قرن بیستم صفر است

۲۱ بهمن ۱۳۹۴
نيما حسندخت
شهر فرنگ اروپا/ نوشته پاتریک اوئورژدنیک/ ترجمه خشایار دیهیمی/ انتشارات ماهی.

ولتر دوست داشت بداند که انسان در خط سیر خود از حالت توحش به مدنیت چه گام‌هایی برداشته است. اگر او امروز زنده بود می‌توانست با خواندن کتاب Europeana: A Brief History of the Twentieth Century نوشته پاتریک اوئورژدنیک که در ایران با نام شهر فرنگ اروپا و ترجمه خشایار دیهیمی چاپ شده است تقریباً به این نتیجه برسد که اصولاً پای انسان قرن بیست چنان لنگیده است که هر پیشرفتی در ظاهر، به حقیقت گامیست رو به سمتِ توحشی مدرن و افسارگسیخته‌تر از توحش انسان آغازین. این کتاب چکیده‌ای است از پیدا و پنهان تاریخ قرن بیستم. ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن هشت عنصر و شاخصه را برای تمدن ذکر می‌نماید: کار، حکومت، اخلاق، دین، علم، فلسفه، ادب و هنر. اوئورژدنیک در نثری کولاژوار و درهم‌آمیخته چنانکه منطبق بر ویژگی اصلی دوران پسامدرن است به بررسی جسته گریخته و تیترواری از سرنوشت تمام این شاخص‌ها می‌پردازد و نشان می‌دهد در وضعیت نابه‌هنجار حاکم در این قرن تقریباً تمامی عناصر برسازنده تمدن مورد آسیب جدی قرار گرفته است. شیوه‌ی نگرش او در پرداخت به حوادث پرالتهاب قرن بسیار نفس‌بُر و بی‌مماشات است و صراحت‌گویی‌اش مستقیم وجدان مخاطب را هدف قرار می‌دهد، تا جایی که گاه برای کاستن اندکی از بار توانفرسای اطلاعات هولناکی که لاینقطع در حال سرریز کردن است مجبور می‌شوی برای لحظاتی آنی از خواندن دست بکشی و به کورسویی از روزنه‌ی رو به بیرون اتاق مطالعه چشم بسایی تا نفرسایی. ترجیح می‌دهی نویسنده را دیوانه‌ای محبوس در تیمارستانی پراگی و فرو رفته در تخیلات کافکایی بدانی تا کلماتی را بخوانی که در صورت کج کردن کتاب احتمال خونریزیشان زیاد است. نویسنده مدام ما را با اعداد و آمارها بمباران می‌کند.

«در ۱۹۴۴ روس‌ها ۴۷۷۰۰۰ چچنی را در ۱۲۵۲۵ کامیون حمل حیوانات به قزاقستان و قرقیزستان فرستادند و البته ۱۹۰۰۰۰ چچنی در طول راه از گرسنگی و سرما مردند.»

«نخستین قانون عقیم‌سازی عناصر ضداجتماعی و معیوب در ۱۹۰۷ در ایالات متحده به اجرا گذاشته شد. این قانون اجازه می داد تبهکاران قصی‌القلب و بیماران ذهنی را عقیم کنند و در ۱۹۱۴ بنا به اصرار روانپزشکان این قانون به دزدان سابقه‌دار و الکلی‌ها هم تسری داده شد و در ۱۹۲۳ در میسوری شامل حال دزدان خرده‌پای سیاه‌پوست و سرخپوست تبار هم شد. در سوئد این قانون تا ۱۹۷۵ پابرجا و نافذ بود و با دستور دادگاه تا آن زمان ۱۳۸۱۰ مرد سوئدی و ۴۸۹۵۵ زن سوئدی  را عقیم کرده بودند.»

این تاریخ‌ها و آمارهای کشتار انسانی گاه به شکل یک روایت غیر خطی چنانکه اشاره شد و گاه به صورت یک روایت خطی کلاسیک که سریال‌وار در نهایت به یک فاجعه دیگر ختم می‌شود نشان داده شده است.

«در ۱۹۰۷ یک فرانسوی با هواپیمای مووری از کانال مانش عبور کرد و در ۱۹۱۰ یک پرویی با هواپیمای موتوری دیگری بر فراز کوه‌های آلپ در ایتالیا پرواز کرد و در ۱۹۱۱ ایتالیایی‌ها از یک هواپیمای موتوری در جنگ علیه ترک‌ها استفاده کردند و در ۱۹۱۴ طراحان هواپیما محاسبه کردند که کجای هواپیمای موتوری مسلسل کار بگذارند که بتوانند به همدیگر شلیک کنند و در ۱۹۱۵ متوجه شدند چگونه می‌شود از هواپیما[ی حامل] بمب ریخت و در ۱۹۴۵ امریکایی‌ها به بمب اتمی دست یافتند و آن را روی شهری به نام هیروشیما انداختند.»

