شهود شهوانی امر انضمامی

۶ دی ۱۳۹۴
به بهانه انتشار «از ادبیات زنانه» تا «زن نوشت» اثر بئاتریس سلما
مفهوم نوشتار زنانه را نباید به‌عنوان نوشتاری که ویژگی‌های زنانه دارد بلکه به‌عنوان یک واحد معنایی مستقل فهم کرد. این تمایز به ما اجازه می‌دهد تا امکانی نظری برای مطالعه تاریخی که نوشتار زنانه، آن‌طور که بئاتریس سلما به‌طور مختصر گزارش می‌دهد، به دست آوریم.

حمید ملک‌زاده:

 

 

 

 

به شما امر می‌کنم سیاه باشید تا عمق رگ‌ها، و در آن‌ها خونی سیاه جاری کنید. باید که آفریقا در رگ‌ها به گردش درآید. باید که سیاها سیا شوند. باید تا سرحد جنون بر آنچه دیگران به آن محکومشان کرده‌اند، در آبنوسشان، بوی‌شان، چشم زردشان و میلشان به آدم‌خواری سماجت ورزند.

 سیاها، ژان ژن، ترجمه عاطفه طاهایی

 

«از ادبیات زنانه» تا «زن نوشت» نوشته کوتاهی است از بئاتریس سلما که انتشارات گهرشید در چهارمین اثر منتشرشده در مجموعه کتاب کوچک اندیشه‌اش آن را با ترجمه خانم سمیرا رشیدپور به بازار کتاب روانه کرده است. کتاب کوچکی که بیش از چیزهایی که به ما می‌گوید، به اعتبار پرسش‌هایی که نویسنده آن‌ها را مطرح کرده است برای مخاطب فارسی‌زبان اهمیت ویژه‌ای دارد. پرسش‌هایی که بیش از هر چیز دیگری درباره چیستی زنانگی هستند. پرسش‌هایی درباره زن بودن و در ادامه آن پرسش از نوشتار زنانه. من در این نوشتار، و به بهانه معرفی کتاب موردنظرم، سعی خواهم کرد تا درباره این دو مفهوم مسائلی را مطرح کنم.

 

نوشتار زنانه

ضرورت پرداختن به چیزی به نام نوشتار زنانه از جایی شروع می‌شود که زنان سعی می‌کنند تا چیزی از آن خودشان را به مخاطبانی از میان مردان وزنان دیگر ارائه بدهند. درواقع از زمانی که زنان دست به نوشتن می‌زنند. کاری که به نظر بئاتریس سلما «عملی براندارانه بوده است»(ص:۷) چراکه زمینه خلاصی زن از سرنوشت مقدرش را فراهم می‌کند، به او امکان قرار گرفتن درجایی بیرون از آن را می‌دهد تا در مقام شکلی از انقطاع، زمینه بازاندیشی درباره چیزی که به آن تبدیل‌شده است را فراهم آورد. بدین ترتیب است که می‌توانیم ادعا کنیم «نوشتار زنانه یک درد نشان است و صاحب‌خبر»(ص:۴۵) پیش‌تر اشاره کردم که اهمیت نوشته بئاتریس سلما در پرسش‌های صریح یا ضمنی‌ای است که در جای‌جای آن وجود دارد. یکی از مهم‌ترین این پرسش‌ها مربوط به چیستی/امکان تصور نوشتار زنانه است. پرسشی که بیش از این‌که درباره چگونگی کیفیات مربوط به یک نوشتار زنانه باشد، پاسخی را به دنبال دارد که مشخصاً امکان تولید مکانیکی نوشتارهای زنانه در مقام کالای مصرفی را به وجود می‌آورد. این آفتی است که به نظر می‌رسد بیش از هر چیز دیگر در ادبیات داستانی و همین‌طور شعرواره‌های زنانه در میان شاعران زن ایرانی بعد از فروغ فرخ‌زاد با آن مواجه می‌شویم، درباره چیستی آن است. پاسخی است به این سؤال که نوشتار زنانه چیست؟ بر اساس چطور ضرورت‌هایی به انبوه محصولات فرهنگی بشر اضافه‌شده است، از چه طور اهمیتی برخوردار است؟

