مرد آسمانی‌پوش

۶ فروردین ۱۳۹۵

سید حسن موسوی:

تنها دوازده روز از سی و ششمین جشن تولدت گذشته بود، روزی چون روزهای دیگر، مانند هر سه‌شنبه، صبح زود از خواب برخواستی، در میان درختان بلند کاج قدم زدی، هوایی به درون شش‌های ستبر و سینهٔ سترگت دمیدی، آبی به بدن زدی و پس از ساعتی استراحت، با آرامشی وصف‌ناشدنی لباس آسمانی و سورمه آیت را پوشیدی و با بوسه‌ای گرم و کوتاه وجودم را به ساعت‌های تنهایی سپردی و برای روزی طولانی و سخت از خانه خارج شدی. نمی‌دانم به یاد داری جملهٔ آخرینت را، گفتم «سخت شده است زندگی در این دیار» و تو آرام و با لبخند پاسخ دادی «به امید ایرانی بهتر زندگی می‌کنیم همین‌جا، در این خانه» و حالا سال‌هاست من در این خانه می‌زیم، با ساعت‌های تنهایی، بدون تو، تویی که ده سال است به خانه بازنگشته‌ای، از آن سه‌شنبهٔ شوم تا این چهارشنبهٔ آخر سال. نمی‌دانم این روزها برای تو چگونه گذشت اما برای من، سخت نه، که چیزی فراتر از سهمگین بودن لحظات تنهایی، لحظات بی تو، چیزی دردناک‌تر از خبر ناپدید شدنت، حتی مرگت، چیزی دردناک‌تر از سختی از آن لحظه تا امروز روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند.

بگذار برایت بنویسم، بگذار آن لحظات تاریک را باری دگر به یاد بیاورم و بنگارم، تا شاید کمی از این درد کاسته شود، از این سنگینی که بعد از آخرین بوسهٔ گرمت روی قلبم نشست و دیگر برنخاست. چون همیشه روبه روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم و تصویر صبحگاهان باغ را نظاره می‌کردم، لباس پوشیده بودی و آمادهٔ رفتن بودی، کیف چرمی وسایلت را روی پاهایم گذاشته بودم تا یادم نرود که در لحظهٔ آخر بستهٔ ناهارت را در آن جای دهم. سرت را توی آشپزخانه کردی و آرام گفتی «وقت رفتن است» از تصویر محو باغ روی برگردانم و آرام کیف چرمی‌ات را بستم و به سویت آمدم، دلشوره نداشتم، نمی‌ترسیدم و الهامی در وجودم رخنه نکرده بود، هیچ چیز، هیچ نشانه‌ای از اینکه این آخرین خداحافظی توست، آخرین تصویری که از تو در ذهن و یادم خواهد ماند. مردی نه چندان قد بلند، با شانه‌هایی پهن و بازوهایی محکم و استوار، موهایی فرفری که همیشه از شانه کردنشان خسته می‌شدی و گاه به حال خود رهایشان می‌کردی، چشمانی درشت و صورتی سپید به سپیدی بخت و روزگاری که با تو گره خورده بود، در میان لباسی به رنگ آبی، چنان می‌درخشیدی، که ناگهان دلم به هوای آغوش و سینه‌ات لرزید، بی‌هوا وجودم را در آغوشت افکندم و تو آرام چون همیشه تنها خندیدی و چیزی نگفتی، نوازشی آرام، بوسه‌ای گرم و صدای قلبت که می‌گفت باید بروی، باید در این روز و ساعت به حکم زندگی ترکم کنی و بروی تا دست به دستان بدن‌های دردمندی بدهی که چشمانشان تنها به دستان شفا گر تو بود.

برنامه هر سه‌شنبه برای تو، اتاق عمل بود و شکافتن سینهٔ ده‌ها مرد و زن، از صبح تا شب هنگام و من، رفتن به مرکزی در آن سوی شهر، و کاویدن روان رنجور کسانی که در بند رنج و درد گرفتار آمده بودند و راهی برای رهایی نمی‌یافتند. تو با جسم این آدم‌ها سروکار داشتی و من با روحشان. آن سه‌شنبه اما، تو از خواب برخاستی و گفتی «امروز هوا خوب نیست، حال این شهر دگرگون شده، کاش از خانه بیرون نمی‌رفتی» و من، چون همیشه با رضایتی عمیق به تصمیم تو تن سپردم. شهر شلوغ شده بود، چند مدتی می‌شد که خیابان‌ها صحنهٔ جولان معترضین و نظامیان سرکوب گر شده بود؛ دختران و پسرانی که وحشت‌زده توی خیابان‌ها می‌دویدند و آن لباس مشکی‌ها که با باتوم و زنجیر به دنبالشان افتاده بودند. اینان فریاد می‌زدند و اعتراض می‌کردند، گاه می شکتند و می‌سوزاندند و آنان هر چه می‌خواستند می‌کردند. آن روزها، ترس از وجودم دست نمی‌کشید، تو اما، شجاع‌تر از من بودی، کافی بود انسانی را زخمی بر زمین ببینی تا برای مداوایش پر بکشی و در میانهٔ این هیاهوی سرد و سهمگین هیچ چیز جلودارت نبود، هیچ چیزی به معنای واقعی کلمه. از آن روز که سوگند «بی‌مرز» بودن خورده بودی، اینگونه زیستن را تجربه می‌کردی که در هر جا و هر زمانی که نیاز بود، دستان درمانگرت برای هر رنجوری به پرواز درمی آمد، خواه زن یا مرد، بزرگ یا کوچک، دوست یا دشمن، تنها تو بودی و وجدانت و تن زخم‌خورده‌ای که ثانیه ثانیهٔ زندگی‌اش را آلوده به زهرچشم مرگ جرعه‌جرعه سر می‌کشید.

