آشویتس زنان

۱۰ اسفند ۱۳۹۴
(آنچه می‌‌سوزاند از آتش سردتر است)
علی صفری/ بهمن‌ماه 94

صفری

 

 

 

 

 

 

شخصیت‌ها: ماروشکا، ژانت، هیلدا، مرد.

 

سه دختر جلوی صحنه و مردی در انتها و پشت به آنها نشسته است. فضا کاملاً سرد و خاکستری بوده و هر سه زن با لباس‌هایی متحدالشکل و در یک راستا نشسته‌اند. مکان یکی از کوره‌های آدم‌سوزی هیتلر است و آن سه در لحظات پایانی زندگی و در آستانه مرگ به سر می‌برند. دختر اول اهل لهستان با موهایی نارنجی و بسیار زیباست، به نام ماروشکا. دختر دوم ژانت اهل فرانسه است. وی کمی گوشتالو و از پا فلج است. دختر سوم تنومند و با موهای بلوند به نام هیلداست. وی از دو نفر دیگر بزرگتر است. مرد نیز کت و شلوار مندرس و کاملاً کهنه اما اتوکشیده بر تن دارد. وی ایستاده و بیانیه هیلتر را با زبان آلمانی قرائت می‌کند. پس از اتمام بیانیه و با کمی سکوت شروع می‌کند.

مرد: (در نقش پدر) ماروشکا… ماروشکا… ماروشکا تو کجایی دختر؟

ماروشکا: نمی‌تونی پیدام کنی

مرد: من می‌دونم اونجایی

ماروشکا: پس چرا نمیایی منو بگیری؟

مرد: دارم میام. ا… اینجا که نیستی

ماروشکا: دیدی نتونستی

مرد: بالاخره پیدات می‌کنم

ماروشکا: اما من یه جایی قائم شدم که نمی‌تونی پیدام کنی

پدر: دارم میام موش کوچولوی من

ماروشکا: (می‌خندد)

پدر: اوووووومدم (می‌نشیند)

ماروشکا: (به خنده‌اش ادامه می‌دهد) پدر… دیدی پیدام نکردی… من اینجام… پدر… (خنده‌اش قطع شده و به یکباره نگران و ناراحت) پدر… کجایی؟ پدر… دقیق یادم نمیاد، تنها تصویر واضحی که ازش به خاطرم مونده همینه. چهار سالم بود و یه روز وسط بازی، وقتی که من قائم شده بودم، اون غیبش زد (مکث) برای همیشه. اگه اون روز یکم زودتر پیدا می‌شدم، شاید حداقل رفتنشو می‌دیدم. بعد رفتنش تازه فهمیدم زندگی می‌تونه چیزی زشت‌تر از مستی هرشبش باشه. مادرم نتونست این موضوع را تحمل کنه و خیلی زود رفت با یه مرد دیگه. اینقدر زود که اصلا نفهمیدم کی رفت. اونم غیبش زد با این فرق که رفتن اونو دیدم. می‌شه نری؟ نمی‌شه که بری. من توی این خونه می‌ترسم. حالا که پدر نیست، توام نباشی تنها می‌مونم. اوژنی که هست. کلفتمون. این تنها حرفی بود که قبل از رفتنش زد. کلاً توی زندگی من بازی قائم موشک چیزی نقشی بزرگ‌تر از یه بازی داشته. البته من الکی نگران تنهایی توی اون خونه بودم، خیلی زود بابت بدهی‌های پدر خونه رو از چنگمون در آوردن. من موندم اوژنی. توی کراکف همه خانواده ما را می‌شناختن. مخصوصاً از وقتی که پدرمو به خاطر توهین به کلیسا بردن زندان. این دختر اون مردک کافره. مادرش نذاشت دو روز بگذره رفت با یه لندهور اتریشی. دختر خوشگلی اما نمی‌شه بهش اعتماد کرد. اگه اونو به خونمون راه بدیم باید قید خدارو بزنیم. حسابی سر زبونا افتاده بودیم. دیگه نمی‌‌تونستم اونجا دوام بیارم. جایی هم نداشتم. چند روز با اوژنی توی طویله یکی از اربابا سر کردم و بعدش هم به اصرار اون با یه قطار راهی ورشو شدم. (اوژنی) ببین دختر جوون من تورو بزرگ کردم و می‌‌دونی که خیلی دوست دارم اما اینم می‌‌دونی که یه کلفتم و نمی‌‌تونم پیش خودم نگهت دارم. تنها کاری که الان ازم بر میاد اینه که معرفیت کنم به یه خانواده متمول. یه بچه توی راه دارن. وقتی به دنیا بیاد به پرستار نیازه. زیاد سخت نگیر کوچولوی من. اونجا حداقل یه سقف بالای سرته.

