صدای مکتوب

۱۵ آذر ۱۳۹۴
قسمت بیستم از کتاب «من و یگانه و دیوار» نوشته پرویز خرسند

یگانه جان!

یک سیگار می‌گیرم. روشن می‌کنم و کنج اتاقک دمِ در، روی سنگی می‌نشینم. پک می‌زنم و دود را می‌بلعم و خودم را گرم می‌کنم. اما باد سرد از زیر پوستم می‌وزد.

پشت پنجره توی روشنایی چند نفری ایستاده‌اند و دهانشان می‌جنبد. چیزی نمی‌فهمم و فکر می‌کنم دارند تنهایی و غربت آدم‌های این طرف پنجره را – که توی تاریکی ایستاده‌اند. و خودشان را با نگاه از لای سیم‌های توری و میله‌های آهنی به بیرون می‌فرستند – می‌جوند.

اتاقک از صدا پر است، اما من چیزی نمی‌شنوم. از آن طرف یکی پسرش را آه می‌کشد و من این طرف دست‌های پسر را می‌بینم که مچاله می‌شود و بعد بر سینهٔ سرد پنجره ویران می‌شود. مادر به گریه می‌افتد و اشک از چشم‌های پسر می‌جوشد و این طرف پنجره – توی تاریکی – پسرک تند و تند حرف می‌زند که گریه‌اش نگیرد.

و من صدای تو را می‌شنوم که می‌گویی: چرا مرد نباید گریه کند؟

گریه بار آدم را سبک می‌کند: می‌بینم راست می‌گویی. چرا به جای این همه حرف زدن و قایم شدن در لای کلمات، خودمان را با دو قطره اشک نمی‌شوییم؟

اشک توی گلویم می-جوشد و تاپشت چشم‌هایم می‌آید و کلمات را می‌بینم که دارند محو می‌شوند.

دستی روی شانه‌ام می‌خورد و یکی می‌گوید: غمگینی؟ سرم را بلند می‌کنم. صدایت قطع می‌شود. می‌خندم و می‌گویم: نه. چه کسی گفته است که من غمگینم. مگر این نامه را نمی‌بینی؟

و می‌خواهم بگویم: مگر این صدا را نمی‌شنوی؟ که فکر می‌کنم همه حرف‌ها را نباید گفت. و از آن گذشته، مزاحمم شده است و کاغذ انعکاس صدایت را به من نمی‌رساند. و من در هیاهوی اتاقک، توی سکوت غرق شده‌ام. از همهٔ اسنها هم که بگذریم «او» صدای مکتوب را چگونه می‌تواند بشنود و بفهمد؟

رهایم می‌کند و می‌رود و من در تاریکی به نور می‌رسم و نگاهم از روزنه در آهنی به بیرون می‌تراود و در آبی آسمان دور – بزرگ می‌شود و دوباره به صدایت می‌رسم.

صدای آبیت بوی آسمان و بوی چمنزارهای دور را می‌دهد و من از صدای آبی و بوی آسمان و علف پر می‌شوم.

پاهای برهنه‌ات را می‌بینم که بر مخمل سبز چمن می‌دود و در صدای آبی، چشم‌هایت را می‌شویی و من به بطالت کفش‌های پاره می‌رسم و جوراب‌های ابریشمی و خودم را به بوی علف تازه لگدشده می‌سپارم که قصه‌گوی گام‌های تواند.

بر سبزه می‌دوی و آبی را به آسمان می‌بخشی و از شادی پری و انگشت‌های من تپش «سرخ» را در رگ‌هایم لمس می‌کند. و فکر می‌کنم تا تپش سرخ، می‌توانم سبز را به گام‌هایت بسچارم. و در شکوه صدای آبی، آسمان را قشنگ ببینم و بوی زنده علف را با خود داشته باشم.

کسی می‌گوید: دلتنگی؟ داری خواب بیرون را می‌بینی؟ به او برمی‌گردم و سعی می‌کنم بخندم و می‌گویم: نه برادر، هوای بیرون سرد است. حوصله ندارم!

در باز می‌شود. نور توی اتاقک می‌ریزد. احمد – برادرم – از فرصت استفاده می‌کند. نگاهش در سراپایم می‌دود. می‌گوید:

خوشی؟ نگاهش می‌کنم و می‌خندم.

در بسته می‌شود. گلویم می‌سوزد و در تاریکی گم می‌شوم. و صدای تو را می‌شنوم که می‌گویی: می‌مانم. زندگی در ماندن است، نه گریختن. و دیگران را می‌بینم که از پشت چمن‌های سبز تو را می‌خوانند. و می‌خواهند صدای آبیت را به میهمانی آبی آسمان ببرند و تو توی این تاریکی نشسته‌ای و می‌گویی: می_مانم زندگی در ماندن است. و من انگشت‌هایم را می‌بینم که بر خالی رگ‌هایم تپش خون را آرزو می‌کنند و خون چه آرام می‌تپد و چه «پت پت» دمِ مرگی!

صدا از پشت چمن‌های سبز بلندتر می‌شود و تو را می‌خواند.

تو می‌گویی: نه، زندگی در ماندن است.

صدا پر از خنده می‌شود و گلویم می‌سوزد و تو می‌گویی: نه! و من فکر می‌کنم: تا کی؟ نکند که سبز بزرگ آن سوی صدا باشد. تو چرا باید بگویی، نه؟

سیگار تمام شده است. لب‌هایم می‌سوزد. دودها را قورت می‌دهم فکر می‌کنم: چه زود تمام شد!

کتابی برایم آورده‌اند. رویش نوشته‌اند! به پرویز عزیز، این نیز بگذرد.

تاریکی اتاقک را پر کرده است. آدم‌های جلو پنجره کم شده‌اند و آن سوی پنجره، نور در تاریکی ف حل می‌شود. و صداها کم و کم و خاموش می‌شوند.

و یک صدا، و صد صدا از آن سوی چمن‌ها فریاد می‌زنند که: بیا و من در غروب، صدای آبیت را می‌شنوم که می‌گویی: نه.

و دور می‌شوی و تاریک می‌شوم. و فکر می‌کنم تا کی؟ نکند که سبز بزرگ آن سوی صدا باشد. تو چرا باید بگویی: نه. و در این تاریکی صدای آبیت را پریشان کنی؟ تو چرا نباید بگویی …

نمی‌نوانم. چشم‌هایم خیس می‌شود و یکی می‌پرسد: غمگینی؟ سیگار تمام شده را نشانش می‌دهم و می‌گویم: دود چشم‌هایم را سوزاند!

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)