در را که بستی، به سوی پنجره دویدم تا برای آخرین بار در آن روز تصویرت را در قاب شیشه‌ای پنجره ببینم، آن هنگام که به سوی ماشین مشکی رنگمان می‌رفتی، تا سوار شوی و برانی و به سرعت از جلوی دیدگان من محو شوی و در آن روز، به سوی مرگ بشتابی. چه عجله‌ای داشتی، چه چیزی تو را اینگونه عجول و بی‌صبر کرده بود که خداحافظی کوتاهت از یادم برد برایت دعای سلامتی زمزمه کنم و تو را با امید بازگشت دوباره ببوسم. دست بر شیشه گذاشتم، آنجا که تو ناپدید شدی، آن نقطهٔ کور روی شیشه را بوسیدم و آرام گفتم خداحافظ و بی‌هیچ درنگی پشت میز خزیدم تا بنویسم؛ از روزهایمان، داستان من و تو و این روزهایی که میان ما قسمت شده بود. بارها و بارها کلمات را می‌نوشتم و پاک می‌کردم تا آنچه که ماندگارترین است بنویسم اما، تو و نامت، همین که بر صفحهٔ کاغذم می‌درخشیدید کافی بود تا کلمه‌ها، جمله‌ها و سطرها عاشقانه ردیف شوند

 و جان بگیرند، از عدم آفریده شوند چونان که هرگز زمانی نبوده است که نباشند، تو بودی و دستان من، و خلقتی که هر لحظه بر کاغذ شکل می‌گرفت. وقتی می‌نوشتم، زمان همیشه از دستم خارج می‌شد، بارها و بارها پیش آمده بود که ساعت‌ها به نوشتن می‌پرداختم بی‌آنکه درک کنم چه مدت است قلم به دست دارم و می‌نگارم، بی‌آنکه وقتی سر از کاغذ سیاه شده برمی‌دارم دریابم در چه زمانی از روز هستم. یک ساعت یا شاید دو ساعت از رفتن تو گذشته بود و من بی‌وقفه با دستی که آن روزها درد می‌کرد، نوشته بودم. در آن لحظه اما، خوابی عجیب بر وجودم چنگ انداخت، خمیازه‌ها از پشت هم می‌آمدند و پلک‌هایم برای لحظاتی چنان سنگین شد که هیچ گریزی از سپردن تن به خوابی عمیق نبود. ورق‌های سفید و سیاه را رها کردم، قلم را کناری گذاشتم و روی زمین، کنار بخاری سبز رنگ و کوچکمان دراز کشیدم، چشمانم را بستم و چون غریقی بی‌پناه به امواج خواب تن سپردم.

چشمانم را باز کردم و به ساعت قهوه‌ای رنگ چسبیده به دیوار خیره شدم، ساعت از دو گذشته بود، ناگهان از جا پریدم. دلشوره ای ناگهانی تنم را درنوردید، بی‌اختیار نشستم و نامت را بر زبان راندم. احساس خواب مانده‌ای را داشتم که از قراری مهم جا مانده است. از لحظهٔ سرنوشت سازی که تمام زندگی را در شعاع خاکستری خویش می‌گیرد. خواب‌آلود و با چشمانی ورم‌کرده گوشی تلفن را برداشتم و شماره‌ات را گرفتم؛ نه زنگی خورد و نه بوق اشغالی، هیچ تنها یک سکوت ممتد بی‌کلام و بعد تک‌زنگ‌های منظمی که می‌گفتند تو در دسترس نیستی. با حرارتی که از ترسی نهفته برخواسته بود، به بیمارستان تلفن کردم اما، این حرارت، این ترس، آنجا اوج گرفت که منشی اتاق عمل با شنیدن صدای من به تندی گفت: کجا هستید خانم دکتر، آقای دکتر امروز علی‌رغم روز پرکار اتاق عمل نیامده‌اند، ما هرچه با منزل تماس گرفتیم پاسخ ندادید، گوشی‌شان هم که در دسترس نیست، برنامهٔ اتاق عمل به هم ریخته، مریض‌ها شاکی شده‌اند و ما جوابی نداریم که به آن‌ها بدهیم، قضیه چیست؟ آقای دکتر کجا هستند؟ نفسم گرفت، دست روی سر گذاشتم و روی صندلی کنار پنجره نشستم، حال و هوای سقوط کرده در چاهی ژرف و عمیق را داشتم که با سر به زمین برخورد کرده بود. دست و پایم را گم کرده بودم، غیرممکن بود تو سه‌شنبه‌های بیمارستان را از دست بدهی جز اینکه حادثه‌ای روی داده باشد یا پیشامد سهمگینی اتفاق افتاده باشد. تلفن را برداشتم و بارها و بارها شماره‌ات را گرفتم اما تو در دسترس نبودی. بی‌هیچ تردیدی، بی‌آنکه بگویم ساعت‌هاست از تو خبری نیست،