مرد: ماروووش. مارووووش. ماروووش

ماروشکا: ماروشکا آقا

مرد: حالا هر کوفتی، خانم دوباره حالش بده، برو ببین چه مرگشه

ماروشکا: خانم پنج ماهِ حامله ست آقا

مرد: می‌دونم. لازم نیست تو به من بگی

ماروشکا: خب منظورم اینه که حتما به همین خاطره

مرد: با من یکی به دو نکن. می‌گم برو ببین چرا ناله می‌کنه

ماروشکا: چشم آقا

مرد: خانم حامله ست. هرزه عوضی. خانم حامله ست من که نیستم. هرکی به من می‌رسه حامله ست (سکوت)

ماروشکا: (موهای خود را شانه می‌کند) آروم باشید خانم. این همه ناراحتی برای بچه خوب نیست. نظرتون چیه به آقا بگم این ماه‌های آخر را بریم شکارگاه. اونجا هم آرومه و (با شیطنت) همینکه خبری از آقا نیست. با اینکه مطئمنم وقتی بچه به دنیا بیاد کج خلقی‌های آقا هم تموم می‌شه. اما من مطمئن نبودم… هیچ وقت مطمئن نبودم. آقا هم درست توی لحظه‌ای که باید باشه غیبش زد. خیلی زود پیشنهادم و قبول کرد اجازه داد بریم کلبه شکارگاه، اینجوری راحت‌تر می‌تونست به زن‌های دیگه هم برسه. ماه اول مثل یه رویا بود، فردا می‌رم و از باغچه براتون توت فرنگی تازه می‌چینم خانم. توت فرنگی‌های تازه و آبدار. مواظبم خانم. اون تمشکه که بوته‌هاش تیغ دارن. بعدشم مگه واسه کسی فرق داره توی دست من تیغ بره یا نه؟ ممنونم خانم. شما خیلی مهربونید. راستی شما تا حالا تمشک خوردید؟ فردا براتون تمشک هم می‌چینم. کافیه تا لب جاده برم. الان فصل تمشکه و اونجا پر از بوته‌های… آخ… چقدر تیغ دارن اینا… آخ… آخ… نزنید آقا. باور کنید راستشو گفتم. من رفته بودم لب جاده تا برای خانم تمشک بچینم. وقتی برگشتم خانوم غرق خون کف کلبه افتاده بود. قابله روستا تنها کاری که از دستش بر اومد نجات بچه بود. آخ… گفتم که اون جایی نرفت. می‌تونید برید اونجا و قبرشو ببینید. درست کنار بوته‌های توت فرنگی. اون زن پاکی بود. اگه اینقدر بهش شک نداشتید اینجا بچه شو به دنیا می‌آورد و الانم زنده بود. آخ… نزنید آقا باشه خفه می‌شم. بهتون التماس می‌‌کنم. این بچه شماست. نگاش کنید چقدر شبیهتونه. آخ… (با دستمالی اشک‌هایش را خشک می‌‌کند) ممنونم آقا. نه دیگه ازتون ناراحت نیستم. باید بیشتر مراقب خانم می‌‌بودم. وای تمشک. شما خیلی مهربونید. توی دستای شما تیغ نمی‌ره؟ (تمشک می‌‌خورد) اینا چقدر خوشمزه ان. باهام مهربون شده بود. من مادر و پرستار بچه اش شده بودم. هرچند که اونو بچه خودش نمی‌‌دونست می‌گفت این بچه یه مرد دیگه ست. (صدای بمب) آروم کوچولوی من. ماروشکا کنارته. آروم باش. آتیش جنگ گرم شده بود و این وسط حضور آقا اگه دروغ نگم برام مایه دلگرمی‌ بود. دیگه توی دلم زیادم از مردن خانم ناراحت نبودم. من تا جایی که می‌شد کنارش موندم. آقا اون قدرها هم که اون می‌‌گفت بد نبود. یه مرد بود مثل سایر مردا. برای شام؟ با شما بیام آقا؟ بقیه نمی‌گن با کلفتش اومده مهمونی؟ نه آقا این درست نیست. یعنی واقعا بیام. اما؛ اگرم بخوام بیام چیزی برای پوشیدن ندارم. با این لباسا آبروتونو می‌برم. راستش من اون لباس بنفشه خانومو دوست داشتم همیشه. (مکث) ازتون ممنونم. شب خوبی بود. من تا حالا به یه مهمونی شبانه نرفته بودم. (خجالت زده) واسه همینم موقع رقصیدن کمی معذب بودم. آخه بلد نیستم و همه داشتن نگاهمون می‌کردن. درستم نبود اونجوری تو بغل شما برقصم، مردم فکرای بد می‌‌کنن. اونا که نمی‌دونن من فقط پرستار بچه تونم. معلومه که بین ما چیزی نیست. هست؟ آقا… آقا شما منو می‌‌ترسونید. نه خواهش می‌کنم. می‌شه منو ول کنید. من نمی‌‌تونم. آقا شما زیاد حالتون خوب نیست. نه… نه… من نمی‌‌خوام… نه… (سکوت) جنگ به مرزای لهستان رسیده بود. خیلی زودتر از اون که فکرشو می‌‌کردم آلمانا همه چیزو نابود کردن. منم از آتیشش بی نصیب نبودم. جنگ آقا رو حریص کرده بود. می‌‌گفت دوست نداره به زور اینکارو کنه اما می‌‌کرد. منم نمی‌تونستم تنها سرپناهم را رها کنم. ته دلم هم کم کم داشتم بهش وابسته می‌شدم. اون مثل یه کوهنورد بعد از فتح منرفت سراغ یه قله دیگه. با این وجود باید با این شرایط کنار می‌ومدم. چاره‌ای نداشتم، داشتم؟ (ژانت مشغول نواختن ویلون می‌‌شود – دستش را روی شکمش می‌گیرد) وقتی بچه خودم توی راه بود. نه خبری از توت فرنگی بود و نه تمشک‌های لب جاده. فقط من بودم و آقا که هر بار دست یه زن جوونو می‌‌گرفت و می‌آورد توی خونه. وقتی جنگ می‌شه دزدا بی ترس از مامورا همه جارو غارت می‌کنن. اونم از این قاعده مستثنا نبود و هر بار یه دختر دیگه رو غارت می‌کرد. دخترای یهودی که از ترس آلمانا به خونش پناه می‌آوردن و نمی‌دونستن چیزی وحشتناک‌تر از اردوگاه‌ها در انتظارشونه. دختر آخری لقمه بزرگی بود. آقا جاه طلب شده بود. یه زن افسر آلمانی. یه آلمانی بلوند که برای به دست آوردنشحاضر بود هر کاری بکنه. (مکث)

