تجربه‌های زنانه

۶ خرداد ۱۳۹۵

مهسا صباغی:

چند روز بود که سخت درس می‌خواندم. دانشجوی سال سوم بودم و نمراتم برایم مهم. وقت امتحانات میان‌ترم بود و باید ساعت ۱۲ به دانشکده می‌رسیدم تا امتحان بدهم. استرس زیادی داشتم. با عجله لباس پوشیدم و برخلاف هر روز که شال سرم می‌کردم، بعد از چندین سال برای اولین بار مقنعه سر کردم. کوله به دوش، دویدم سمت تجریش تا سوار اتوبوس شوم.

ون گشت‌ارشاد را پیش از این، چندین بار دیده بودم. اما تیپ لباس پوشیدنم همیشه آنقدر ساده بود که هیچوقت «تذکر» نگرفته بودم. آن روز هم با عجله داشتم از کنارشان رد می‌شدم که صدایشان را شنیدم: «خانمم، یه لحظه بیا!» اهل فرار کردن که نبودم. از خودم هم مطمئن بودم. رفتم. گفت: «مانتوت کوتاهه عزیزم!» نگاهی با تعجب تحویلش دادم و گفتم: «خب، اگه کوتاهه، خونه نزدیکه، برم عوض کنم بیام؟» که جواب داد: «چند دقیقه بشین اینجا تو ماشین.» هنوز فکر نمی‌کردم واقعاً دستگیر شده باشم. چون در ون هنوز باز بود. اما محض احتیاط با یکی از دوستانم تماس گرفتم تا اگر احیاناً دیر رسیدم، به استاد اطلاع دهد. دوستم آدرس گرفت: «میام پیشت تنها نباشی!» تلفنم که تمام شد، با شنیدن جمله خانم «حراستی» انگار سطل آب یخی روی سرم ریختند: «شما همه دوستات پسرن؟ یعنی بینتون فساد نمیشه؟» همزمان در ماشین را هم بست. اینجا بود که فهمیدم واقعاً دستگیر شدم. از تصورش چندشم شد. به تصور او، حتی هم‌کلام شدن با یک مرد، به معنای ایجاد فساد بود. آن وقت من از این جامعه چه می‌خواستم؟ با لحن سرزنش‌آمیزی گفتم: «من ۱۲ امتحان دارم خانم. باید برسم به امتحان.» خنده کریهی کرد.

شرایط وحشتناکی بود: از طرفی استرس امتحان، که چه خواهد شد، از طرف دیگر فکر و خیال اینکه کی و چگونه آزاد خواهم شد. سعی کردم خونسرد باشم. اما واقعاً سخت بود. هیچکس حال خوبی نداشت. اکثر کسانی که دستگیر شده بودند، زنان جوانی بودند اتفاقاً، متأهل! سوار ون بودیم و نمی‌توانستم ببینم که به کجا وارد شدیم. در بزرگی باز شد و ما داخل رفتیم. یک آن عرق سرد به تنم نشست. خدایا اینجا کجاست که ما را آورده‌اند؟ خانه‌باغ بزرگی بود انتهای یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های دربند. پیاده‌مان کردند و به صف داخل اتاق کوچکی بردند. به زنی که پشت میز روبرویم داشت مشخصاتمان را می‌نوشت نگاه کردم: احتمالاً مأمور پلیس بود. کارتی نداشت. چادری بود و ریمل، مژه‌هایش را بیش از حد بلند کرده بود. اما من کوچکترین آرایشی نداشتم.

 کسی خانه نبود که برایم مانتو بیاورد به جز پرستار مادربزرگ بیمارم. از او خواهش کردم که برایم مانتو بیاورد. دوست هم‌دانشگاهیم و پرستار مادربزرگم همزمان با هم به آنجا رسیدند. من که نمی‌شنیدم، اما بعداً برایم تعریف کردند که پیش از ورودشان، کلی سئوال‌پیچ شده بودند که: «چه نسبتی با هم دارید؟» و من از خنده منفجر شدم! مانتو را آوردند، پوشیدم و بعد تعهدنامه را پر کردم که من، مهسا صباغی «اتهامات» وارده را قبول دارم و از آن پشیمانم. بعد که امضا کردم، مأمور پلیس گفت: «تا دو ماه، تحت نظری!»

بعد از کش‌وقوس‌های زیاد، دو ساعت و نیم بعد آزاد شدم. تنم می‌لرزید. سعی می‌کردم بخندم و به امتحانم فکر نکنم. سعی می‌کردم بخندم و از حس حقارت بالا نیاورم. نیاوردم! ولی آن درس را با نمره ۱۱ پاس کردم!

 

نظر شما چیست؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Error. Page cannot be displayed. Please contact your service provider for more details. (16)