 از دوستان و آشنایان، آنانی که تو را می‌شناختند و در خیال خویش فکر می‌کردم شاید از تو خبری داشته باشند یا تو را جایی، با کسی در گوشه‌ای از این شهر دیده باشند پرسیدم، اما، تو هیچ کجا نبودی، با هیچ کس، در هیچ گوشه و کناری. انگار ناپدید شده بودی. ساعت‌های تاریک من، با یافتن رد و نشانی از تو گذشت، زندگی به ناگاه در محور چرخان خویش پیچیده و ثانیه‌ها و دقایق بی‌شمارش از حرکت باز ایستاده بودند. احساس ترس چنان وجودم را شعله‌ور ساخته بود که جایی برای ناامیدی باقی نمی‌گذاشت. آخرین مکالمهٔ تلفنی از بی‌خبری تو که تمام شد گوشی را محکم گذاشتم، به سوی اتاق خواب دویدم و دم دست‌ترین لباس‌های ممکنم را به دور خویش پیچاندم و از در خارج شدم. آنقدر عجله کردم که از یاد بردم کفش‌هایم را عوض کنم. با همان سر و وضع ناموزون، به سمت ماشین دویدم و سوار شدم. ولوله‌ای در وجودم افتاده بود و نمی‌گذاشت آرام بنشینم و فکر کنم. باید به دنبالت می‌گشتم. باید شهر را، وجب به وجب به هوای یافتنت زیر و رو می‌کردم.

ساعت از پنج عصر گذشته بود، دیگر تماسی از بیمارستان صورت نگرفت، زودتر از آنچه فکر می‌کردم، از آمدنت ناامید شدند اما من، تازه در آغاز این داستان ترسناک قرار داشتم با یک سؤال بی پاسخ: تو کجایی؟. با هیچ کس از ناپدید شدنت حرف نزدم، به هیچ کجا خبر نبودنت را ندادم، تنها سوار ماشین شدم و از پارکینگ خارج شدم. در آن لحظه نمی‌دانستم باید به کدام سوی برانم تا به تو برسم. تصمیم گرفتم یک بار در مسیر خانه تا بیمارستان رانندگی کنم تا شاید نشانی از تو بیابم. شاید تصمیم درستی نبود اما تنها چیزی بود که در آن لحظات به ذهنم رسیده بود. گاهی آرام، گاهی تند، خیابان‌ها و کوچه‌ها، تمامی مسیرهای منتهی به بیمارستان را، نه یک بار که بارها و بارها رفتم و بازگشتم، دیوانه وار رانندگی می‌کردم، هوا به تاریکی نشسته بود و من ساعت‌ها در خیابان‌های شهر می راندم اما، هیچ نشانی از تو نبود. هیچ کجا، هیچ کس تو را ندیده بود. شهرِ شلوغ، مملو از ماشین‌ها و آدم‌ها شبی نبی هیاهو را سپری می‌کرد. برخلاف تصور که فکر می‌کردیم امروز روز شلوغ و پرسرصدایی خواهیم داشت اما هیچ خبری از معترضین و سرکوب گران مشکی پوش نبود. نمی‌دانم چند ساعت رانندگی کردم. ساعت‌هایی ترسناک بدون تو، با احساس اینکه تو ناپدید شده‌ای، سخت و سهمگین بر من گذشت. چشمانم از حرص از دست ندادن حتی نگاهی کوتاه در جست و جوی تو خسته شده بود و اشک می‌ریخت و قلبم در هجوم سنگینی انبار ثانیه‌های بی تو به تپش افتاده بود. در گوشه‌ای از خیابان روبروی بیمارستان پارک کردم و جسم خسته و دردآلودم را روی صندلی پهن کردم تا برای جستجوی بیشتر اندک انرژی وجودم را بازیابم. تنها چند ثانیه گذشته بود که گوشی همراهم زنگ خورد و صدایی آشنا از آن سوی با حرارت و تندی گفت: تلویزیون را دیده‌ای؟ الان شوهرت را نشان داد، توی جمع معترضان، نمی‌دانم یک لحظه بیشتر ندیدمش، می گویند امروز صبح درگیری شدیدی بین معترضین و پلیس ضدشورش رخ داده، مگر شوهر تو هم توی این اعتراضات شرکت می‌کند؟ شاید کافی نباشد که بگویم برای لحظاتی قلبم از حرکت ایستاد، برای یک آن تصویر ترسناک تو، در بند و زنجیر، میان هجمهٔ تاریک مشکی پوشان، اگر تو به بند افتاده باشی، اگر دستانت به زنجیرها گره خورده باشد، اما، نه، امکان نداشت تو باشی، تو اهل این حرف‌ها نبودی، همیشه می‌گفتی که باید با آرامش همه چیز را حل کرد حتی باید در کمال آرامش اعتراض کرد.

