“عادل باش”

۱۲ دی ۱۳۹۴
لیلا پاپلی یزدی

"عادل باش" یا قواعدِ بدنِ نامطیع در مستعمره مجازاتِ توتالیتر

 

کافکا داستان حیرت آور و هولناکی را به رشته تحریر در آورده به نام "در مستعمره­ی مجازات". داستانی که سهمناکی غریبش سبب می شود خواننده قدرت بازگشت و دوباره خوانی اش را نداشته باشد. در این داستان مسافر-راوی- یکی از شاهدان یک گردهمایی نظامیان در مستعمره ای است که قرار است در آن از چرخ حکاکی بزرگی حاوی سوزنهای متعدد پرده برداری کنند. این چرخ هر چه بخواهند بر بدن "محکومان" می نویسد. برای امتحان هم شده سرباز بخت برگشته ای را زیر دستگاه قرار می دهند. چرخ راه می افتد و من و شمای خواننده لحظه لحظه با دانه دانه سوزنی که به تن سرباز می رود درد می کشیم، کافکا چنان توصیف تعینی ای از درد ارائه می دهد که ناخودآگاه همه ی تنِ ما همراه تن موضوع شکنجه زجر می کشد. پایان این شکنجه همراه است با بازدید سرهنگان از تنِ مفلوکِ شکنجه دیده. فرمانده می پرسد چه می شود خواند؟. چند نفر تایید می کند جمله ی حک شده روی تنِ بی جان اینطور خوانده می شود:"عادل باش!".

۲۴۸۹۷۶_۱۸۸۸۱۷۵۳۹۶۹۵۰_۴۷۱۹۳۸۷_n

***

اصلی ترین انگاره ی سلطه در نظامهای توتالیتر "بدن" است. آرنت در وضعیت بشر به "یکسان سازی" اشارت می کند و فروم بارها تاکید می ورزد که اساسا در وضعیت توتالیتر "جمع" است که اصالت دارد و بدن فرد اگر رفتاری فرای جمع انجام دهد حالا می خواهد بیدار شدن سر یک ساعت مشخص باشد یا نباشد "دیگری" قلمداد خواهد شد. چنین فضایی امکان اعمال قدرت تا منتهی الیه زندگی خصوصی آدمی را امکان پذیر می کند. "خصوصی در این فضا مطلقا سیاسی است".

به قول کیرکگارد اکثریت بدنها ترجیح می دهند خطر شبیه نبودگی به خیلِ اکثریت را متحمل نشوند. پروپاگاند نظام توتالیتر هم معمولا مبتنی است بر عواقب هولناکی است که ممکن است "مطیع نبودن"، شبیه دیگران نبودن، عرف زده نبودن یا انتخابگر بودن به بار بیاورد. نظامهای توتالیتر مخالف چیزهایی اند مثل خالکوبی، فشن، هنر بدن و رقص. کولی های رقصنده در آلمان نازی به سرنوشت بدنهای معلول دچار می شدند. همین "بدنِ یکسان سازی" شده، موضوع بسیاری داستانها در باب اقتدارگرایی بوده، چنانچه افسر ارشدِ داستان "مرگ کسب کار من است" مشابه آدمهای ۱۹۸۴ یا حتی انبوه گوسفندهای قلعه ی حیوانات همه به تدریج فرایندی کمابیش مشابه را برای تبدیل شدن به بدنِ استاندارد طی می کنند.

تن به مثابه وادی سلطه می تواند اما رفتار آنارشیک نشان دهد. بدن فرای ذهنی که درش می زید عاملیتی چند بعدی دارد. چنانچه ما به مثابه انسان کمتر می توانیم ادعا کنیم که بر بدنهامان مسلطیم. بنابراین توتالیتر عاشقِ بدنهای سالم است، لبهای سرخ، دندانهای سپید. بیماری می تواند چهره ی بدون زخم و ایده آل(!) اقتدارگرا را زشت نشان دهد و اساسا از منظر توتالیتر "زشتی" جایی در سیستم او ندارد. نه ذهن، که تنِ سرطان گرفته، تنِ محمول ژنهای غیر استاندارد، تن دارای شکلی از توان خواهی، تن زنانه ی سترون، تنی مطلوبِ سیستمی اقتدارگرا نیست. چنانچه نازی ها قاتلان توان خواهان جسمی یا ذهنی بودند و گزارشهای جسته و گریخته ی بسیاری در باب چنین رفتاری در شوروی استالینی هم وجود دارد.