مرد: ماروشکا… ماروشکا… ماروشکا کجایی دختر؟

دختر: (آهسته) آقا خواهش می‌کنم. بهتون التماس می‌کنم. نه به خاطر من. به خاطر بچه خودتون که تو شکممه

مرد: می‌دونی که بالاخره پیدات می‌کنم

ماروشکا: قسمتون می‌دم بهشون نگید که من اینجام

مرد: تو کجایی موش کور

ماروشکا: من… من… توی کمد قائم شدم و وقتی اونا رفتن می‌رم. برای همیشه می‌رم. فقط همین یه بار. بذار اینبار من غیبم بزنه

مرد: همونجاست. داخل کمد. یه یهودی مو نارنجی که پرستار بچه م بود. اینا همه جا هستن. باید ریشه شونو از روی زمین کند. اوناهاش…

(ماروشکا خود را باخته و لو می‌رود. نور از روی ماروشکا رفته و ژانت روشن می‌شود. پس از لو رفتن وی ژانت با صدای بیشتری می‌نوازد و پس از آن شروع به کوک سازش می‌کند می‌نوازد-کوک می‌کند و انگار از صدای ساز راضی نیست و دوباره کوک می‌کند و می‌نوازد. این بار از آهنگی که می‌زند راضی است)

ژانت: وقتی خودم کوک باشم، کوک کردن این ساز می‌شه راحت ترین کار ممکن. و آنگاه که یوحنای قدیس از جلجتا پایین می‌آمد، این خون مسیح بود که راه بر وی آشکار می‌نمود (صدای بمب به گوش می‌رسد) اما وسط این همه صدا کوک بودن یا نبودن یه ساز به کسی بر می‌خوره. (می‌نوازد، قطع می‌‌کند) این یکی از معروف ترین قطعه‌هاست و زدنش برای هر نوازنده‌ای ممکن نیست. چیزی که بیشتر از همه این آهنگ را برای من خاص کرده فقط ریتمش نیست. یه چیزی توشه که باعث شده با هر بار زدنش یه اتفاق عجیب توی زندگیم بیافته. اینو پدرم بهم یاد داد. قبل از اعزام به نرماندی گفت تا من برگردم می‌خوام خوب تمرین کنی و برام بزنیش. مادرم نظر دیگه‌ای داشت. می‌گفت ژانت تو صدات شبیه فرشته‌هاست. (می‌خندد) فرشته‌ها! حسابی ذوق می‌‌کردم. عید کریسمس مهمونی با صدای من شروع می‌شد. وقتی خوندمو تموم می‌‌کردم همه با هم می‌گفتن ژانت تو صدات عین فرشته‌هاست دختر. مادرمم که می‌خواست ثابت کنه اشتباه نکرده منو از همون بچگی فرستاد کلیسا تا توی مراسم‌های مذهبی بخونم. از نظر اون فرشته‌ها فقط یه جا داشتن. اونجا هم قطعا جایی نبود جز کلیسا. اوایل بد نبود. ساختمون اونجا یه جورایی برام الهام بخش بود. باورم شده بود یه فرشته ام. (صدای بمب و تخریب) زور فرشته‌ها و حتی مسیحم به بمب‌های آلمانا نرسید. اوایل ژانویه یه هواپیمای آلمان روی سر مردم نانت بمب ریخت و فرشته‌هاشم بی نصیب نذاشت. (به پاهایش اشاره می‌‌کند سپس همان قطعه را می‌‌نوازد) وقتی این ساز رو می‌‌زنم، مخصوصاً این قطعه خاص می‌دونید چی می‌چسبه؟ (سکوت) معلومه رقص. (آهنگ نواخته می‌‌شود و ژانت به کمک چوب دستی‌هایش برخواسته و تلاش می‌‌کند تا چند قدمی‌ برقصد اما روی زمین می‌‌افتد) با وضعی که من دارم رقص رو می‌‌سپارم به شما. (سازش را برداشته می‌‌نوازد) یالا، شروع کنید. چپ راست. چپ راست… چپ، نه نه اینجا باید دوبار به چپ برید یه بار به راست، چپ چپ راست، آها این شد. چپ چپ (سیم ساز می‌‌برد – با آوا ادامه می‌‌دهد) برای رقصیدن به دو تا بال نیاز دارم. (عصبانی) مگه نمی‌گید تو مثل فرشته‌ها می‌مونی. اما مادرم اینجا نیست که بهم بگه هی ژانت تو صدات مثل فرشته‌ها می‌مونه دختر. آلمانا تمام شهر و گرفتن (می‌‌نوازد) وقتی وارد خونه شدن همین قطعه رو می‌زدم. یه افسر اتریشی آلمانی اسلحه شو گرفت سمتم و منم که می‌دونستم این آخرین قطعه زندگیمه اونو بهتر از هروقتی زدم. می‌خواستم تمام روحمو بدم به سازم. شاید اینجوری خدا هم قبول کنه که منم یکی از فرشته‌هاشم. نزد. دلش به حالم سوخت یا از آهنگ خوشش اومد اما نزد. گمونم حروم کردن یه گلوله برای کشتن یه افلیج توی اون زمان کار عاقلانه‌ای هم نبود. شدم غنیمت جنگی. یه غنیمت زنده. اون موقع‌ها دخترا غنایم ارزشمندی بودن برای سربازایی که بهد از یه روز پر از کشتار به یه شب پر از زجه نیاز داشتن. من داستانم فرق می‌‌کرد. من که دختر نبودم. بردنم به یکی از اردوگاه‌های سربازای آلمانی نزدیک مرز اتریش. زیاد بد نبود. براشون ویلون می‌‌زدم و اونارو آماده فتح می‌‌کردم. حالا یا فتح یه شهر یا یه تخت. چه فرقی می‌‌کرد برام. مگه من خواسته بودم که اونجا باشم؟ شنیدید که فرشته‌ها از غرایض آدما بی بهره شدن، چون اگر فرشته‌ها هم این غرایض رو داشتن خدا نمی‌تونست از پس اون دنیا بر بیاد. اینم یه دلیل بود که ما ازونا بهتریم. گفتم ما (می‌‌خندد) بهتره بگم شما. چون من وضعم کاملاً شبیه فرشته‌ها بود. ژانت تو صدات عین فرشته‌هاست. حالا هم از کمر به پایین فلج شدی جسمتم شده عین فرشته‌ها. ای لعنت به این فرشته‌ها. جنگ تموم شد. خیال می‌کردم یا منو می‌کشن یا رهام می‌کنن به حال خودم اما خب اینطوری نشد. کلی سرباز مجروح و معلول رو دستشون مونده بود که به روحیه نیاز داشتن. واسه همینم منو فرستادن یه کمپ دیگه تا برای اونا بخونم. فکر کنید یه مشت سرباز بی دست، بی پا، بی چشم(از خنده غش می‌کند) پر از فرشته‌های جسمی. من می‌خوندم، یکی ناله می‌کرد، می‌خوندم یکی گریه می‌کرد، می‌خوندم یکی می‌مرد. می‌مرد، می‌مرد، می‌مردن. از اسم همه فرشته‌ها انگار عزراییل برای من از همه مناسب‌تر بود. دویست و سی تا سرباز توی اون چند سال کشته شدن و من همچنان می‌‌خوندم. یه سرباز یونانی الاصل به من می‌گفت ارفه. آخه وقتی یکی از سربازا مرد، همچنان می‌‌خوندم که برگشت. یونانیه هم گفت تو بودی که اونو از مرگ برگردوندی. سه روز بعدشم مرد. هم خودش هم اونی که برش گردونده بودم. وقتی خواب بودم. شاید اگه اون موقع هم می‌‌خوندم بر می‌گشت. شده بودم خواننده جهنم. فکر کنید وسط یه اجرای بزرگ تک تک تماشاگرا سالن رو ترک کنن. شما چه احساسی پیدا می‌‌کنید؟‌ ها؟ چه احساسی؟ وقتی تک تک کسایی که براشون می‌خوندم یا می‌رفتن یا میمردن. اما از اونجایی که خود خدا هیچ وقت ما را، چه آدما، چه فرشته‌ها تنها نمی‌ذاره؛ درست وقتی که نفرای آخر اردوگاه را ترک می‌‌کردن، جنگ دوم شروع شد. این یعنی یه کشته، یعنی زخمی، یعنی کرور کرور مجروح، یعنی یه عالمه شنونده تازه. من به سفر عادت کرده بودم. سفر بین اردوگاه‌های نازی. بازم ارتقا درجه پیدا کردم و فرستادنم جلو، برای سربازای پشت خط می‌خوندم تا برای کشتن آدما بهشون روحیه بدم. کم کم آلمانی هم بلد شده بودم و این بیشتر از هرچیزی اونارو به وجد می‌آورد. بالادستی‌ها هم خیالشون راحت بود که یه دختر فلج نمی‌تونه بین اون همه مرد (می‌خندد). اپرای مرگ هر روز سر ساعت اجرا می‌شد. صبح بیست و یکم ژانویه وقتی که داشتم خودمو برای یه اجرای دیگه آماده می‌‌کردم چند تا کامیون بزرگ وارد اردوگاه شدن، پر از آدمای لهیده و خسته با موهای تراشیده که به هم زنجیر شده بودن. بیشترشونم زن‌ها و بچه‌ها بودن. تا حالا برای بچه‌ها نخونده بودم، شاید نیاز به تغییر اینقدر منو خوشحال کرده بود، هرروز من برای سرابازا می‌‌خوندم و اونا هم ناخواسته گوش می‌دادن. آلمانا از زجر دادن اونا لذت می‌‌بردن و هر ورز قبل از بردنشون منو مجبور می‌کردن براشون بخونم. دلیل این کارشونو نمی‌‌فهمیدم. از زبون یه سرباز شنیدم که اونا را می‌برن به آشویتس. دیگه خوندن برام سخت شده بودف مخصوصاً وقتی قبل از هر اعزام به خط روبروی من می‌‌ایستادنو براشون می‌خوندم. شده بودم یحی تعمید دهنده، با این فرق که من برای مردن غسلشون می‌دادم. روز آخر خط بلندی از زن‌ها و بچه‌ها رو روبروم قرار دادن و گفتن بخون. نگاشون کردم. به چشماشون، به ترسی که توی صورتشون فاسد بود، این وسط یه دختر مو نارنجی حامله هنوز اشک می‌‌ریخت. یه عمر پاهامو حس نمی‌‌کردم اما اون موقع چیزی بزرگتر توی وجودم خالی شد. به زور خودمو رسوندم بهش، اسمت چیه؟

