ریلکه؛ شاعری از میان گلسرخ

۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
ریلکه بیان می‌کند زندگی واقعیت است و شاعر باید واقعیت‌ها را بسراید، باید ببیند و به یاد آورد چه گذشته است سپس فراموش کند و شاید کلمه‌ای را بتواند به زبان بیاورد...

 شهریار صادق حسنی: 

گاهی در دل شب

باد چون کودکی بر می‌خزد

تنها رو به راه می‌نهد

نرمک نرمک به سوی ده می‌رود

ره جویان، تا لب آبدان می‌شتابد

و آنجا به کمین می‌نشیند:

خانه‌ها سراسر سفیدست

و درختان بلوط دم فرو بسته‌اند.

 

راینر ماریا ریلکه در ۴ دسامبر ۱۸۷۵ در پراگ به دنیا آمد که آن زمان بخشی از اتریش_ مجارستان بود. والدین او در همان کودکی از هم جداشده‌ و این جدایی در او تاثیری عجیب می‌گذارد. ارتباط ریلکه با مادرش هرگز خوب نبود. مادر که یک سال پس از ازدواج، دختر خود را از دست داده بود (این دختر فقط یک هفته زندگی کرد)، تا سن شش سالگی لباس دخترانه بر تن راینر می‌کرد. از ۱۸۸۵ ریلکه که استعداد ادبی زیادی داشت، به اصرار والدین خود به دانشکدهٔ افسری رفت. در ۱۸۹۱ و به دلیل بیماری دانشکده را رها کرد. سپس به مدرسهٔ بازرگانی رفت که آن را هم نیمه‌کاره رها کرد. در ۱۹۸۵ دیپلم خود را گرفت و در همان سال شروع به تحصیل در رشتهٔ ادبیات، تاریخ هنر و فلسفه در پراگ کرد. در ۱۸۹۶ رشتهٔ خود را تغییر داد و در رشتهٔ علم حقوق در مونیخ شروع به تحصیل کرد.

در ۱۸۹۷ با سالومه آشنا و عاشق او شد. ارتباط او با سالومه تا ۱۹۰۰ ادامه یافت. البته سالومه تا پایان عمر ریلکه یکی از بهترین دوستان و مشاوران ریلکه بود. در ۱۸۹۹ سفری به روسیه کرد و در آنجا با تولستوی آشنا شد. ریلکه که سالومه را به عنوان دوست در کنار خود داشت با او و همسرش فردریش اندریاس به روسیه رفت، فردریش تاثیراتی بر شعرهای ریلکه داشت و ریلکه با آنکه به ایران نیامد اما از طریق اندریاس ایران را شناخت و شعرهایی در این باب سرایید. ریلکه در ۱۹۰۱ به تنهایی به پاریس رفت تا رساله‌ای در مورد رودن بنویسد. او در انجا با کلارا که مجسمه‌ساز بود آشنا شد و با او ازدواج کرد. کلارا و ریلکه در ۱۹۰۳ باهم به رم رفتند، ولی والدین کلارا دیگر از آنها حمایت مالی نمی‌کردند. کلارا به برمن بازگشت و تصمیم جدی داشت که از ریلکه جدا شود، ولی به دلیل مخارج زیاد طلاق، منصرف شد.

ریلکه بین سال‌های ۱۹۰۳ تا ۱۹۱۰ دچار بحران نوشتن می‌شود. در طول جنگ اول جهانی بیشتر در مونیخ زندگی کرد. در ۱۹۱۶ به خدمت ارتش درآمد و در آرشیو جنگ در وین کار می‌کرد.

راینر ماریا ریلکه در ۲۹ دسامبر ۱۹۲۶ در سوئیس از دنیا رفت.

شعر برای ریلکه جز زندگی نیست. او هرگز نتوانست زندگی و شعر را، شعر و زندگی را، از هم جدا کند. ریلکه در تمام طول عمر خود به شاگردانش گوش زد می‌کند که درهنرِ خود زندگی کنند و خود نیز چنین کرد. ریلکه را باید شاعرِ شعر خطاب کرد شاعری که با تمام وجود شعر را میسراید. با آنکه ریلکه نه تنها شاعر بلکه نویسنده و منتقد تئاتر نیز بود اما نگاهش به نویسندگی شاعرانه بوده و از تئاتر تقاضا داشت که زندگی شاعرانه را به تماشاگران نشان دهد. او در جایی بیان می‌کند:

«…که بازیگران باید به نحوه‌ای بازی کنند که گویی در یک چهار دیواری قرار دارند، ناپدید شده‌اند، و از طریق همین ((دیوار مفقود و نامریی)) است که تماشاگران، بازیگران را، که حضور چنین دیواری را جدی تلقی می‌کنند، تماشا می‌کند.»

نگاهش به تئاتر چون شعری بود که برای خوانندگان سروده شده است. او هرگز میان تئاتر و شعر مرزی تصور نکرد.

اما ریلکه نگاهی دیگر نیز به شعر و شاعر داشت. شعر را محصول شاعر می‌دانست محصولی که با گذر زمان پخته‌تر می‌شود. شاعر را بسان باغبانی می‌دانست که شعر را میوهٔ زندگی خود کرده است. در یکی از کتابهایش این معنی را چنین شرح می‌کند:

«شعر که در جوانی سروده شده باشد بسیار ناچیز است. باید عمری، و اگر بشود عمری دراز، انتظار کشید و کوشش کرد و سپس در آخر کار، بسیار دیر، شاید بتوان ده مصراع نیکو گفت.»