درباره نوشتار زنانه از قول ایری گاری نوشته‌اند که عبارت است از «نوشتاری که تصدیق خود را از مخالفت کردن کسب می‌کند: «مخالفت با لوگوس، که گفتمان مردانه قانون را در اختیار دارد، به هنجارهای خود حکم می‌کند، میل‌زن را می‌پوشاند، کلمات «منطقی» خود را به او تحمیل می‌کند؛ کلماتی که از ترجمه هرآن چه در گفتمان زن هیستریک، در گفتمان زن جادوگر، در گفتمان مجانین، فوران می‌کند، با دادوفریاد ابراز می‌شود، به حالت تعلیق درمی‌آید و فریب می‌دهد عاجزند.»(ص:۲۹) نوشتاری آری گوی. آری گویی به زندگی، به تفاوت، به بدنی که زن عاقبت بازیافته است. (همان) در ادامه مشخص کردن مسائل مربوط به چیستی نوشتار زنانه، همچنین گفته‌اند که نوشتار زنانه «نوشتار دگرگونی و وعده و نوید] است[. نوید جامعه‌ای دیگر که در آن زنان قدرت را به دست نمی‌گیرند اما به بشریت محصور در (خود)، نیمه پنهان‌شده، تحقیرشده و اخته شده‌اش را، غنای (غیریت)اش را بازمی‌گردانند، که هر زن و مردی سرانجام می‌تواند این (امر زنانه) را در خود بازشناسد. (ص: ۳۰) این‌ها همه مسائلی درباره چیستی نوشتار زنانه‌اند. گزاره‌هایی که می‌توانیم از درون آن‌ها معیارهایی برای تعریف یا مشخص کردن چند ویژگی خاص که به کار تعریف حدود یا تمایز یک نوشتار از نوشتار دیگر به کاربرد استخراج کرد. این‌همه آن چیزی نیست که درباره نوشتار زنانه باید بدانیم. ترکیبی که به‌طور خاص از دو بخش تشکیل‌شده است. بخش‌هایی که، به بیان هوسرل، نباید به‌عنوان اجزای مستقل یک واحد فهمیده بشوند. بلکه بخش‌های غیرمستقل واحدند. واحدی که معنای آن را باید از ارتباط درونی بخش‌های تشکیل‌دهنده‌اش، در مقام دقایقی که جدای از واحد بی‌معنا هستند، فهمید. بدین ترتیب مفهوم نوشتار زنانه را نباید به‌عنوان نوشتاری که ویژگی‌های زنانه دارد بلکه به‌عنوان یک واحد معنایی مستقل فهم کرد. این تمایز به ما اجازه می‌دهد تا امکانی نظری برای مطالعه تاریخی که نوشتار زنانه، آن‌طور که بئاتریس سلما به‌طور مختصر گزارش می‌دهد، به دست آوریم. تاریخ گذار از فهم اول از مفهوم، به‌عنوان نوشتاری که ویژگی‌های زنانه دارد، به فهم دوم از آن، که نشان می‌دهد چطور «ما معلول تفاوت‌هایمان هستیم، ما آن را فریاد می‌زنیم» (ص: ۶۳) و اصولاً بر پایه این تمایز بنیان گذاشته می‌شود.