ماروشکا: ماروشکا

ژانت: تا حالا کسی بهت گفته تو مثل توت فرنگی صورت شیرینی داری

ماروشکا: بله خانم

ژانت: نمی‌‌ترسی؟

ماروشکا: ترس خانم؟ مگه زندگی ترسناک ترم هست؟

ژانت: نیست… اگه یونانی زنده بود می‌‌گفت بخون ژانت، بخون فرشته آسمونی، بخون تا اینا کشته نشن، اما حالا که باید می‌خوندم زبونم بند اومده بود. یه آواز خیلی غم انگیز از جهان پخش می‌شد که هیچ صدایی طنین اونو نداشت. دو تا افسر به زور منو سر صندلیم نشوندن.

مرد: بخون ژان

ژانت: ژانت

مرد: حالا هر کوفتی. دختره فلج می‌خواد به من زبون یاد بده. نکنه یادت رفته واسه چی تا حالا زنده موندی؟

ژانت: اینارو برای چی می‌برید؟

مرد: برای اصلاح زمین

ژانت: منم جلادشونم؟ آره

مرد: با من بحث نکن. تو چه مرگت شده

ژانت: بحث نمی‌کنم. اما خب…

مرد: خب چی؟

ژانت: اون دختری که باهاش حرف می‌زدم

مرد: دیگه ازین غلطا نمی‌کنی

ژانت: اونو می‌شناسم

مرد: مطمئنی؟

ژانت: آره

مرد: اون کیه؟

ژانت: ماروشکا، خواهرم

مرد: دختره ابله حالا وقت دلسوزی نیست، فقط چشماتو ببند و بلند‌تر از همیشه بخون

ژانت: اون خواهرمه

مرد: می‌دونی اگه افسرای دیگه اینو بفهمن توام با اونا می‌ری؟

ماروشکا: می‌خوام کنارش باشم

مرد: الکی خودتو به کشتن می‌دی

(ماروشکا از صندلی برخواسته دو قدم برداشته و به زمین می‌خورد) اون خواهر منه

ماروشکا: چرا اینکارو کردی؟

ژانت: برای خودم. حالا می‌تونم اون قطعه رو با تمام وجودم بخونم. مثل همون موقعی که‌هانس اسلحه شو گرفته بود روی سرم و من برای اینکه کشته نشم با تمام وجودم خوندم. اما می‌دونم توی این اتاق دیگه خبری از اون نیست. (لبخند می‌زند و می‌خواند. پس از چند لحظه هیلدا شروع می‌‌کند)

هیلدا: تا کی می‌خوای به این بازی ادامه بدی؟

مرد: تا وقتی که این جنگ لعنتی تموم شه؟

هیلدا: اگه جنگ به نفع اینور تموم شه چی؟ می‌خوای تا آخر عمر وانمود کنی یه افسر وفادار نازی هستی؟

مرد: اگه لازم باشه تا آخر عمر. توام مجبوری. می‌فهمی چی می‌گم؟

هیلدا: مجبورم؟ تو منو مجبور کردی

مرد: اصلاً شرایط را درک می‌کنی هیلدا؟ ما برای اونا دشمنیم. دشمن. نه ازون نوع که اسلحه به دست می‌گیره و به کشتنشون می‌ده. تکلیف اونا معلومه. ما از نطفه با اونا دشمنیم

هیلدا: اما ما هم مثل اونا آلمانی هستیم

مرد: این مهم براشون مهم نیست هیلدا. منو تو یهودی هستیم. آلمانی بودن و نبودنمون هیچ فرقی نمی‌کنه. اگه کارای من نبود الان ما هم مرده بودیم

هیلدا: مرده بودیم. اصلاً حالیته چی می‌گی؟ تو برای زنده موندن چند نفرو راهی کوره کردی؟

مرد: اگه لازم باشه بازم می‌کنم

هیلدا: من نمی‌ذارم. دیگه نمی‌ذارم

مرد: مگه دست توئه؟ من الان یه افسر عالی رتبه نازی ام. فردا هم اگه جنگ به نفع ما تموم بشه، تا هروقت که لازم باشه یه افسر نازی می‌مونم. تو هیچ می‌دونی اونا اگه بفهمن که ما هم یهودی هستیم باهامون چی کار می‌کنن؟