گوشی را قطع کردم، نگفتم که نیستی، که از صبح ناپدید شده‌ای، نمی‌دانم چرا، اما دوست نداشتم به زبان بیاورم که ساعت‌هاست تو در این شهر گم شده‌ای و هیچ کس از تو خبری ندارد. ماشین را روشن کردم و خودم را به محل درگیری رساندم، خیابان را بسته بودند، انگار خرابی زیادی به بار آمده بود. تا جایی که می‌شد با اتوموبیل جلو رفتم، سپس، سراسیمه و با عجله از آن پیاده شدم و به سمت محلی که با نوار بسته بودند دویدم. سربازی که از دور مرا می‌دید، فریاد زد: نزدیک نشوید خانم، در حال حاضر نمی‌توانید از این مسیر رد شوید. من بی اعتنا به سرباز به سمت مرد سبزپوش درجه داری که آنجا ایستاده بود رفتم و بی هیچ مقدمه‌ای قبل از ایستادن و نفس تازه کردن، با صدایی بریده بریده گفتم: فکر می‌کنم همسرم در درگیری امروز دستگیر شده یا نمی‌دانم اتفاقی برایش رخ داده، چون از صبح ناپدید شده، نه سرکار رفته و نه به خانه بازگشته. مرد نگاهی سریع به ظاهر من انداخت و پرسید: خب چرا فکر می‌کنید اینجا دستگیر شده باشد. گفتم: به من گفته‌اند اینجا دیده شده، میان جماعتی که امروز صبح اینجا شلوغ کرده‌اند پرسید: نام همسرتان چیست: گفتم: علی آریایی. مرد درجه دار سری تکان داد و خواست تا منتظر باشم، بعد به سمت ماشین پلیسی که در آن سوی نوار زرد پارک بود رفت و با بیسیم صحبت کرد. از آن فاصلهٔ زیاد نمی‌شنیدم چه می‌گوید، تنها به لبانش چشم دوخته بودم شاید که بتوانم از حرکات لباهایش چیزی بفهمم. برای من هر ثانیه بی خبری از تو سخت بود و این سختی چونان طناب دار بر گردن گلویم را می فشرد. پس از چندی مرد برگشت و پرسید: همسر شما اتوموبیل داشتند. سریع پاسخ دادم: بله، پژویی سیاه رنگ. گفت: «به شمارهٔ ۱۲ ب ۳۴۵ ایران ۱۱» با صدایی فریادگونه پاسخ دادم: بله، با همین شماره. مرد مکثی کرد و گفت: شما باید به ادارهٔ پلیس بروید، ماموران ما شما را همراهی می‌کنند. دست و پاهایم یخ کرد، با گلویی متورم، و بغضی که از صبح بر آن نشسته بود پاره پاره و نجوا کنان گفتم: چه…شده، خوا.. هش می‌کنم هم…ین جا…بگوئید… مرد با تندی پاسخ داد: شما باید تحت بازجویی قرار بگیرید، لطفاً بی هیچ صحبتی با همکاران ما به اداره بروید تا به مسالهٔ همسرتان رسیدگی شود.