نویسنده در گذر اشاراتش به شصت نسل‌کشی که در قرن بیستم روی داده است گاه به صحنه‌های بسیار تکان‌دهنده و غیرقابل باوری اشاره می‌کند که توان دریافت و تحلیلش را در لحظه از خواننده سلب می‌نماید.

«یک سرباز بلژیکی در نزدیکی کورتای تا زانو در باتلاقی فرو رفته بود و چهار نفر از همرزمانش هرچه تلاش کردند نتوانستند او را بیرون بکشند و همه اسب‌ها هم مرده بودند و وقتی دو روز بعد سپاه از همان مسیر عقب‌نشینی می‌کرد سرباز هنوز زنده بود، اما حالا دیگر فقط سرش از باتلاق بیرون بود و دیگر فریاد هم نمی‌زد.»

«در مجمع‌الجزایر گولاک که بزرگترین اردوگاه کار اجباری بود کمونیست‌ها حتی مرغ‌های دریایی و پرستوها و مرغ‌های ماهیخوار را می‌کشتند تا مبادا ساکنان اردوگاه‌ها از آن‌ها برای فرستادن پیام به خارج استفاده کنند و مردم را خبردار کنند که در این اردوگاه‌ها چه می‌گذرد. زندانیان اردوگاه‌های کار اجباریِ کناره‌ی رودخانه ایرتیش و اوب که کارشان بریدن درختان بود یک انگشتشان را قطع می‌کردند و آنان را به یکی از تنه‌های درختان شناور در رودخانه می‌بستند، تنه‌هایی که قرار بود با جریان آب به شهرهای بزرگ برسند به این امید که کسی متوجه انگشت قطع شده شود.»

«درخت‌ها برای شهرها مهم بودند چون اکسیژن را بازتولید می‌کردند و خاکستر جسدهای سوزانده شده کود مناسبی برای باغ‌های میوه و سبزیجات بود. جسدهای مدفون در خرابه‌های ساختمان‌ها روی هم تلنبار شده بودند و می‌بایستی با اره آن‌ها را از هم جدا کنند و یکی از زن‌ها نمی‌خواست جسدها را از هم جدا کند و فرمانده‌ی این عملیات می‌خواست او را تیرباران کند چون در کار اخلال کرده بود اما در این فاصله سربازانی که قرار بود او را تیرباران کنند در رفته بودند.»

«در گدانسک یک سرباز آلمانی دیوانه شد چون قبل از جنگ معشوقه‌ای داشت که نمی‌دانست یهودی است و بعدها او را به آشویتس فرستادند و دوستان سرباز سربه‌سر او می‌گذاشتند و می‌گفتند صابونی که یک هفته با آن تنشان را می‌شستند از چربی تن معشوقه‌ی او درست شده بود و این را از مدیر انیستیتوی آناتومی گدانسک شنیده بودند. یعنی همان جایی که جسدها را تبدیل به صابون می‌کردند و بعدها مجبور شدند این سرباز را به تیمارستانی در آلمان منتقل کنند.»

در کتاب این نویسنده پراگی از این دست صحنه‌ها کم نیست که بسیار است و در زمانی که نگارنده مشغول نوشتن این متن است هم‌زمان صحنه‌های واقعی و هولناک دیگری از جنایات ضدبشری در سراسر جهان به وقوع می‌پیوندد، به شکلی که اگر یک تندنویس در تمام ساعات روز و شب فقط مشغول نگارش این حوادث ـ و نه تحلیل و تفسیر آن ـ  باشد باز از ذکر برخی جا خواهد ماند. اینجاست که سخن ویل دورانت هیچ دور از حقیقت نیست: «اگر آماری از عناصری که اجتماع آن‌ها تمدن را تشکیل می‌دهد برداریم آن‌وقت نیک درخواهیم یافت که ملت‌های برهنه همه‌چیز یا تقریباً همه‌چیز را اختراع کرده‌اند و تنها کاری که برای ما گذاشته‌اند تزیین زندگی و خط‌نویسی بوده است. بعید نیست که این ملت‌ها روزی به تمدن رسیده و چون آن را باعث بدبختی دانسته‌اند از آن دست برداشته‌اند.»

روایت پاتریک اوئورژدنیک به‌مثابه آثار واسیلی کاندینسکی نقاش و نظریه‌پرداز نوگرای روس تجسم یک جهان آشفته، پریش، درهم و آخرالزمانی است.

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (8)