هیلدا: همون کاری که با سایر اونا می‌کنن

مرد: نه اگه اونا اینو بفهمن عاقبت بدتری در انتظارمونه. ما فقط دو تا یهودی نیستیم. ما اونارو به بازی گرفتیم. این جرم بزرگیه هیلدا. کشتن ما فقط به آشویتس ختم نمی‌شه. مارو فقط نمی‌سوزونن

هیلدا: تو فکر می‌کنی من تا حالا نسوختم، چه می‌فهمی‌ سوختن یعنی چی. برای تو زندگی شده نرفتن توی کوره اما برای من هر روز توی این جهنم دست و پا زدن شده زندگی

مرد: می‌تونی تا هر وقت بخوای به این حرفا ادامه بدی اما من نظرم عوض نمی‌شه. نمی‌تونه که عوض بشه. ما مجبوریم. می‌فهمی‌؟ حالا هم مثل همیشه به حرف من گوش کن و اینقدر لجباز نباش. من امشب یه گروه از یهودیا رو می‌برم آشویتس، توام با سرهنگ زیمر قرار داری. امیدوارم بدونی که زیمر از سرپیچی خوشش نمیاد

هیلدا: من دیگه با اون…

مرد: خفه شو. اون تنها کسیه که از موضوع ما خبر داره و اگه تو به حرفش گوش نکنی فردا ما هم با گروه بعدی اعزام می‌شیم. فردا شب میام. با زیمر راه بیا هیلدا. بعدشم شتر دیدی ندیدی

هیلدا: چطور می‌تونی اینقدر پست باشی پدر

مرد: صد دفعه گفتم این کلمه لعنتی رو فراموش کن. اگه بفهمن من پدرتم به رابطه تو با زیمر هم شک می‌کنن

هیلدا: پدر… پدر… ما از یه خانواده اصیل آلمانی بودیم. من، دو تا برادر، مادر و پدرم، وقتی پاکسازی شروع شد جزو اولین کسایی بودیم که لو رفتیم، مامور انتقال ما زیمر بود. دوست قدیمی‌ پدرم. اما وقتی دستور پیشوا بیاد رفاقت معنایی نداره. با این وجود زیمر با پدرم حرف زد و شرطی گذاشت تا بذاره زنده بمونیم. اون منو خواست، فقط منو، وسطای راه کامیون نگه داشتن، زیمر اومد و منو پدرمو پیاده کرد. اولین قربانی‌های زنده موندمون خانودام بودن. دوتا برادر کوچولوم؛ ماتیاس… میروش… مادر… پدر… پدر من از زیمر حامله ام… (شروع به آرایش می‌کند و دیوانه وار) کی می‌دونه؟ که یه دختر یهود داره تو دل آلمانا از یه سرهنگ نازی یه بچه یهود به دنیا میاره. اگه پیشوا بفهمه چه حالی می‌شه… (می‌خندد) این کاری که می‌کنم اوج لذت نیست. وقتی دارند گروه گروه آدمارو می‌سوزونن من توی بدنم بزرگترین دشمنو بزرگ می‌کنم. مثل داستان موسی. تاریخ بهتر ازین تکرار می‌شه؟ اون بچه به دنیا میاد، اون وقت قیافه زیمر دیدن داره. کاری که می‌کنم را بهش چی می‌گن؟ فرار؟ خودفروشی نژادی؟ یا لذت نمردن؟ وقتی زیمر کنارمه براش فرقی می‌کنه یهودی باشم یا نه. این جنگ برای تموم شدن به امثال زیمر نیاز داره. شایدم بیشتر ازون به کسایی مثل من. خودفروشی با هدف متعالی. ‌ها؟ شما دارید منو قضاوت می‌کنید؟ مگه جای من بودید؟ کدوموتان می‌تونید منو قضاوت کنید؟‌ها؟ کدوم یکی از شما می‌تونه بگه کاری که من می‌کنم درسته یا اشتباه؟ جای من بودید که بفهمید من بیشتر سوختم یا مادرم که رفت توی کوره؟ جای من بودید تا بفهمید چه طور می‌شه از چند مایلی آتیش کوره رو تنت حس کنی؟ کاری که زیمر نه پدرم با من کرد کمی از آشویتس نداره. با این تفاوت که اونجا سربازا اسیراشون توی کوره می‌سوزنن و زیمر روی تخت. فتح فتحه، چه فرقی می‌کنه کجا. مهم اینه که اون داره یه یهودی رو از پا در میاره. همین. همین… چیه؟ آره یه فرقی داره و اونم اینه که هیچ کدوم از اونا برای مردن آرایش نمی‌کنن، هیچ کدوم ازونا بعد از مردن دوباره از خواب بیدار نمی‌شن. اما من هر شب توی کوره مبخوابم و صبح همونجا از خواب بیدار می‌شم. شما بگید کدوم نوع درد بیشتری داره؟ سوختگی من از نظر شما درجه چنده؟ (عصبانی) یالا جوابمو بدید؟ نترسید شما رو توی کوره نمی‌برن. من این موسی رو آب می‌ندازم. چه شما باشید چه نباشید. می‌خوام ببینم بعدش بازم چشمای هرزه زیمر برق می‌زنه، بازم برای انتخاب یه همخوابه یه خونواده رو به کوره می‌سپاره؟ پدرم چی؟ (سکوت طولانی)