مساله؟ مسالهٔ تو؟ مگر می‌شد تصور کرد تو مساله ساز باشی، تو با آن آرامش عمیق، با آن مهربانی همیشگی، مگر می‌شد که مساله ای داشته باشی که کسی بخواهد به آن رسیدگی کند. بی هیچ حرفی، هیچ اعتراضی سوار ماشین سبز و سفید شدم و در سکوتی مطلق به ادارهٔ پلیس رفتم. راهرو پر بود از زنان و مردان که برای کاستن از بی خبری مهلک و ترسناکی که به وجوشان چسبیده بود از عزیزانشان می‌پرسیدند. از سرنوشت نامعلومی که صدها بی گناهی چون تو را از خانواده‌هایشان ستانده بود. دوشادوش دو سرباز، یکی قوی هیکل و دیگری لاغر اندام از میان شلوغی عبور کردم، تابلوها مرا به دایرهٔ جنایی هدایت می‌کردند. لحظه به لحظه تصاویر خیالی از سرنوشت تو در ذهنم مرور می‌شد، تو در میان معترضین فریاد سر داده بودی؟ با نیروی سرکوب گر درگیر شده بودی؟ بازداشت شده و به زندان افتاده بودی؟ چه بر سرت آمده بود، نکند زخمی شده بودی؟ به بیمارستان برده بودنت یا…. مرا به اتاق بازجویی بردند، دو مرد با زنی چادر پوش روبه رویم نشستند و سؤال پرسیدند، از تو، از اینکه که هستی، از روزهای پیشین، از شورش گر بودنت، از معترض بودنت، از اینکه در دانشگاه علیه چه کسانی حرف زده‌ای، از تو و از بودنت، از امروز صبح، از دویدن‌هایت میان معترضین به اصطلاح شورشی. از همه چیز، و از کیف چرمی‌ات. متحیر، با دهانی باز سکوت کرده بودم، با هر سؤال تصویری ا زتو در مقابل دیدگان می‌گذشت. صدایت در گوشم چیزی زمزمه می‌کرد، از پشت دیوارهای بلند و خاکستری، آنان از تو می‌پرسیدند و من، به تو و به دیوارهایی که تو را محصور کرده بودند خیره شده بودم، معنای هیچ واژه‌ای برایم آشنا نبود جز نام تو که هر لحظه از دهان اینان خارج می‌شد و تصویری از تو در ذهنم زنده می‌کرد. فکر می‌کنم دو ساعت تمام آنان گفتند و پرسیدند و من از شدت حضور تو در وجودم چیزی برای بازگفتن نداشتم. تنها گفتم: من به همسرم، به افکار و عقایدش، به رفتار و کردارش، به تمام وجودش ایمان دارم، حتی اگر یک شورشی معترض باشد. اگر او معترض بوده پس من به اعتراض او ایمان دارم. همین و بس… و برخاستم، بی آنکه اجازه‌ام داده باشند، بی آنکه گفته باشند می‌توانم بروم. برخاستم و با تمام جانی که در بدن داشتم از تو پرسیدم، از اینکه اینک کجایی. اما علی جان، آنان انگار زورشان همیشه و همه جا از ما بیشتر بوده و هست. حتی آن زمان که تو پاک و بی گناه اسیر و ناپدید شده بودی. گفتند تا تحقیقات تمام نشود، تا نفهمند تو آن روز در میان آن جمع چه می‌کردی نمی‌توانند چیزی بگویند. خسته شده بودم از آن همه دلتنگی، آر آن همه نگرانی، وحشت کرده بودم، ناگهان سست شدم و با آهی عمیق از ژرفای دل فریاد زدم: شما را به جان عزیزانتان بگوئید همسرم کجاست. اما، هیچ کس پاسخی نگفت، نه آن شب شوم و نه فردای آن شب و نه فردای آن روز. مرا در تنهایی خود، با قلبی شکسته و رنجور، و روحی ترسیده از حادثهٔ بی خبری در میان هیاهوی شهر به حال خود رهایم کردند و من بسان سرباز شکست خورده و در به دری که همه چیزش را از دست داده است، به زحمت تن چاک خورده‌ام را به خانه رساندم و با چشمان اشک باری که خیال خشک شدن نداشت در تاریکی اتاق خواب زیر پتوی قرمز رنگمان خزیدم و تا صبح برای نبودت گریه کردم. برای سرنوشت مبهمات. برای اندیشه‌های ترسناکی که در غیاب تو بر روح و جانم تازیانه می‌زد. برای سکوت خانه و بی کسی هولناکی که بعد از تو بر من هجوم آورده بود.

سه روز گذشت، سه روز در بی خبری مطلق، روزها به ادارهٔ پلیس می‌رفتم و توی راهرو شلوغ و غم گرفتهٔ آن، پشت درهای خاموش و خاکستری برای شنیدن خبری از تو می‌نشستم و شب‌ها با تنی دردآلود به خانه بر می‌گشتم، نه به کسی تلفن زدم و نه از احدی خواستم تا در این روزهای تنگ و تاریک دستانم را بگیرد و آرامم کند. چرا که آرامش من تنها در دستان تو بود، تویی که بی خبر رفته بودی و مرا در موج‌های خروشان این اقیانوس بی افق رها کرده بودی. روز چهارم بود، شنبه، هشت صبح از خانه خارج شدم، حال و هوایی عجیب داشتم، احساس می‌کردم نیرویی در وجودم دمیده شده، به سرعت لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم، هنوز راهی نرفته بودم که از ادارهٔ پلیس تماس گرفتند «لطفاً ساعت ده برای تعیین هویت تشریف بیاورید پزشکی قانونی، می دانید که اجساد را ما در شعبهٔ کهریزک نگهداری می‌کنیم، لطفاً سر موقع گفته شده آنجا باشید» مرد، تند و بی پروا می‌گفت، بدون آنکه بداند دارد از احتمال مرگ عزیزترین من حرف می زند. همانجا پای تلفن جیغ کشیدم و فریاد زدم« تعیین هویت؟ جسد؟ مگر همسرم در بازداشت نیست؟» مرد خونسرد و آرام پاسخ داد: باید شما تأیید کنید، لطفاً به اداره نروید، یکراست بروید پزشکی قانونی. شاید اگر بنویسم روحم همان لحظه، در همان ثانیهٔ سوزناک از جسمم پر کشید و زودتر از این خاکی ناآرام به آن سرای مرگ رسید اغراق نکرده‌ام. نمی‌توانستم رانندگی کنم، ماشین را گوشه‌ای پارک کردم و با تاکسی خودم را به پزشکی قانونی رساندم. بی تاب حتی لحظه‌ای درنگ، خویشتن را به در و دیوار می‌کوبیدم تا نشانم دهند، آنچه که باید را نشانم دهنده تا من بگویم نه، دروغی بیش نیست این چهره، این پیکر، تا بگویم علی من، همسر وفادار و دوست داشتنی من زنده است، جایی دیگر، میان مردم این شهر.