این تجلی را می‌توان در خود ریکله نیز مشاهده کرد. در شعری که برای سنگ قبر خود در وصیت‌نامه‌اش نوشته است. شعری که جزء آخرین سروده‌های اوست. در سه سطر و دوازده کلمه. شعری که دیدگاه او را حتی پس از مرگش در بر سنگ قبرش در حیاط کلیسای وارون به شاعران یاد آوری می‌کند. شعری سه سطری که ظاهراً یک جمله است.

«گل سرخ، ای تناقض ناب

شوق خواب هیچکس نبودن

در پشت این همه پلک»

شاعری که در ورای شعر خود، نه در خیال خود به دنیال آرمانی بوده است، نه در ورای شعر خود، که جز اندیشه او نیست.

او در همان کتابی که در بالا آمده است چنین نوشته است:

«.. برای سرودن یک بیت شعر باید بسیار شهرها و مردمان و چیزها دیده باشی، باید جانوران را بشناسی، باید دریایی که مرغان چگونه پرواز می‌کنند و گلهای کوچک سحرگاهان هنگام شکفتن چه جنبشی می‌نمایند. باید بتوانی راه کشورهای ناآشنا را باز به یاد بیاوری. باید بتوانی از دیدارهای نامنتظر و سفرهایی که از دیرباز زمان آنها نزدیک می‌شده است یاد کنی…»

ریلکه بیان می‌کند زندگی واقعیت است و شاعر باید واقعیت‌ها را بسراید، باید ببیند و به یاد آورد چه گذشته است سپس فراموش کند و شاید کلمه‌ای را بتواند به زبان بیاورد.

 ریلکه در شعرهایش چنان پرواز می‌کرد که گویی سرشار از لحظه هاییست که ما در آن زندگانی کرده‌ایم. از کودکی می‌گوید که می‌دود. بیدار می‌شود در خانه به دنبال نشانه‌ای می‌گردد که او را از ترس برهاند.

از بخت خوب ما فارسی زبانان این بوده که ریلکه در زبان فارسی شناخته شده است. اولین اثری که از ریلکه در ایران چاپ شده است چند نامه به شاعری جوان است که دکتر پرویز خانلری از متن فرانسوی به فارسی برگرداند است. اما بعد از شصت سال از چاپ کتاب چند نامه با شاعری جوان ویژه نامه از ریکله در ایران چاپ شد که باعث آشنایی بیشتر فارسی زبانان با شعر و اندیشه ریلکه بود. از مترجمانی که اثار ریلکه را چاپ کرده‌اند علی عبدالهی، مهدی غبرایی مترجم رمان «دفترهای مالده لائوریدز بریگه» و علی اصغر حداد، مرداد فرهاد پور و یوسف اباذری که ترجمهٔ چند شعر از او را در «کتاب شاعران» آورده‌اند و شرف الدین خراسانی هستند. که در این میان علی عبدالهی سهم بیشتری درآشنا کردن او به فارسی زبانان داشته است. از نظر ریلکه، شاعر پیکر تراشیست که ابزارش کلمه است. البته این اصلاح را ریلکه از دوست و هم دوره‌اش رودن (نقاش و پیکر تراش فرانسوی) آموخته است و در نامه‌ای به رودن این موضوع را بیان می‌کند.

ریلکه در نامه‌های که برای شاعر جوان می‌فرستند (ترجمه پرویز خانلری ۱۳۱۸) در همان نخستین نامه از شوق نوشتن در خود چنین می‌گوید:

«…زندگانی شما، تا بیهوده‌ترین دم آن، باید نشانه و شاهد چنین شوقی باشد.»

 این جمله را خطاب به شاعر جوان می‌نویسد و خود این جمله را درک کرده است. درهمان نامه برای بار دیگر هنر نوشتن و شاعرانگی را برای شاعر و نویسنده در مهمترین هدف قرار می‌دهد:

«… به گمان من برای آنکه از نویسندگی چشم بپوشید همین بس است که بدانید بی نوشتن هم می‌تواند زندگی کند.»

 در قاموس ریلکه شعر به منزلهٔ هدف غایی در آمده است. ریلکه برای شاعرانگی خود نه تنها به استعداد خود تکیه نکرد بلکه حتی تا آخرین لحظات تلاش می‌کند که شعرش روز به روز پر محتواتر و دلنشین‌تر شود. ریلکه به آن جهت در میان شاعران و نویسندگان قرن بیستم هم ردیف بزرگان قرار می‌گیرد که هیچ گاه از پای ننشست و برای نوشتن شعر تمام زندگی خود را وقف کرده است.

«نگاهش، با گذشت از پشت میله

چنان فرسوده است که دیگر توانش نیست.

احساس می‌کند که هزار میله‌اش در پیش روست.

و در فراسوی هزار میله جهانی نیست.

رفتار نرم و قدم‌های نیرومندش

که در دایره‌هایی بغایت خُرد، گرد خود می‌چرخد

چون رقص نیرو بر گردِ کانونی است.

که در آن اراده‌ای بزرگ اسیر مدهوشی است.

فقط گاهگاهی حجاب مردمک،

آرام عقب می‌رود و تصویری به درون راه می‌یابد

و سکونی را که اعضایش در آن تنگ افتاده است، سیر می‌کند

و در دل به بودن خود پایان می‌دهد.»


منابع:

چند نامه به شاعری جوان_ترجمهٔ دکتر پرویز خانلری

نماد گرایی در ادبیات نمایشی نوشتهٔ دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی

مجلهٔ سخن صفحهٔ ۲۴۷ خرداد ۱۳۳۷ ترجمهٔ پرویز خانلری

مجلهٔ سخن صفحهٔ ۱۵۸ شماره ۱۲ خرداد ۱۳۵۰ ترجمه سروش حبیبی

شب راینرماریا ریلکه_مجلهٔ بخارا_ ۲۷ مهر ۱۳۸۹

 

نظر شما چیست؟

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (3)