو راس و ریس کن.

ایشاالله درست می‌شه. باید یک دفتر بگیرم یک تشکیلات راه بندازم واسه‌ی پیگیری اینا.

آره. اون وقت تمام اینارو که تو این جنگ‌های مختلف چاپ شده. مثلن افسانه‌ی اسیران یک فصلش یه جاست یک فصلش یه جای دیگه. همه می‌دونند دیگه.

اینا قابل بازنویسی هست یا نه؟

آره دیگه باید حالش پیدا بشه. بشینیم بچسبونیم به همدیگه.

خب کتابا تموم شد؟ صحبتی داری؟

آره تموم شد. نه دیگه صحبتی ندارم. فقط اینا دشمن خونی لحظه‌های انقلابند.

کیا؟ چرا این‌طور فکر می‌کنی؟

اکبر خلیلی و …

چه دشمنی‌یی کردند مگه محمود؟ جلوی چاپش رو گرفتند؟ چیکار کردند؟

گرفتند دیگه. مقدمه‌ای که این ورداشت نوشت. نوشت که یک کسی توی خونه‌اش نشسته نوشته. بدون این‌که از لحظه‌های انقلاب خبر داشته باشه. الکی یک چیزی سرهم‌بندی کرده و نوشته.

الان کتاب لحظه‌های انقلاب تو ۴، ۵ بار چاپ شده. اینها مانعی نبودند واسه‌ی چاپش، اون نظر خودش رو داده.

همین‌دیگه. نظر اون برای اینا صائبه دیگه. بعد رفته چاپ کرده و … هم دنبالش بوده. کتاباش همه … شعره … هم دنبالش بوده و حامیش.

ما حالا به اونا کاری نداریم. مانعی برای چاپ کتاب تو نبودند.

مانع تراشیدن دیگه.

کیهان مگه چاپ نکرد؟

کیهان از هر فصل ۱۰ صفحه برداشت. دادم بخونند. ۷۰ صفحه برداشت پاره کرد ریخت دور. گفت اینا چیه؟

خودت رو ناراحت نکن. حالا من چاپ می‌کنم طوری که تو دوست داری.

برو. برو ببینم چی کار می‌کنی.

تموم شد. دیگه صحبتی نداری؟

نه. برو. بقیه‌اش با تو.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (13)