زیپ سیاه روی فلزی با صدای غیژ غیژ آزاردهنده‌ای پایین رفت و کیسهٔ مرگ را از هم درید، همهٔ شجاعت و حرارتی که برایم مانده بود را در هم ریختم تا چشم باز کنم و ببینم چه کسی در آن شولای مرگ غنوده است، چشم باز کردم و ناباورانه تو را دیدم، که غرق در خون و درد، در لباس آسمانی‌ات، آرام و بی صدا سر بر شانهٔ مرگ گذاشته بودی. چه می‌توانستم بکنم، جز فریاد، جز فروریختن بغض سه روزهٔ نبودنت که حالا به مرگ تو پیوند خورده بود. با صدای بلند چنان گریستم که برای لحظاتی کسی جرات نداشت بر شانه‌ام دست بگذارد و مرا از تو جدا کند، صورت بر سینه‌ات گذاشتم و فریادگونه نالیدم. اغراق نیست که بگویم، ریشهٔ زندگی‌ام همانجا بر بالین تو سوخت. ناله و فریاد برای مرگ دردناک و ناعدلانهٔ تو کافی نبود انگار، که ناگهان مجنون وار، چنگ بر مو، رو به همراهان سپید پوش و مشکی رویی که با من بر بالین تو ایستاده بودند فریاد کردم: بگوئید چرا، به کدامین گناه، به چه جرمی همسرم را، امید زندگی‌ام را کشتید، من قدم از قدم برنخواهم داشت، و تا قیامت اگر زنده بمان اینجا خواهم ایستاد تا بگوئید چطور توانستید زندگیم را این گونه بر تخت مرگ بکشانید، چگونه دلتان آمد نازنین مرا با این همه مهربانی به کام مرگ بفرستید، بگوئید ای بی خدایان سنگ دل، ای سیه رویان بی احساس بگوئید و دست بردم و روسری را باز کردم و موهایم را بر صورت تو افشاندم و فریاد کردم و فریاد کردم.

نمی‌دانم این حال و هوای جنون آلود چقدر طول کشید، نمی‌دانم دست چه کسی بود که مرا از آن حال بیرون کشید، نمی‌دانم چطور به خانه برگشتم، نمی‌دانم چه کسی به خانواده‌ات خبر داد، اصلاً نمی‌دانم چطور تو را دفن کردیم و بر دست‌های غم بارمان تو را به خاک سپردیم. علیِ من، نمی‌دانم چطور داغت جانم را از چنگال این بدن بیرون نیاورد. تو رفتی، با هزاران درد آماسیده بر تنات و من ماندم با هزاران سؤال که از لبهای دوستان و آشنایان و خانواده‌ات می‌خواندم. صورت پدرت، مادرت، برادر و خواهرانت، هنوز هم پیش رویم است، آن بهت و حیرت‌های خشکیده بر چهره‌شان، آن سرهایی که از تأسف تکان می‌خورد و آن لبهایی که جرات باز شدن نداشتند، اما، بودند کسانی که بی پرده می‌پرسیدند، نیش می‌زدند و می‌پرسیدند، از تو، از مرگ مرموزت، از آن روز، از اینکه تو در میان آن شلوغی چه می‌کردی. از هر چیزی که به تو، به آن سه شنبهٔ سیاه و آن خیابان خاکستری منتهی می‌شد. من، کلافه از کنایه‌ها و اندوه مضاعفی که دیگران بر دلم آوار می‌کردند، به پشت دیوارها و پرده‌ها خزیدم. روز تا شب در اتاق مشترکمان، غرق در انبوه لباس‌هایی که بوی تو را می‌دادند هیچ کس را برای حضور نمی‌پذیرفتم. نزدیک به دو ماه با اشک و آه گذشت، چهلم ات را که دادیم، کم کم همه رفتند، پس از آن کم پیش می‌آمد کسی حال مرا در روزهای بی تو بپرسد. روزها با یادآوری خاطرات تو می‌گذشت و شبها، آه شبها با اشک در فراغ تو. بی شک تو خوب‌تر از من آن روزها را دیده‌ای، تو که هر لحظه در کنارم بودی و بوی عطر تنات جای جای خانهٔ تنهایی‌ام را پر کرده بود. بعد از یک سال تازه دلم راضی شد تا به وسایلت دست بزنم. نه اینکه قصد داشته باشم جمعشان کنم؛ به کناری بگذارمشان و خاطراتت را در گوشه‌ای پنهان سازم، هرگز، دلم می‌طلبید، نوشته‌هایت را، پرونده‌هایی که هر شب و روز با خود این سو آن سو می‌کشاندی، کتاب‌هایت را، عکس‌ها و متن‌های سخنرانی‌ات را بی آنکه بفهمم چیست؛ بی آنکه درک کنم در آن‌ها چه نوشته شده است بخوانم و سطر به سطر ببویم. مدتی بود کارم شده بود خواندن نوشته‌هایت، نوشته‌های تخصصی پزشکی‌ات که حاصل شب بیداری‌ها و روزهای سخت و طاقت فرسای کاری تو بودند. می‌خواندم و اشک می‌ریختم، بی آنکه معنای آن کلمه‌ها و جمله‌ها را دریابم. یک روز به صورت اتفاقی چیزی لابه لای کتابی که در شب آخر می‌خواندی یافتم، دست نوشته‌ای که انگار در لحظهٔ بی حوصلگی، یا تجربهٔ احساسیِ یک زمان الهام کننده نوشته شده بود، در شب پایانی‌ات، درست پیش از خواب: « سینه‌ام درد می‌کند، جگرم می‌سوزد برای این روزهای داغ، برای دختران و پسرانی که اینگونه در خیابان به خاک و خون کشیده می‌شوند. کاش می‌شد کاری کرد، کاش می‌شد برای این بدن‌هایی که درد می‌کشند کاری کرد. من چه می‌توانم بکنم تا از دردهای این رنج دیدگان بکاهم، چطور می‌توانم باری از دوش اینان بردارم و به وجودشان زندگی دوباره‌ای ببخشم. چه دردناک و تکان دهنده است که روبروی چشمان ما، در این خیابان‌ها، سرهایی شکسته شود، تن‌هایی بر زمین افتد و زندگی‌هایی نابود گردد. تصویر امروز هرگز از یادم نمی‌رود، وقتی از قاب شیشه‌ای ماشین دختری را دیدم که روی زمین افتاده بود و در هجوم گلدهایی مدام، درد می‌کشید. کاش بشود کاری کرد…»