اینها اما گزارشهایی است از یک رفتار ایجابی. گزارشِ کافکا اما در "مستعمره ی مجازات" حاکی است از رفتاری نه لزوما ایجابی که سلبی. حاکی است از تنی که سیستم مستعمره می داند هرگز تن به ایجابِ اقتدارگرایانه نمی دهد. اینجاست که تلاش می کند چیزی روی تن، تن هنوز جاندار حک کند. این حک، چیزی است شبیهِ سند مالکیت؛ شبیه اینکه بدانی کالایی به هر حال گرچه مطلوب نیست اما در مالکیت توست. اینکه از آنِ منی، بی اینکه ذهنت بخواهد، بی اینکه تو اعتباری به عملِ انتقال سند ببخشی. در این مدل از تسلیمِ تن، لازم نیست که محکوم بخت برگشته کاری کرده باشد همان که کاری نکرده باشد، همان که تنش فاقد هر علامت از ایجاب باشد کافی است برای مورد سرکوب قرار گرفتن.

در این فرایند، سیستم هر موضوع آیکونیک را از تنِ سوژه اش می گیرد. بر تن او رختی می پوشاند شیه به همه ی دیگران و اینطور خطر دیگری شدن را به صفر کاهش می دهد. تن برای توتالیتر نماد ذهن است. بی قاعدگی تن، بیماری و سندرمهای ژنتیکی می تواند سویه ی دیگری از عدم مطیع بودگی به نظر برسد.

در چنین سیستمی اما "زن" بودگی درست مانند ترنس­جندر بودن یا اینتر­سکس بودن هم بیماری قلمداد می شود. زن بودن یک نوع عدم محسوب می شود، عدم مردانگی. مردانگی نوعی قطعیت زیستی محسوب می­شود، جنسیتهای دیگر هرچقدر به مرد بودن نزدیکتر باشند امنیت اجتماعی بیشتری دارند. همین البته فشار مضاعفی هم هست بر مردان. به این شکل که ساختار توتالیتر اشتیاق هیستریکی دارد به تبدیل بدن هر مرد به بدن ایده آل. او دارنده محسوب می شود و "مجبور" است واجد "داراییهاش" به آن شکل که توتالیتر می خواهد باقی بماند. بنابراین بدنهای مردانه ای که نامطیع شوند، به اشکالی از بیماری گرفتار آیند یا در مقابل سیستم سر فرونیارند یا بخواهند موضوع جنسیت را در زندگی خصوصیشان کمرنگ کنند هم در واقع بدن غیرمردانه محسوب می شوند از آن منظر که توتالیتر آنها را لایق آن سطح از قدرت که به آنها تفویذ کرده نمی داند.

 با این حساب بدن زن محمول نوعی بیماری دانسته می شود. بدن زنانه بدن مطیع نیست. زن بودن شکلی از آنارشیک بودگی بدن است. تنها آن هنگام بدن زنانه در یک نظام توتالیتر به امنیت می رسد که برهنه شود. خواهید گفت اما هر نظام توتالیتری طرفدار سرسخت پوشیدگی است. درست است! اورول حتی در ۱۹۸۴ از کمربندی می گوید که زنان باید به کمرشان می بستند میان کت و دامنهای سفت و اتو شده، چیزی که ظاهرا ریشه در واقعیت تلخ آلمان نازی و علاقه ی این ساختار به مُدهای مشخص لباس دارد. اندازه ی دامنها، رنگها و آستینها در چنین ساختارهایی مشخص است. من اما مدعی ام همین شکلی تحمیل شونده از یک نوع دایکوتومی است. از این رو که آن شکل مُد در واقع پوششی است بر یک نوع هراس از بدنِ نامطیع. از بدنهای دارای اسکار، خط خوردگی، جای بخیه، خون مردگی، بدنهای "زشت"، بدنهای درد کشیده، بدنهای بیمار…نوعی پوشش بر هر استاندارد نبودگی. این دقیقا شکلی از برهنگی است. از آن جنبه که جایی تو را بدن محض فرض کرده و این فرض را بر بدن تحمیل می کند. بدن زنانه در چنین وضعی تنها وقتی در امنیت است که برهنه ی کامل باشد در عین شکل پوشیدگی دلخواه سیستمی که در آن می زید، برهنه از آن حیث که روی جای جای مفاصل و ماهیچه ها جای سوزنها مشخصا چیزی نگاشته شده باشد:"عادل باش"…

مشکل اساسی این است که عادل بودن مفهومی به غایت نسبی است. عادل بودن در چنین وضعی یعنی تنظیم همه ی قواعد بدن با ساعت ساختار توتالیتر. راهِ دیگری برای زیستن نیست. یا حتی جنسیتت را، بدنت را و شکل حضورت باید به کلیت یک سیستم توتالیتر بفروشی در ازای حقوق تقاعد و شغلی پاره وقت و بیمه در مقابل بیماری احتمالی یا در در به دری بمیری. این دو راهِ بسیار عادلانه ای (!) است که یک سیستم توتالیتر پیش پای شهروندان نامطیعش می گذارد…

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (7)