من حامله ام… از تو…

مرد: ممکن نیست

هیلدا: یه نگاه بندازی می‌فهمی‌ که هست

مرد: خودت می‌دونی اجازه اینکار رو نداری

هیلدا: کی این اجازه رو از من می‌گیره؟

مرد: من

هیلدا: بلندتر بگو

مرد: من تو و اون پدر خائنتو می‌فرستم قعر جهنم

هیلدا: تو باختی زیمر… هم تو هم تمام رفقای نازیت. همتون باختید. اونی که آدمارو می‌سوزونه آتیش نیست زیمر. تو باختی (غمگین) وقتی که تمام ارتش برای نابودی ما به جبهه می‌‌رفت این من بودم که نطفه یه دشمنو توی خاک شما می‌‌بستم. آره فریاد بزن. بذار مابقی رفقات هم بدونن که تو باعثش بودی. (هرسه می‌‌خندند) آره زیمر این بچه همون موسی ات. بهش سلام کن. بهش تعظیم کن

(نور روی مرد می‌‌رود و دوباره بیانیه هیلتر خوانده می‌‌شود. درمیان آن مرد از جایش برخواسته و به سوی آنها می‌رود- هرسه مرده‌اند و وی صندلی از را جلوی صحنه آورده و پس از سکوتی طولانی شروع می‌کند)