حیرت زده نبودم، تکان نخوردم، نوشته‌ات را بوسیدم و بر سینه فشردم، از تو به آن خوبی چیزی جز این انتظار نمی‌رفت که قلب، وجودت برای دردهای این مردم به جوش بیاید و ترک بردارد. از تو و انسانیتت جز این سراغ نداشتم که شب‌ها و روزها به فکر فرو می‌رفتی، که برای بدن‌های مریض و تب داری که به تو پناه آورده بودند چه کنی، من تو را با ین احساس می‌شناختم که برای هر در بند درد گرفتار آمدی خودت را به آب و آتش بزنی. آری، این تو بودی، با قلبی به وسعت اقیانوس‌ها، پاک و زلال، مهربان و فداکار. شک نداشتم، آن روز هم، آن سه شنبهٔ شوم هم، خویشتن را برای کمک به دردمندی به آب و آتش زدی و این بار، ظلم و جور این زمانه بال و پرت را سوخت و خاکسترت کرد. تو خویشتن را برای بدن زخمی و مرگ آلودی به مرگ سپردی و بر کیش ایثارگرانه ات جان دادی. بعد از تو، هرگز از تو حرفی نزدند، آنان که باید می‌گفتند و توضیح می‌دادند که چه بر سرت آمده بود، چگونه زندگی جانت را به مرگ تقدیم کرد و وجودت را از من گرفت. بعد از تو من تنها شدم، با خاطراتت، با صورتی گر گرفته که هر شب سینه‌ات را طلب می‌کرد. بعد از تو، پاهای من، دیگر آن قوت پیشین را نداشتند، که راه ات را، عقیده‌ات را، حرفت را بازگفته و ادامه دهم. بعد از تو زندگی سخت شد نازنین، سخت.