نوشتار زنانه از وقتی موردتوجه قرار گرفت که زنان به نوشتن آغاز کردند. بدین معنا که زنان سعی کردند تا نوشته‌هایشان را برای مخاطبانی از مردان وزنان ارائه بدهند. این خواستن با فراروی زنان از قلمروهای نوشتاری از پیش تعیین‌شده، «گفتگو-نامه، رمان زنانه، شکوه و ناله از ازدواج‌های ناموفق و یادداشت‌های روزانه، ظرافت و حساسیت‌های عاطفی، جدایی‌های عشقی پرشور»(صص ۷- ۸) صورت تازه‌ای پیدا کرد. در اینجا نیز درست مانند جریان عمومی حاکم بر اندیشه‌های فمینیستی نسل اول، تلاش نویسندگان زن، بر حق و امکان نوشتن ایشان درست مانند مردان، متمرکز بوده است. به بیان بهتر «آن‌ها در پی آن بودند که به‌عنوان «نویسنده» شناخته شوند، به همین دلیل مجبور بودند با مدل‌ها و «مهارت»های مردانه یکی شوند و خود را با آن‌ها تطبیق دهند.»(ص:۱۷) بدین ترتیب تلاش‌های اولیه برای وارد شدن به عرصه‌های که پیش ‌از این به نام مردان ثبت‌شده بود، برای زنان به‌طور عام با شکلی از نادیده‌انگاری یا تلاش برای حذف تمایزهای زنانه مردانه، و برای ارائه دادن فهمی از مفهوم بشر بود که به یک اندازه زنان و مردان را شامل بشود. تلاشی که خواسته یا ناخواسته درون خودش شکلی از زن‌زدایی از زنان نویسنده را تولید و بازتولید می‌کرد. الگوی اساسی این تمایززدایی از زنان به‌طور مشخص مفهوم نویسنده بوده است. زنان نویسنده تلاش داشتند تا نشان بدهند که آنان به‌اندازه و درست مانند مردان توانایی استفاده کردن از فن‌های نوشتاری را برای تبدیل‌شدن به نویسندگان پرمخاطب دارند. این تلاش‌ها البته در جهانی که نام‌گذاری بر پدیده‌هایش منحصر در بازار و محفل‌های مردانه‌ای بود که پدیده تازه را نمی‌فهمیدند، یا نمی‌خواستند که با واقعیت آن مواجه بشوند، به نتیجه‌های قابل‌توجهی نمی‌توانست برسد. محیطی که درون آن ««ادبیات زنانه» به‌عنوان نوعی ادبیات فقدان و افراط تعریف شد: فقدان تخیل، منطق، کمال ظاهر»(ص:۱۴) «ادبیات مبتنی بر حواس» که از دست یافتن به امر کلی، امر مردانه، عاجز است. اما، این چیزی نبود که زنان نویسنده را راضی کند. به نظر می‌رسد جنبشی آغازشده باشد که «در سپیده‌دم قرن بیستم به جنبشی غیر بازگشت» تبدیل‌شده است. اینک «زنان نویسنده عمیقاً این احساس را دارند که چیزی متفاوت برای نوشتن دارند: یعنی فقط خودشان می‌توانند از زنان حرف بزنند»(ص:۱۷) پیش رفته‌ای بعدی در راه این جنبش از طریق نظریه‌پردازی‌های سیمون دوبووار، مخصوصاً در کتاب جنس دومش، اتفاق افتاد. زنان اینک می‌دانستند که برای «نویسنده بودن» باید انحصار تعریف «زنانگی» را از دست مردان بربایند. باید نوشتار را به فعالیتی سیاسی تبدیل می‌کردند. کنشی که به اعتبار آن «قصه، جستار، اسناد، همگی سیاسی هستند» (ص: ۵۴) در این مرحله از تاریخ جنبش‌های زنانه، زنان متوجه شده بودند که انحصار تعریف زنانگی در دست مردان، آن‌ها را در مقام فرودستی قرار داده است که فرارَوی از آن جز با به دست آوردن امکان تعریف دوباره زنانگی وجود نداشت. زنان بر اساس چیزی که پیش ‌از این مردان تعریف کرده بودند در مقامی فرودست قرار داشتند، این وضعیت باید تغییر می‌کرد، «اما برای برون‌رفت از وضعیت فرودستانه، برای دست یافتن به آزادیِ «خالق» ]اثر[، آیا باید از زن بودن دست کشید؟»