مرد: هیچ وقت نفهمیدم شما چرا اینقدر می‌ترسید؟ ترس از مردن؟ احمقانه ست. از نظر من ترسی که توی این دنیا وجود داره اینی نیست که شما می‌گید. مردن همیشه در نوع خودش ترسناک بوده پس شما کار بزرگی انجام نمی‌دید. اما اینم ترس نیست. یه واکنش طبیعیه برای زنده موندن. درد؟ اذیت نکنید درد چی؟ اصابت یه گلوله به مغزتون وقتی دارید ناهار می‌خورید. تجاوز به نزدیک ترین آدمتون اونم جلوی شما و بعدشم کشتنشون؟ واقعا به اینا می‌گید درد؟ اینا همش تعابیر ذهنتونه. کیه که تا درگیرش نشه بتونه معنای واقعی ترس رو بفهمه یا درد را حس کنه؟‌ها؟ کیه؟ تو؟ یا تو؟ یا تو چون از همه لاغرتری. یه سری مرسومات پاره پوره که وقت جنگ به هم وصله می‌شن. (صدای بمب می‌آید) بام… بام… بام… شما به موسیقی معاصر آلمان علاقه دارید؟ باخ، شوپن موتزارت. یه روز که از قضا داشتم قطعه‌ای از بتهوون درس می‌دادم یه نامه اومد… (بتهوون) اعزام به جنگ. مهم این حمله کردن بود و پیشروی تا جایی که ممکنه. یکی از شهرای فرانسه حمله کردیم. کلیسا شده بود جبهه دشمنا، وقتی وارد شدیم، یه دختر فلج توی کلیسا می‌خوند. صدای بدی هم نداشت. اما با اون وضع منطقاً باید کشته می‌شد، اسحله رو روی شقیقه اش گذاشتم، سعی کرد با سوز بیشتری بخونه شاید دلم به رحم بیاد. نزدم، نه نه نه منو قاطی این بازی‌های احمقانتون نکنید، هیچ دلسوزی در کار نبود. توی اون فصل سال اسلحه‌ها نم می‌کشید و گاهی کار نمی‌کرد. اون روزم اسلحه من نزد. همین. از سر تصادف اون دختر زنده موند. حالا اینکه اون موقع توی کلیسا بودیم و این جور داستانش بر عهده شما. منم مثل اون اسحله مریض شده بودم. یه مرض مسری که بعدها از شروعش چیزی به خاطرم نموند. یه مرض وقتی چند وقت به جوون یه جماعت بیافته در ابتدا مرضِ اما بعد از گذشت چندین سال تبدیل به عادت می‌شه و نداشتن همون مرض نوع سخت تری از بیماری محسوب می‌شه. جنگ دومم همین بود. از نظر اونا این صرفاً یه تکامل بود. تکامل هم برای ادامه به کسی رحم نمی‌کنه. خود شما می‌کنید؟ اینجوری نگاه نکید، منم یه چرخ دنده بودم این وسط که برای جمع آوری یهودای کراکف انتخاب شده. منظورم یهودا نیست، یهودی‌هاست. ترس. من نمی‌تونم قبول کنم. حداقل این شهر را نه. خیلی از اونایی که باید تحویل بدم از دوستای صمیمی خود منن، نامه فرستادم و ازشون خواستم منو به شهر دیگه‌ای منتقلم کنن، تلاش احمقانه‌ای بود، اونا منو انتخاب کردن چون این من بودم که تمامی اهالی کراکف رو می‌شناختم. خونه به خونه. من به خیلی از اون بچه‌ها درس داده بودم. کراکف، کراکف نوع تازه‌ای از جنگ بود، علناً دشمنی روبروی ما نبود. یعنی بود اما، یه آدم وقتی نمی‌خواد شما رو بکشه چه جوری دشمنه؟ توی ورشو اما داستان فرق می‌کرد. اونجا فقط کشتار نبود. شبای ورشو همچنان پر بود از سر و صدا. مهمونی افسرای آلمانی با دخترای فرانسوی و لهستانی، من از این شبا فقط مستی و بی خوابیشو فهمیدم. یکی از رفقای دوران بچگیم و توی همین مهمونی‌ها دیدم، دور و بر یه آلمانی بلوند می‌لولید. وضع خوبی داشت و از وقتی با افسرای آلمان زد و بند می‌کرد اوضاعش بهترم شده بود، چی؟ یه دختر لهستانی توی خونته، خب می‌خوای کمکت کنم؟ آره می‌خواست کمکش کنم. یه شرط بندی با بابای دختره ست که اگه بتونه همین امشب یه دختر یهودی را پیدا کنه بلونده می‌شه واسه اون. به اصرارش با چند تا افسر رفتیم خونش، دختره از ترس توی کمد مچاله شده بود، اگه لوش نمی‌‌داد هیچ کس به اون کاری نداشت، اصلاً کسی وجودشو احساس نمی‌‌کرد، کیه که ندونه توی جنگ چیزی که از همه مهمتره کاسبیِ، حالا به خصلت آدما مورد معامله هم فرق می‌‌کنه. اون شب مورد معامله شرط بندی با سرگرد موسلر و دلبری از دختر مو بلوندش بود. درد. با اون دختر و یه گروه دیگه اعزام شدیم نزدیک ترین اردوگاه به آشویتس. بزرگترین انتخابی که تا حالا کردید چی بوده؟ فکر کنید؟ خوب فکر کنید. با اومدن گروه‌های جدید من افسر ارشد اون اردوگاه باید تصمیم می‌گرفتم کی بمونه و کی بره آشویتس. گفتید بزرگترین انتخابتون چی بود؟ من انختاب می‌کردم، از اونایی که هرکدوم با نگاهشون هر روز منو تا دم مرگ می‌کشوندن، آدمایی که اکثراً با من آشنا بودن، معلم خیلی‌هاشون بودم. خیلی از اون بچه‌ها. حالا فهمیدم چرا شلیک نکرد. اون اسلحه چرا مغز ژانتو روی دیوار پخش نکرد. تو از کجا آلمانی بلدی ژانت؟ میدونی من یه دختر داشتم. خیلی شبیه تو بود. خیلی شبیه تو بود. هفته پیش تو بمبارون متفقین کشته شد. ژانت تو صدات قشنگه، شاید خدا حرف تورو بهتر بفهمه، بهش بگو که من خسته شدم. خسته شدم از ترسی که باعث می‌شه هر بار ماشه رو بچکونم. خسته شدم. خسته شدم از ترسی که اصلاً نمی‌دونم کی و ازکجا شروع شد. تا حالا شده چند روز درگیر ترس باشید؟ شده؟ چند ماه چطور… و چند سال، این ترس اینقدر توی وجودتون کهنه می‌شه که دیگه یادتون می‌ره این احساسی که همیشه کنارتونه یه روز بابتش لرزه به اندامتون می‌افتاد. من اینجوری شد که دیگه نترسیدم. اوایل ژانویه یه گروه مجار از یهودی‌ها رو به اردوگاه آوردن و هربار که این اتفاق می‌افتاد من باید انتخاب می‌کردم که کی بمونه و کی بره اما اون روز زیمر افسر ارشد نازی برای حضور توی این مراسم اومده بود و کسی به رای من اهمیت نمی‌داد. توی ماه دو سه باری سر می‌زد برای تفتیش و مهمتر تر از هیلدا. صبح اون روز با فریاد زیمر از خواب پریدم، موهای هیلدا رو گرفته بود، می‌کشوندش کف اردوگاه، این باید صف اول بایسته، هیلدا می‌خندید و اسم موسی فریاد می‌‌کشید، منم مات مبهوت فقط نگاه می‌‌کردم، نگاهم اما به هیلدا نبود، ماروشکا من نمی‌خواستم اینجوری بشه، خودت دیدی که توی این مدت تمام سعیمو کردم زنده بمونی حتی شدی مستخدم خودم تا حداقل این بچه رو به دنیا بیاری اما حالا که اونا فهمیدن حامله‌ای براشون دلیل خوبیه بفرستنت، ماروشکا من نمی‌خواستم، من اگه غیبم می‌زنه فقط به این خاطره که کاری از دستم بر نمیاد. من… تا الان رفتن خیلی‌ها رو دیدم اما رفتن اون، ژانت می‌شه بخونی؟ بخون ژانت، نذار اونارو ببرن، بخون… شاید دل اسلحه اونا هم با شنیدن صدات به رحم بیاد پس بخون ژانت. (فریاد) چرا اینبار که باید نمی‌خونی(مکث) شلیک کردن وقتی یه اسلحه پر توی دستتونه اونم توی شرایط جنگ، کار سختی نیست. شما می‌گید هست، اما من اصرار دارم که نیست.

(هانس اسلحه را برداشته به سر خود شلیک می‌‌کند)

ژانت: حالا می‌تونم اون قطعه رو با تمام وجودم بخونم. مثل همون موقعی که‌هانس اسلحه شو گرفته بود روی سرم و من برای اینکه کشته نشم با تمام وجودم خوندم

پایان

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (31)