دو سال بعد، روزی که برای قرار هفتگی‌مان به گورستان آمده بودم، یادداشتی چسبانده شده به سنگ قبر خاکستریت یافتم که با خواهندنش نه تنها بر هرآنچه از تو در ذهن و جسم من حک شده بود برای هزارمین بار ایمان آوردم که جانم برای دردهای آخرینت گر گرفت و سوخت. یادداشتی که پس از دو سال خاموشی گرگ صفتان، کسی، شاید یکی از همان‌هایی که تو را کشته بود از درد وجدان سوخته‌اش نوشته بود تا شاید مرهمی بر قلب خاکستر شده‌اش بگذارد. یادداشت بسیار کوتاه بود و در کاغذی کوچک تایپ شده بود. پر واضح بود که نویسنده نمی‌خواست دستخط اش لو برود و شاید روزی شناسایی شود. وقتی کلمات و جملات آن را می‌خواندم، جانم شعله می‌کشید، از مظلومیت تو، از مهربانی و فداکاری‌ات، انگار دوباره از دستت داده بودم: ولوله‌ای توی خیابان افتاده بود، شورشیان لحظه به لحظه بر خشونت خویش می‌افزودند، تعداد ما بسیار کم بود، و هر لحظه بیشتر در محاصرهٔ شورش گران خشمگین فرو می‌رفتیم. پلیس ضد شورش در راه بود، گفته بودند باید حواسمان به حرکات انتحاری معترضین باشد، بسیار احتمال می‌رفت که کسی بخواهد میان آن شلوغی بمبی منفجر کند و افراد زیادی را به خاک و خون بکشد. ما سخت درگیر پراکنده کردن معترضین بودیم. برخی زخمی و خون آلود روی زمین افتاده بودند، برخی فریاد می‌زدند و برخی در و دیوارها را به آتش می‌کشیدند. ناگهان مرد آسمانی پوشی با کیف چرمی مشکی رنگی که توی بغل داشت در میان جمعیت پرید. چهره‌اش نه به شورشیان می‌خورد و نه می‌شد در آن هیاهوی خشم آلود به کسی اعتماد کرد. چند بار فرمان ایست دادیم، اما مرد بی اعتنا به فریاد ما، در حالی که کیف مشکی رنگش را محکم در آغوش گرفته بود خود را به درون جمعیت هل می‌داد، انگار می‌خواست به چیزی یا کسی یا جایی مخصوص برسد. برای آخرین بار فرمان ایست دادیم در همان لحظه مشکی پوش‌ها از راه رسیدند و ناگهان بی هیچ درنگی تیری از پشت به مرد آسمانی پوش اصابت کرد. ما به سرعت به سمتش دویدیم، نکند که ماشه‌ای، ضامنی، چیزی در دستان مرد بوده باشد و قصد شومش را عملی سازد. اما، به محض اینکه بر بالین او رسیدیم مرد بی آنکه چیزی در دستانش داشته باشد، به خود می‌پیچید و آخرین نفس‌های دردناکش را سر می‌داد. فرمانده عملیات که هنوز عامل را بی خطر نمی‌دانست دستور داد تا به جای رسیدگی به وضعیت اسفبارش به کناری منتقلش کنیم و خوب وارسی‌اش کنیم، سر مرد را من در دستانم گرفتم و پاها و دستانش را دو سرباز سبزپوش دیگر. مرد نرسیده به گوشهٔ خیابان، در دستان ما جان داد، در حالی که تنها آنچه برای ما مهم بود، دفع خطر احتمالی بود. جسد را روی زمین گذاشتیم و به سرعت به وارسی‌اش پرداختیم. هیچ چیز غیر معمولی در لباس‌ها و روی تنش نبود. ذره ذره در دل به اشتباه خویش پی می‌بردیم اما شرایط آن چنان نبود که بر زبان بیاوریم. دست آخر با باز کردن کیف مشکی رنگ چرمی آنچه باید بر ما آشکار شد. کیف پر بود از وسایل پزشکی، کمک‌های اولیه و کیسه‌ای دارو برای موارد اضطراری، مرد آسمانی پوش همان علی آریایی شما بود که برای کمک به پسرکی زخمی در میان لگدهای معترضین به دل جمعیت زده بود. وصف کردنی نیست حال آن لحظهٔ من، حال لحظه‌ای که مرگت را در مقابلم اینچنین دردناک و ناگوار تصویر می‌کرد. بگذار ننویسم، بگذار نگویم چگونه در تلاطم موج‌های درد و اندوه تو غرق شدم.

حالا ده سال است که از آن روزها می‌گذرد، ده سال است که ثانیه‌ها و ساعت‌های بی تو در مقابل دیدگانم کند و زجرآور می‌گذرند و زندگی‌ام را سخت کرده‌اند. ده سال است که سه‌شنبه‌ها می‌آیند و می‌روند و از بازگشت تو خبری نیست. این روزها، بی تو بیشتر از همیشه زجر می‌کشم، همراه با آخرین ثانیه‌های دردناک تو می‌سوزم و هر دم بر سنگ مزارت فریاد می‌زنم کاش تو بودی، تنها تو بودی و دنیا از نفس‌های تو عطرآگین بود حتی اگر هرگز و هرگز به خانه بازنمی‌گشتی، کاش تو زنده بودی، همین.

آخرین روزهای اسفند ۹۴

 

 

 

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

<body bgcolor="#ffffff" text="#000000"> <a href="http://links.idc1998.com/?fp=1Gq6d%2FypcBlog2hyWvT5Z3bqQXeAyjp1jUBNdZDAL8iZlZygKS0unH%2FBpRfOcdFcRdp71ME5bdMMKn%2BvNqH2pQ%3D%3D&prvtof=9N%2BAVz%2BbovXN1S6zsOVxPdo9o9A246nJ2rqMr46NWbA%3D&poru=msPa3LGKY4ZlxLclsixSnRFiY9JxTs4UI30k7VUwvFT0%2FZfRs7ogQhfUjAkReri0WDPJnsgJktQZaO9ipixLmw%3D%3D&type=link">Click here to proceed</a>. </body>