(ص:۲۵) پاسخی که زنان نویسنده به این سؤال دادند به‌طور مشخص در این جمله خلاصه می‌شد: باید زن بود و به شکل رادیکالی زنانه رفتار کرد. نوشتار زنانه از نوشته‌های زنانه، متناسب با تعریف اولی که در بالا بدان اشاره‌کرده بودیم، به سمت واحدی معنادار حرکت کرد. نوشتار زنانه در این مرحله تازه بنیان خودش را بر تمایز می‌گذارد. این تأکید بر تمایز است که نوشتار را به چیزی سیاسی و نوشتن را به کنشی سیاسی تبدیل می‌کند. این بیشتر چیزی شبیه به آنچه ژان ژنه درباره هنر گفته بود شباهت پیدا می‌کند. بر اساس نظر او «هنر پناهگاهی نه‌چندان پست برای بردگان است. از این‌رو نباید بی‌غرض بماند و فقط اسباب تفریح ارباب در زمان استراحتش باشد. اگر هنر عملاً به طغیان منجر شود، یا لااقل موجب شود که یک سلطه‌جو با تشویش به بی‌عدالتی‌های خود بنگرد، آن‌وقت برای بودنش توجیهی می‌یابد.» نوشتار زنانه به ادعایی علیه عقل خشک و ابزاری مردانه تبدیل شد. نوشتاری که سعی می‌کرد تا زن بودن را به شکل تازه‌ای و در گزارشی که از جهان، آن‌طور که زن بودن ایجاب می‌کرد، سامان بدهد. انحصار مردان از صحبت کردن درباره تفاوت را از بین ببرد و باورش بر این بود که «وقتی مردان وزنان از «تفاوت» حرف می‌زنند، از چیزهای مشابهی حرف نمی‌زدند. از این کلمه، مردان فرودستی و راز و رمز را مراد می‌کردند وزنان، نابرابری و جستجوی هویت را»(ص:۱۷) نوشتار زنانه چیزی را که به‌طور تاریخی و از سوی نظام پدر شاه به او تحمیل‌شده بود پذیرفت، حاشیه‌بودگی زنانه را، و سعی کرد تا ازآنجا علیه ادعاهای مرکز برای تعریف هر چیزی که به او مربوط می‌شود اقدام کند. نوشتار زنانه بدین ترتیب به یک‌جور آشکاری خاص جهان در علایق زنانه تبدیل شد: به زنان فهم کردن جهان. این بار این زنان بودند که زنانگی را بر اساس چیزی که زندگی می‌کردند به نمایش درمی‌آوردند. ‌چیز مشخصی هست که در پایان این نوشته باید به آن اشاره‌کنم. پرسشی که شاید مناقشه‌برانگیزترین مسئله مرتبط به هر نوشته‌ای درباره زنان در دنیای امروز باشد، پرسشی که فعالین اجتماعی و اندیشمندان فعال در حوزه مسائل زنان باید بیش از هر چیزی به آن بپردازند، مسئله‌ای که به نظر می‌رسد مهم‌ترین مناقشات درون و بیرون گفتمانی بامعرفت‌شناسی فمینیستی را تشکیل می‌دهند. آیا زن بودن در مقام چیزی ذاتی، مقدم بر زنانگی به‌عنوان یک محصول تاریخی، وجود دارد یا نه؟ به نظر می‌رسد تصور چیزی به‌عنوان نوشتار زنانه، این ذات بنیادین را فرض می‌گیرد. باید دید که این ذات‌باوری چه کیفیاتی را برای تعریف زن در نظر می‌گیرد و چه امکانات نظری و عملی تازه‌ای را به وجود می‌آورد. من شخصاً این‌طور فکر می‌کنم که فارغ از مناقشات پست‌مدرنی که از به چالش کشیدن امکان سوبژکتیویته، به معنای برآمده از عصر روشنگری، به زیر سؤال بردن ذاتی جنسی مبتنی بر بدن و ویژگی‌های بدنی هرکدام از زنان و مردان رسیده‌اند، مقاومت اصولاً تنها با تصور چنین ذاتی ممکن است. مسئله‌ای که باید در مقاله‌ای دیگر به‌طور مفصل به آن بپردازم.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (31)