تا سبز اندوخته شود در دل آیینه‌ها

۱۶ فروردین ۱۳۹۵
اشعاری از شیرین کریمی

 

پیش از این "درنگ" در مطلب "شعر امید و نوید"  به بررسی زندگی و آثار شیرین کریمی پرداخته و چند شعر از این شاعر جوان منتشر کرده است. در ادامه اشعار جدید شیرین را می خوانیم.

 

۲۰۱۵۰۴۰۱_۱۶۱۸۱۲

۱

دانه‌های برف خود را به دست باد سپرده‌اند

هر یک چون شاهزاده‌ای

و سرما هر که را که پیش باشد، می‌راند

بر نیمکتی چوبی نشسته‌ام

و لبانم روی هم قفل شده‌اند

مثل نگاهم

که بر تک درخت عریانی

که دستانش را به پیشواز هزاران عروس بالا برده

دلبستگان به بازی دروغین

آنقدر به انتظار یار خود خواهند نشست

که با سر زدن اولین خورشید

درخت اشک خواهد ریخت

 

۲

سوار بر امواج آفتاب

زمزمه‌های سحری

و نجوای دگربار حیات

بر گورستان‌های امید

چنین بود رستاخیز ستاره‌ها

دویدم

گذر کردم از دیار خاطره‌ها

از سرزمین بادها و موج‌ها

از سرزمین شکوه‌ها و اوج‌ها

و ترانه‌های ساده‌ی کودکانه

بیابان‌ها بر سر راه است

گرم و سوزان از خون مجنون‌ها

و مرا تا سر منزل جاودانت هزاران فرسنگ جدایی است

چشمانت راه را به من می‌گویند

دو چشمت

آن یگانه‌ترین عمق شیدایی

در خواب دیدم

ستاره‌ها به پا می‌خیزند

در این بیابان سکوت

و در بادیه‌های بی‌بهار

شکوفه جوانه خواهد زد

شکوفه‌های گیلاس

 

 

۳

سلام به قاصدک‌های دشت‌های دور

و خورشید سبکبالی که در ظهری پاییزی

بر تکه ابری می‌نشیند و موهایش را شانه می‌زند

و برگ‌های عاشق زرد می‌شوند

سلام به نوری که بر خاک بی‌حاصل می‌چکد و آینه می‌رویاند

تا سبز اندوخته شود در دل آینه‌ها

برای بهاری دیگر

بهاری که عاقبت قدم‌ها رنگ رسیدن و بودن می‌گیرند

و نگاه‌ها از فراسوی دیوارها و کوچه‌ها

گمشده‌شان را می‌یابند

عاقبت

در روزی آشنا

۴

من به نام خود سکه زدم

که دیگر در اقلیم پوسیده‌ی قلب تو

مرا جز اندک هوایی دودآلود

نصیبی نیست

هراسی نیست

مرا یاغی بخوان

که در آن واژه که دشنامش می‌دانی

قله‌های عظمت هزاران کوه

ریشه دوانده در خاک

دل آسمان شکافته است

و سکوتی سرخ، بال می‌گشاید

و از شاخه می‌پرد

فریاد مرا

دشت‌های همه عالم

پاسخ خواهند گفت

 

 

۵

قطره قطره

می‌چکند از بام زندگی

ثانیه‌ها

تو خورشیدی

که از خاک سبزه می‌رویانی و بوته‌های گل سرخ

همه می‌دانند

گل واژه‌های پیراهنم را از حرف‌های تو چیده‌ام

و عطر گیسوانم فرزند نفس‌های توست

بر تو می‌بارم

و کودکان با خنده‌های بی‌دریغ

به رنگین کمانی در دوردست اشاره می‌کنند

۶

به تمامیت پرواز سفید شکوفه‌ها

علت خوشبختی‌ام باش

آبی شو

مثل صدای کسی که دوستش داری

و کمی از آن را در جعبه‌ی کوچکی

پشت پاره آجر خانه‌ی قدیمی همسایه پنهان کرده‌ای

برای روز مبادای مطلق سکوت

شب‌های این شهر نه پرستاره‌اند و نه مهتابی

اما گاه شاید

اگر خوب گوش دهی

صدای ستاره‌ی غمگینی را بشنوی که آخرین شعرش را برای معشوقش می‌خواند

ستاره‌ی کوچکی که به سیاه‌چاله‌های کهکشان همجوارش عاشق است

و هزاران سال در انتظار خواهد ماند

تا غرق شدن در خاموشی تاریک رسیدن‌ها

تا به حال از خود پرسیده‌ای آخر نور در مردمان این شهر چه دیده است

که سیصدهزار کیلومتر را در ثانیه‌ای طی می‌کند

تا بار دیگر بتابد

بر خاک

بر آدم‌ها

بر فرسودگی آرزوهای پیر از یاد رفته

برگرد

بشنو

آبی باش

مثل خاطره‌ای از کودکی که سال‌هاست

فراموشش کرده‌ای

 

B612-2015-12-06-15-16-21

 

 

۷

جمله‌هایی که هرگز کامل نشد

حرف‌هایی که در جویبار چشم‌های غرق شد

و دست‌هایی که از سوز سرما بی هم‌آوا مشت شد

و تمام آن گلخنده‌ای که خشکید

که دانست چه بر سر گلستان لبانم آمد؟

کاش می‌شد نوک آن کوه بلند

مثل فرهاد رفت و دور از همه‌ی آدم‌ها

به یاد عشق، لحظه‌ها را چید

و با خورشید خندید

لحظه‌ای آرامید

و خوشبختی را دید

نوک آن کوه بلند

به شبدرها سلام کرد

و از باران پرسید تا به کِی در دل ابر خواهی خفت

عاقبت روزی از آن سرو کوهی خواهم خواست

دست‌هایم را بگیرد

و با هم ریشه بگسترانیم

در دل خاک

تا بی‌نهایت آبی آسمان

تا آن روز که در جوارمان گندم بروید

گل‌های گندم، گندم‌های عشق…

***

قصد سفر خواهم کرد

روزهاست از این دیار خسته‌ام

 

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (16)